درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “گفتگو پاریس ریویو با هرتا مولر” که پیشتر بدان میپردازیم.

– بهار سرلک: سال ٢٠٠٩ آکادمی سوئدی جایزه نوبل ادبیات را برای تقدیر از هرتا مولر، نویسنده‌ای که «با تمرکز شعری و روشنی نثر، چشم‌اندازی مصادره‌شده را توصیف می‌کند» به ایشان اهدا کرد.

چشم‌اندازی که مولر با آن بطور کلی آشنا بود. مولر سال ١٩۵٣ در نیتزکیدورف، روستای آلمانی‌زبانی در بانات رومانی، به دنیا آمد. بعد از جنگ جهانی اول و سقوط امپراتوری اتریش‌-مجارستان، این منطقه تحت کنترل رومانی سود.

سال ١٩۴٠ دولت فاشیست ایان آنتونسکو با رایش سوم هم‌پیمان شد و بسیاری از آلمانی‌ها- از نمونه پدر مولر- برای خدمت به ارتش آلمان مطرح آمادگی کردند.

اواسط سال ١٩۴۴، ارتش سرخ در این کشور پیشروی کرد؛ دولت آنتونسکو از هم پاشید و دولت تازه تسلیم شوروی شد. ژانویه ١٩۴۵، استالین آلمانی‌های ساکن رومانی را به اردوگاه‌های کار اجباری در جماهیر شوروی فرستاد. مادر مولر یکی از این مردم بود.

با حکمرانی کمونیست‌ها، مزارع کشاورزی در رومانی به مزارع اشتراکی مبدل شدند، دولت زمین‌ها و کسب‌وکار مردم را از آنها گرفت، شهروند‌های این کشور تحت نظارت پلیس مخفی قرار دریافت کردند.

اذیت و آزار اقلیت‌ها (مجارها، آلمان‌ها و یهودی‌ها) تا دهه ١٩٨٠ ادامه داشت. انتهای دهه ١٩٧٠ پلیس مخفی به مولر نزدیک شد با اینحال ایشان از مشارکت با آنها امتناع کرد. به همین خاطر ایشان از کار اخراج شد و مورد آزار و اذیت قرار گرفت؛ تحت بازجویی‌های پیوسته قرار گرفت و حریم شخصی ایشان را پایین پا گذاشتند.

ایشان در پاسخ به این سرکوب‌ها به نوشتن روی آورد. بخش‌هایی اولین کتاب ایشان سری جریان‌های کوتاه «زمین‌های پست» از جانب دولت رومانی سانسور شد. ورژن کامل این کتاب دو سال بعد در برلین پخش شد. در سال ١٩٨٧، نتیجا ایشان اجازه ترک رومانی با مادرش را به چنگ آورد و در برلین ساکن شد.

ایشان در برلین آزادانه نوشتن را پی گرفت و از نمونه درخشان‌ترین کارهای ایشان می‌توان به «سرزمین گوجه‌های سبز» (١٩٩۴)، «قرار ملاقات» (١٩٩٧) و «فرشته گرسنه» (٢٠٠٩) اشاره نمود.

خانواده شما در نیتزکیدورف کشاورز بودند؟

پدربزرگم ثروتمند بود. ایشان چندین زمین زراعی و یک فروشگاه داشت. ایشان تاجر غلات بود و هر ماه برای تجارت به وین مسافرت می‌کرد.

عمدتا گندم تجارت می‌کرد؟

اغلب گندم و ذرت بود. پشت‌بام خانه‌ای که در آن بزرگ شدم انبار غله بزرگی داشت که چهار طبقه بود. با اینحال بعد از ١٩۴۵، همه‌چیز را دریافت کردند و خانواده‌ام هیچ چیزی نداشت. بعد از آن انبار غله خالی ماند.

چه بر سر فروشگاه آمد؟

در فروشگاه همه‌چیز پیدا می‌شد. مادر و مادربزرگم آنجا کار می‌کردند تا اینکه سوسیالیست‌ها همه‌چیز را دریافت کردند. بعد آنها را سر مزارع اشتراکی فرستادند. پدربزرگم هرگز با این حقیقت کنار نیامد که دولت آنچه را که تمام عمرش روی آن کار کرد را از ایشان گرفته است. با این وجود ایشان هرگز به این دولت اعتماد نکرد. غیر از این، دولت ایشان را به اردوگاهی فرستاد- نه برای مدتی طولانی- اردوگاهی که در رومانی بود و نه در روسیه، با اینحال بسیار عالی اردوگاه بود.

پدربزرگم در جنگ جهانی اول برای اتریشی‌ها جنگید. آن وقت هم آدم‌ها و هم اسب‌ها را برای جنگ به خدمت می‌دریافت کردند. پدربزرگم اسب‌هایش را داشت. حتی برای اعلامیه مرگ اسب‌ها را هم که معلومات کامل در آن درج شده بود، دریافت می‌کرد. حتی جایی که اسب به زمین خورده بود را هم قید می‌کردند.

وقتی ]خبر درگذشت پدربزرگم[ را شنیدم، گفتم چرند است. چون در آن دوران سیاه و طی حکمرانی استالین و جنگ جهانی دوم، اغلب مردم بدون برجای گذاشتن ردپایی ناپدید می‌شدند و هرگز بازنمی‌گشتند. هیچ سندی در کار نبود. در آن ایام، برای اسب‌ها گواهی مرگ صادر می‌کردند با اینحال وقتی انسانی می‌مرد یا ناپدید می‌شد، سندی صادر نمی‌کردند.

آنها زمین پدربزرگ‌تان را دریافت کردند و خودش را دستگیر کردند چون ایشان «کولاک» بود؟

و هر بار که فرمی را پر می‌کردم باید می‌نوشتم که پدربزرگم کولاک است. چرا که غیر از توقیف همه دارایی‌‌تان، شما را یکی از عضو های طبقه استثمارگران می‌نامیدند.

تمام عضو های خانواده آلمانی صحبت می‌کردند؟

مردم روستاهای آلمان به آلمانی حرف می‌زنند، در روستاهای مجارستان به مجاری، در روستاهای صربستان به زبان صربی. آدم‌ها بر هم تاثیر نمی‌گذاشتند. هر قومی زبان، دین، تعطیلات و نوع لباس پوشیدن خودش را داشت. حتی به اشتراک آلمان‌ها، لهجه‌ها از روستایی به روستای دیگر تغییر می‌کرد.

گویش خانواده شما، آلمانی علیا بود؟

پدربزرگم به خاطر حرفه‌اش آلمانی علیا حرف می‌زد. با اینحال مادربزرگم تنها لهجه‌ آلمانی علیا را تقلید می‌کرد. آنها زبان مجاری را بی‌نقص حرف می‌زدند. در لحظه کودکی آنها، روستا بخشی از امپراتوری اتریش-مجارستان بود و در این منطقه مجارها برای یکسان کردن مردم آنها را تحت فشار قرار می‌دادند. با این وجود، پدربزرگم به مدرسه مجارها رفت. از این جهت همه‌چیز را می‌باید طوطی‌وار یاد می‌دریافت کردند، مثلا علم حساب را تنها به زبان مجاری بلد بودند. با اینحال به محض اینکه سوسیالیست‌ها منطقه را در اختیار دریافت کردند، پدربزرگ و مادربزرگم شصت‌ساله بودند و هرگز رومانیایی یاد نگرفتند.

دوران مدرسه خودتان چگونه بود؟

ابتدا دوران سختی را پشت سر گذاشتم چون گویش آنها با آلمانی علیا بسیار دارای اختلاف بود. هرگز واقعا مطمئن نبودیم عده ای از کلمات گویش ما بر زبان‌مان جاری می‌شوند. با اینحال در عین حال اغلب آوایی مشابه به یکدیگر داشتند. برای نمونه، کلمه Bread یک واژه در هر دو زبان است: Brot. با اینحال به نظر من آوای خوبی نداشت. مطمئنا باید در زبان آلمانی علیا آوای متفاوتی داشته باشد، به همین خاطر من کلمه‌ای مانند Brat را ادا می‌کردم چون فکر می‌کردم آوایی است که به آلمانی علیا مشابه‌تر است. از این جهت عاقبتش ناامنی همیشگی شد.

هرگز بطور کلی باور نکردم کدام یک از زبان‌ها به من تعلق دارد. این احساس را داشتم که این دو زبان برای دیگران است و زبانی است که من به روش قرضی از آن بهره میبرم. و این احساس در هر دوره پررنگ‌تر می‌شد چون آنها هرگز اجازه نمی‌دادند احساس یک اقلیت را نداشته باشی.

در همه پرسشنامه‌ها باید قید می‌کردم که من بخشی از اقلیت آلمان‌ها هستم. گرچه بصورت رسمی ما را اقلیت صدا نمی‌زدند و عبارت «ملیت هم‌خانه» را در باب ما به کار می‌بردند – گویی که با مهمان‌نوازی به ما اجازه داده بودند همراه با آنها زندگی کنیم. انگار که حق آنجا ماندن ما پایین پرسش بود که با این وجود با استناد به این مساله که ما ٣٠٠ سال در همین منطقه زندگی کرده بودیم، پوچ بود.

گرسنه کلمات نیستم

مانند این بود که در کشور خودتان مهمان باشید؟

وقتی پلیس مخفی از من بازجویی می‌کرد، اغلب می‌گفت: «یادت نرود نانی که خورده‌ای مال رومانی است.» و من در پاسخ می‌گفتم: «بله، الان این حرف درست است چون دارایی پدربزرگم را دریافت کردند با اینحال قبل از آن ایشان انبار گندم داشت که به سادگی برای ۵٠، ۶٠ یا ٧٠ سال به ما نان می‌داد. از این جهت چون آنها همه‌چیز را دریافت کردند با این وجود که امروز هیچ انتخابی نداریم و نان رومانی را می‌خورم.» هر زمان این حرف را می‌زدم آنها را عصبانی می‌کردم و آنها به من می‌گفتند اگر مردم رومانی را دوست ندارند- در بیشتر مواقع می‌گفتند «مردم» نمی‌گفتند «رژیم»- از اینرو لازم است به غرب و پیش دوستان فاشیستم بروند.

در بیشتر مواقع پیشنهادهای زننده این‌چنینی می‌دادند و با این وجود به خاطر سیاست‌های خارجی، هر لحظه مطابق میل‌شان بود اقلیت‌ها را مورد هدف قرار می‌دادند گرچه رومانی‌ تحت حکمرانی آنتونسکو با هیتلر هم‌پیمان شده بود و ارتش رومانی همراه با آلمان‌ها در نبرد استالینگراد می‌جنگیدند. این عمل نشانه سست‌پیمانی آنها بود. آنها مجارها را هم به همین شکل تهدید کردند- تاریخ کشور آنها را انکار کردند- این تجربه تلخی برای اقلیت‌ها بود چون آنها حقیقت را می‌دانستند، آنها می‌دانستند موضوع از چه برنامه ریزی شده است و از آنجایی که حزب اداره‌کننده به ظاهر حزب کشاورزان و کارگران بود، همه‌چیز تلخ‌تر شد.

در آن وقت آنها دیگر کشاورزانی نبودند که روی زمین خودشان کار کنند حتی کارگران مزارع اشتراکی بودند. مادر برای کار به مزارعی فرستاده شد که زمانی در اختیار به خانواده‌اش بود و وقتی شب به خانه بازمی‌گشت، پدربزرگم از ایشان می‌پرسید کجا تلاش نموده است و مادر جاهای آن مزارع را می‌گفت و بیشتر مواقع زمین‌های پدربزرگم بودند. بعد می‌پرسید آنجا چه کالایی می‌کاشتند. در آن موقع مادرم می‌گفت دست از پرسش پرسیدن بردارد و آن زمین دیگر مال ما نیست.

اهالی روستا خیلی کاتولیک بودند؟

مانند همه روستاهای آلمانی و مجاری. با اینحال والدینم اصلا مذهبی نبودند. مردم کشیش‌ها را خیلی جدی نمی‌دریافت کردند و با این وجود اوضاع سختی برای کشیش‌های روستا بود. آنها منزوی شده بودند. اول به این خاطر که ازدواج نمی‌کردند و خانواده‌ای نداشتند؛ معمولا یک آشپز داشتند اگر اینطور نباشد تنها زندگی می‌کردند و اینکه آنها از منطقه‌ای دیگر می‌آمدند از این جهت آنها در روستا غریبه بودند.

به سهم خودتان در مقالات نوبل، پیرامون انتظار برای قطارهایی که عبور می‌کنند، نوشتید.

من ساعت نداشتم از این جهت باید صبر می‌کردم چهارمین قطار عبور کند تا من گاوها را به خانه ببرم. این قطار ساعت هشت عبور می‌کرد- تمام روز را در دشت و صحرا سپری کرده بودم. می بایست از گاوها مراقبت می‌کردم با اینحال گاوها اصلا به من احتیاج نداشتند. آنها زندگی خودشان را می‌کردند و می‌چریدند و کمترین علاقه‌ای به من نداشتند.

آنها دقیقا می‌دانستند چه موجوداتی هستند- با اینحال من چی؟ به دست و پاهایم نگاه می‌کردم و نمی‌دانستم چه هستم. جسمم از چه تشکیل شده؟ آشکارا جسمم از موادی تشکیل شده که با گاوها و گیاهان دارای اختلاف است و دارای اختلاف بودن برای من سخت بود. به گیاهان و حیوانات نگاه کردم و فکر آنها زندگی خوبی دارند، می‌دانند چگونه زندگی کنند. از این جهت سعی کردم به آنها نزدیک‌تر شوم. با گیاهان حرف می‌زدم، مزه آنها را می‌چشیدم می‌دانستم هر یک‌شان مزه‌شان مشابه به چیست. هر علف هرزی که می‌دیدم می‌خوردم و به این فکر می‌کردم وقتی گیاهی را بخورم به آن نزدیک‌تر می‌شوم و می‌توانم به موجودی دیگر مبدل شوم، می‌توانم گوشت و پوست را تغییر دهم، پوستم را به چیزی مبدل کنم که بیشتر مشابه به گیاه باشد و گیاهان من را بپذیرند.

با این وجود این تنها تنهایی من بود که با دل‌نگرانی مراقبت از گاوها همراه می‌شد. از این جهت گیاهان را بیشتر بررسی کردم، گل‌ها را می‌چیدم و آنها را جفت یکدیگر می‌گذاشتم تا با یکدیگر ازدواج کنند. هرچه می‌دانستم مردم انجام می‌دهند، فکر می‌کردم گیاهان هم همان را انجام می‌دهند. تصور می‌کردم آنها چشم دارند و شب‌ها راه می‌روند و درخت لیندن نزدیک خانه‌مان به ملاقات درخت لیندن روستا می‌رود.

شما پیرامون کمبودهای زبان هم نوشته‌اید؛ پیرامون اینکه در بیشتر مواقع با کلمات فکر نمی‌کنیم، اینکه حرف زدن درونی‌ترین احساسات ما را بیان نمی‌کند. از این جهت ممکن است خوب است بگویم شما نگاهی به راه‌های توصیف آنچه پشت و درمیان کلمات است، کردید و اغلب سکوت، پشت و میان کلمات است. در رمان «فرشته گرسنه» صحنه‌ای هست که پدربزرگ لئو به گوساله‌ای خیره شده است و با چشمانش آن را می‌خورد و در کتاب کلمه Augenhunger به معنای «چشم گرسنه» آمده است. چنین کلماتی مانند گرسنه وجود دارند؟

این کلمات هستند که گرسنه‌اند. من گرسنه کلمات نیستم با اینحال آنها گرسنگی‌ای در درون خود دارند. آنها می‌خواهند آنچه را من تغذیه کرده‌ام مصرف کنند و من باید مطمئن شوم که این کار را می‌کنند.

قبل از اینکه جملات را روی کاغذ بیاورید، آنها را در فکر خود می‌شنوید؟

من هیچ جمله‌ای را در ذهنم نمی‌شنوم، با اینحال وقتی می‌نویسم باید آنچه را می‌نویسم ببینم. من جمله را می‌بینم و آن را می‌شنوم [جمله روی کاغذ] را بلند می‌خوانم.

همه‌چیز را با صدای بلند می‌خوانید؟

همه‌چیز را. برای ریتم، چون اگر با صدای بلند خوب نباشد، جمله به درد نمی‌خورد. این یعنی یک چیزی اشتباه است. من در بیشتر مواقع باید این ریتم را بشنوم، این تنها راهی است که می‌توان خوب بودن جمله‌ها را چک کرد. دیوانه‌کننده‌ترین مساله این است که هرچه متن سوررئال‌تر باشد، بیشتر باید با حقیقت تطابق داشته باشد، وگرنه درست از آب درنمی‌آید. نثرهایی که در بیشتر مواقع بد از آب در می‌آیند، متن‌ها قلنبه سلنبه هستند.

 اکثر آدم‌ها در باور این نکته دوران سختی را سپری می‌کنند با اینحال صحنه‌های سوررئال باید با دقت با حقیقت مقایسه شوند وگرنه کارکردی ندارند و متن بطور کلی بی‌استفاده می‌ماند. سوررئال تنها زمانی پاسخ می‌دهد که به حقیقت مبدل شده باشد. از این جهت باید قوی‌تر از حقیقت باشد و براساس ساختارهای رئال شکل گرفته باشد.

وقتی متن را شروع می‌کنید اجازه می‌دهید جملات شما را هدایت کنند؟

آنها خودشان می‌دانند چه اتفاقی خواهد افتاد. زبان می‌داند چگونه[متن را] تمام کند. من می‌دانم چه می‌خواهم با اینحال جمله می‌داند چگونه من به خواسته‌ام می‌رسم. ولی باید گفت، مکررا باید زبان را زیرنظر داشت. من خیلی آهسته کار می‌کنم.

لحظه فراوانی احتیاج دارم چون می بایست از زوایای مختلف [به موضوع] نزدیک شوم. هر کتاب را حداقل ٢٠ بار می‌نویسم. ابتدای کار به همه این کمک‌ها احتیاج دارم و من زیاد می‌نویسم و این زاید است. بعد وقتی به اندازه کافی جلو رفته‌ام، درونم همزمان با اینکه هنوز جست‌وجو می‌کنم، یک سوم آنچه را که نوشتم حذف می‌کنم چون دیگر به آن احتیاج ندارم. با اینحال بعد اغلب سراغ اولین ورژن می‌روم، چون مشخصا این ورژن قابل‌ اعتمادترین است و بقیه ورژن‌ها راضی‌ام نمی‌کنند. و مکررا احساس می‌کنم قادر به گام برداشتن نیستم. زبان بسیار دارای اختلاف‌تر از زندگی است.

چگونه برنامه ریزی شده است فردی را در دیگری بگنجانم؟ چگونه می‌توانم آنها را کنار یکدیگر بگذارم؟ چیزی به اسم تطابق یک به یک نیست. اول باید همه‌چیز را جدا کنم. با حقیقت شروع می‌کنم، با اینحال باید این حقیقت را بطور کلی از بین ببرم. بعد با بهره برداری از زبان چیزی بطور کلی دارای اختلاف را ایجاد می‌کنم. و اگر خوش‌شانس باشم، همه‌چیز همراه با هم قرار می‌گیرد و زبانی تازه به حقیقت نزدیک می‌شود. با اینحال این روند، روندی مصنوعی است.

گرسنه کلمات نیستم

مانند درخت کریسمس لئو و آن چیزی که در استکهلم (به زمان دریافت جایزه نوبل) گفتید که در نوشتن مسئله اعتماد کردن نیست حتی صداقتِ فریب است.

بله، و این صداقت، شما را دچار وسواس فکری می‌کند. و وقتی مردم پیرامون زیبایی متن صحبت می‌کنند، از همین جا می‌آید، حقیقت اینکه زبان من را به سوی خود می‌کشد از این جهت می‌خواهم بنویسم. با اینحال اذیت هم می‌شوم و بدین دلیل است که از نوشتن می‌ترسم. و اغلب سوالم این است که می‌توانم از پس این وظیفه بربیایم، می‌توانم از پس مسوولیت ایجاد زبان بربیایم. با اینحال نیمی از آن را سکوت تشکیل می‌دهد. آنچه باید گفته شود یک مسئله است، با اینحال آنچه نباید گفته شود هم موضوعی دیگر است، [ناگفته‌ها] باید همراه با آنچه داری می‌نویسی شناور باشند. و باید وجودشان را احساس کنی.

و این سکوت تنها درون شخصیت‌ها نیست حتی به اشتراک شخصیت‌ها و خود متن نیز هست. در «سرزمین گوجه‌ها سبز» نوشته‌اید: «کلام جاری بر زبان‌مان همان‌قدر زیان‌بار است که ایستادن بر روی سبزه‌ها؛ با وجود این سکوت‌مان نیز چنین است.»

سکوت هم نوعی صحبت کردن است. بطور کلی مشابه به یکدیگرند. سکوت مولفه اصلی زبان است. ما در بیشتر مواقع آنچه را که می‌خواهیم بگوییم و آنچه را نمی‌خواهیم بگوییم، انتخاب می‌کنیم. چرا ما از موضوعی حرف می‌زنیم و از موضوعی دیگر حرفی نمی‌زنیم؟ و این کار را از روی غریزه انجام می‌دهیم چون مهم نیست داریم پیرامون چه حرف می‌زنیم، بیشتر از آنچه که باید حرف‌های‌مان ناگفته می‌ماند.

و در بیشتر مواقع پنهان‌کاری در باب این مسئله صدق نمی‌کند، تنها مرتبط به بخشی از غریزه انتخابی زبان ما است. این انتخاب در هر انسانی دارای اختلاف است، از این جهت مهم نیست چند نفر یک اتفاق را توصیف می‌کنند، توصیف‌ها دارای اختلاف است، نقطه نظر‌ها دارای اختلاف است. و اگر نقطه نظر مشابهی باشد، آدم‌ها انتخاب‌های متفاوتی برای گفته‌ها و ناگفته‌های‌شان دارند. این مسئله برای من خیلی روشن است، چون از روستا آمده‌ام، از آنجایی که مردم آنجا هرگز بیشتر از آنچه که باید بگویند، حرف نمی‌زنند. وقتی ١۵ ساله بودم و به شهر می‌رفتم از اینکه مردم اینقدر حرف می‌زنند و اغلب حرف‌های‌شان بی ثمر است، حیرت می‌کردم. و چقدر آدم‌ها پیرامون خودشان حرف می‌زنند، این مسئله خیلی برایم غریب بود.

از لحاظ من سکوت صورت دیگری از تماس است. می‌توانی با نگاه کردن به کسی یک دنیا حرف با ایشان بزنی. در خانه در بیشتر مواقع پیرامون همدیگر می‌دانستیم حتی اگر تمام مدت از خودمان حرف نمی‌زدیم. جاهای دیگر هم به دفعات با سکوت برخورد کردم. سکوتی که خودخواسته بود، چون هرگز چیزی را که واقعا به آن فکر می‌کنی، بر زبان نمی‌آوری.

منظورتان خانه روستایی است؟

عده ای از اشکال سکوت در روستا وجود داشت با اینحال منظورم در کل در دیکتاتوری بود. چون وقتی در دولت دیکتاتوری زندگی می‌کنی یاد می‌گیری گفتن حرف‌ها خطرناک است، از این جهت حرف زدنت را کنترل می‌کنی. طی بازجویی‌ام سکوت‌هایی بود که خیلی مهم بودند.

در بیشتر مواقع باید با دقت در نظر بگیری چقدر می‌خواهی حرف بزنی و چه می‌خواهی به آنها بگویی. باید تعادل را ایجاد کنی. از یک طرف، نمی‌خواهی زیاد حرف بزنی، نمی‌خواهی آنها فکر کنند تو چیزهایی می‌دانی که آنها از آن بی‌اطلاع هستند، نمی‌خواهی سوالی ایجاد کنی که آنها از خیر پرسیدنش بگذرند.

از طرف دیگر باید یک چیزی بگویی، از این جهت بهترین کار این است که کمی پاسخ بدهی و آنها مجددا پرسش‌شان را تکرار کنند. این در بیشتر مواقع محاسبه خوبی است، هر دو طرف منتظر دیگری هستند، بازجو کسی را که بازجویی می‌کند تحت بررسی قرار می‌دهد، سعی می‌کند ایشان را کشف کند همزمان با اینکه بازجوشونده می‌خواهد ایشان را کشف کند، بفهمد چه می‌خواهد، هدفش چیست، چرا می‌خواهد پیرامون این مسئله معلومات داشته باشد. در این بازجویی‌ها، سکوت‌های فراوانی وجود داشت.

این سکوت را در شخصیت محوری جریان «قرار ملاقات» می‌بینیم. با اینحال بازجوها قادر به دیدن درون قربانیان هستند؟

نمی‌دانم. نمی‌دانم اصلا می‌شود درون یک انسان را دید؛ امکان دارد فکر کنید میتوانید با اینحال ممکن است نتوانید. با اینحال بازجوها حرفه‌ای هستند، آنها روانکاوی می‌خوانند. دوستانی داشتم که تحت بازجویی قرار دریافت کردند و هر یک از بازجویی‌ها در نوع خود ویژه بود؛ هر یک‌شان به گونه ای دارای اختلاف کنترل می‌شد یا آزارش می‌دادند. بازجوها آموزش‌های خود را به کار می‌دریافت کردند، آنها می‌دانستند چگونه آدمی را دچار یأس کنند و چگونه ایشان را بترسانند. هیچ‌وقت شیوه کار آنها را نفهمیدم، هر بار من را حیرت زده می‌کردند. هر بار غافلگیری جدیدی در کار خود داشتند که نمی‌توانستم آن را پیش‌بینی کنم.

در باب من، چیزی برای کشف کردن نبود چون تمام آپارتمانم شنود قرار داده بودند. در آن وقت این مسئله را نمی‌دانستم بعدها فهمیدم، وقتی دولت سقوط کرده بود. آنها همه‌چیز را شنیده بودند، هرچه در زندگی خصوصی من بود.

شنود چیزی بود که تصورش را نمی‌کردم و حتی کوچک‌ترین سرنخی از اینکه آنها قادر اند من را ببینند و صدایم را بشنوند، نداشتم. فکر می‌کردم در خانه‌ام که شخصی است، نشسته‌ام با اینحال شخصی نبود. در آن وقت نمی‌دانستم به من اینقدر علاقه دارند، من آنقدرها برای آنها مهم نبودم. غیر از این فکر می‌کردم رومانی آنقدر فقیر است که نمی‌تواند ابزارهای مراقبتی گران بخرد و خودشان هم نمی‌توانند آنها را تولید کنند. خیلی ساده بودم با این وجود که آنها ابزارهای داشتند چون این چیزی بود که دولت تهیه آن را انتخاب می‌کرد. مردم باید برای غذا در صف می‌ایستادند با اینحال هرگز با کمبود میکروفن مواجه نمی‌شدیم.

نمی‌دانستم چه هستم

من ساعت نداشتم از این جهت باید صبر می‌کردم چهارمین قطار عبور کند تا من گاوها را به خانه ببرم. این قطار ساعت هشت عبور می‌کرد- تمام روز را در دشت و صحرا سپری کرده بودم. می بایست از گاوها مراقبت می‌کردم با اینحال گاوها اصلا به من احتیاج نداشتند. آنها زندگی خودشان را می‌کردند و می‌چریدند و کمترین علاقه‌ای به من نداشتند.

آنها دقیقا می‌دانستند چه موجوداتی هستند- با اینحال من چی؟ به دست و پاهایم نگاه می‌کردم و نمی‌دانستم چه هستم. جسمم از چه تشکیل شده؟ آشکارا جسمم از موادی تشکیل شده که با گاوها و گیاهان دارای اختلاف است و دارای اختلاف بودن برای من سخت بود. به گیاهان و حیوانات نگاه کردم و فکر آنها زندگی خوبی دارند، می‌دانند چگونه زندگی کنند. از این جهت سعی کردم به آنها نزدیک‌تر شوم.

با گیاهان حرف می‌زدم، مزه آنها را می‌چشیدم می‌دانستم هر یک‌شان مزه‌شان مشابه به چیست. هر علف هرزی که می‌دیدم می‌خوردم و به این فکر می‌کردم وقتی گیاهی را بخورم به آن نزدیک‌تر می‌شوم و می‌توانم به موجودی دیگر مبدل شوم، می‌توانم گوشت و پوست را تغییر دهم، پوستم را به چیزی مبدل کنم که بیشتر مشابه به گیاه باشد و گیاهان من را بپذیرند. با این وجود این تنها تنهایی من بود که با دل‌نگرانی مراقبت از گاوها همراه می‌شد.

از این جهت گیاهان را بیشتر بررسی کردم، گل‌ها را می‌چیدم و آنها را جفت یکدیگر می‌گذاشتم تا با یکدیگر ازدواج کنند. هرچه می‌دانستم مردم انجام می‌دهند، فکر می‌کردم گیاهان هم همان را انجام می‌دهند. تصور می‌کردم آنها چشم دارند و شب‌ها راه می‌روند و درخت لیندن نزدیک خانه‌مان به ملاقات درخت لیندن روستا می‌رود.

امیدواریم نوشته “گفتگو پاریس ریویو با هرتا مولر” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

در اینجا جریان کوتاهی برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جریان کوتاه و جذاب زهر و عسل” که پیشتر بدان میپردازیم

جریان کوتاه و جذاب زهر و عسل

روزی روزگاری در لحظه های قدیم مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت

یک روز علاقه داشت دنبال کاری از مغازه بیرون برود

به شاگردش گفت : این کوزه پر از زهر است

مواظب باش به آن  دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی

شاگرد که می دانست استادش دروغ بیان میکند حرفی نزد واستادش رفت

شاگرد هم پیراهن یک خریدار را بر داشت و به دکان نانوایی رفت

و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و جدید  گرفت و بعد به دکان برگشت

و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید

خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید : چرا خوابیده ای؟

شاگرد ناله کنان جواب داد : تو که رفتی من سرگرم کار بودم

دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت

وقتی من متوجه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم

و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم

© 2013 – 2017 Namakstan.web


گردآوری : سایت تفریحی پیشوک http://namakstan.web

امیدواریم از خواندن جریان کوتاه “جریان کوتاه و جذاب زهر و عسل” نهایت لذت را برده باشید.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “5000 جلد کتاب به زندان جیرفت اهدا شد” که پیشتر بدان میپردازیم.

کد خبر:

‘; $.ajax(); } perform ShowPopup(layer, obj)

به نوشته ایرنا، اکبر صالحی روز چهارشنبه در بازدید از کتابخانه مشارکتی تربیت زندان جیرفت با اشاره به اینکه کاهش آسیب های اجتماعی در جامعه نیازمند ایجاد محیط خوب آموزشی اخلاقی و تربیتی است، اضافه کرد: تکمیل این کتابخانه می تواند نقش بسزایی در اصلاح زندانیان داشته باشد.
وی تصریح کرد: بسیاری از مددجویان ناخواسته گرفتار زندان می شوند به همین باعث باید فضایی ممکن شود که زندانیان به توجه به محدودیت بهره برداری از فعالیت های اجتماعی خارج از زندان، احساس یاس و ناامیدی نداشته باشند و در بازگشت از زندان به زندگی عادی خود بازگردند.
وی عنوان کرد: برای رسیدن این کتابخانه به مهم های کتابخانه های عمومی ضروری است تا به ابزارهای و نیروی انسانی خوب تجهیز شود.
مدیرکل اداره کتابخانه های عمومی شهرستان جیرفت گفت: با استناد به فعالیت هایی که زندان جیرفت در اصلاح مردم زندانی انجام می دهد در صدد هستیم تا کتاب های بیشتری را در عرصه های تربیتی و حقوقی به این زندان اهدا کنیم.
شهرستان جیرفت با 308 هزار نفر جمعیت از چهار بخش مرکزی، اسماعیلی، ساردوئیه و جبالبارز تشکیل شده و در فاصله 230 کیلومتری جنوب کرمان واقع است
خبرنگار: هادی شفیعی ** انتشاردهنده: روح الله صائب*
7450/6003

انتهای پیغام /*

امیدواریم نوشته “5000 جلد کتاب به زندان جیرفت اهدا شد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “بهرام قاسمی از کتاب و دیپلماسی فرهنگی گفت” که پیشتر بدان میپردازیم.

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- بهرام قاسمی  سخنگوی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران، مطبوعاتی‌ترین چهره دیپلماسی کشور است. وی غیر از سمت سخنگویی، ریاست مرکز دیپلماسی رسانه و دیپلماسی عمومی وزارت امور خارجه را نیز به‌عهده دارد. با این دیپلمات پیرامون  دیپلماسی فرهنگی و  اقدام‌های انجام شده در زمینه دیپلماسی فرهنگی با محوریت کتاب گفت‌وگو کردیم. 
 
تاثیر دیپلماسی فرهنگی با محوریت کتاب را بر مردم و آحاد ملت‌های دنیا و به علاوه از طرف دیگر رهبران افکار در جهان امروز را به چه نحو ارزیابی می‌کنید؟
به‌طورکلی، دیپلماسی عمومی و قسمتی از آن تحت عنوان دیپلماسی فرهنگی، مکان خاصی در جهان امروز دارد. با این اوصاف، کتاب تحت نام یکی از زیرشاخه‌های آن نیز تعریف ویژه خودش را دارد و کارهای وسیعی از خود به‌جا قرار داده و خواهد گذاشت. با این وجود کتاب به شکل سنتی آن و کتابخانه‌های جهان بازهم حال‌وهوای ویژه خود را دارند، با این وجود در سال‌های واپسین در عده ای از نقاط جهان، دیگر الزاما کتاب به‌صورت کاغذی ارائه نمی‌شود و به شکل‌های متفاوتی از قبیل کتاب الکترونیکی در معرض مخاطبان قرار می‌گیرد. از این جهت دیپلماسی کتاب نیز دچار تغییراتی شده و برخلاف قبلی، در این عرصه از شیوه‌های سخت و پرهزینه کمتر استفاده می‌شود. یک زمانی ممکن است تصور بر این بود که کتاب در نقطه مشخصی تالیف، ترجمه و چاپ و سپس، جهت استفاده مردم جامعه جهانی، به نقاط دیگری در جهان ارسال شود. با اینحال من احساس می‌کنم دیگر آن شیوه پاسخگوی جهان امروز نیست و در فهم و درک مردم امروز جهان جایی ندارد. بدلیل آنکه نوعی وجه تحمیلی در این شیوه می باشد و طبیعی است که ارائه چنین آثاری نوعی دافعه و مقاومت را درپی داشته باشد. بی‌شک باید همراه با تغییرات جهانی، از شیوه‌های جدیدتری برای کسب نتایج مطلوب سود برد.
 
آیا درحال حاضر می‌توان به یک برنامه ویژه و موفق، که در زمینه دیپلماسی فرهنگی با سود‌گیری از کتاب در دنیا اجرا شده و تاثیر درخورتوجهی بر نزدیکی فرهنگ‌ها و شناخت متقابل از میراث مکتوب ملت‌ها قرار داده است، تحت نام یک الگوی اجرایی استناد کرد و از آن سود برد؟
 همان‌طور که اشاره کردم، جهان امروز تفاوت بسیاری کرده و سبک زندگی، سطح آگاهی انسان‌ها، سلایق و گرایش‌های نسل‌های تازه بشر و شکل‌های تازه ای به خود گرفته است. غیر از  لزوم ورود به عرصه تولید محتوا در شکل‌های نوینی از قبیل کتاب الکترونیکی و کتاب صوتی، لزوم راه‌اندازی کتابخانه‌های مجازی و… در عرصه چاپ و انتشار کتاب به شیوه سنتی نیز، دیگر نمی‌توان از شیوه‌های قدیمی و بی‌ثمر سود برد.
 
با نگاهی به سیر تاریخی این زمینه می‌بینیم که در دهه‌های قبلی، کشورهای توانمند و ابرقدرت‌های دنیا، کتاب را به زبان کشور مقصد ترجمه، با کیفیت بسیار مطلوبی تولید و با هزینه نازلی پخش می‌کردند و تصورشان بر این بود که قادر اند از این طریق بر فکر و ذهن مردم دیگر کشورها اثرگذار باشند. با این وجود کارهای این روش، به نسبت زحمات و هزینه‌های صورت گرفته، بسیار ناچیز بود. با این اوصاف، تنها تعداد اندکی از مخاطبان، به دلایل فردی و پیش‌داوری‌های ویژه خود، از این کتاب‌ها استفاده می‌کردند. با اینحال اکثریت مردم این نوع کتاب‌ها را پس می‌زدند و برنامه مطالعاتی‌شان را برپایه انتخاب آزادانه و به‌دور از این قسم سیاست‌ورزی‌های دول بیگانه تنظیم می‌کردند.

 پس راه حل درست برای تاثیرگذاری فرهنگی روی دیگر جوامع چیست؟ 
در جهان امروز به‌هیچ وجه شیوه‌های که گفتم پاسخگو نیست. اکنون دولت‌ها و جوامعی که علاقمند به انتقال فرضیه، فرهنگ و اندیشه خود هستند، در همان کشور مقصد اقدام به انتشار کارهای خود می‌کنند؛ به این صورت که ابتدا متن را در دست مترجمی اسم‌آشنا و صاحب تخصص در حیطه مربوطه قرار می‌دهند، سپس ترجیح می‌دهند که کتاب به وسیله ناشری مشهور و با هزینه معمول در همان کشور مقصد چاپ و پخش شود. تصور می‌کنم که در این نگاه، احتمال اقبال مخاطبان درمقایسه با کتاب موردنظر به‌مراتب بسیار بالاتر باشد و پرواضح است که در این شیوه، دیگر الزامی به صرف انرژی و لحظه طولانی، هزینه‌های مازاد جهت ترجمه، احتمال ترجمه غلط و عدم استفاده صحیح از زبان مقصد، لزوم هزینه زیاد جهت ارسال کتاب و … قابل مشاهده نیست، و به سادگی می‌توان احتمال ترجمه غلط و یا ناقص متن را به صفر رساند و با اعتنا به سلایق ادبی و مطالعاتی مردم کشور موردنظر، اثری دلنشین، موثر و کارآمد در دست مخاطبان هدف قرار داد.
 

فرضیه‌آل سیاسی و سیاست‌های برجسته فرهنگی ما در این عرصه باید شامل چه مواردی شود تا بتواند، ضمن عرضه داشته‌های ادبی و پشتوانه‌های فکری، فلسفی، علمی، دینی و اخلاقی، به قدرت نرم ما در سیاست خارجی بیفزاید؟
ایران بر طبق شاخصه‌ها و خصوصیاتی که دارد، کشور ناشناخته‌ای در جهان نیست. با اینحال به توجه به اینکه، نسل‌های قدیمی‌تر جهان با تاریخ ایران و مکان آن در جهان آشنا هستند، در کمال تاسف عده ای از مردم دنیا و افکار عمومی تمامی کره خاکی، به‌خصوص نسل‌های تازه تر و اقشار جوان، معلومات ناچیز و گاهی غلط درمورد موقعیت داخلی ایران، مقررات کشور، اصول و مبانی حکومت جمهوری اسلامی، خصوصیت‌ها و توانایی‌های فرهنگی و … دارند. جدای از عوامل متعددی که بر این مسئله موثر بوده است، ممکن است تلاش ناکافی و نبود فعالیت‌های موثر و اعمال هدفمند ما در این عرصه بر نحوه دید و برداشت افکار عمومی جهان درمورد حقیقت‌ها و پشتوانه‌های فرهنگی و تمدنی، شیوه حکومت در جمهوری اسلامی، توفیق‌ها و توانمندی‌های ملت ایران و… بی‌تاثیر نبوده است.
 
با توجه به این شرایط برنامه عملی وزارت خارجه برای صدور فرهنگ و ادبیات ایران به جهان چیست؟
باید برای مصونیت بیشتر امنیت ملی و منافع کشور مکان حقیقی ایران را در ابعاد گوناگون به جهان عرضه کرد. اگر این مهم به‌خوبی اجرا شود، تا حد فراوانی بر وظایف و تعهدات خود در عرصه تاثیرگذاری بر افکار عمومی جهان جامه رفتار پوشانده‌ایم. ذکر این نکته ضروری است که هدف غایی ما تاثیرگذاری بر افکار حکومت‌ها نیست (این رسالت را دیپلمات‌ها و سیاست خارجی کشور می‌تواند انجام دهد)، حتی در جستجوی تاثیرگذاری مطلوب بر نحوه دید و ذهنیت افکار عمومی آحاد ملت‌ها و مردم جهان هستیم. بدلیل آنکه حکومت‌ها مصالح و منافع خود را به گونه ای مقطعی پیگیری می‌کنند، با این وجود ما در جستجوی اثری ماندگار هستیم و برای تاثیرگذاری مانا بر افکار و اندیشه‌های عموم مردم دنیا، ما هیچ راهی، جز بهره برداری از داشته‌های عظیم  و پشتوانه‌های غنی ایران، به‌ویژه در زمینه ادبیات، سینما، موسیقی و عرصه‌های گوناگون فرهنگ و هنر نداشته و نداریم. بی‌گمان بخش زیادی از این پشتوانه‌های ما هنوز هم در عرصه جهانی ناشناخته باقی مانده‌اند و می‌بایست تلاش و برنامه‌ریزی خاصی در این عرصه صورت بگیرد.
 
به توجه به تمامی این ظرفیت‌های فرهنگی، در کمال تاسف به اشتراک افکار عمومی جهان نوعی نگاه منفی درمقایسه با ایران مشهود است و در کمال تاسف این موضع‌گیری منفی با سیاست‌های دولت پیشین گسترش بیشتری یافت.  آیا کتاب می‌تواند تاثیر تولید کننده و ماندگاری بر نوع برداشت آحاد مردم جهان از کشور ما بگذارد؟
ابتدا باید تاکید کنم که کیفیت کتاب و نوع تماس مخاطب با کتاب، بر مکان و کارکرد آن موثر است و نوع و شیوه‌های بهره برداری از کتاب بسیار دارای اختلاف است. با این وجود اگر کتاب به معنی حقیقی کتاب باشد و به شیوه خوب و خوبی به دست مخاطبش برسد، مطمئنا آثارش ماناست. اعتمادی که به لحاظ ماندگاری، توانایی استناد، عمق نوشته، دقت نظر و… درمقایسه با کتاب می باشد، بسیار بیشتر از مطالب محیط مجازی، شبکه‌های اجتماعی و حتی برنامه‌ها و اخبار رادیو و تلویزیون و روزنامه‌ها است. پیوسته کتاب برای انسان‌ها، به نوعی یک مرجع اصلی و قابل اعتماد، مطرح بوده است و اگر کتاب در جای خودش و به‌موقع رفتار کند، می‌تواند کارهای دیرپا و ماندگاری به‌جا بگذارد و از این حیث، کتاب از دیگر نشریهها توانمندتر است و می‌تواند در عرصه دیپلماسی فرهنگی نیز به‌خوبی نقش ایفا کند.
 
آیا در سایه توفیق عظیم کشور در دستیابی به برجام، می‌توان در بحث دیپلماسی فرهنگی نیز با برنامه‌ریزی جامع‌تر و مطلوب‌تری حضور پیدا کرد و حتی از این طریق رهیافت برجام را تقویت کرد و روابط فی‌مابین را افزایش بخشید؟ آیا اساسا بین این دو قضیه رابطه‌ای می باشد؟
عده ای بنا بر تصور اشتباه درمورد برجام، آن را برابر با تفاهمی جهت رفع یک مجموعه محدودیت‌های اقتصادی و معیشتی قلمداد کرده و بازهم نیز بر این تصور غلط تاکید دارند. با این وجود برجام مضاف بر این مسائل است. بدلیل آنکه برجام با این هدف صورت پذیرفت که کشور ما بتواند در سایه آن روابط بین‌المللی‌اش را به سطح روابط عادی بازگرداند و درهای تازه ای به سوی جهان بگشاید. بدلیل آنکه قبل از برجام تلاش بر این بود که روابط ایران را در تمامی عرصه‌ها محدود کنند. زمینه فرهنگ نیز از این سنت مستثنی نبوده است.
 
حال گشایشی که برجام در جستجوی دارد، تنها در عرصه اقتصادی نیست و قسمتی از آن نیز زمینه ارتباطات فرهنگی را پوشش می‌دهد. غیر از برقراری رابطه میان مردم ما با مردم دیگر ملت‌های جهان، آمدوشد انواع تولیدات فرهنگی، از قبیل کتاب، به تبع این اتفاق ساده تر شده و این روند افزایش بیشتری پیدا خواهد کرد. هنوز لحظه فراوانی از این تفاهم نگذشته و امیدواریم اوضاع تازه، در عرصه فرهنگ و دیپلماسی فرهنگی نیز ثمرات گسترده‌ و مفید‌تری داشته باشد.
 
تا اینجای کار ابزار‌های مرتبط با بحث دیپلماسی فرهنگی کشور بیشتر سر وقت سود‌گیری از موسیقی، سینما، تصویر و هنرهای نمایشی رفته‌اند و اگرهم به‌سراغ کتاب رفته‌اند، بیشتر مدنظر آنها کارهای شاعران کلاسیک فارسی و یا کتاب‌های مذهبی بوده است. چرا برنامه‌ریزان و مجریان این عرصه کمتر به‌سراغ ادبیات معاصر و دیگر زمینه‌های کتاب می‌روند؟
هنر موسیقی، و به‌طورکل هر آنچه که از روش تکنولوژی‌های نوین عرضه می‌شود، اثری بسیار آنی برجای می‌گذارد. گستردگی دامنه مخاطبان موسیقی و مبدل شدن به زبانی مشترک، جذابیت‌های ویژه و بی‌بدیل موسیقی، صرف هزینه و لحظه معمولا کمتر برای درک و دریافت آن، تجربه دلنشین مواجهه گروهی با اجرای موسیقی و… دلیل می‌شود که مخاطبان با شور و شوق بیشتر و در موقعیت‌های گوناگون ذهن خود را معطوف موسیقی کنند. با این وجود جهان کتاب و نحوه تماس با کتاب به این شکل نیست و باید برای مطالعه کتاب، به گونه ای متمرکز، لحظه صرف کرد. مولفه‌های دیگری چون کیفیت محتوای کتاب، چگونگی عنوان و جذابیت آن، خصوصیت‌های فردی که کتاب را انتخاب می‌کتند، نحوه توزیع کتاب، آگاهی رسانی خوب، آگهی و … بر استقبال از کتاب موثر بوده و دامنه مخاطبان آن را محدود می‌کند.
 
کتاب‌های شاعران بزرگ و طلایه‌داران شعر فارسی نیز عمدتا از جانب مستشرقین و پژوهشگران خارجی شناسایی، ترجمه و در دنیا پخش شده‌ است. شرح نیکلسون بر مثنوی مولوی، نقش گوته در شناسایی حافظ در جهان، ترجمه مشهور فیتزجرالد از رباعیات خیام، شرح سودی بر گلستان و بوستان و … نمونه‌هایی از این دست است. از این جهت، ما نقش پررنگی در عرصه انتشار کارهای ادبی کلاسیک نداریم. در زمینه فلسفه نیز تا حدود فراوانی وضع به همین منوال است. سری این رویدادها نشان می‌دهد که کتاب، از قبیل دیگر اقسام مختلف هنر، خیلی فاصله و ملیت نمی‌شناسد و این قدرت و توانایی‌های هر اثری است که دلیل می‌شود خودش راهش را بیابد و پیش برود.
 
 آیا وزارت امور خارجه، در مشارکت با دیگر وزارت‌خانه‌ها و ابزار‌های اجرایی، برنامه‌ای جهت راه‌اندازی مراکز فرهنگی با محوریت کتاب، ایجاد کرسی در دانشگاه‌‌ها و مراکز فرهنگی و آموزشی، اختصاص مهلت‌های مطالعاتی و … جهت ایجاد رابطه با نخبگان فرهنگی، اصحاب فکر و اندیشه دنیا را دارد؟
سازمان‌ها و ارگان‌های متعددی در ایران، به‌نوعی کار دیپلماسی فرهنگی را انجام می‌دهند. در این بین «سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی» بیشترین نقش و سهم در زمینه فعالیت فرهنگی در خارج از کشور را برعهده دارد. در قبلی خود وزارت خارجه به روش مستقیم در این عرصه اکتیو بود، با این وجود مدت‌هاست که این رسالت به عهده سازمان‌ فرهنگ و ارتباطات اسلامی قرار داده شده است. هم‌اکنون، وزارت خارجه به نوعی یک نهاد سیاست‌گذار کلان، تعیین کننده خط مش کلی، تسهیل کننده امور و تحت نام حامی انجام وظیفه می‌کند و نهادها و ارگان‌های اکتیو در این عرصه مجبور به هماهنگی کامل با این وزارتخانه هستند و در امور فرهنگی خارج از کشور، با هماهنگی، مشورت و زیرنظر سفیر ایران، به نوعی محشر‌ترین مقام نظام در دیگر کشورها، کار خودشان را دنبال می‌کنند.
 
به توجه به فعالیت اثربخش و رو به جلوی نهادها و ارگان‌های فوق، در عده ای عرصه‌ها نیاز به برنامه‌ریزی و اعمال تازه قابل مشاهده است؛ از قبیل زمینه‌های ایران‌شناسی و کرسی‌های زبان فارسی که به دلیل کهولت سن اساتید و یا فوت آنان، عدم جایگزینی اساتید تازه، نگاه تجاری به زبان‌آموزی و گسترش زبان، تقلیل آموزش زبان و ادبیات فارسی به تربیت مترجم در سطحی نازل جهت مترجمی بنگاه‌های اقتصادی و… رونق پیشین خود را از دست داده‌اند. حال باید در یک اجماع کلی و تصمیم جدی، جلوی از بین رفتن این سنگرهای مهم زمینه تمدنی و ریزش پلکان ترفیع و گسترش زبان و فرهنگ ایرانی را گرفت.
 
نوع حضور و اعمال وزارت خارجه در این زمینه را به چه نحو ارزیابی می‌کنید؟
با استناد به نگاهی که انقلاب به جهان داشت و خودش را به نوعی یک خیزش، حرکت و انقلاب فرهنگی تعریف می‌کرد؛ حرکتش را در عرصه داخلی و خارجی در مسیر یک حرکت فرهنگی تعریف و جهت‌دهی می‌کرد. بررسی و نتیجه‌گیری در باب موفقیت‌های حاصله، نیازمند لحظه بیشتری است و بنده هم اینک به این مسئله ورود پیدا نمی‌کنم. با این وجود به هرحال وزارت خارجه از ابتدا با توجه به چارت دیرینه خودش، از یک معاونت فرهنگی  و یک اداره کل فرهنگی دارا بود. به توجه به اعمال تفاوت ساختاری تکراری، وزارت خارجه با همراهی سازمان‌ها و نهادهای دیگر در بیشتر کشورهای جهان فعالیت فرهنگی چشمگیری داشت، و اموری چون انعقاد یادداشت تفاهم و قراردادهای فرهنگی و اعطای مجوز به اماکن و موسسات جهت فعالیت در ایران و یا بالعکس از روش این وزارتخانه انجام می‌شد.
 
با انتقال بودجه و شرح وظایف فرهنگی خارج از کشور به «سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی»، عمده امور اجرایی به این سازمان واگذارشد، با این وجود بازهم نقش نظارتی وزارت خارجه تداوم یافت. بالاخره، معاونت فرهنگی با دو اداره کل دیپلماسی رسانه و اداره کل دیپلماسی عمومی و چهار اداره در زیرمجموعه هریک، به نوعی مرکز دیپلماسی عمومی و مطبوعاتی وزارت خارجه به فعالیت خود می‌پردازند. به علاوه از طرف دیگر فعالیت در زمینه ورزش و هنر در عرصه بین‌المللی زیرنظر اداره مجزایی صورت می‌پذیرد که به نوعی رابط وزارت خارجه با دیگر ابزار‌های دولتی و غیردولتی(N.G.O)، انجمن‌های دوستی و… انجام وظیفه می‌کند.
 

رفتن به منبع
Creator:

Powered by WPeMatico

امیدواریم نوشته “بهرام قاسمی از کتاب و دیپلماسی فرهنگی گفت” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “بابام چگونه سیاسی شد؟/برگردان: احمد شاملو” که پیشتر بدان میپردازیم.

 

این جریان با عنوان به چه نحو بابام وارد مشاغل سیاسی شد؟ در کتاب « قصه‌های من و بابام » (نشر کتیبه) پخش شده است.

نویسنده: ارسکین کالدول

برگردان: احمد شاملو

وقتی “بن سیمونز”- کلانتر محل- از کوچه بالا آمد و وارد حیاط شد، جدید شام‌مان را خورده روی ایوان جلو خانه نشسته بودیم.

بابام آن شب همچه کیفور نبود و حدوداً در تمام مدت یک کلمه حرف نزده بود، جز این که گاهی پایین لب با خودش چیزی می‌گفت و غری می‌زد.

در حقیقت بابا جانم از صبح آن روز تو لب بود. علتش هم این بود که مامانم سخت سرکوفتش زده بود و به‌اش گفته بود آدم تنبل بی‌کاره‌ای است که هیچ‌وقت کار ثابتی نداشته و هیچ وقت هم خودش را برای پیدا کردن یک کار حسابی تو زحمت نینداخته.

مامان تمام روز تو حیاط راه رفته به بابا غر زده بود. آخر هیچ‌وقت باباجانم پولی دست و پا نمی‌کرد، بیچاره مامانم مجبور بود برای گذران خانواده، رخت چرک‌های مردم را بشوید و اطو بکشد.

با اینحال وقتی بابا جانم دمغ شد و مانند لاک‌پشت سرش را تو کشید، مامانم هم دیگر غرغر نکرد و ساکت ماند. تنها یکدفعه، باباجانم به مامانم گفت اکنون که اینطور شد تنها برای اینکه ثابت کند آن اندازه هم در پول پیدا کردن دست و پا چلفتی نیست، در جستجوی کاری خواهد رفت و فورا من و کاکا هن‌سم را فرستاد که برویم از مردم برای تهیه‌ی تمشک سفارش‌هایی بگیریم. و گفت هرچه امکان دارد بیش‌تر سفارش بگیریم و در بازگشت به ایشان بگوییم که چند “گالون” سفارش گرفته‌ایم.

من و کاکا تمام ساعات قبل از ظهر را در شهر از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر رفتیم و از مردم سؤال کردیم که تمشک جدید می‌خواهند یا نه.

تمشک خیلی خریدار داشت. اولاً برای آنکه تمشک واقعاً چیز خوبی است، ثانیاً برای آن که باباجانم پیش نهاد کرده بود علي الخصوصً به خانه‌دارها بگوییم “تمشک تمیز و مورچه نزده!”

بابام پیش خودش حساب کرده بود اگر بتواند بیست و پنج گالون تمشک از قرار گالونی بیست و پنج “سنت” بفروشد، درآمدش از شش دلار هم بالاتر می‌زند. و معتقد بود که این مبلغ برای یک روز کار، پول کلانی است. این را برای مامان شرح داد و مامان چنان غافل‌گیر شد که همه‌ی بدزبانی‌های صبحش را از یاد برد.

من و “هن‌سم” توانستیم بیست گالون سفارش بگیریم. مشروط به آن که تمشک‌ها را فردا شب در خانه‌ها تحویل بدهیم، با اینحال باباجانم وقتی این را شنید کمی وا رفت.

معنی بیست گالون سفارش این بود که کل درآمدمان به جای شش دلار و خرده‌یی پنج دلار بیش‌تر نمی‌شود و بابام ادعا کرد تنها شش دلار و فلان قدر بالا را گرفته است که برای یک روز کار پول کلانی است، نه پنج دلار را! – و به توجه به این به ما گوشزد کرد فردا صبح، کله‌ی سحر بیدار بشویم که برای تمشک چینی برویم به بیرون شهر.

موقعی که مامان این را شنید، آمد تو و به بابا جانم فهماند که ایشان هم حرفی دارد و باید بگوید: ایشان مطلقاً نخواهد گذاشت هن‌سم و پسرش برای چیدن تمشکی که آقا استروپ می‌خواهند بفروشند تو زحمت بیفتند! و اضافه کرد: یکی از اون: مگه چیدن بیست گالون تمشک شوخیه، مرد حسابی! خیلی خیلی فرز هم که بچینید جدید یک هفته‌ی تموم وقت ضروری داره!

بابا تو لب رفت و به مامان تهمت زد: علي الخصوصً اینو می‌گی که من عصبانی بشم!

و دیگر تمام مدتی که شام می‌خوردیم، لام تا کام، یک کلمه هم حرف نزد.

از موقعی که آمدیم روی ایوان نشستیم، بابام همین‌جور یک ریز با خودش غر زد و غر زد، تا وقتی که بن‌ سیمون وارد شد و سلام کرد.

بابام گفت: “سلام، بن! بیا بنشین.”

مامان هیچی نگفت. با سیاستچی‌هایی از قماش بن سیمون میانه‌ای نداشت و از آن‌ها یک قلم: متنفر بود.

بن همان‌طور که برای پیدا کردن صندلی کورمال کورمال می‌کرد، گفت:

“چه شب خنکیه، خانم استروپ!”

مامان گفت: “ممکن است… ”

سکوت سنگینی برقرار شد. بن چند بار سینه صاف کرد. انگار می‌خواست چیزی بگوید. با اینحال می‌ترسید دهن وا کند و از مادرم لیچاری بشنود.

بابام پرسید: “انگار این ایام خیلی گرفتاری، بن؟”

کلانتر مانند اینکه منتظر بود فرصتی برای حرف زدن بیابد با شوق و شتاب گفت: “خیلی، خیلی گرفتارم. آنقد گرفتارم که مهلت گیرم نمی‌آد یه دیقه یه جا بشینم و خستگی در کنم. هر دیقه‌ی خدا یه جام. همین جور کار، کار و بازم کار… از بوق سگ تا نصفه‌های شب… همین روز قبل بود که زنم بم می‌گفت اگه بخوای همین جوری ادامه بدی، مجبور می‌شی بیست سال زودتر یک تابوت برای خودت دست و پا کنی. مجبورم گشتی تو کوچه‌ها بزنم، تو زندون مجموعه بکشم، این و اون و توقیف کنم، مراقب تحت نظری‌ها باشم و دیگه خدا خودش می‌دونه چه کارهای دیگه‌ای… درست مانند یک پارچه‌ی شسته که رو طناب پهن کرده باشن بخشکه، مکررا تو جنبیدنم موریس.

بابام بی‌معطلی بیخ حرف را چسبید و گفت: “تو به یه کمک نیاز داری، بن. مثلاً به من. من این‌ور و اون‌ور کارامو که درز بگیرم، یه خورده وقت پیدا می‌کنم. با این وجود نه چندون زیاد، با اینحال بسیار عالی، یه چیزی می‌شه! آخه به کارای خودمم باس برسم. روهم رفته، اگه لازمت باشه می‌تونم کارامو جوری راس و ریس کنم که ساعتای بیکاریم سر هم بچسبه.

بن به جلو خم شد و گفت: “موریس! راستش برا همین که یه خورده آزاد بشم امشب پا شدم سراغ تو. نمی‌دونی چقدر خوشحالم که خودت اول اینو توصیه کردی.

مامان گفت: “بن سیمون! من نمی‌دونم باز چه کلکی می‌خوای سوار کنی. با اینحال هرچی هست ازت خواهش می‌کنم از تو لفاف درش بیاری، تا مانند اون دفه نشه که، حقه رو به موریس سوار کردی. من نمی‌خوام به حرفاتون گوش بدم و سر در بیارم که واسه‌ی تیغ زدن مردم چه حقه‌ی جدیدی سوار کنین. مانند موضوع‌ی اون “تابوت کش‌دار” که می‌شد همه‌ی خونواده رو توش گذاشت! معلومه بسیار عالی: هر کسی دوست داره تابوتی داشته باشه که کش بیاد، که وقتی یکی دسکه از عضو های خونواده هم می‌میره، بشه گذاشتش اون تو. همچی چیزی رو همه می‌خوان. پس واسه‌ی کلاه گذاشتن سر مردم وسیله‌ی میزونیه.”

“مادام استروپ! اون فکری که من دارم همچین چیزا نیست. من یرا موریس تو فکر یک کار همیشگی هستم.”

مامان که داشت روی صندلی گهواره‌ایش تاب می‌خورد، ناگهان از حرکت ایستاد، خودش را راست گرفت و با تشدد پرسید: “مثلاً چه کاری؟”

بن گفت: “اکنون عرض می‌کنم. انجمن شهر، تو نشست‌ی دیشب خودش تصمیم گرفت در باب این سگ‌هایی که تو کوچه‌ها ول می‌گردن بر اساس قانون رفتار کنه. آخه مثلاً الآنه من دو روزه دارم عقب یه سگی می‌گردم که هار شده و باید بگیرم بکشمش. انجمن شهر، به هزار و یک دلیل قبول کرده که وجود این همه سگ هرزه، مخل امنیت اجتماعیه و به من دستور داده قانون سگ‌های ولگرد و مطرح بکنم و هر سگی رو که دیدم تو کوچه‌ها بگیرم سر به نیست کنم. من به اونا گفتم که کارم چه قد کارم زیاده و اونا طفلکی‌ها راضی شدن که کس دیگه‌ای رو مأمور این کار بکنیم.

مامان یک هو مانند ترقه از روی صندلیش پرید و جیغ جیغ‌کنان گفت: “کس دیگه‌ای رو مأمور جمع کردن سگای ولگرد کنین؟ بن سیمون، می‌خوای تو روی من بگی که خیال داری شوهرمو برای دویدن دنبال سگا استخدام کنی؟ یال لا! همین الآن مث برق از این جا بزن به چاک، بی‌قباحت!

بن سیمون حالت دفاعی به خودش گرفت و با عجله گفت: “یه دیقه مجال بدین خانم استروپ! من کی همچین حرفی زدم؟ یکی از عضو های انجمن اسم موریسو برد که، مثلاً، این شغل خوب اونه و… اونا تصویب کردن که…

بابام حرف ایشان را برید و گفت: “به طرز قطع سگا خیلی دوست دارن دنبال من بیان. از قرار معلوم، انجمن شهرم اینو می‌دونه. من خودم دیده‌م که انگار سگا در بیشتر مواقع منتظر منن!

مامان با تشدد سخنرانی باباجانم را برید و فریاد کشید: “خفقون می‌گیری یا نه، موریس؟ اَه، آه، آه! هیچ کسو تو عمرم ندیدم این قد فطرتش پست باشه!”

–         با اینحال اشتباه نکنید خانم استروپ: عده‌ی فراوانی از سیاستمدارای مشهور و عضو های نشست و خیلی از کلانترها، زندگی سیاسی خودشونو از کار “جمع کردن سگای ولگرد” شروع کرده‌ن. خیلی کمن سیاستمدارایی که از راه‌های دیگه وارد این کار شده باشن.

مامان گفت: ” هیچ‌وقت همچی چیزی رو باور نمی‌کنم. من در بیشتر مواقع خیلی بیش‌تر از این‌ها برا یه سیاستمدار قرب و منزلت قائل بوده‌م.

–        سیاست، چیز خیلی عجیبیه! مثلاً همین که، یه سیاستمدار، می‌تونه کارشو خیلی زود، از همین راه جمع کردن سگای ولگرد شروع کنه و، شروع کنه به طی کردن مدارج ترقی و پله‌های بالاتر. اصلاً سیاست غیر از این، چیزدیگه‌ی نیست که!

مامان ساکت شد و من از نو صدای جنبیدن صندلی گهواره‌ایش را شنیدم. خیلی ساده می‌شد فهمید که دارد به حرف‌های کلانتر فکر می‌کند.

بابا جانم نطقش وا شد: “من راجع به این مسئله گمان می نمایم. فکرشو که، با این وجود خیلی پسندیده‌ام. راستش، از مدت‌ها پیش به خودم می‌گفتم که بالاخره من یه روز باید تو زندگی سیاسی رل بزرگی بازی کنم. این فس فس کردن یکنواخت هر روزی‌ یک کمی این‌جا و یک کمی اونجا، نه‌- خیر!… از اولش می‌دونستم که این‌جوری چیزی به دست نمی‌آد!

بن سیمون، دیگر مجالش نداد: “بسیار عالی، موریس! از قرار، تو دیگه این شغلو قبول کرده‌ی. برای تو این، کار بزرگیه. می‌دونی؟ باس بگم خیلی شانس آوردی! گرچه، یه خورده هم فعالیت‌های خود من عرصه رو تکمیل کرد.

بابام همان‌طور که نشسته بود بی‌حرکت ماند و کوشید در تاریکی صورت مامان را ببیند و مامان یکریز صندلی گهواره‌ایش را تکان می‌داد و صدای یکنواخت آن به صدای قطرات آبی مشابهت داشت که از شیری توی تشت بچکد.

بابا جانم که همان‌طور می‌کوشید در تاریکی قیافه‌ی مامانم را ببیند، گفت: “بسیار عالی، این یه شغلیه که باب منه و خیال می‌کنم باید قبولش کنم.”

یک لحظه صبر کرد ببیند مامان چه می‌خواهد بگوید. مامان وانمود کرد که تو نخ آن‌ها نیست و بابام به سرعت گفت: “پیشنهادتو قبول می‌کنم! و کار را تمام کرد. بن سیمون بلند شد و به طرف پلکان راه افتاد: “جداً موریس، خیلی خوبه. من چه قد از این کارت خوشحال شدم. بسیار عالی، امیدوارم فزدا صبح یعد از اون که صبحونت و خوردی تو شهر ببینمت.”

از پله‌ها شروع به پایین رفتن کرد. همین که به آخر رسید، بابا شتابان بلند شد و صدایش کرد. خیلی مضطرب بود. گفت:

–        بن! برا این کار چه‌ قد می‌سفلن؟

–         آه، منظورت حقوقه؟

–        بسیار عالی آره دیگه… برا این که آدم شاغل امور سگهای ولگرد بشه چه قد می‌سفلن؟

–        راستش این که، نمی‌شه راجع به حقوقش گپ زد…

بن، بفهمی نفهمی دست و پایش را گم کرده بود.

بابام گفت:

–        بسیار عالی، پس چی؟

–        همین قد، هدیه ای می‌دن.

–        هدیه؟

–        بسیار عالی بله دیگه. برا کارای که حقوق نمی‌دن.

–        پاداشش چه‌قدی می‌شه؟

–        برا هر سگی که به دام بندازی بیست و پنج سنت.

بابا ساکت ماند و مدتی مدید چشمش توی تاریکی راه کشید.

بن آرام آرام کوچه را گرفت و راه افتاد. بابا جانم گفت:

“راستشو بخوای یک کمی دل چرکین شدم. من انتظار داشتم دست کم آخر هر هفته یه حقوق ثابتی داشته باشم.

–        با اینحال موریس، بجای آن، فایده‌ی هدیه اینه که حقوقت محدود نیست. وقتی حقوقت محدود باشه، تو در بیشتر مواقع می‌دونی که از یک مبلغ معلومی تجاوز نمی‌کنه. در صورتی که این‌جوری، درآمدت حد و حصری نداره. هرچی بیش‌تر سگ بگیری، بیش‌تر پول به جیب می‌زنی.

بابا جانم ‌تردماغ شد و گفت: “بطور کلیً حق با توئه بن. هیچ فکرشو نکرده بودم که این‌جوری بهتره.”

بن دیگر نه ایستاد، و راهش را گرفت و رفت:

–        بسیار عالی، فردا می‌بینمت.

–        شب به خیر، بن! ازت ممنونم که فکر من بودی.

دوتایی‌مان به ایوان برگشتیم. مامان رفته بود بخوابد. بابام گفت: “بچه بریم بگیریم تخت بخوابیم. فردا روز بزرگیه، خیلی به استراحت احتیاج داریم.”

لباس‌مان را کندیم و روی جاهای‌مان دراز شدیم. من تا دیرگاه صدای بابام را می‌شنیدم اسم سگ‌هایی را که تو شهر می‌شناخت با خودش می‌گفت.

…و بالاخره خوابم برد.

فردا صبح، همین که صبحانه خوردیم، بابا کلاهش را برداشت:

باید به شهر، سراغ بن سیمون می‌رفت.

مدت فراوانی در راه نبودیم. بابام به من می‌گفت که وقتی کارمان را شروع کردیم، اسپارکی – توله سگ شکاری راکه در بیشتر مواقع در ایوان خانه ” فرانک پاین” می‌خوابید – یادش بیارم.

بن سیمون را پیدا کردیم. توی سلمانی بود و داشت ریشش را صفا می‌داد. صورتش پر از کف صابون بود و نمی‌موفق شد حرف بزند.

و به مجردی که موفق شد، با دستش اشاره‌ای به ما کرد و گفت: “حال و احوال، موریس؟ خودتو بر کار حاضر کردی؟”

–        دلم قیلی ویلی می‌ره که هرچه زودتر شروع کنم، بن!

–        من تا یه دیقه‌ی دیگه به اختیارتم.

پس از آن که بلند شد و کلاهش را سرش گذاشت، به بابام گفت برود تو شهر بگردد و هر جا سگی دید که ول می‌گردد و ببرد هر جا که خودش می‌داند، حبس کند.

–        تموم کار همینه؟

بن گفت: همین! می‌بینی چه‌قدر سهله؟ از آب خوردن سهل‌تر!

از آن طرف شهر شروع به کار کردیم. خیلی آهسته راه می‌رفتیم و مراقب سگ‌ها بودیم. در آن ساعت صبح، بیش‌تر مردم خواب بودند و دیارالبشری تو کوچه دیده نمی‌شد.

نیم ساعتی که راه رفتیم، بابا دست تو جیبش کرد و یک سکه‌ی ده سنتی درآورد:

–        بدو پیش قصاب، بچه! گنده‌ترین تیکه گوشتی رو که می‌شه با این پول خرید، بخر و بیا! ضروری نکرده خیلی جدید باشه؛ همین‌قد که خیلی گنده بود کافیه.

به تاخت رفتم و با یک تکه گوست خیلی بزرگ برگشتم.

بابا تو سایه‌ی یک درخت چتری نشسته پادشاه هفتم را خواب می‌دید. با اینحال همین که من برای نشان دادن گوشتی که خریده بودم تکانش دادم، از خواب پرید.

گوشت را بو کرد و گفت: بسیار عالی. اکنون دیگه می‌آن. بیا بریم بچه!

از یک کوچه‌ی دیگر راه افتادیم، بابا گوشت را تو دستش گرفته بود. طولی نکشید که پشت سرمان را نگاه کردیم و دیدیم یک سگ پر پشم و پیلی گل باقلایی، پوس پوس کنان دارد دنبال‌مان می‌آید.

–        غیر از این هیچ کار دیگه‌ای نمی‌تونستیم بکنیم بچه. تو یه همچی وضعی غیر از یک تیکه گوشت هیچی به داد آدم نمی‌رسه.

سوتی زد. سگ گوش‌ها را تیز کرد و سرعت بیش‌تری به حرکات خود داد.

اندکی بعد، سگ دیگری که باد بوی گوشت را به دماغش رسانده بود به اولی اضافه شد.

سر نخستین گذر که رسیدیم، تعداد سگ‌ها به هفت رسیده بود.

بابا جانم با دمش گردو می‌شکست. به من گفت که جلو جلو بدوم و در انبار را وا کنم. داخل انبار شد و همین که دسته‌ی سگ‌ها هم عقب سرش وارد شدند، خودش با تیکه‌ گوشت گریخت، و من در را بستم.

–        یه سگ دیگه که به تور بندازیم، دو دلار به جیب زدیم. پول واقعاً مفتیه! تنها مزد خیابون گز کردنه دیگه. جدید اکنون دارم می‌فهمم که چرا مردم اینقد عاشق کارای سیاسی هستن. اکنون دیگه من به هیچ هزینه ای حاضر نیستم جای خودمو با هیچ‌کدوم از ایجاد‌الله عوض کنم. برای این که زندگی آدم به خوشی بگذره، هیچی یهتر از کارهای سیاسی نیست.

یک کوچه‌ی دیگر را پیش گرفتیم. هنوز چند قدم بیش‌تر نرفته بودیم که یک سگ گنده، غرش‌کنان از پایین خانه‌ای سود و دنبالمان به راه افتاد.

دفعه‌ی دومی که به انبار رفتیم، حساب کردم دیدم پنج تا سگ عقب سرمان است.

به قصد “اسپارکی” مجموعه به حوالی خانه‌ی آقای “پاین” زدیم.

وقتی همه‌ی این سگ‌ها را قلع و قمع کردیم، بابا جانم نشست رو ماسه‌ها با چوب کبریت شروع کرد به حساب کردن دست‌مزدش:

“سه دلار و خورده‌ای شده، بچه!”

کبریت را انداخت دور و ادامه داد: “برا این چند ساعت کار مزد کلونیه. اگه فردا همین‌قد کار کنیم، شیش دلار گیرمون می‌آد. آخر هفته، هیجده، بیست دلار پول به مون می‌دن. این پولیه که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تو زندگی دستم بیاد. بیا! اکنون دیگه ظهره باس بریم ناهار بزنیم.”

سر میز، مامان جانم صم و بکم نشست و بابام جرأت نکرد لام تا کام جیک بزنه.

غذا که تمام شد، رفتیم پایین درخت توت چتری نشستیم.

هنوز یک ساعتی نگذشته بود، که دیدم بن سیمون دارد با عجله به طرف خانه‌ی ما می‌آید. بابا جانم همان‌طور خواب بود، با اینحال فوری بیدارش کردم. گفتم نکند بن کار واجبی دارد که حتماً باید به بابا جانم ابلاغ کند.

بن، رسیده نرسیده، نفس‌زنان گفت:

–        موریس! ممکنه به من بگی این همه سگی را که تو انبار چپوندی از کدوم جهنم دره آوردی؟

بابام همان‌طور که رو آرنجش بلند می‌شد، گفت: “سگ‌ها؟… هیچی… لابد از تو کوچه دیگه. مگه کار من همین نیست که حیوونای ولگرد تو کوچه رو شکار کنم؟ بسیار عالی اینایی هم که من تو دام انداخته‌م نه بزن نه گوساله، سگن دیگه!”

بن با عصبانیت گفت: ” آخه تو “فوت” سگ آقای شهردار و که جایزه برده، گرفته‌ی! از اون طرف، آقای “جری هندریکز”شکایت کرد که سگ ایتالیاییشو دزدیدن اونم تو انباره! سگ آقای “پاین” هم که بهترین سگ شکاری دنیاس اون توئه. خیلی از سگای مردمو- که دولت بابتشون سالی دو دلار مالیات می‌گیره- گرفته‌ای کرده‌ای اون تو. تو نباید سگایی که مردم بابتشون مالیات می‌دن بگیری!

بابا جانم گفت: “آخه اونا تو کوچه ول می‌گشتن. من دو دور تو شهر چرخیدم. این سگا هیچ معلوم نمی‌شه که ممکنه صاحابی هم داشته باشن. وظیفه و مسئولیت سیاسی من هم حکم می‌کرد دستگیرشون کنم بسیار عالی! منم به وظیفه‌ام رفتار کردم.”

–        بسیار عالی، اینارو چه جوری تونستی بکنی اون تو؟

–        یه جوری کردم دیگه! معمولاً سگا دوست دارن دنبال من بیان. دیشبم اینو به‌ات گفتم.

–        اونا رو با طعمه‌ای چیزی دنبال خودت نکشوندی؟

–        تموم و کمال نمی‌تونم سیاستمو برات بگم. با اینحال خوب دیگه! یک تکه گوشت کوچولو… اونم یه هو به فکرم رسید.

بن کلاهش را برداشت و همزمان با اینکه صورتش را با دستمال خشک می‌کرد گفت: ” منم همین فکرو کردم. شک داشتم که مسئله دیگه‌ای تو کار باشه”.

مدتی هر دوشان ساکت ماندند. بعد بن کلاهش را سرش گذاشت و به بابا جانم نگاه کرد: “موریس! خیال می‌کنم کار سگای ولگرد و دست خودم بگیرم بهتر باشه. از اون قبلی، جمع کردن سگای ولگرد، می‌ترسم وقت تو رو خیلی بگیره.”

–        سه دلاری که من تلاش نموده‌ام چی می‌شه؟ نمی‌دنش؟

–        چندون مطمئن نیستم. در هر حال فکر نمی‌کنم انجمن شهر بتونه به این سرعت به کسی پولی بده. شهردار یقیناً از خدمات من یه تشکر خشک و خالی می‌کنه و… بس! تحت این شرایط من چه طور می‌تونم صورت حساب جلوش بذارم؟ می‌دونی؟ یکی از نخستین چیزایی که آدم باید تو سیاست یاد بگیره اینه که واسه یه سیاستمدار، بدترین سیاستا اینه که بخواد رو پاهای یه سیاستمدار دیگه راه بره! موریس خان! کلاهتو قاضی کن: آخه من چگونه می‌تونم کار به این مهمی رو واس خاطر تو از دست بدم؟

بابا به علامت تصدیق مجموعه تکان داد و بعد، از نو چشم‌هایش را به زمین دوخت. سرش را به درخت توت چتری تکیه داده بود. گفت: “گمون کنم حق با توئه، بن! از همه‌چی قبلی، این کار تموم وقت منو می‌گیره. منم که این همه کار سرم ریخته، از بیخ با شغل‌هایی که تموم وقت منو بگیره مخالفم!”

حروف چین: مهسا نظام آبادی

از کتاب قصه‌های من و بابام – نشر کتیبه

امیدواریم نوشته “بابام چگونه سیاسی شد؟/برگردان: احمد شاملو” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جریان رنج و گنج محمود دولت آبادی + فیلم” که پیشتر بدان میپردازیم.

شب‌ها می‌نویسد. بیان می کند، شب‌ها انسان خودش هست و خدا. موهایش را خودش کوتاه می‌کند و از جوانی که در سلمانی کار می‌کرده ۵۰ سال است دیگر آرایشگاه نرفته. رانندگی هم می‌کند، با این وجود با یک ماشین قدیمی که بیشتر از آن‌که سوارش شود، در مکانیکی است. عشق است دیگر… . و ممکن است برای خیلی‌ها باورنکردنی باشد که همین را بهانه‌ای می‌داند برای معاشرت با مکانیک‌ها.

ممکن است کسی فکرش را نمی‌کرد کودکی که به خاطر فقر از مدرسه رفتن بازماند و به کار پرداخت؛ از کار روی زمین و چوپانی گرفته تا پادویی کفاشی، صاف کردن میخ‌های کج و بعد وردستی پدر و برادرها در کارگاه تخت گیوه‌کشی و …، روزی از مطرح‌ترین نویسنده‌های ایران شود و خالق بلندترین رمان فارسی.

محمود دولت‌آبادی بعد از گذر از فراز و نشیب‌های بسیار اکنون به تولد هفتادوهفت‌سالگی رسیده و به همین مناسبت با ایسنا گفت‌وگو کرده. در این گفت‌وگو سعی شد بیش‌تر از گوشه‌هایی از زندگی ایشان پرسیده شود که کمتر پیرامون آن‌ها سخن گفته و یقینا برای مخاطبان دلنشین‌تر است.

آقای نویسنده در این گفت‌وگو از عشقش به مادر و پدرش، زن پشت پنجره با موهای از وسط زلف‌شده و چارقد سفید، علاقه‌اش به نظامی‌گری، تاثیر مرگ برادر در نویسنده شدنش، تاثیر کار در زندگی‌اش، نوشتن در شب، بهره برداری از تکنولوژی‌های تازه، رانندگی کردن، علاقه‌اش به رنگ، شیفتگی‌اش درمقایسه با ون گوگ و آرزوهایش سخن بیان می کند.

گفت‌وگوی ایسنا با این نویسنده پیشکسوت پیشتر می‌آید.

محمود دولت‌آبادی، متولد ۱۳۱۹، فرزند فاطمه و عبدالرسول، اهل دولت‌آباد سبزوار از بلاد خراسان. این یک عرضه کوتاه و جالب است که در ابتدای «کلیدر» آمده؛ مشهور‌ترین اثر شما و بلندترین رمان فارسی. جالب از این لحاظ که می‌نویسید «پسر فاطمه و عبدالرسول». این میزان دلبستگی و قدرشناسی شما از مادر و پدر از کجا می‌آید، منظورم مکتوب شدن و تبلور پیدا کردنش است.

وقتی می‌خواستم خودم را عرضه کنم، زمانی بود که آقایی رفته بود به یک خانواده گفته بود من دولت‌آبادی هستم و با این‌ها سفری رفته بود. من این را در داروخانه‌ای در شرق تهران فهمیدم که رفته بودم برای برادرزاده‌هایم که یتیم بودند و پدرشان قبلا مرده بود، دارو بگیرم. وقتی ورژن رفت پهلوی آقایی، من را صدا زد گفت شما از خانواده دولت‌آبادی هستید؟ گفتم بله. گفت محمود دولت‌آبادی را می‌شناسی؟ گفتم بفهمی نفهمی. گفت خیلی آقاست. تا گفت خیلی آقاست، من فوراً متوجه شدم. گفتم چگونه؟ گفت با خانواده ما رفت و آمد دارد و خواهرهای من عاشقش هستند و ۱۵ روز هم با هم مسافرت بودیم و خیلی هم خوش گذشت. من حیفم آمد این هوشمندی آن جوان را فوراً افشا کنم و توی ذوقش بخورد. من زندان بودم وقتی ایشان تحت نام دولت‌آبادی می‌آید و این حرف‌ها را می‌زند. این جریان به انتهای ۵۵ و ابتدا ۵۶ مرتبط است که من از زندان آمده بودم بیرون. پس از آن اتفاقا یارتا یاران گفت که بیا عکسی از تو روی کتاب‌هایت بگذاریم. گفتم دوست ندارم و معمولا یک تصویر از من توی مطبوعات بود. آن هم عکسی بود که نقش یک افسر آلمانی را بازی می‌کردم در «حادثه در ویشی». یک روز صبح آمد من را برد یک عکاسی و آن تصویر را که روی نخستین دوره «کلیدر» هست از من گرفت و چاپ کردند.

عاشق رنج‌ها و عشق‌های پدر و مادرم بودم

برای شناخت‌نامه خودم به نظرم رسید که بهتر از آنی که فرزند که هستم، اهل کجا هستم، نیست. این هیچ نشان ویژه ای ندارد الا این‌که من عاشق رنج‌ها و عشق‌های پدر و مادرم بودم درمقایسه با فرزندان‌شان از نمونه درمقایسه با خودم. مادر من خیلی کم مهلت پیدا کرد که من با ایشان باشم، با ایشان زندگی کنم، با این وجود پدرم گاهی این مهلت را به من می‌داد. مادرم یکی از چیزهایی که می‌گفت، گفت شما سر خاک من نمی‌آیید، من می‌دانم، و پیشاپیش گله‌مند بود. با این وجود من جلد سیم «روزگار سپری‌شده مردم سالخورده» یعنی «انتهای جغد» را تمامش را سر خاک مادر و پدرم نوشتم. نه ‌که بروم آن‌جا، حتی در ذهنم فضایی که پدید آمد گورستان است و من یا سایه من که سامون است می‌رود و با آن‌ها گفت‌وگو می‌کند. خواستم به ایشان گفته باشم که من در بیشتر مواقع به خاطر شما هستم و به واقع تصویر آن‌ها یک لحظه از ذهنم دور نشده یعنی انگار که آن‌ها هستند و من بهشان گمان می نمایم بدلیل آنکه وقتی هم که بودند بیشتر در فکر من بودند، چون یا کار بودم یا شب دیر می‌رفتم خانه. شما فکر کن من در دوره‌ای که ریاضت دوساله را شروع کرده بودم در بیشتر مواقع چهار و نیم صبح هر سه ماه یکدفعه می‌رسیدم خانه. اگر پنج صبح یا چهار صبح می‌رسیدم، هر ساعتی می‌رسیدم خانه، زنی پشت شیشه پنجره رو به کوچه بود با موهای از وسط زلف‌شده و چارقد سفید. آن زن حتما مادر من بود که منتظر بود تا من بروم و بعد ایشان برود بخوابد. عشق به مادر و پدر یک حس دارای اختلاف است و این کمترین احساس دینی بود که من به آن‌ها ادا کردم. ضمن این‌که یک کتاب روی محور مرگ آن‌ها نوشتم به اسم «انتهای جغد» و آن دردناک‌ترین کتابی است که من نوشتم.

نظامی‌گری را خیلی دوست داشتم

شما در سیر کاری‌تان، هم حضور روی صحنه تئاتر را تجربه کرده‌اید و هم حضور در سینما را و بسیار عالی چیزی که ادامه دادید و به آن عنوان شناخته می‌شوید، نویسندگی است. تجربه شغل‌های متعددی را هم در جوانی دارید. کمی از این تجربه‌ها بگویید و تاثیرشان. و این‌که اگر نویسندگی را ادامه نمی‌دادید، چه کار می‌کردید؟

اولا که من رفتم گروهبان بشوم در مشهد، درس بخوانم افسر بشوم، باز درس بخوانم و برسم به مراحل بالای نظامی. من نظامی‌گری را خیلی دوست داشتم. بعد که آن‌جا قبول نشدم بسیار عالی رفتم دنبال کار قبلی‌ام که آرایشگری بود. در آرایشگری من شاگرد اول بودم و همه می‌خواستند که من بروم پهلوی آن‌ها کار کنم. با این وجود من اوستایی داشتم به اسم «آ تقی» که به من می‌گفت «داداش». من این عهد را نگه داشتم تا وقتی بیایم تهران، و پس از آن به فکر تئاتر افتادم. آمدم تئاتر و جست‌وجوی من یک سال طول کشید این‌ور و آن‌ور تا برسم به کلاس آموزش تئاتر آناهیتا که آن‌جا به زحمت من را قبول کردند. قبول نمی‌کردند برای این‌که آن‌ها می‌گفتند شما باید دیپلم داشته باشید. من‌ هم می‌گفتم آقا اکنون دیپلم چه اهمیتی دارد؟ من می‌خواهم بیایم سر کلاس یاد بگیرم. یک مهاجه یک‌ساعته با زنده‌یاد آقای اسکویی داشتم تا قبول کرد بروم سر کلاس. در آن‌جا هم در انتهای ترم در دو رشته شاگرد اول شدم؛ یکی نویسندگی، یکی بازیگری.

درد مرگ برادر و شروع نوشتن

پس از آن ضمن روندی که داشتم در زندگی، قضیه تفکر برایم پیش آمد. ذهن من ذهن فلسفی بود. خیلی به فلسفه و فکر علاقه داشتم. منتها برادر جوان من در ۲۲ سالگی افتاد روی دستم و ظرف کمتر از صد روز – همان‌طور که پزشکش بهم گفته بود – از بین رفت. این آسیب عاطفی دلیل شد که من بیشتر بروم به سوی ادبیات. خیلی آسیب شدیدی بود. برادر کوچکم بود؛ منتها چون اهل خانواده بود و مادرم بهش خیلی علاقه‌مند بود، تنها پسر و فرزندی که با مادرمان روابط انسانی عمیقی داشت، ایشان بود، با این وجود بر اساس خواست مادرم و روحیه ایشان برایش رفتم خواستگاری با این‌که از من چهار سال کوچک‌تر بود. برایش نامزد گرفتم. تا وقتی که دکتر بردمش، گفت صد روز بیشتر زنده نمی‌ماند. من به هر دری زدم و نشد… تا این‌که آن آسیب عاطفی اول این‌که باعث شد من «باباسبحان» را بنویسم و بعد افتادم در مسیر نوشتن، و مساله تفکر شد بعد از خلاقیت ادبی.

هنر را از کار کردن یاد گرفتم نه از تئوری‌ها

با این وجود نکته‌ای که ممکن است خوب باشد بگویم آن است که کار خیلی چیزها به من یاد داد. کار، هر نوع کاری که انجام دادم، همه کارهایی که انجام دادم به من هنر را یاد داد. من هنر را از کار کردن یاد گرفتم نه از تئوری‌های ادبی. حتی از نویسندگان بزرگ، اگر بخواهم مقایسه کنم بین آن‌ها و کار، کدام‌شان به من بیشتر چیز یاد دادند، کار بوده. حتی در ویراستاری، ویراستاری اثر، باز هم کار به من چیز یاد داده. فرض کن اگر روی زمین کار می‌کردم، اگر در آرایشگاه کار می‌کردم، اگر در صحرا کار می‌کردم، اگر در دکان کفاشی در شش‌سالگی کار می‌کردم و همه این‌ها، ساختن به من هنر را یاد داد.

چقدر خوشحال شدم از اخراج

این‌که بچه‌های ما می‌روند دنبال نظریات ادبی به گمانم راه را گم کرده‌اند. راه یادگیری کار است، هر کاری. در کارهای موفق یا ناموفق. من در کارهایی بسیار ناموفق بودم با این وجود به هر حال خودش یادگیری بوده است. می‌دانی چرا من را از روزنامه «کیهان» بیرون انداختند؟ من در قسمت تجاری کار می‌کردم. از بس خسته شده بودم به جای این‌که بنویسم «تجار»، نوشتم «تجارین». گفتند شما باید بروید بیرون. چقدر خوشحال بودم آن لحظه‌ای که آمدم بیرون. احساس کردم از گچ آمدم بیرون. از این جهت از آن‌جایی هم که ناموفق بودم یاد گرفتم. کار آموزنده‌ترین کتاب برای زندگی و هنر من بوده، برای روابط من، انسان‌شناسی، من آدم‌ها را در کار شناختم.

تهران، نوستالژی، «کلیدر»

و اگر نویسنده نمی‌شدید؟

بعد از این‌که نشد افسر بشوم، و بعد در تئاتر به نقطه‌ای رسیدم که حس کردم تئاتر ما این دفعه را ندارد که من باهاش کار کنم، افتادم توی ادبیات. ادبیات را داشتم، آن را تقویت کردم. باید متفکر می‌شدم. یادم هست یک وقت ذهنم شروع کرده بود به باریدن. خود انسان متوجه است. با این وجود ضربه‌ای که از جهت عاطفی به من خورد فکر کردم ادبیات و تنها ادبیات می‌تواند پاسخ بدهد. ممکن است به نظر برخی‌ها باورپذیر نباشد؛ احساس نوستالژی در ایجاد اثری مانند «کلیدر» نقش بسیار موثری داشت. من در تهران ناگهان احساس کردم من خانواده را آوردم تهران با این وجود تهران دارد همه را از من می‌گیرد و گرفت. و این حس نوستالژیک خیلی در من بود وقتی که رفتم به سوی کاری که حدود ۲۰ سالی بهش فکر کرده بودم، ممکن است هم کمتر یا بیشتر.

۵۰ سال است سلمانی نرفته‌ام

اکنون که پیرامون کارهای‌تان گفتید و به کار در سلمانی اشاره کردید، یک چیزی که امکان دارد برای خیلی‌ها جالب باشد، این است که شما موهای‌تان را خودتان کوتاه می‌کنید و آرایشگاه یا سلمانی نمی‌روید.

خیلی وقت است. وقتی در آرایشگاه کار می‌کردم یک لحظه فکر کردم ببینم می‌توانم سر خودم را اصلاح کنم. شروع کردم دیدم می‌توانم. در آرایشگاه آینه پشت سر هم می باشد با این وجود در خانه دیگر با دستم این کار را میکنم. دستم مانند چشم کار می‌کند. با دست لمس می‌کنم و قسمت‌های زائد را می‌فهمم. الان دیگر ۵۰ سالی می‌شود. با این وجود در کمال تاسف؛ چون سلمانی رفتن خیلی خوب است. محل معاشرت است. با این وجود این دلیل شده که من دیگر سلمانی نروم.

در شب، انسان خودش هست و خدا

شما انسان شب‌بیداری هستید. چه شد که شب را برای نوشتن و برای آن تفکرات انتخاب کردید و از کی؟

از ابتدا. برای این‌که من در بیشتر مواقع ایام کار می‌کردم و طبعا شب بایستی می‌نوشتم. دیگر این‌که فضیلت شب این است که انسان خودش هست و خدا. و هیچ‌کس دیگری جز شما نیست و صفحه سفید کاغذ و احساس آزادی تمام. به این خاطر برخی وقت‌ها در «کلیدر» وقتی سه – چهار صبح بخشی را به انتهای می‌رساندم، شروع می‌کردم به سماع، در خلوت خودم و با خودم. برای این‌که حس خوبی داشتم از این‌که خلاقیت به یک جایی رسیده و این تنهایی خیلی محشر بوده. شب خیلی خوب است. بعدا که با مولوی بیشتر آشنا شدم متوجه شدم که ایشان هم شب را خوب می‌شناخته.

«کلنل» در شب

تنها این‌که آن روزهای انقدر صدا در خیابان‌ها نبود و من غالبا در زیرزمین‌ها زندگی می‌کردم. خیلی هم دوست می‌داشتم. خانه‌هایی که پله می‌خورَد می‌آید پایین. آن‌جا سکوت بیشتر است. جالب است که بعد از نوشتن «کلنل» – کتابی که دو سال تمام می‌نوشتم – کتاب را دادم همسرم آذر خواند. گفت خیلی باورنکردنی است، این را کی نوشتی؟! گفتم شب، بعد از این‌که همه شما به خواب می‌رفتید. آن روزهای در خیابان وزرا در یک ساختمان کوچک طبقه سوم زندگی می‌کردیم. گفتم شب، وقتی همه خوابند.

چگونه امکان دارد به تکنولوژی‌های تازه بی‌اعتنا باشم؟

شما جزو نویسنده‌هایی هستید که حدودا زود تلفن همراه دست‌تان گرفتید و با ای‌میل کار می‌کنید. با این تکنولوژی‌های مدرن بیگانه نبوده‌اید. با این وجود وارد محیط مجازی نشدید، تا این انتهای که به مقاومت‌تان دست‌کم پیرامون تلگرام انتهای دادید و آن‌جا یک حضور شخصی دارید. چه چیزی دلیل می‌شود برخلاف خیلی از هم‌نسلان‌تان بسته رفتار نکنید و پذیرای این مسائل باشید؟

من در بیشتر مواقع نوابغ را ستایش کرده‌ام، چه در قبلی، چه در لحظه حال. نبوغ ستودنی است و این سیستم‌های تازه نشانه بلوغ و نبوغ مغز بشر است. چگونه امکان دارد من بی‌اعتنا بمانم و فکر کنم چون من نمی‌توانم بفهمم‌شان، پس حداقلش را هم استفاده نکنم؟ من پیرامون این چیزها تعصب ندارم. می‌گویم معجزه ذهن بشر. حیرت می‌کنم. هنوز وقتی سوار طیاره می‌شوم و بعد از چهار ساعت در یک منزل دیگر هستم، می‌گویم معجزه است. مگر نیست واقعا؟ ما برای این‌که از ده دولت‌آباد بیاییم سبزوار، شش هفت کیلومتر بود، از صبح راه می‌افتادیم، دو ساعت و نیم تو راه دنبال آن چهارپا می‌آمدیم و بعد مجددا دو ساعت و نیم برمی‌گشتیم. مثلا الان من می‌خواهم به قوم و خویشم در سبزوار – که با این وجود الان دیگر ندارم – بگویم حالم بد نیست، از روش این می‌گویم. مارکس یک حرف درخشان می‌زند؛ به‌رغم این‌که الان مهدورالدم مطرح شده. بیان می کند «تاریخ خارج از اراده من و شما حرکت می‌کند.» و این تکنولوژی یک بخش از تاریخ علم و تکنولوژی بشر است.  پس من که آن عبارت در ذهنم مانده، چگونه می‌توانم به آن‌چه خارج از اراده من و شما انجام می‌گیرد بگویم نه، چون من دوست ندارم. گاهی هم اشتباه می‌کنم، می‌خواهم بزنمش زمین با این وجود در لحظه می‌گویم تو درمقایسه با این مسئله نادانی، آن‌که اشکالی ندارد.

رانندگی را علاقه مندم با این ماشین

شما رانندگی هم می‌کنید و یک ماشین قدیمی هم دارید. نکته جالبش این است که بیشتر از آن‌که سوارش شوید، در مکانیکی است.

عشق است دیگر… در داستانی که دارم، «مسافرت»، علی عاشق دوچرخه‌اش هست. هر زمان این پرسش از من می‌شود یاد علی می‌افتم و دوچرخه‌اش. دیگر از آن، من رانندگی را علاقه مندم. برای این‌که ابتدا دوست داشتم اسب‌سواری کنم، بسیار عالی امکانش نبود. برخی‌ها گمان می نمایند با استناد به اسب‌هایی که در «کلیدر» می باشد، من یک اسب‌شناسم در حالی‌که این‌طور نیست. من یکدفعه سوار اسب شدم و چون جراحی پهلو کرده بودم، دایی من که جنگلبان بود گفت چیه؟ گفتم هیچی. گفت بیا پایین، پاسخ بابای کولی تو را نمی‌توانم بدهم. من را پیاده کرد. اسب‌سواری من همین بود که آن هم زیاد اسب نبود بیشتر قاطر بود. اکنون رانندگی را علاقه مندم، با این ماشین علاقه مندم، با بیوک. داماد ما می‌گفت یک ماشین تازه بخر، هی می‌روی مکانیکی. گفتم نمی‌دانی وقتی آدم می‌رود با مکانیک‌ها صحبت می‌کند چه حظی می‌برد. برای این‌که بالاخره دو تا فحش به هم می‌دهند، چهار تا متلک می‌گویند. تو گاراژ هست، محیط زندگی هست. با این وجود به واقع من سه برابر هزینه این ماشین خرجش کرده‌ام. با این وجود بسیار عالی چه کنم که مکانیک‌های ما هم بی‌معرفت شده‌اند. ماشین‌های تازه را هم معدودی را سوار شده‌ام با این وجود نتوانستم.

رنگ را خیلی علاقه مندم

یکی از چیزهایی هم که زمان زیادی ست همراه شماست، تسبیح است.

معمولا آبی هم هست. من رنگ را خیلی علاقه مندم. دو تا از رنگ‌هایی که خیلی علاقه مندم یکی آبی است، یکی نارنجی، متمایل به تیره یا روشن، فرقی نمی‌کند. به این مسئله فکر کردم. به این نتیجه رسیدم یکی رنگ زمین است، یکی رنگ آسمان. یعنی نخستین رنگ‌هایی که من چشم باز کردم و دیدم، کویر است و آسمان کویر. از این حیث این دوتا رنگ در بیشتر مواقع با من هست.

علاقه شدید آقای نویسنده به ون گوگ

ضمن این‌که آشنایی با آن نابغه‌ای که من خیلی دوستش می‌دارم، ون گوگ، در تشدید این امر خیلی موثر بوده. در بین نقاش‌ها گمان می نمایم بتوانم بگویم ون گوگ را از همه بیشتر علاقه مندم. و در تمام مدت عمرم در بیشتر مواقع تصویری از ون گوگ جلو من بوده. بیش از هنرمندان ادبیات که به هر حال شیفته هستم، مانند کافکا، داستایوفسکی و کامو، ون گوگ در بیشتر مواقع بوده. از وقتی با پدر و مادرم زندگی می‌کردم این بوده با من. یا دکتر گاشه بوده ازش، یا تصویر خودش بوده.

زندگی ون گوگ مهم است نه مرگش

شما پیرامون مرگ ون گوگ به چه نتیجه‌ای رسیدید؟

گمان می نمایم این آدم‌ها اگر بخواهیم جمع بندی کنیم عمر فراوانی ندارند. در جست‌وجوی مرگش نبودم هرگز. نامه‌هایش را خوانده‌ام، آثاری را که پیرامون‌اش نوشته شده خوانده‌ام، در هلند نمایشگاهش را دیده‌ام، به دفعات آلبومش را ورق زده‌ام. و در بیشتر مواقع به آن شکفتگی فکر کرده‌ام، به آن درخشندگی ناگهانی. خودش عین امپرسیونیزم است، خود زندگی ون گوگ یک درخشش ناگهانی است. و من دیگر کنجکاو نشدم که ببینم پایانش چگونه بوده. فرقی نمی‌کند. شاملو حرف با مزه ای می‌زند؛ ازش یادی بکنم برای این‌که مردادماه درگذشت. شاملو به من گفت «زندگی ما یک اتفاق است و مرگ ما یک قطعیت». آن‌چه در ون گوگ مهم است آن اتفاقی است که افتاده؛ آن قطعیت دیگر قطعیت است.

 

در هنر، فوران مهم است

در یک دوره خیلی کوتاه تعداد بسیار عجیبی کار ایجاد می‌کند.

این فوران است دیگر. همان‌چه که در هنر من در بیشتر مواقع مهم می‌دانم؛ فوران. مانند آتشفشان.

این فوران برای شما کی اتفاق افتاد؟

من به خودم اجازه نمی‌دهم همچین تعبیری پیرامون خودم به کار ببرم. برای این‌که من مانند دهقان تلاش نموده‌ام و دهقان زمین را نرم نرم بار می‌آورد. در یک جاهایی این کالا خیلی درخشان به نظر می‌آید که آن را هم تماشاگر می‌بیند و کسی که مصرف می کند. آن لحظاتی که سماع می‌کردم بعد از کار.

مثلا گفتید در دوره «کلیدر».

در باب «کلیدر». یا دچار مرگ می‌شدم در «روزگار سپری‌شده…» یا دچار فرسایش مرگبار می‌شدم در کارهای دیگر مانند «سلوک»، یا دچار خرسندی از پیروزی بر کار می‌شدم مانند «جای خالی سلوچ».
۷۷ خیلی زیباست

و اکنون سال ۱۳۹۶ و تولد ۷۷ سالگی. پیرامون این ۷۷ جایی چیزی نوشته‌اید. آرزوی‌تان برای تولد امسال چیست؛ یک آرزوی شخصی و یک آرزوی جمعی.

اولا از این دو تا هفت کنار هم خیلی خوشم می‌آید. به دو دلیل سال پیش نخواستم تولد برگزار شود؛ یکی مرگ کیارستمی بود، یکی هم این‌که ۷۶ چیز با مزه ای نیست. ۷۷ خیلی زیباست. آن‌که می‌گویی من یاد کردم قلاب دو هفت است. در یکی از آثارم هست. عبور کردن از آن قلاب دو هفت و رسیدن به آشتی بین دو هفت برای من حالت نمادین و با مزه ای دارد. خیلی خوشحالم که این دو تا هفت کنار هم قرار گرفته. زیباست.

با آرزوهای اجتماعی تلاش نموده‌ام

آرزوی من توامان است بین آرزوهای کلی و شخصی. ضروری نیست بگویم که من با آرزوهای اجتماعی تلاش نموده‌ام؛ در بیشتر مواقع. و هر زمان نتوانستم کار کنم بدانید که انگیزه اجتماعی در من کم شده. در باب این کتاب (بنی‌آدم) انگیزه اجتماعی من کم شد، یعنی عشق من درمقایسه با بسیاری چیزها و این کتابِ بسیار تیره سود. «روزگار سپری‌شده…» هم تیره است با این وجود در آن‌جا یک عشق قربانی‌شده می باشد، عشق‌های قربانی‌شده وجود دارند که برایم خیلی عزیزند.

آرزوهای محمود دولت‌آبادی

آرزوهای شخصی من در بیشتر مواقع توامان هستند با آرزوهای جمعی. صلح هست، قانون هست، حقوق انسان هست؛ حقوق فردی و اجتماعی انسان. و سرجمع همه این‌ها استقلال و تمامیت ارضی. اقلا هیچی که نداریم این را داشته باشیم برای این‌که این یکی اگر مخدوش بشود واقعا من سکته می‌کنم.

آدم کجا رفت؟

آرزوی شخصی من هم این است که مردم خودشان را به جا بیاورند. انقدر دوپولی نباید باشیم. آدم‌ها خیلی با نسبت حسابی که در بانک دارند سنجیده می‌شوند. این حال من را به هم می‌زند. پرسش اصلی من این است: آدم کجا رفت؟
دی شیخ گرد شهر همی گشت با چراغ /  کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتا که یافت می‌نشود گشته‌ایم ما / گفت آن‌که یافت می‌نشود آنم آرزوست

متشکرم.

سپاسگزارم. تولدتان مبارک. امیدوارم نشستن این دو هفت کنار هم سال بسیار خوب و خوش و پرخیر و برکتی را برای شما رقم بزند.

خرسندم از حضور شما و دوستان و این بعدازظهر.

گفت‌وگو: ساره دستاران

ویدئو: داریوش گرگوند

امیدواریم نوشته “جریان رنج و گنج محمود دولت آبادی + فیلم” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

در اینجا جریان کوتاهی برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جریان کوتاه دلچسب و آموزنده سه پرسش در باب خدا” که پیشتر بدان میپردازیم

بروز شده در :

جریان کوتاه در باب خدا

سلطان به وزیر گفت ۳ پرسش میکنم فردا اگر پاسخ دادی هستی وگرنه عزل میشوی.

پرسش اول: خدا چه میخورد؟

پرسش دوم: خدا چه می پوشد؟

پرسش سوم: خدا چه کار میکند؟

وزیر از اینکه پاسخ سوالها را نمیدانست ناراحت بود.

غلامی فهمیده وزیرک داشت.

وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگر پاسخ ندهم برکنار میشوم.

اینکه :خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میکند؟

غلام گفت؛ هرسه را میدانم با اینحال دو پاسخ را الان میگویم وسومی را فردا…!

با اینحال خدا چه میخورد؟ خداغم بنده هایش رامیخورد.

اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.

با اینحال جواب سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.

فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.

وزیر به دو پرسش پاسخ داد ، سلطان گفت درست است با این وجود بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟

وزیرگفت این غلام من انسان فهمیده ایست جوابها را ایشان داد.

گفت پس لباس وزارت را دربیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.

بعد وزیر به غلام گفت پاسخ پرسش سوم چه شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند.

(بار خدایا توئی که فرمانفرمائی،هرآنکس را که خواهی فرمانروائی بخشی و از هر که خواهی فرمانروائی را بازستانی)

امیدواریم از خواندن جریان کوتاه “جریان کوتاه دلچسب و آموزنده سه پرسش در باب خدا” نهایت لذت را برده باشید.

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “هفتمین سالمرگ خودکشی یک نویسنده” که پیشتر بدان میپردازیم.

دیوید فاستر والاس در جوانی

  امسال هفتمین سالی بود که جهان بدون «دیوید فاستر والاس» نویسنده فقید امریکایی گذراند. صاحبنظران ادبی امریکا کتاب «شوخی‌های بی‌انتهای» ایشان را دو سال قبل از مرگش در مجله تایم در فهرست ۱۰۰ اثر برتر قرن در ادبیات انگلیسی قرار داده‌بودند. نوشته پایین بقلم «لورا میلر» مدت کوتاهی بعد از خودکشی والاس و به خاطر وی، برای نخستین بار در سال ۲۰۰۸ در نشریه سالن پخش شد.

بقلم: لورا میلر

برگردان: فرشید عطایی

بیان میکرد در دنیایی که پر از آگهی و سرگرمی و دانستگی کورکورانه و طنز سطحی است، رمان نویس بودن چه کار سختی است. ایشان پیرامون غیر ممکن بودن دیوانه کننده این موضوع می نوشت که نتوانی خودت را بکاوی بدون اینکه خودت را بکاوی خودت را بکاوی و الی آخر، تا ابد، یک خود شیفتگی مارپیچی سرگیجه آور؛ چون حتی بی رحمانه ترین شکل خود نگری هم می تواند امکان را نادیده  بگیرد که شما هزمان به خود تان بابت واکاوی روح تان تبریک بگویید و اینکه دارید ژست می گیرید. ایشان به سختی تلاش می کرد تا صادق باشد، و به جهان در باب خود توجه کند چون ایشان شدیدا به این مسئله دقت می کرد که ما چند بار “صادق” و “دقیق” هستیم و مایلیم که دیگر بحث را ادامه ندهیم. ایشان از نظم و تلاش هر روزه حرف می زد، چون تنها مشخصه ضروری ای که در تمام آثارش دیده می شود تماس بین فروتنی و دانایی است.

ممکن است یک روزی برای مان شرح بدهند که چرا دیوید فاستر والاس در تاریخ ۱۲ سپتامبر سال ۲۰۰۸ جان خودش را گرفت، با این وجود هر کسی که خواننده کارهای ایشان بوده باشد به سادگی متوجه شده که حال و هوای جریان های ایشان در سال های واپسین بسیار سیاه تر از قبلی شده بود. رمان “شوخی بی انتهای” با این وجود بر اساس آنچه خود نویسنده تحت نام هدفش از نگاشتن آن گفته، کتابی “غمگین” است، با این وجود در عین حال مملو از طنز و از آن نوع انرژی آفرینشگر و خلاقانه است که ایجاد امیدواری می کند، این باور که قصه امکان دارد آنچه را که گفته شده به رستگاری برساند. سری جریان کوتاه “فراموشی” که تازه ترین کتابی بود که فاستر والاس قبل از مرگش پخش کرد، نشان می دهد که شخصیت ها یکی بعد از دیگری قادر نیستند کاری کنند که زندگی به چیز قابل تحملی مبدل شود. همزمان با اینکه “دان گیتلی” و “هل اینکاندزا” (به نظر میرسد) قهرمانان رمان “شوخی بی انتهای” می جنگند تا در جاده ای در بیایان تداوم بیاورند، مردان و زنان رمان “فراموشی” در بیشتر موارد اصلا قادر نیستند خود شان را قانع کنند که چنین جاده ای و راهی می باشد.

با این وجود باز هیچ کدام از این شخصیت ها در این عرصه بالا تر از “نیل” قرار ندارند. “نیل” راوی جریان Good Previous Neon مردی است که علاقه به خود کشی دارد و در انتهای می فهمیم که دیوید فاستر والاس آن را با توجه به شخصیت یکی از همکلاسی های سابق خود نوشته است. والاس سرگرم ورق زدن کتاب سال دبیرستان خود است و تصویر همکلاسی مرده خود را می بیند و به خاطر قبلی ها می افتد و افکار والاس که سوسو می زنند ۴۰ صفحه را به خود اختصاص می دهند و تازه ترین پاراگراف جریان خلاصه ای از کل این ۴۰ صفحه را عرضه می کند. نمی توان در طرف دیگر این فکر مقاومت کرد که انگیزه های “نیل” برای انتهای دادن به زندگی خود که با این وجود در دنیایی داستانی و تخیلی صورت می گیرد – ایشان خودش را آدمی بطور کلی ناقلا و ریاکار می داند – در حقیقت انگیزه های حقیقی خود والاس بوده اند، با این وجود چنین نتیجه گیری هایی تنها نا امیدی و یأس نویسنده را بیشتر می کرد.

والاس استاد دانشگاه پومونا در کلارمونت (ایالت کالیفرنیا) بود

به نظر من والاس فکر می کرد که یک راه خروج از تصنع هزار تو گونه ای که “نیل” در آن گیر افتاده، و رهایی اش از این وسواس که در برخورد با هر کس “تصویر مشخصی” از خودش را در معرض فروش بگذارد، این است که همدردی تخیلی شدیدی از خودش نشان بدهد. اگر والاس می موفق شد خودش را قانع کند که ذره ای با درونیات “نیل” همذات پنداری کند، حداقل ممکن است می موفق شد اندکی کمتر احساس تنهایی کند. ایشان با نوشتن این جریان می موفق شد به هر میزان بیشتر از احساس تنهایی در دیگران بکاهد، همان شکلی که که دیگر نویسندگان این احساس را در وجود ایشان کمتر کرده بودند. و این تا حدودی هدف ادبیات بود، وظیفه ای که این هدف منحصرا خوب آن بود. ممکن است والاس هم در برخی موارد همین هدف را سر لوحه کار خود قرار داد و همین مسئله هم دلیل شد که کمی بیشتر زنده بماند. از این جهت اگر نتیجه گیری کنیم که جریان Good Previous Neon پیرامون رنج و عذاب خود والاس بوده، در حقیقت به ایشان خیانت کرده ایم. این نتیجه گیری اصرار بر این ادعا است که بدون توجه به تلاش های شدید ایشان برای گریز و رهایی، در درون خود گیر افتاده بود، و دغدغه اش تنها خودش بود.

ممکن است نهایتا این چیزی بود که ایشان به آن فکر می کرد، با این وجود این فکر ایشان اشتباه بود. ایشان نویسنده در قید حیات پرطرفدار من بود، و می دانم که نویسنده پرطرفدار خیلی های دیگر هم بود. منتقدانش ایشان را محکوم می کردند به اینکه می خواهد خود نمایی کند؛ می خواهد توجه همه را به هوش و استعداد خود جلب کند، با این وجود آنها هم اشتباه می کردند. منظور والاس از آن همه مطالب مطرح شده پاورقی و جملات معترضه این بود که به درد و رنج ناشی از خود آگاهی اذعان کند و به علاوه از طرف دیگر اختلاف بین اندازه و سرعت هر چیزی را که در درونت مانند برق می گذرد و ذره ناکافی ای از آنچه با دیگران به اشتراک می گذاری، نیز نشان بدهد. من متوجه موضوع هستم، با این وجود ولی باید گفت، هر بار که شخصیت های داستانی ایشان را می بینم با خودم می گویم: هی! من تو را می شناسم. ممکن است همه اش یک توهم بود (خود والاس نخستین کسی بود که به توهم گونه بودن شخصیت هایش اقرار می کرد) با این وجود به هر میزان بود باعث می شد که من کمتر احساس تنهایی کنم.

من یکدفعه با والاس گفتگو کردم، در سال ۱۹۹۶٫ یکدفعه خواننده ای از من خواسته بود که از ایشان بخواهم نامه ای برای یک دوست بسیار مریض بنویسد؛ من از ایشان خواستم و ایشان هم نامه ای نوشت. شک ندارم آنهایی که ایشان را بیشتر می شناختند – از نمونه دانشجویان بی شمارش – خیلی بیشتر از من می دانند که ایشان چه انسان مهربان و گشاده دستی بوده. با این وجود حقیقت این است که شناخت من از ایشان در حد شناخت خواننده از نویسنده است. فکر می کردم می توانم ایشان را “ببینم”، حتی اگر ایشان نمی موفق شد من را ببیند، حتی اگر ایشان نمی موفق شد (به روشنی) خودش را ببیند. باز هم، تنهایی کمتر.

هر نویسنده ای در پی این است که کتابی بنویسد که فروش داشته باشد، ناشرس را از خودش راضی نگه دارد، نظر مثبت منتقدین را به خود جلب کند، و از ستایش همکارانش دارا شود، و والاس هم در پی دستیابی به چنین چیز هایی بود، در عین حال که از داشتن چنین خواسته هایی کمی خجالت می کشید و شدیدا درمقایسه با این مسئله آگاهی داشت که دستیابی به هیچ کدام از این خواسته ها نمی موفق شد ایشان را خوشحال و راضی کند. با این همه، تمام نویسندگان بزرگ – و من شک ندارم که ایشان نویسنده بزرگی بود – یک هدف بر تر را دنبال می کنند: اینکه حقیقت را بگویند. کار ویژه دیوید فاستر والاس این بود که برای ما این اوضاع را ممکن کند که ببینیم گفتن حقیقت به چه رفتار نگران کننده و پیچیده و دشوار و در عین حال ضروری مبدل شده است؛ نه تنها برای ایشان حتی برای همه ما… بدون ایشان چه خواهیم کرد؟/

انتهای

منبع:   salon journal

امیدواریم نوشته “هفتمین سالمرگ خودکشی یک نویسنده” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی کانون فراخوان داد” که پیشتر بدان میپردازیم.

فراخوان بیستمین جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی کانون پرورش فکری در سه بخش قصه‌گویی، مقاله‌نویسی و جریان‌نویسی رضوی پخش شد.

به نوشته ایسنا با توجه به خبر رسیده، مربیان، قصه‌گویان آزاد، پژوهشگران و نویسندگان مهلت دارند با استناد به لحظه تعیین‌شده در هر بخش، درمقایسه با ارسال کارهای خود اقدام کنند.

با این شرایط، محورهای بخش قصه‌گویی، «قصه‌گویی آزاد» با درون‌مایه آموزشی، تربیتی (ویژه قصه‌گویان ایرانی و خارجی)، «رضوی» (ویژه قصه‌گویان ایرانی) و «ادبیات عامه و فولکلور – شاهنامه و…» (ویژه قصه‌گویان ایرانی) مطرح شده است.

مربیان فرهنگی، هنری و ادبی مراکز فرهنگی ثابت، سیار و پستی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، قصه‌گویان آزاد (روحانیون، معلمان، دانشجویان، اولیای تربیتی، کارکنان ستادی کانون، مادران و پدران و…)، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، نوجوانان (۱۴ تا ۱۷ سال) عادی و فراگیر و علاقه‌مندان به قصه‌گویی از دیگر کشورها قادر اند در این بخش از جشنواره کمپانی کنند.

انتخاب قصه خوب، پرداخت قصه، سود‌مندی از فنون قصه‌گویی، استفاده از لحن و کلام قصه‌گویی برندگان بعد از انتخاب در منطقه و استان به مسابقه‌ اصلی راه پیدا خواهند کرد و قادر اند در قسمت‌های ملی، بین‌المللی، رضوی، نوجوانان، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها و فراگیر به رقابت بپردازند.

فرصت ارسال لوح فشرده جشنواره قصه‌گویی به دبیرخانه‌های استانی مستقر در اداره‌های کل کانون استان‌های کشور بالاخره روز ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ تعیین شده است.

دبیرخانه‌ بیستمین جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی در قسمت مقاله‌نویسی نیز از علاقه‌مندان دعوت کرده است تا به پژوهش در مسئله‌های «بهره برداری از زبان وجودی در قصه‌گویی»، «قصه‌گویی و افزایش مهارت‌های اجتماعی در کودکان و نوجوانان»، «قصه‌گویی و تربیت دینی در کودکان و نوجوانان»، «کارکردهای روانشناختی قصه‌گویی در جهان کودکان»، «قصه‌گویی دردنیای دیجیتال» و «چگونگی بازنویسی جریان‌های دینی برای قصه‌گویی» بپردازند.

تمامی علاقه‌مندان اعم از نویسندگان، پژوهشگران، مربیان، معلمان، استادان، دانشجویان، اولیای تربیتی و… قادر اند در این بخش کمپانی کنند.

هیات داوران این بخش تنها آثاری را بررسی می‌کنند که علمی پژوهشی، علمی ترویجی، تحقیقی پژوهشی واضح باشند.

با توجه به این فراخوان، علاقه‌مندان به کمپانی در قسمت جریان‌نویسی با گروه سنی ۸۱ سال به بالا (مربیان، نویسندگان، دانشجویان، اولیای تربیتی، والدین و فرهیختگان زمینه ادبیات کودک و نوجوان و…) نیز بایستی آثاری را با مسئله «فرهنگ رضوی، سیره امام رضا(ع)» ایجاد کنند. جوایز برگزیدگان در یک زمان با مراسم پایانی شانزدهمین جشنواره بینالمللی امام رضا علیه‌السلام در سال آتی اهدا خواهد شد.

در عین حال علاقه‌مندان قادر اند اوضاع کمپانی و گاه‌شمار هر بخش را به طرز مجزا با مراجعه به پایگاه خبری کانون به نشانی  www.kanoonnews.ir دریافت کنند یا با شماره ۸۸۹۷۱۳۵۳-۰۲۱ رابطه بگیرند.

علاقه‌مندان به علاوه از طرف دیگر قادر اند مقاله‌ها و جریان‌های خود را  به نشانی الکترونیکی ccf.kanoon@gmail.com  دبیرخانه جشنواره ارسال کنند.

امیدواریم نوشته “جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی کانون فراخوان داد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

در اینجا جریان کوتاهی برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جریان کوتاه پیرامون خدا هیچ وقت از رحمت خدا مایوس نشوید” که پیشتر بدان میپردازیم

داستان کوتاه درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

جریان کوتاه در باب خدا

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به وسیله جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد ایشان با بی قراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا ایشان را نجات بخشد ایشان ساعت ها به اقیانوس چشم می‌دوخت تا ممکن است نشانی از کمک بیابد با اینحال هیچ چیز به چشم نمی‌آمد

سر آخر مایوس شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر نگهداری نماید روزی بعد از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در حریق یافت دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود

داستان کوتاه درباره خدا,داستان کوتاه در مورد خدا,داستان کوتاه با موضوع خدا

جریان کوتاه در باب خدا

ایشان عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا به چه نحو توانستی با من چنین کنی؟» صبح روز بعد ایشان با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست آن کشتی می‌آمد تا ایشان را نجات دهد

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چگونه متوجه شدید که من اینجا هستم؟» آنها در پاسخ گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی ، دیدیم!»

داستان کوتاه درباره خدا هیچ وقت از رحمت خدا نا امید نشوید

لینک کوتاه این نوشته :

امیدواریم از خواندن جریان کوتاه “جریان کوتاه پیرامون خدا هیچ وقت از رحمت خدا مایوس نشوید” نهایت لذت را برده باشید.