درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “نشست عرضه و بررسی کتاب جریان تهران” که پیشتر بدان میپردازیم.

نشست عرضه و بررسی کتاب جریان تهران

رفتن به منبع
Writer:

Powered by WPeMatico

نوشته نشست عرضه و بررسی کتاب جریان تهران نخستین بار در مجله ادبی آوانگارد پدیدار شد.

امیدواریم نوشته “نشست عرضه و بررسی کتاب جریان تهران” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “نشست نقد و بررسی کتاب «فردا مسافرم»” که پیشتر بدان میپردازیم.

نشست نقد و بررسی کتاب «فردا مسافرم»

رفتن به منبع
Writer:

Powered by WPeMatico

نوشته نشست نقد و بررسی کتاب «فردا مسافرم» نخستین بار در مجله ادبی آوانگارد پدیدار شد.

امیدواریم نوشته “نشست نقد و بررسی کتاب «فردا مسافرم»” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “ادب و آدابِ «شعر عاشورایی» * رضا اسماعیلی” که پیشتر بدان میپردازیم.

کد خبر:

‘; $.ajax(); } operate ShowPopup(layer, obj)

اگر تحت نام یک شاعر آیینی و عاشورایی، جانی بصیر، فطرتی بیدار و گوشی شنوا داشته باشیم، امروز نیز ندای «هل من ناصر ینصرنی» حسین(ع) را بلندتر و رساتر از مُحرم سال 61 خواهیم شنید و امروز نیز توفیق همراهی و هم‌رکابی با حضرتش را خواهیم داشت؛ چرا که شعار هنوز و در بیشتر مواقع حسینی شعاران چیزی جز این نیست که در راه پر افتخار آن امام همام به فیض شهادت نائل گردند: «یَا لَیْتَنِی کُنْتُ مَعَکُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِیما».
هر که دارد عطش کرب وبلا، بسم الله! بیایید با نگاه کردن به شعر آیینی تحت نام یک رسالت – و نه یک دل‌مشغولی و تفنن – امروز نیز به یاری حسین(ع) بشتابیم. و با اینحال این که ما شاعران آیینی به چه نحو می‌توانیم در این سنگر الهی به مجاهدت بپردازیم و به ندای «هَل مِن ناصر یَنصُرنی» حسین (ع) لبیک بگوییم، مشروط به رعایت ظرایف و دقایقی‌ست که آگاهی از آنها می‌تواند ره‌توشه خوبی برای طی طریق در این مسیر روشن باشد.

** شعر عاشورایی باید بر جهل بشورد و «حُر» بسازد
شرط اول رعایت «ادب عزاداری» است. چنانکه گفته‌اند: «ای تعزیه داران به ادب بنشینید». شعر آیینی(عاشورایی) باید عزت‌مدار باشد. بر جهل بشورد و معرفت‌افزا باشد، نه این که با دمیدن در تنور خرافه و گزافه چشم‌ها را بر حقیقت ببندد و بر رونق مارکت جهل کیشان و باطل اندیشان بیفزاید. بازهم که در فرازی از زیارت اربعین می‌خوانیم: «و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک من الجهالة و حیرة الضلالة … امام حسین خون قلبش را به آستان الهی هدیه کرد تا بندگان را از ظلمات جهل و نادانی و حیرت و گمراهی نجات بخشد».
شعر عاشورایی باید در صور اسرافیل «بیداری و آگاهی» بدمد و «بردگان جهل» را از ننگ و ذلت‌ بردگی آزاد کند، نه آن که بر گردن آنان طوق بردگی و سرافکندگی اندازد:
کیست مولا؟ آن که آزادت کند
بند رقیت ز پایت برکند
به قول شاعر فرهیخته انقلاب و خالق سری عاشورایی «با کاروان نیزه»، علیرضا قزوه: «مولا برای بنای جامعه توحیدی «حُر» می‌خواهد نه «غلام»؛ چنان که ایشان در همان ظهر عاشورا غلامش را که ایشان نیز حُر شده بود آزاد کرد و رفت»، از آنجاییکه امام برای آزاد کردن انسان‌ها و احیای مکارم اخلاقی و انسانی قیام کرده بود.
خوب است ز نور عشق، پُر باشی تو
یک نفسِ سلیم، همپو «حُر» باشی تو
ارباب مخوان امام آزادی را
ایشان کرد قیام، تا که حُر باشی تو

** پرهیز از به کارگیری ادبیات و واژگان نامتجانس با فرهنگ توحیدی و عاشورایی
مقرون به صلاح و صواب است که شاعر عاشورایی – تا جاییکه شرایط اجازه میدهد – در گزینش و استخدام واژگان برای ایجاد و آفرینش یک اثر فاخر عاشورایی به این نکته اساسی توجه داشته باشد که پای کلمات اسمَحرم، حاشیه‌دار، غیر مُوجّه و واژگانی را که حاوی بار منفی هستند، به ساحت پاک و مقدس شعر عاشورایی باز نکند؛ چرا که برخی از واژگان توانایی و اهلیت راه یافتن به این حریم ملکوتی را ندارند و استخدام و به کارگیری آنها – در معنای ایجابی – محیط شعر عاشورایی را مسموم و آلوده می‌کند. کلماتی که «سوء تاریخچه فرهنگی» دارند و برآمده از متن و بطن نظام‌ها و فرهنگ‌های منحط غیر توحیدی، استکباری، سلطنتی، ارباب و رعیتی، بردگی و طاغوتی‌اند و معانی بد و آزار دهنده‌ای را در فکر مخاطب تداعی می‌کنند. کلماتی از قبیل: شاه، شاهنشاه، شاهزاده، ولیعهد ، ملکه، سلطنت و … کلمات و واژگانی مثل این از نوع فرهنگ عاشورایی نیستند و هویت و شناسنامه اسلامی و شیعی ندارند.
اسلام ، نظام بربری را پاشید
تحقیر و بساط نوکری را پاشید
اسلام به پابرهنگان عزّت داد
شیرازه برده پروری را پاشید
شایسته آن است که برای ممانعت از هر گونه سوء تفاهم و رفع شبهه، از به کارگیری چنین کلمات و واژگانی در معنای ایجابی و خطاب کردن بزرگان دینی با چنین القاب و عناوینی خودداری کنیم، بازهم که پیران و پیشکسوتان شعر آیینی – از قبلی تا به امروز – به این ظرایف و دقایق توجه داشته و دارند.
شعر عاشورایی باید شعری بیدارگر، افشاکننده و حرکت‌آفرین باشد. شعری روشنی‌افروز و ظلمت‌سوز، به مثابه شب‌چراغی برای در راه ماندگان و گمشدگان؛ بدین خاطر باید گستره آن بسی فراتر از مدح و مرثیه باشد. با این وجود مدح و مرثیه در جای خود خوب است، با این وجود همه سرمایه شعر آیینی نیست. اقیانوس کرانه‌ناپدید شعر آیینی گوهرهای ناب و ناسفته دیگری نیز دارد که صید این گوهرها غواصان دریادل و هشدار آشنا می‌خواهد، غواصان از جان قبلی‌ای که «هشدار کردن» را آموخته و در این مسیر از هوس «اسم و نان» چشم دوخته‌اند.

** با تفسیر غلط از شفاعت، ترغیب به گناه نکنیم
در کمال تاسف گاهی در شعرها و مداحی ها عزاداران حسینی را ترغیب به گناه می کنیم. در برخی مداحی ها بسیار شنیده ام که می گویند «هر چقدر گناه کنی، کافیست برای امام حسین یک قطره اشک بریزی تا همه گناهانت بخشیده شود، و اصلا امام حسین برای این شهید شد تا گناهان امت اش بخشیده شود!» این حرف، حرف باطلی است که هیچ مدلی مبنای شرعی و عقلی ندارد.
مقام معظم رهبری نیز در انتقاد به این مسئله خطاب به شاعران و مداحان اهل بیت می فرمایند: «… مضمون خوبی نیست که ما بگوییم چون شیعه و محب هستیم، اگر گناه هم کردیم، خدای متعال ما را مجازات نمی کند؛ نه، این طور نیست. چون خود این بزرگواران با اطاعت خدا به این مقام و مقام رسیدند. امتحان این ها، قبل از وجود و آمدن شان به این دنیا صورت گرفته است. ابزار خدا بی حساب و کتاب نیست. در روایتی پیغمبر اکرم(ص) به فاطمه ی زهرا سلام اللَّه علیها با این مقام و مقام فرمود: «نسبتِ با من و تماسِ با من به درد تو نمی خورد.»
(بیانات مقام معظم رهبری در دیدار مدّاحان آل اللَّه ، 28 مرداد 1382)

نقل حکایت پایین پیرامون شفاعت خالی از لطف نیست:
می گویند «حاجب بروجردی» قصیده ای دلچسب در مدح امیر المومنین، علی (ع) سرودند که شاه بیت آن این بود:
«حاجب» اگر محاسبه حشر با علی ست
من ضامنم که به هر میزان بخواهی گناه کن!

همان شب در عالم رویا مولا علی بن ابیطالب (ع) به خواب ایشان می آیند و می فرمایند : اگر چه محاسبه در اختیار ماست، با اینحال شایسته تر آن است که بیت را اصلاح کنی و بگویی:
«حاجب» اگر محاسبه حشر با علی ست
شرم از رُخ علی کن و کمتر گناه کن …

** دمیدن روح مقاومت و بیداری در کالبد جامعه
شعر عاشورایی باید روح مقاومت، استقامت و بیداری را در کالبد جامعه بدمد و سیمای امام عاشورا و یارانش را نیز با صلابت و اقتدار به تصویر بکشد. اگر همه رجزهای اصیل عاشورایی را در سری‌ای گردهم آوریم و در معانی و محتوای عمیق و بلند آنها تأمل کنیم و به بررسی و تفسیر واژه به واژة آنها بنشینیم، غیرممکن است شعر یا رجزی را پیدا کنیم که از آن بوی تسلیم و سازش و ذلت‌پذیری بلند باشد. در هیچ رجزی از رجزهای حماسی و عارفانه عاشورا، ردپایی از اظهار عجز و ناتوانی و درخواست ترحم از دشمن قابل مشاهده نیست و این درس بزرگی است که ما باید بیاموزیم و به آن رفتار کنیم.
نکته دیگر این که با وجود این مدح و منقبت بخشی از شعر آیینی است، با این وجود شاعر آیینی نباید در این منزل متوقف بماند، حتی برای ایفای رسالت پیامبرگونه خویش می بایست از منزل صورت (مدح و منقبت) به منزل سیرت (حکمت و معرفت) هجرت کند و مخاطب خویش را بر خوان بصیرت بنشاند. برای سربلند بیرون آمدن از عرصه این آزمون، شاعر آیینی باید خود را به دانش و بینش دینی تجهیز کند و بیش از دیگران «درد اسلام» داشته باشد. مگر نه این است که شاعری پرتوی از شعور نبوت است و شاعر بر مسند «اصلاح‌گری» و «انسان‌سازی» تکیه زده است. چنان که علامه اقبال هم گفته است:
شعر را مقصود اگر آدم‌گری‌ست
شاعری هم وارث پیغمبری‌ست

** امام حسین (ع) تشنه لبیک بود
دیگر این که شاعر عاشورایی باید بداند که حضرت ابا عبدالله(ع) در روز عاشورا – پیش و بیش از آب – تشنه لبیک بود، از اینرو امروز شاعر آیینی باید به ندای «هل من ناصر ینصرنی» حضرت ابا عبدالله ( ع ) «بلی» بگوید و لبان عطشان کربلا را با «لبیک اجابت» سیراب کند. با این که همه ما خوب می‌دانیم که امام حسین(ع) هرگز درد «آب» نداشت، پس چرا مرکز ثقل اکثر مرثیه‌ها و نوحه‌های عاشورایی، حکایت آتشین و جانگداز لب‌های عطشان امام حسین(ع)، تشنگی علی‌‌اصغر، سقایت ابوالفضل و مشک خالی از آب اوست؟ حکایت‌های استخوان‌سوزی که آه از نهاد آدمی بر می‌آورد و شنونده را ناگزیر به گریستن بر تشنه لبی آن امام هُمام و یارانش می‌کند. چنان که قیصر شعر انقلاب نیز با لهجه ای معترض بیان می کند :

راستی آیا
کودکان کربلا، تکلیف‌شان تنها
دائماً تکرار مشق آب! آب!
مشق «بابا آب» بود؟!
(قیصر امین‌پور، دستور زبان عشق، ص21)
خلاصه کردن حماسه بلند کربلا در «عطش» و چشم‌ بستن بر پیغام‌های انسان‌ساز و زیبایی‌های متعالی و شگفت این نهضت بزرگ، ستمی بزرگ بر خاندان رسالت است. مگر روایت حضرت زینب(س) از صحنه کربلا را نشنیده‌ایم که فرمود: «ما رایت الا جمیلا».

** پرهیز از سرودن غزل – مرثیه‌های عریان و مکشوف
شاعر عاشورایی باید با رعایت ادب و آداب زبان به مدح و ستایش آل الله (علیهم السلام) باز کند و مَحرم مصائب ابا عبدالله (ع) باشد، نه این که با سرودن غزل – مرثیه‌های عریان و مکشوف و نیشتر زدن بر زخم‌های کربلا، داغ آل الله را جدید کند و بر آبروی خاندان رسالت چوب حراج بزند. ما باید از قبیل حضرت زینب(س) چشم زیبابین داشته باشیم و در آیینه شعر عاشورایی ظرافت‌ها و زیبایی‌های بی‌بدیل این «مینیاتور الهی» را در پیش چشم جهانیان به تماشا بگذاریم، و با پرهیز از سرودن غزل – مرثیه‌های عریان و مکشوف امام را یاری کنیم. شعر عاشورایی نباید تنها در جستجوی به تصویر کشیدن و بازسازی صحنه‌هایی چون سرهای برآمده بر نیزه، اجساد افتاده بر خاک، خیمه‌های حریق گرفته، دربدری کاروان اسیران و … باشد . حتی باید با شیوه‌های هنرمندانه‌تری عظمت روح سالار شهیدان کربلا را در لحظه پرواز به سوی معشوق ازلی و ابدی با روایت شاعرانة این جمله به تصویر بکشد که فرمود:
«الهی! صبراً علی بلائک و تسلیماً لامرک…»، و یا اوج حماسه و ایثار را در رجزخوانی حضرت ابوالفضل (ع) به روایت بنشیند که در فتنه‌خیز حوادث فرمود:
والله ان قطعتم یمینی
انی احامی ابداً عن دینی
مقام معظم رهبری نیز در خصوص پرهیز از خواندن روضه مکشوف و بهره برداری از بیان هنرمندانه در روایت واقعه کربلا می‌فرمایند:
«ما در مشهد یک منبریِ معروفی داشتیم – خدا ایشان را رحمت کند – مال 50 سال قبل است؛ مرحوم رکن الواعظین. ایشان منبر می‌رفت و مردم پای منبر روضه‌خوانی ایشان مانند ابر بهار گریه می‌کردند؛ همزمان با اینکه خودش هم به دفعات بیان میکرد من اسم نیزه و خنجر نمی‌آورم. واقعاً هم نمی‌آورد؛ بنده ده‌ها منبر از ایشان دیده بودم. حادثه را آنچنان هنرمندانه تصویر می‌کرد که مجلس را منقلب می‌تولید؛ بدون این که بگوید «کشتند»، بدون این که بگوید «تیر زدند»، بدون این که بگوید «شمشیر چنین زدند» یا «خنجر چنین زدند»؛ این‌ها را نمی‌گفت. می توان با شیوه‌های هنرمندانه، روضه‌خوانیِ خوب کرد و گریاند.» بخشی از بیانات رهبر معظم انقلاب در دیدار با مداحان ( 13/three /1389 )

** شعر عاشورایی می بایست از معبر «گریستن»، ما را به «نگریستن» دعوت کند
شاعر عاشورایی باید راه را باز کند، نه این که از قبیل سپاه ابن زیاد، راه راستی و رستگاری را بر امام و یارانش سد کند و در کوی و برزن «راهبندان» ایجاد کند. شاعر عاشورایی باید به مدد شعر«اهل حرم» را آزاد کند، نه دیگر بار با ریسمان شعر در اندیشه به حریق کشیدن خیمه‌ها و به اسارت در آوردن اهل بیت حضرت ابا عبدالله(ع) باشد! ظهر عاشورا را با چهارشنبه سوری اشتباه نگیریم.
دیگر این که شاعر عاشورایی به جای نیشتر زدن بر زخم‌های کربلا، باید بر اندیشه و راه و مرام حسین(ع) نیشتر بزند و از معبر «گریستن» ما را به «نگریستن» و «انسان زیستن»، و از معبر «عزاداری» ما را به «بیداری» دعوت کند. شاعر عاشورایی باید با «اندیشه‌باران» کردن جامعه، انسان‌ها را به نگریستن و زیستن دعوت کند، نه با تیرباران کردن مجددا حسین و یاران وفادارش، سوگواران حسینی را تنها به گریستن.
شاعر عاشورایی با عنایت به فلسفه قیام حسینی که چیزی جز اصلاح‌گری و امربه مشهور و نهی از منکر نیست، باید پرچم سوگ سیاه را پایین بکشد و بر چکاد قیام حسینی بیرق پر افتخار سوگ سرخ را به اهتزاز در آورد تا مهلت عزاداری را به رستاخیز بیداری مبدل کند، و در عوض «موزه» ساختن از کربلا، در جستجوی انتشار «آموزه»های کربلا باشد.

** «صداقت» و «امانت» در روایت واقعه کربلا
شاعر آگاه عاشورایی باید بر زخم‌های رشید و غیور کربلا «مرهم حقیقت» بگذارد، نه این که با سرنیزه‌های دروغ و بدعت و تحریف، زخم‌های دیگری بر پیکر کربلا وارد کند. همه ما خوب می‌دانیم که حضرت سیدالشهدا برای احیای امر به مشهور و نهی از منکر، اقامه نماز تحت نام ستون دین و خشکاندن ریشه بدعت در دین محمدی(ص) قیام کردند، با این وجود صدافسوس که این تصویر روشن و درخشان به مرور لحظه، در غبار تحریفات، خرافات و بدعت‌ها رنگ باخته و متأسفانه بسیاری از شاعران نیز ـ خود آگاه یا ناخودآگاه ـ با حرکت در این مسیر انحرافی، آب در آسیاب دشمن ریخته‌اند و در سروده‌های خود به عرضه نماهای «کلوزآپ» و تک بُعدی از بستن آب به روی امام حسین(ع) و لب‌های خشک و عطشان اصحاب ایشان پرداخته‌اند!
شعر عاشورایی باید «حسینی» باشد، نه «سینی»! شعری که «حقیقت» را عریان کند و پرده از چهره زور و زر و تزویر بر دارد، نه این که در مجلس روضه ابا عبدالله(ع) و در حضور صاحب عزا – حضرت زهرا(س) – لباس شهرت بر تن کند و از نجابت پیراهن عریان شود!

** «اسوه‌سازی» به جای «اسطوره‌سازی»
شعر آیینی باید برای انسان معاصر از حسین(ع) و یارانش «اسوه» بسازد، نه «اسطوره»، تا انسان نسل اکنون حسین را الگوی زندگی خود قرار دهد. چنان که در آیه (110) سوره کهف خدا خطاب به پیامبر(ص) می‌فرماید: «قُلْ اِنَّمآ اَنَا بَشّرٌ مِثْلُکُمْ یوحَی اِلَی اِنَّمآ الهْکُمْ اِلهٌ واحِدْ … ای پیامبر! به امت بگو که من هم بشری مثل شما هستم»، بشری که مانند بقیه انسان‌ها در کوچه و خیابان راه می‌رود، با مردم نشست و برخاست می‌کند، از مارکت خرید می‌کند، در مزرعه بیل می‌زند، در خانه، همسرداری می‌کند، لباس می‌پوشد، غذا می‌خورد و … و همه این مسائل، یعنی پیامبر(ص) انسانی است که می‌تواند، برای انسان خاکی و زمینی «الگو» قرار گیرد.
از این منظر، شاعران آیینی باید در شعر خویش – پیش و بیش – از وجوه «افتراق»، به وجوه «اشتراک» پیامبر و معصومین (علیهم السلام) بپردازند و این ذوات مقدس را آنگونه توصیف کنند که برای مردم، محسوس و ملموس و هضم‌شدنی باشد. اگر این بزرگواران را به روش تک‌ بعدی و تنها موجوداتی آسمانی و ماورایی ببینیم، آن‌ وقت به چه نحو می‌توانیم از مردم انتظار داشته باشیم که مثل آنان باشند و آنها را برای زندگی خود «الگو» قرار دهند؟
این حقیقت انکارناپذیر می باشد که پیامبر اکرم (ص) و امامان بزرگوار ما انتخاب خدا و معصوم بوده‌اند؛ با این وجود به این حقیقت هم باید اشاره نمود که این بزرگواران در عین استفاده از کرامات و فضایل والای انسانی به گفته خداوند در قرآن کریم «اسوه و الگو» هستند؛ یعنی موجودی از نوع همین انسان خاکی و زمینی. فراموش‌کردن این اصل و تنها پرداختن به کرامات و معجزات آنان و مبدل آنان به اسطوره‌ای دست‌نیافتنی، یعنی سر از ترکستان درآوردن و به بی‌راهه‌زدن. یادمان باشد که ما برای «وصل»‌کردن آمده‌ایم؛ نه برای «فصل»‌ کردن.

** شعر عاشورایی حنجره دمیدن در تنور عصبیت‌های فرقه‌ای نیست
حنجره شعر آیینی باید منادی «وحدت» باشد، نه بلندگوی اختلاف و تفرقه و حنجره‌ای برای دمیدن در تنور عصبیت‌های دینی و مذهبی. از این منظر شایسته است که شاعر آیینی به مقدسات دیگر ادیان الهی احترام بگذارد. در کمال تاسف معدودی از شاعران به خاطر غفلت از این مهم گاهی برای بزرگ کردن معصومین شیعه (علیهم السلام) دیگر پیامبران و اولیای الهی را کوچک می‌کنند. مثلاً گاهی حضرت عیسی و حضرت موسی(ع) را غلام پیامبر اکرم(ص) و حضرت مریم (س) را کنیز حضرت زهرا(س) می‌نامند، همزمان با اینکه اکثر علما به احترام گذاشتن به مقدسات دیگر ادیان تأکید دارند. مقام معظم رهبری نیز به دفعات در بیانات خویش آشکاراً فرموده‌اند: «توهین به مقدسات دیگر مذاهب حرام شرعی است». وقتی ما در صلوات بر رسول خدا از عبارت «آل‌ محمد» استفاده می‌کنیم در حقیقت چنین جمله ای به تمام اولیاء الهی اشاره دارد که پیامبر اکرم(ص) خاتم راه توحیدی آنهاست، و حضرت عیسی و موسی (ع) و همه انبیاء الهی و به علاوه از طرف دیگر حضرت مریم (س) نیز در ذیل سلسله نورانی «آل محمد» قرار می‌گیرند که احترام و تکریم آنان واجب است.
بر اساس احادیث و روایات اسلامی در بهتری و سروری پیامبر اکرم(ص) و حضرت زهرا(س) بر دیگر انبیاء و اولیاء هیچ مدلی غیر قابل انکار است، با این وجود شایسته‌تر آن است که به منظور حفظ وحدت و پرهیز از دامن زدن و تحریک عصبیت‌های دینی و مذهبی این بهتری و سروری را با لحاظ شأن قدسی و ملکوتی حضرت مریم و دیگر انبیاء الهی و با لهجه‌ای آمیخته به ادب و معرفت دینی و به دور از شائبه وهن بیان کنیم، باز هم که علامه اقبال لاهوری در بیان بهتری حضرت زهرا(س) بر حضرت مریم (س ) به این شیوه سخن گفته است:
مریم از یک نسبت عیسی عزیز
از سه نسبت حضرت زهرا عزیز
به علاوه از طرف دیگر شایسته است در شعر آیینی از برنامه و بزرگ نمایی مسائلی که به اختلافات شیعه و سنی دامن می‌زند، شدیداً بپرهیزیم. چنان که رهبر فرزانه انقلاب نیز درباره این مثال آشکاراً فرموده‌اند: «آن کسی که ندای تفرقه‌ بین شیعه و سنی را سر می‌دهد و به بهانه‌ مذهب، می‌خواهد وحدت ملی را به هم بزند، چه شیعه باشد و چه سنی، مزدور دشمن است؛ چه بداند، چه نداند. گاهی برخی‌ها مزدور دشمنند و خودشان نمی‌دانند. آن مرد شیعی هم که می‌رود به مقدسات اهل سنت اهانت می‌کند و دشنام می‌دهد، ایشان هم مزدور دشمن است، ولو نداند که چه می‌کند.
اکنون به اسم ولایت کارهای خلاف می‌کند، حرف‌های بی‌‌ربط می‌زند در مجالس عام و ویژه، وحدت را حفظ کنید. به آن شیعه‌ای هم که از روی نادانی و غفلت، یا گاهی از روی غرض – این را هم سراغ داریم و کسانی را هم از بین شیعیان می‌شناسیم که تنها موضوع‌ شان موضوع‌ نادانی نیست، حتی مأموریت دارند برای این که ایجاد اختلاف کنند – به مقدسات اهل سنت اهانت می کند، عرض می‌کنم: رفتار هر دو گروه حرام شرعی است و خلاف قانونی است. یک عده‌ای چرا نمی‌فهمند؟ اگر دیدید در جامعه بین شما افرادی هستند که تصویر این رفتار می‌کنند، آنها را طردشان کنید؛ مخالفت خودتان را به آنها ابراز و مطرح کنید؛ این ها ضرر می‌زنند؛ ضربه می‌زنند. ضربه‌ای به اسلام می‌زنند، ضربه‌ای به تشیع می‌زنند، ضربه‌ای به جامعه‌ی اسلامی می‌زنند.» (بیانات مقام معظم رهبری در اجتماع عظیم مردم کردستان 88/2/22)

** شعر عاشورایی باید به باز تولید «حماسه حسینی» پرداخت کند
شعر آیینی باید در ظهر عاشورا و در طوفان حریق و عطش از خون وضو بسازد، بر مناره بندگی اذان بگوید، و با اقتدا بر سید و سالار شهیدان کربلا، پرچم «لا اله الا الله» را بر چکاد عبودیت به اهتزاز در آورد.
و حرف آخر این که شعر آیینی و عاشورایی در کارخانه سوگ و مرثیه، باید در اندیشه بازتولید «حماسه حسینی» باشد و تا در بیشتر مواقع این آموزه انسان ساز و رهایی بخش را را تبلیغ کند که:
« فَاِنّی لا اَرَی المَوت اِلاّ سَعادَة وَلَا الحَیاةَ مَع الظّالِمینَ اِلاّ بَرَماً»: من مرگ را جز سعادت نمی‌بینم و زندگی با ستمگران را جز ننگ نمی‌دانم.
سرلوحه نهضت حسینی این است:
هر کس که به ظلم تن دهد، آدم نیست
آری، شعر عاشورایی شعر فضیلت‌ها و ارزش‌هاست. شعر عشق، حماسه، عرفان، حکمت، استقامت، ستم‌سوزی، استکبار ستیزی، حق‌طلبی و عدالت‌خواهی است. هرکس چیزی غیر از این بگوید، و به گونه‌ای دیگر بیندیشد، به یقین راه به خطا برده و از مسیر روشن و سعادت‌بخش نهضت و قیام حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) فاصله گرفته است که هرگز اینچنین مباد.
* شاعر
فراهنگ ** انتشار: امید غیاثوند

انتهای پیغام /*

امیدواریم نوشته “ادب و آدابِ «شعر عاشورایی» * رضا اسماعیلی” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “اجرا سه کارگاه تخصصی در خانه کتاب” که پیشتر بدان میپردازیم.

به نوشته خبرگزاری کتاب ایران‌(ایبنا) با استناد به گفته روابط عمومی خانه کتاب، کارگاه‌های «ترجمه»، «تفکر انتقادی» و «حقوق نشر» که قبل از این فراخوان آن مطرح شده و متقاضیان در آن ثبت‌اسم کرده بودند، یکشنبه و دوشنبه‌‌(دوم و سوم مهر) در سرای اهل قلم برگزار می‌شود.
 
سلسله کارگاه‌های مدرسه تابستانی خانه کتاب با نیت ارتقاء سطح کیفی ترجمه متون، ادیت محتوایی و تفکر انتقادی، دوره‌های آموزشی را پیش‌بینی کرده است.

هومن پناهنده و عباس‌حسینی‌‌نیک پیرامون «اصول و مبانی ترجمه» و «تفکر انتقادی» و «حقوق نشر» آموزش می‌دهند.

رفتن به منبع
Writer:

Powered by WPeMatico

امیدواریم نوشته “اجرا سه کارگاه تخصصی در خانه کتاب” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “رمان نویسی ارباب استبداد – مجله ادبی آوانگارد” که پیشتر بدان میپردازیم.

– حورا نژاد صداقت: آن روی چهره حاکمان مستبد؛ افرادی که در خلوتشان دست به قلم می شدند و هم خاطره می نوشتند و هم رمان های عاشقانه.

خواندن کتاب های سیاستمداران خصوصا دیکتاتورهایشان در بیشتر مواقع دلنشین است. انگار کتاب ها باعث می شوند با جهان دیگری از روحیاتشان آشنا شویم و ببینیم که وقتی با خودشان خلوت کرده اند، به چه چیزهایی فکر می کنند و حقایق یا خیال هایشان را چگونه بیان می کنند.

با اینحال راستش حقیقت چیز دیگری است. تنها برخی از کتاب ها مانند همان نبرد من یا روایت چرچیل از جنگ دوم جهانی آن قدر حقیقی هستند. مابقی یا با کمک دیگری کتابشان را نوشته اند یا اصلا به خودشان زحمت نوشتن نداده اند. ولی باید گفت سرک کشیدن به جهان کتابی آن ها دلنشین است و خواندنی، با وجود این خیلی  هایشان در ایران ترجمه نشده اند و باید به معلومات اینترنتی پیرامون آن ها اکتفا کرد.

جنگ با نگاه چرچیل

«این صفحات را به خاطر جلب محبت مردم نمی نویسم. من تنها آنچه را که خود بیننده آن بودم، شرح می دهم.» این یکی از جملات مقدمه ای است که وینستون چرچیل در ابتدای کتاب «خاطرات جنگ جهانی دوم» خود نوشته با اینحال قبل تر از آن، در یک صفحه مجزا از کتابش این عبارات پشت سر هم آمده است:

  • در جنگ: تصمیم
  • در شکست: سازش ناپذیری
  • در پیروزی: علو طبع
  • در صلح: حسن نیت

خیلی از کتاب های سیاستمداران دنیا در ایران ترجمه نشده اند با اینحال کتاب چریچل را سال ها پیش نشر نیل با ترجمه تورج فرازمند پخش کرده بود. چرچیل می خواسته در خاطراتش جنگ را از دید خودش برای مخاطب شرح بدهد و تجربیاتش را بگوید. برایش هم چندان اهمیتی نداشته که بعدها دیگران پشت سر ایشان و کتابش چه حرف هایی خواهندزد. خاطرات چرچیل خواندنی است، چون به قول خودش: «در جنگ بین المللی اول من مقامی داشتم که با اینکه مسئولیت آن سنگین بود با اینحال رلی که بازی می کردم، درجه دوم بود. همزمان با اینکه در جنگ واپسین که ما را مدت پنج سال در طرف دیگر آلمان قرار داد، من در راس دولت اعلی حضرت بودم.»

 دیکتاتور نویسی

با این وجود چرچیل کلا سیاستمدار پرکتابی بوده با این وجود تنها رمانش «ساورلا» اسم گذاری شده که آن را با کمک مادرش نوشته بود. وقتی چرچیل نوشتن این رمان را شروع می کند، یک جوان بیست و چند ساله بوده که اول آن را به شکل جریان های پیوسته در نشریه ای بین ماه های می و دسامبر سال ۱۸۹۸ پخش می کند. ساورلار در سال ۱۹۰۰ بصورت رسمی به شکل رمان چاپ می شود با اینحال باز هم موفقیت چندان فراوانی پیدا نمی کند.


عاشقانه های صدام

چه کسی فکرش را می کرد که صدام حسین هم اهل عاشقانه نویسی بوده باشد؟ آن هم در حدی که فیدیبو چند وقت پیش پیرامون ایشان نوشته بود: «صدام حسین در دوران حیات خود رمان های عاشقانه ای با اسم مستعار پخش می کرد که قبل از شروع جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ تمامی این کتاب ها در مدارس عراق تدریس می شد.»

خبرها پیرامون کتاب های ایشان زیاد است و با این وجود گاهی ضد و نقیض. مشهور است که نخستین رمان صدام با سام «ذبیبه و سلطان» بدون اسم نویسنده پخش می شود و اینطور گفته میشود که از پرفروش ترین رمان های سال ۲۰۰۰ عراق می شود  همان موقع هم تنها گمان ها بر این بوده که این رمان از مدیرکل جمهور وقت عراق است و براساس آن می توان برخی از افکار صدام را بررسی کرد. در مقدمه این رمان ۱۶۰ صفحه ای نوشته اند: «نویسنده دوست دارد گمنام بماند، «بدون تواضع» مثل فرزندان عراق که زندگی و ارزش های خود را فدای وطن ساختند و هرگز در باب کار بزرگ خود صحبتی نکردند.»

 دیکتاتور نویسی

دومین رمان ایشان «القلاع الحصینه» یعنی «قلعه محکم» اسم گذاری شده که باز هم در لحظه انتشار، حتی روی جلدش اسم صدام نیامده بود و تنها نوشته شده بود: «رمانی از نویسنده آن» با این وجود رمان سومی هم از ایشان هست با اسم نفرین بر شما، از این جا خارج شوید» یا «برو بیرون ای ملعون» که جریان مقاومت قبیله ای خیالی ساکن اطراف رود فرات در ۱۵۰۰ سال پیش را روایت می کند. این رمان هم سرگذشت پیچیده ای دارد.

اینطور گفته میشود که دختر صدام سال ۲۰۰۳ دستنوشته آن را از عراق خارج و در سال ۲۰۰۵ به روش یک کتاب ۱۸۶ صفحه ای در اردن پخش می کند و اتفاقا فروش آن خیلی زود ممنوع می شود و مارکت سیاه برایش بوجود می آید، با این وجود بعدها در سال ۲۰۰۸ همین رمان که تم عاشقانه ای هم دارد، در ژاپن پخش می شود.

غیر از تمام ان قلت هایی که پیرامون رمان نویسی های صدام هست، گونگی نوشته شدن رمان ایشان هم، کم با اینحال و اگر ندارد؛ مثلا یکی از نویسندگان عراقی با اسم علی عبدل گفته است که صدام اصلا خودش رمان نمی نوشته، حتی برنامه و پلات جریان هایش را روی یک نوار می گفته و ضبط می کرده و آن نوار را به دست یک عده از کارمندان کاخ ریاست جمهوری اش می داده تا برنامه را پیاده کنند. بعد آن ها برنامه را به دست یک عده از نویسندگان و متفکران عراقی می داده اند تا ان ها را به رمان مبدل کنند. وقتی کارشان تمام می شده، رمان را به صدام حسین می دادند و ایشان می خوانده. آن قدر این روند نوشتن و بازبینی های صدام ادامه پیدا می کرده تا بالاخره مقبول طبع دیکتاتور بیفتد و کتاب پخش شود.


موسولینی و معشوقه کاردینال

می گویند خانه شان پر از کتاب بوده و در لحظه کودکی اش ترجیح می داده در خلوت خودش باشد و بیش از هر کار دیگری کتاب بخواند. ممکن است این وصف حال مقدماتی را برای خیلی از آدم ها بتوان گفت با اینحال از آن کودک کتابخوان این دفعه دیکتاتوری به اسم بنیتو موسولینی بار می اید که برخی از ایتالیایی ها عاشقش بودند و برخی هم از ایشان متنفر. لابد همان هایی که متنفر بودند جسد موسولینی و معشوقه اش کلارتا پتاتچی و ۱۲ نفر دیگر از رهبران ایتالیایی را سر و ته آویزان کردند و به آن ها آّ دهان پرت کردند و به باد ناسزا و کتک دریافت کردند.

 دیکتاتور نویسی

با اینحال جالب است که موسولینی یک وجه دیگر هم داشته و آن نویسندگی بوده. اگر از چند جریان کوتاه و چند مقاله ادبی موسولینی بگذریم، ایشان یک رمان دارد با اسم «معشوقه کاردینال» که یکی از محورهایش انتقاد به کلیساست، با این وجود این رمان را فارغ از همه چیز ننوشته حتی یک نویسنده دیگر هم کمکش کرده با این وجود با این وجود، کتاب به اسم ایشان مشهور شده است.

اینطور گفته میشود که این رمان از همان روز اول به شکل یک کتاب مجزا و مستقل پخش نشده بود؛ یعنی ابتدا به روش داستانی پیوسته از ۲۰ ژانویه تا ۱۱ می سال ۱۹۱۰، در روزنامه Popolo چاپ می شد و بعدها همه را جمع کردند و به یک کتاب مجزا مبدل شد، با این وجود این رمان هم مدتی دچار سرنوشت برخی از کارهای دیگر دیکتاتورها شد و ممنوعیت چاپش را بصورت رسمی مطرح کردند.


فرار قذافی به جهنم

با اینحال قذافی و ماجراهای باورنکردنی ایشان که حتی در کتاب نوشتن هایش هم نمی توان از آن ها چشم پوشی کرد. دو کتاب مشهور از قذافی می باشد، یکی «کتاب سبز» و دیگری «فرار به جهنم». ایشان در کتاب سبز، سبک زندگی دلخواهش را به مردم لیبی دیکته می کند. «دکتر غلامحسین فرزاد» که این کتاب را خوانده، اعتقاد دارد: «اگر قذافی تحصیلاتی آکادمیک می داشت، می موفق شد کتابش را طول دیگری بنویسد و در نوشتن آن از دیگران هم یاری جوید و اکنون کشور لیبی دچار چنین سرنوشت هولناکی نمی بود.» (با استناد به گفته روزنامه شرق، شماره ۱۳۲۶)

 دیکتاتور نویسی

فرار به جهنم غیر از چند مقاله، شامل سری جریان عجیبی از قذافی می شود که معمولا منتقدها نه سر و تهی برای روایت جریان آن پیدا می کنند و نه ترتیبی منطقی برای حوادثی که در آن رخ می دهد. این کتاب قرار بوده ابتدا برای کودکان پخش شود تا اسم قذافی بهتر از هر زمان دیگری در ذهنشان ثبت شود با اینحال همین بلاتکلیفی جریان ها همه چیز را خراب می کند و کتاب می ماند برای حیرت بیشتر منتقدین. جالب است که در قسمت های ترجمه شده از این کتاب، قذافی چنان دیکتاتوری و خشونت را مذموم می شمارد که ممکن است خوانندگان ایشان در سال های ابتدایی انتشار کتابش، به ذهنشان نمی رسیده که ایشان روزی به چنین وضعی دچار شود.

امیدواریم نوشته “رمان نویسی ارباب استبداد – مجله ادبی آوانگارد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “«زیباشناسی» به کتابفروشی‌ها رسید – مجله ادبی آوانگارد” که پیشتر بدان میپردازیم.

به نوشته خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) کتاب «زیباشناسی» از مجموعه سری کتاب‌های آشنایی با فلسفه تحلیلی نوشته سباستین گاردنر به ترجمه نوید افشارزاده پخش شده است.
 
زیباشناسی را می‌توان به دو شاخه تقسیم کرد: در ابتدا فلسفه امرِ زیباشناختی، که به‌طور کلی به حکم و تجربه زیباشناختی می‌پردازد و در لحظه‌های قبلی معطوف به معنی زیبایی بود؛ و دیگری، فلسفه هنر. در فلسفه تحلیلی معاصر، زیباشناسی به‌طور جدی بر فلسفه هنر متمرکز است و شامل طیف وسیعی از موضوعاتی می‌شود که با مباحث متافیزیک، اخلاق، فلسفه ذهن و فلسفه زبان تلاقی می‌یابند. زیباشناسی فلسفی را، چنان‌که به طرز سنتی از آن مراد می‌شود، می‌توان بنا شده بر دو پیش‌انگاره دانست، که با شرح آنها تا حدی می‌توان از غایات از نظری به دست داد.

اولین پیش انگاره این است که صورت متمایزی از تجربه می باشد که در ادراک زیباییِ هنری و طبیعی مشترک، و نوعا واجد خصلتی لذت‌بخش و تأملی و متضمن حس رهایی از مشغولیت‌های عملی زندگی است و ما را به توصیف ابژه‌های آن (کارهای هنری و موضوعات و چشم‌اندازهای طبیعی) با واژگانی ویژه، از قبیل برازنده، دلچسب، الهام دهنده و از این دست، سوق می‌دهد. در فلسفه این نوع از تجربه و احکامی را که ما در پرتو آن صادر می‌کنیم، «زیباشناختی» می‌نامیم.

با اینحال براساس پیش‌انگاره دوم، هنر واجد یک ذات یا نوعی وحدت بنیادی است. به‌نظر می‌رسد که این همان دیدگاه بنا شده بر فهم عرفی [یا عقل سلیم] باشد. با اینکه صورت‌های گوناگون هنر ـ از نمونه موسیقی، ادبیات، نقاش، و غیره ـ در یک سطح بسیار دارای اختلاف‌اند، به توجه به این، معنی هنر برای همگی به‌کار می‌رود، و ما آن را چیزی بیش از یک اصطلاح رده‌شناختیِ دلخواهانه در نظر می‌گیریم. از این جهت، اهداف سنتی زیباشناسی فلسفی، دادن شرحی از ماهیت تجربه و حکم زیباشناختی، و وحدت هنر بوده است.

با اینکه بسیاری متفق‌القول‌اند که هنر پیچیده‌ترین و عمیق‌ترین صورتِ تجربه زیباشناختی را در دست آدمی‌ می‌گذارد، آن‌چنان که زندگی حقیقی به پس عرصه می‌خزد و تسلیم التزامات خیال‌ورزانه می‌شود، ولی باید گفت، آگاهی زیباشناختی تا حدی درک معمول ما از جهان را نیز در برمی‌گیرد. معماری تأثیری خاموش با اینحال پایدار بر احساسات ما اعمال می‌کند. انتخاب‌هایی که هر روزه در دیزاین محیط پیرامونمان انجام می‌دهیم بر گزینش‌های زیباشناختی دلالت دارند.

ما از مواد و ابزاری که در زندگی هر روزه خود به کار می‌گیریم ـ هرچیزی، از البسه گرفته تا کارد و چنگال ـ انتظار کاربردی بودنِ صرف را نداریم، بل شیوه‌هایی از دیزاین را نیز طلب می‌کنیم که مورد پسندمان واقع شود. به طرز موجهی، توانایی واکنش زیباشناختی درمقایسه با جهان برای افزایش کامل یا متعارف انسان امری ضروری است، و مجال درک و ستایش هنر مولفه‌ای ضروری در سلامت بشر است. جامعه‌ای که هیچ‌گونه معیار زیباشناختیِ پذیرفته‌شده‌ای نداشته باشد و ارزش امور را تنها برحسب سودمندیشان بسنجد، اگر هم چنین موضوعی قابل تصور باشد، جامعه‌ای فاقد فرهنگ خواهد بود. تمامی اینها، چنان که باور غالب نیز چنین است، نشان می‌دهد که ما برای هنر و تجربه زیباشناختی ارزش قائل‌ایم و چنین ارزشی یک ارزش عملی نیست.

علی‌رغم حضور فراگیر دلبستگی‌های زیباشناختی در زندگی انسان، وقتی سخن از تأمل پیرامون حکم و تجربه زیباشناختی به میان می‌آید، اموری اسرارآمیز و حتی تا حد ناسازنما به‌نظر می‌رسند. چه چیز خصلت ویژه تجربه زیباشناختی را تبیین می‌کند؟ به چه نحو حکمی به زیبایی یک ابژه، می‌تواند در عین حال (که به نظرم هم این‌گونه می‌آید) خبر از واقعیتی در باب آن دهد و احساس سوژه را نیز بیان دارد؟ به چه دلیل به خودمان زحمت بحث در باب مزایای زیباشناختی ابژه‌ها را می‌دهیم، با استناد به اینکه به ذهن خطور میکند هیچ راهی برای حل چنین اختلافاتی نیست؟ زیبایی به چه نحو چیزی است؟ اندیشیدن به معنی هنر نیز به شکل مشابهی از خود گونه‌ای عدم وضوح فلسفی بروز می‌دهد.

چه چیز ابژه‌ای را بدل به یک اثر هنری می‌کند؟ هنر به چه نحو می‌تواند (همان شکلی که که غالب چنین فرض شده) ما را از افکار هنرمند مطلع سازد؟ موسیقی به چه ترتیب می‌تواند واجد معنا باشد و احساس آدمی را بیان کند؟ وقتی که منتقدین در باب معنایی یک اثر هنری اختلاف نظر دارند، تکلیف ما چیست؟ چرا آن ارزش و اعتباری را که به هنر نسبت می‌دهیم، برای ورزش و آشپزی هم قائل نیستیم؟ و غیره و غیره.

بخش در ابتدا این نوشتار با عنوان «حکم و تجربه زیباشناختی» مسائلی را تشریح می‌کند که به‌طور کلی در باب ماهیتِ حکم و تجربه زیباشناختی است و بر نوشته‌های دورانِ دو شخصیت تاریخی، یعنی هیوم و کانت تکیه خواهد نمود دو بخشِ بعدی به فلسفه هنر اختصاص یافته‌اند. بخش دوم با عنوان «مفاهیم بنیادی در فلسفه هنر» بر مفاهیمی متمرکز می‌شود که در فهم فلسفی از هر نقشی بنیادی دارند؛ مفاهیمی چون بازنمایی و بیانگری.

این مفاهیم به وجوه منطقاً بنیادیِ کارهای هنری مرتبط می‌شوند و فلسفه تحلیلیِ عصر حاضر به دقت بر آنها تمرکز کرده است. بخش سوم عده ای از اساسی ترین کوشش‌هایی را برمی‌شمرد که با نیت به‌دست دادن شرحی از ماهیت و ارزش هنر، در تاریخ زیباشناسی صورت گرفته است، و دست آخر مکان زیباشناسی را در شماری از بزرگ‌ترین نظام‌های فلسفی مورد مداقه قرار می‌دهد.

کتاب «زیباشناسی» از مجموعه سری کتاب‌های آشنایی با فلسفه تحلیلی نوشته سباستین گاردنر به ترجمه نوید افشارزاده با شمارگان هزار ورژن در ۱۰۵ صفحه به بهای ۱۰ هزار تومان به وسیله انتشارات حکمت پخش شده است.

امیدواریم نوشته “«زیباشناسی» به کتابفروشی‌ها رسید – مجله ادبی آوانگارد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “قلمرو ریا در ادبیات / دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن” که پیشتر بدان میپردازیم.

اشاره: بنا به بهانه هایی از عصر غزنویان به این سو، مدیحه‌سرایی و تملق در شعر و زبان فارسی پررنگ و تا حدی محور سخن شد و هرچه پیش رفت، غلیظ‌تر و غلیظ‌تر شد و در سده‌های بعدی به انحطاط اخلاقی انجامید و یا ممکن است انحطاط اخلاقی را آینه‌گری کرد. عنوان اصلی این نوشتار «قلمرو ریا در عرصه اجتماع و سیاست» است که استاد اسلامی با استناد به عرصه‌های اجتماعی و روانی مسئله، به بررسی آن پرداخته‌اند. برای استاد که دیرزمانی است دور از میهن به سر می‌برند، آرزوی تندرستی و بازگشت هرچه سریعتر می‌کنیم.

در هیچ کدام از کتابهایی که راجع به ایران نوشته‌اند، چه خود ایرانی‌ها و چه خارجی‌ها، تا اینجای کار متذکر این معنی نشده و روشن نکرده‌اند که ریا و تزویر از چه زمانی وارد تاریخ ایران شده است، چرا آمده است و کم و کیف آن چیست؟ ریا و زرق، تزویر، تلبیس، سالوس و مرادف‌های دیگرش عبارت است از: تغییر رنگ؛ خود بودن و دیگر بودن، دو سیمائی بودن، و این به منظور کسب قدرت یا منفعتی است در عرصه مادی یا معنوی، (مال، جاه، مقام، وجاهت ملی) و یا دفع مضرتی که شخص را از بلائی در امان نگاه دارد.
آیا این یک عارضه شرقی است؟ گمان می‌کنم که در شرق بیشتر از غرب بنمایش درآمده است، و در ایران قدری بیشتر از جاهای دیگر. در ادب فرانسه ما یک شخصیت «تارتوف» می‌شناسیم (قهرمان نمایشنامه مولیر به همین اسم) که مردی است حقه‌باز و خود را مقدس و مؤمن نشان می‌دهد تا دختر جوان و متمکن خانواده ساده‌دلی را تصاحب کند و نتیجا مچش باز می‌شود؛ با اینحال در ادب فارسی، به‌خصوص از قرن پنجم به این سو هیچ کتاب معتبری در عرصه فکر و اجتماع نیست که بگشاییم و نشانه‌ای یا اشاره‌ای یا شکایتی از ریا در آن نبینیم، و آنچه باورنکردنی است، آن است که به اشتراک همه این فوج مزوّرها، کم بوده‌اند افرادی که چهره حقیقی آنها رسوا شود، کم و بیش همه آنان کامیاب می‌میرند!
ریا بیشتر در دو عرصه سیاست و دین مجال خودنمایی داشته است؛ یعنی آنکه کسی خود را خدمتگزار مردم یا دیندار قلمداد کند، و از این راه جلب اعتماد نماید و بر خر مراد خود سوار بماند، و این با این وجود نوع بدی از تقلب است؛ از آنجاییکه از سادگی و خوش‌باوری مردم سوءاستفاده می‌شود، مانند افرادی که صدای بلدرچین درمی‌آورند تا ایشان را شکار کنند.

عوامل تاریخی ـ اجتماعی

ما اگر بخواهیم ببنیم که چرا تااین درجه دورنگی و تزویر و تقیه با تاریخ کشور ما عجین شده است، می‌توانیم چند عامل را در نظر بگیریم، بی‌آنکه در اینجا ادعای آن باشد که بررسی دقیقی صورت گرفته است و با این وجود همه این عوامل هم به همدیگر ربط پیدا می‌کنند:
یکی عامل جغرافیاست. ایران چون بر سر چهارراه بوده است، کشور نسبتاً بی‌دفاع و بی‌حفاظی بوده، و در معرض هجوم‌های گوناگون به‌خصوص از جانب اقوام کم‌نعمت‌تر قرار گرفته است، بدین خاطر بر سر هم کشور ناامنی بوده است، و خصوصیت مردمی که در سرزمین‌های ناامن و کم‌حفاظ زندگی می‌کنند، آن است که قلعه‌ای روانی گرد خود بنا کنند، و هر کسی از این بابت ایمنی خود را تأمین نماید. یک راهش آن بوده است که انسان خودش را به فراخور حوادث درآورد و تکمیل بشود تا جز آن بنماید که هست.
دوم عامل حکومت است، و این خاصیت کشورهایی می‌شود که با حکومت استبدادی اداره می‌شوند. در نظامی که فرمانروا خود را نماینده یا ودیعه‌دار پروردگار می‌دانست (ودر قدیم غالبا چنین بود) ناگزیر بود که خود را پاسدار احکام آسمانی بشناساند، تا اطاعت مردم را درمقایسه با خود پابرجا نگاه دارد. بدین خاطر تظاهر به دینداری جزو نفس فرمانروایی به شمار می‌رفت و شخص حاکم و همه کارگزارانش ناگزیر به رعایت آن بودند. در طرف دیگر، مردم نیز در مقابل حکومت قاهر، جز آن راهی نمی‌دیدند که تظاهر به انقیاد و باور کنند، ولو در دل چیز دیگری می‌اندیشیدند.
سوم، هرج و مرج و آشفتگی سازمان اجتماعی است. این عامل گرچه معارض عامل دوم است، نتیجه مشابهی به بار می‌آورد و آن ناایمنی و نبودن مرجع دادخواهی است. شما که شهروند شهر بی‌بارو هستید، ناگزیرید همان جدار دفاعی روانی را گرد خود بوجود بیاورید تا به جای آنکه به دفع حمله هزینه کنید، خاصیت حمله‌شوندگی خود را کاهش دهید؛ از این جهت موضوع را این‌طور پیش خود حل می‌کنید که: «هر که در است، ما دالانیم…» و این جریان که در گلستان آمده است، بسیار پرمعناست که: روزی روباهی در حال فرار بود، گفتند: «چه آفت است که باعث چندین مخافت است؟» گفت: «در شهر شتر می‌گیرند»، گفتند: تو کجا و شتر کجا؟ گفت تا بیایم ثابت کنم که شتر نیستم، خلاص من به قیامت خواهد افتاد! این جریان ساده عمق ناایمنی و بی‌حسابی را در یک جامعه می‌رساند.
چهارم، جدا کردن حساب‌ها در امر دین است، و این درست بر اثر آمیختگی بسیار دین و دنیا پدید می‌آید. منظور آن است که ما در طول تاریخ خود به هر میزان جلوتر می‌آییم، این گرایش بیشتر قابل مشاهده است که بین ظاهر و کُنه دین ارتباطی نباشد، بدین معنی که فرائض خواسته‌شده به جا آورده شود، و از آن پس دیگر خیال‌ها راحت گردد که ما به هر میزان بوده است، کرده‌ایم و دلیلی نیست که بنده صالح خدا نباشیم. کم‌کم قسمت دیگر که روح و جوهر دین است (پرهیزگاری، برادری، شفقت، ترک حرص) در بوته فراموشی می‌افتد. این طرز تلقی کم‌کم دستورهای دینی را به دو دسته صرف‌کننده و صرف‌نکننده تقسیم می‌کند؛ آنچه را به سود می‌بینید، نگاه می‌دارد و آنچه را به زیان می‌بیند، کنار می‌گذارد؛ فی‌المثل شخص می‌تواند تا حد افسانه‌ای ثروت بیندوزد و دل خود را خوش کند که خمس و زکاتش را داده است، یا گران بفروشد و بگوید که خریداران با رضا و رغبت خریده‌اند و مثل این….
شعر مشهور ناصر خسرو (حاجیان آمدند با تعظیم…) به هر میزان را در این باره ذکر این نکته در اینجا حائز اهمیت است، گفته است و به‌خوبی نمایانگر این تقسیم‌بندی می‌شود. ناصرخسرو از رفیقش که از حج بازگشته است، می‌پرسد که آیا در مقابل مناسک بیرونی، مناسک درونی را نیز به جا آورده است، مثلا: «عارف حق و منکر خود شده است، از شرّ نفس ایمن گشته، عادت‌های بد را از خود دور ساخته، خود را به صدق سپرده، و از این نوع …؟» و چون پاسخ همه آنها را «نه» می‌شنود، نتیجا بیان می کند:
گفتم: ای دوست، پس نکردی حج
نشدی در مقام محو مقیم
رفته و مکه دیده، آمده باز
محنت بادیه خریده به سیم
بدین خاطر می‌بینیم که میان دین دیواری کشیده شده است، این سوی دیوار همه جمعند: حکام جبار، علمای بی‌رفتار، سوداگران سودجو، اربابان بی‌مروت، و همه اینها هم دلخوش بوده‌اند که واجبات و مستحبات را مو به مو انجام داده‌اند، و با این وجود درِ تفسیر و تعبیر هم که چارطاق باز بوده است. وقتی ربا حرام باشد، می‌شود خانه را رهن کرد که منعی ندارد؛ شراب می‌شود خورد و پشت آن نماز خواند، تنها نباید فراموش کرد که دهان را آب بکشند؛ می‌توان در حال تعقیب نماز با اشاره انگشت حکم اجرای قتل داد (آن‌گونه که امیر مبارزالدین آل‌مظفر می‌داد)، از آنجاییکه کسی که توی روی ایشان بایستد، قتلش واجب است. خلاصه می‌توان مسئله را پیش خود این‌طور حل کرد که: هر کسی سرنوشتی دارد و با تقدیر الهی نباید جنگید؛ از این جهت فقیر، فقیر ایجاد شده است و غنی، غنی. قوی و ضعیف هر دو به حکمت آسمانی چنین شده‌اند.
با اینحال در آن سوی دیوار به‌ندرت می‌توان کسی را یافت؛ از آنجاییکه در آنجا باید جوهر و جان دین به اجرا درآید و آن مستلزم محروم‌کردن خود از لذائذ و مشتهیات است و گذشت می‌خواهد؛ از این جهت ما در تاریخ خود با این فاصله میان اصل و فرع روبرو بوده‌ایم و حاصلش آن بوده است که فرع بماند و اصل برود. اگر ایران به دو دسته استکبار و استضعاف تقسیم شده است، چه تعجبی دارد؟ از آنجاییکه چنین تعبیر کرده بودند که می‌توان «مستکبر» بود بی‌آنکه به حکم ظاهر، هیچ رفتار خلافی صورت گرفته باشد…
پنجم سیر تاریخ ایران است که هرچه جلو می‌آید، بر غلظت آشفتگی اخلاقی در کشور اضافه می‌شود. دلیل روشن است. تاریخ ایران بر سر راه خود، هر لحظه، سخت جدیدی تحویل می‌گیرد و تراکم سخت و مصیبت در یک جامعه بی‌مرجع، هرچه بیشتر تصویر‌العمل‌های گسیخته و خودبینانه ایجاد می‌کند. یکی از این تصویر‌العمل‌ها و ممکن است در رأس آنها، همان دورشدن از راه مستقیم و روی بردن به زرق است.
تا آنجا که بتوان از مشاهدات موجود استنباط کرد، پاکیزه‌ترین دوره تاریخ بعد از اسلام ایران، دوره سامانی‌ها بوده است (که قسمتی از ایران را در بر می‌گرفته). در این دوره رابطه گرم‌تر انسانی قابل مشاهده است، و مقدار بیشتری صفا و شادی و کم‌عقدگی در مردم است، و این دورانی است که در آن نظر‌ها آزادانه‌تر ابراز می‌شود، و ابراز باور دینی با رنگ‌آمیزی کمتری همراه است، و فرهنگ بر روح مردم چیرگی دارد، و اندیشه‌ها صریح و روشن است. بعد از آنکه غزنویان و سپس سلجوقی و خوارزمشاهی بر ایران مستولی می‌شوند، و رابطه نزدیکتری میان ایران و خلافت بغداد برقرار می‌گردد، بر خشکی و خشونت و تعصب اضافه می‌شود، و ایرانی‌ها برای آنکه خود را با خوی تند و کم تمدن مهاجمان تطبیق دهند، شروع می‌کنند به آنکه استعداد انعطاف و سیاست خود را تقویت کنند…


عالم بی‌رفتار و حکام خودکامه

در تمام این دوران، علمای ایران، صاحب‌فکران و به اصطلاح «طبقه فاضله» کشور بر دو دسته‌اند: آنان که جانب حکام را می‌گیرند، جانب باد موافق و خود را در خدمت آن می‌گذارند، مانند احمد حسن میمندی، نظام‌الملک و همه دیوانی‌های از این دست و نیز بسیاری از علما که با سکوت و یا همراهی خود در حقیقت چرخ حکومت را در چرخش می‌گذارند و عده‌ای از صاحب قلمان و غیره… در طرف دیگر، اقلیتی از علمای دین (افرادی چون پسر سمّاک و بوالحسن بولانی، قاضی بُست که وصف آنها را بیهقی در کتاب خود آورده است)، تک و توکی از شاعران و صاحب‌قلمان، و عده فراوانی از عارفان، راه دیگری را در پیش می‌گیرند که راه خلاف قدرت است. شکایت و افشاگری اینان که بیان‌کننده فکر معترض و وجدان عمومی مردم می‌تواند شمرده شود، ناظر به سه منبع اقتدار است: ابزار حاکمه خودکامه، عالم بی‌رفتار دنیادار، عوام.
از همین جاست که عرفان ایران کوشش دارد که با این سه قید معارضه کند و محیط فکری قابل تنفس وسیعتری پدید آورد. عرفان، بی‌آنکه از اصل دین بگلسد، بر سر بسیاری از فروغ و مقررات پای می‌نهد، و درنتیجه هدفش گذاردن اصل در مقابل فرع و مغز در مقابل پوست است.

وحشت ایران مغول‌زده
بعد از حمله مغول و خرابی‌ها و کشتارهای بی‌حساب، روح ایرانی تکان خورد، و بیش از قبل در لاک وسواس‌ها و خرافه‌های خود خزید. تجربه اندکی که در زندگی ایشان پیدا شده بود، بیشتر از قبل ایشان را به بی‌دفاعی خود واقف می‌کرد. می‌دید که توحش تاتاری، خیلی ساده چون با زور همراه بوده است، بر تمدن غلبه کرده است و کتابها و اعتقادها و دانش‌های ایشان، در مقابل آن امکان مقاومت نداشته است. پس حق کجاست؟ نامی از آن بیش نیست و هرکسی خود باید گلیم خود را از آب بکشد.
و باز، بازماندگان، عقلای قوم، زبدگان، افرادی چون جوینی‌ها و رشیدالدین فضل‌الله‌ها، از نو می‌بایست در کار آن شوند که فرمانروایان تازه کشور را که تمدن چندانی نداشتند، رام کنند، قابل تحمل سازند، و در چنین موقعیتی ناگزیر می‌بایست از شخصیت خود مایه گذارد، «من بیرونی» را در مقابل «من درونی» قرار داد.
ایران مغول‌زده دیگر هرگز آن ایران پیشین نشد. بیم موذ‌یی در زیرزمین روان مردم راه یافت که: مُلک ناایمن است و هر لحظه از پس دیوار امکان دارد کسی بیرون آید؛ از این جهت تا بتوانی، خویشتن خود را پنهان دار. رساترین سخنگوی ایران مغول‌زده، ایران مصیبت‌زده، سرد و گرم‌چشیده، پایش به سنگ خورده، حافظ می‌شود، و بی‌سببی نیست که ایشان نمونه ایرانی روشن‌بین را در وجود «رند» ارائه می‌کند؛ یعنی کسی که همه‌ سوراخ‌سنبه‌ها را می‌شناسد، دست همه را خوانده است و از کنه و کائنات همه چیز خبر دارد، و با این وجود به ظاهر قیافه متقاعد و تصدیق‌کننده داشته باشد، ته دل می‌داند که موضوع چیست، و لذا با آنکه فریاد خود را در گلو فرو می‌خورد، و آهسته و با رمز و کنایه حرف می‌زند، آنچه باید بداند می‌داند، و چیزی از چشم ملتهب بی‌خوابِ گردآلود ایشان پنهان نیست؛ و این را نیز خوب می‌داند که:
گفت آن یارکز ایشان گشت سر دار بلند
جرمش آن بود که اسرار هویدا می‌‌کرد
شیوع ریا چون در لحظه، استمرار پیدا کرد، عادت می‌شود و جزء جدایی‌ناپذیر سیاست زندگی می‌گردد. مردم صلاح خود را در آن می‌بینند که با روی بیرونی خود زندگی کنند، و این نیز امری عادی می‌شود که حکام، زعمای قوم و پیشوایان عقیدتی، «چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر کنند». نتیجه آن است که رسم کارها بر ظاهر جریان یابد و درمقایسه با باطن در بیشتر مواقع شک موجود باشد؛ با این وجود چشم به هم گذارده شود. گناه درواقع آن عملی شهرت دارد که مردم از آن مطلع گردند؛ اگر بتواند در خفا بماند، دیگر گناه نیست؛ و هنر زندگی کردن آن می‌شود که هر کسی بیاموزد که به چه نحو ضعفهای خود را پوشش دهد و باطن خود را پنهان نگاه دارد که از قدیم گفته‌اند: «دزدِ نگرفته پادشاه است»! بدین‌گونه زندگی می‌تواند به ‌صورت یک منظره تئاتر درآید که در آن هر کسی هم خودش هست و هم ایفاکننده نقشی که باید خود را به آن بنمایاند.
بازگردیم به گواهی کارهای. پنهان‌کاری و التباس، به قول مولانا «آب و روغن‌کردنی» از اجتماع به ادبیات سرایت کرد و خود شیوه‌ای گشت و آن این بود که برای هر کلمه‌ یا اصطلاح، دو یا سه معنی مقصود شود که یکی معنی ظاهرش باشد و دیگری کنائی، و از این طریق یک نوع ادبیات رویه و آستر ایجاد گشت که قسمت زیرین بسی پرمعناتر، پرغوغاتر و پر‌حکایت‌تر از قسمت رویی باشد؛ و بیان عرفانی بر این مبنا قرار گرفت و تا بدانجا رفت که اصطلاحات کفرآلود را در تلویح جوهر دین به کار برد. و این خیلی پرمعناست که جای شکافتنش در اینجا نیست. وقتی که در نزد مدعیان دین، میان حرف و رفتار آن همه فاصله می‌افتد، جوابش این می‌شود که ما عارفان، ما طغیانگران فکری،‌ نیز می‌توانیم میان معنی ظاهر و معنی باطن همان فاصله را ایجاد کنیم و محدودیت مکانی و زمانی را در هم شکنیم، به قول سنایی:
سخن کز روی دین گویی، چه عبرانی، چه سُریانی
مکان گر بهر حق جویی، چه جابُلقا چه جابُلسا
رواج استعاره و کنایه در شعر فارسی نه به منظور بد، حتی به قصد رهایی از گزند بوده است. گریزگاهی بوده است که جسته شده برای بازکردن راهی تا فکر بتواند از خط ترسیم شده از جانب «ریاست‌جویان رعنا» که دنیا را فراخور مصلحت خود، تنگ شده می‌خواستند، فراتر رود.

قید منطق و اخلاق
اگر بخواهیم جمع بندی کنیم اعمال ریا را به دو صورت می‌بینیم: زرق و تقیه. زرق از جانب قدرتمندان است، لیکن تقیه ویژه افرادی است که در ضعف یا اقلیت بوده‌اند. نزد بقیه پنهان کردن نظر است، چه دینی چه سیاسی، در وقتی که در بیان نظر بیم جان و مال و عرض می‌رود، و این در جامعه‌ای به کار برده می‌شود که تعصب حکمفرماست. داشتن یک فکر نامتعارف آنقدرگناه نیست که اظهار آن؛ از آنجاییکه بیم تسرّی می‌رود و مردم را به شک خواهد انداخت. قبلی از این، در جامعه‌ای که باید یک فکر یک‌تنه حکومت کند، تجرّی اقلیت را نباید بخشود.
تقیه وقتی گسترش پیدا کرد، در سلسله مراتب اجتماعی، حکم یک قاعده زندگی می یابد که نباید از آن سرپیچی کرد. به محض آنکه شخص در طرف دیگر بیگانه، یا قوی‌تری قرار گرفت، صلاح خویش را در آن می‌بیند که خود را به همراه جریانی نشان دهد که قدرت به آن سوست. بر همین سیاق، نظر لرزان می‌ماند و به محض آنکه قدرت دست به دست شد، آن نیز تغییر موضع می‌دهد. جامعه‌ای که در آن احترامی برای استدلال و ضابطه منطقیی برای سنجش درست و نادرست در کار نبود، جز این چه می‌تواند بکند؟ صیانت نفس و مال در درجه اول ارزش قرار می‌گیرد، و قربانی کردن نظر گزیرناپذیر می‌شود.
این روحیه دو عارضه دیگر با خود آورده است: یکی ملق و مجامله و دیگری غلوّ، و این هر دو ناشی می‌شود از تفکری که قید منطقی و اخلاقی، مرزی در برابرش نمی‌گذارد. وقتی اشکالی نبود که شخص برخلاف باور خود حرف بزند، این اشکال نیز نخواهد بود که برای پیشبرد کار، کلمات در معنای اقتضائی و مصلحتی به‌کار برده شوند، یعنی معنایی که جنبه عرفی دارد نه حقیقی.
اگر می‌بینیم که در زبان ما آن همه تملق و غلو و مجیز و تعارف‌های واهی و القاب و عناوین توخالی اختراع شده است، از همین مسئله آب می‌خورد. قدرتمندان چون طالب انقیاد بودند نه باور، درجه قدرت و اعیانیت خود را بر حسب غلظت این کلمات می‌سنجیدند. مهم آن نبود که شخص گوینده به آنچه بیان می کند معتقد باشد، که نمی‌موفق شد باشد (مثلا وقتی می‌گفت: تصدق خاک پای جواهرآسایت گردم)، حتی مهم آن بود که ایشان آنقدر خود را زبون کند که این کلمات را بر زبان آورد. شعرهای مدحی غالبا جنبه کاریکاتوری به خود می‌گیرد، چنان‌که اگر بخواهد تشبیه‌ها و تصویرهایی که در آن شده است، به عالم واقع آورند یک موجود باورنکردنی‌الخلقه مضحک از ممدوح‌ـ که در هیچ باغ‌وحشی پیدا نشودـ به عرصه ظهور خواهد آمد. و اگر گوینده این شعرهای مسخره‌آلود را به جای گوشمالی دادن، صله می‌دادند، برای آن بود که مدلول شعر مطرح نبود؛ آنچه مطرح بود، روح انقیاد و خاکساریی بود که در پس آن نهفته بود و می‌بایست به خواننده نیز سرایت داده شود.
همین مسئله باعث گردیده که در مواردی ارزش شبه بر اصل بچربد و اندک اندک این عادت برای جامعه پیدا شود که به جای اصل، خود را با شبه دلخوش کند. مثالی بیاوریم: تعزیه که اسم دیگرش مشابه است، چیست؟ یاد و خاطره است، با این وجود آنجا که اصل را از یاد ببرد محل تأمل می‌شود. شخص توی تعزیه می‌نشیند و بر مظلومیت امام حسین(ع) می‌گرید و بر سر و سینه می‌زند و شمر و عبیدالله زیاد را لعن می‌کند، با این وجود چه بسا که در همان چند قدمی ایشان شمرها و عبیدالله‌ها نشسته‌اند، و ایشان نه‌تنها با آنها کاری ندارد، حتی در مقابل آنان تعظیم و کرنش می‌کند. هر بار که آب می‌خورد، بیان می کند: «سلام بر لب تشنه‌ات یا اباعبدالله و لعنت بر یزید»، با اینحال خود ایشان شیفته زوری است که در اختیار وزرا و امرای یزید صفت است. خیلی دور نرویم. همین دوره معاصر، امیربهادر جنگ، روضه‌ها و دسته‌ها و کتل‌کشی‌ها و خرج دادن‌هایش شهره ویژه و عام بود، درحالی که خود ایشان در مشروطه به کشتارهایی دست زد که دست‌کم از صحرای کربلا نداشت.
در جستجوی همه اینها عارضه دیگر نیز می‌آید و آن روح شکاک است: در بیشتر مواقع کاسه‌ای پایین نیم‌کاسه دیدن، دست خارجی در کار دیدن. هیچ حادثه‌ای نیست که در مملکت اتفاق افتد و تفسیر و تعبیرهایی که پیرامون آن می‌شود، صریح و روشن باشد، بدین معنی که دلیل و معلول شناخته‌شده‌ای همراه با هم بنشانند. پیوسته ریشه ناشناخته‌ای ـ که احیانا خارجی است ـ در کار پنداشته می‌شود. این با این وجود یک علتش آن است که خارجی در ایران سابقه ممتد مداخله داشته است، و به‌خصوص ماده نفت پیوسته دسیسه‌انگیز بوده است، و نیز آنکه دولت‌ها عادت نداشته‌اند که به مردم راست بگویند. ولی باید گفت، دلیل دیگری نیز باید برای آن جست و آن روحیه بدبین و شکاکی است که در طول قرون بر اثر زندگی دوشخصیتی و دواشکوبه‌ای ایجاد گردیده است.

ریای مدرن
بعد از آنکه با تمدن غرب آشنایی پیدا شد و مشروطه آمد، ریا میدانی جدید برای خودنمایی یافت، و آن سنگ اصلاحات و تجدد بر سینه زدن بود. یک طبقه به اصطلاح روشنفکر آشنا به فرنگ که به ادعای خود می‌خواستند شرق را از ظلمت قرون وسطایی بیرون آورند، خود را بر دوش مردم سوار کردند و چنان تسمه‌ای از پشت آنان کشیدند که استبداد قاجار در برابرش رنگ پریده بود! دیگر اینجا ملت را از روش فرنگ مرعوب می‌کردند، و مفهومی که برای مردم در فکر داشتند، همان «عوام کالانعام» بود، در تمام عرض و طول معنایش. از این تاریخ دیگر ریا سیستماتیک می‌شود، یعنی سازمان می‌یابد و تحت قاعده درمی‌آید. از یک سو دولت مشروطه است و پارلمان و دادگستری و تفکیک قوا و قانون که با این وجود شوخی بزرگی بیش نیست، مانند مانکن‌های پلاستیکی، و وانگهی مردمی که از مداخله در سیاست منع شده‌اند و تنها به اسم آنان صندوق رأی صادر می‌شود.
چراغ‌ها خاموش بود و آسیاب می‌گشت و مهلت‌طلبان پیوسته تکمیل به کار که بی‌درنگ خود را به رنگ خواست قدرت درآورند، و خود را عاشق دلخسته آنچه از آن بوی زر و زور می‌آمد نشان دهند، خواه کفر و خواه ایمان. و باورنکردنی این است و تأسف نیز در این، که جامعه ایرانی با همه تلاش نتوانسته است خود را از ارائه کرد خدمت به این عده مهلت‌طلب که در طرّاری بسیار بااستعداد هستند، بی‌نیاز کند. به هر طرف که رو کند عده‌ای از اینان ایشان را به اشتراک گرفته‌اند؛ با این وجود باید پنبه را از گوش خود کشید که تا این زخم تاریخی ایران که ریا باشد علاج نشود، هیچ چیز عمقی تغییر نخواهد کرد و ایران ناگزیر خواهد بود که باز با فرع و شِبه زندگی کند.

*روز قبل، امروز، فردا

نویسنده:دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن

 

امیدواریم نوشته “قلمرو ریا در ادبیات / دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “مراسم یادبود بزرگ نادرزاد برگزار می‌شود” که پیشتر بدان میپردازیم.

به نوشته خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) مراسم یادبود بزرگ نادرزاد در کانون زبان فارسی برگزار می‌شود. در این مراسم کسانی چون ژاله آموزگار، داریوش شایگان و جواد طباطبایی سخنرانی می‌کنند.
 

بزرگ نادرزاد در رشته فلسفه از دانشگاه ژنو لیسانس گرفت و دکتری خود را در همان رشته در دانشگاه سوربن گذراند و کارهای ارجمندی از متون فلسفی را به زبان فارسی ترجمه کرد. مقالات ایشان در مجله کلک و سپس بخارا پخش می‌شد. تسلط نادرزاد به زبان فرانسه و علاقه وافر دکترنادرزاد به ادبیات فارسی به‌ویژه متون کلاسیک (نثر و شعر) ترجمه‌های ایشان را خواندنی و دلپذیر ساخته بود. 

از نمونه کتاب‌های وی می‌توان به حکمت یونان از شارل ورنر، رساله‌ای درباب انسان از ارنست کاسیرر، توکویل از ژاک گنن هوتر، تاملی درمبانی دموکراسی از الن دو بنوا، دموکراسی در آمریکا از الکسی دو تو کویل، آیین میترا از ورما رزن، قدرت سیاسی از لاپیر و درباب دمکراسی و تربیت و اخلاق سیاست(سری مقالات) اشاره نمود.

علاقه‌مندان به کمپانی در این مراسم قادر اند چهارشنبه ۲۹ شهریورماه ساعت ۱۷ در کانون زبان پارسی واقع در خیابان با این وجود عصر، سه راه زعفرانیه، خیابان عارف نسب،‌ شماره ۱۲ حاضر شوند.

رفتن به منبع
Creator:

Powered by WPeMatico

امیدواریم نوشته “مراسم یادبود بزرگ نادرزاد برگزار می‌شود” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “ترانه به روایت سیمین؛ گفتگوی پخش نشده” که پیشتر بدان میپردازیم.

– وحید استرون: گفت و گوی پخش نشده با زنده یاد سیمین بهبهانی پیرامون شعر و غزل و ترانه؛ به اضافه مرور خاطراتی از جلال آل احمد و سیمین دانشور و حسین منزوی و یادی از برنامه گل ها.

امکان دارد سال ها بعد در کتاب های تاریخی و ادبی جلوی نامش بنویسند: «سیمین خلیلی مشهور به سیمین بهبهانی، شاعر و ادیب متولد ۱۳۰۶ در تهران بود. ایشان در دانشگاه تهران درس خوانده بود و بعد از گذشت دهه ها ممارست در عرصه ادبیات و غزل معاصر به جایگاهی رفیع در ادبیات معاصر دست یافت که اسم ایشان را ماندگار کرد. سیمین بهبهانی از نمونه غزل سرایان نوگرایی بود که ضمن تاثیرپذیری از جریانات شعر معاصر، ادبیات سنتی را الهام دهنده ادبیات مدرن می دانست و معتقد بود شعر سنتی درختی کهن است و شعر نو نهالی جوان که از هسته درخت کهن می روید.»

با اینحال برای ما که در این سال ها با شعرهای خانم بهبهانی، زندگی کرده ایم، گریسته ایم، عاشق شده ایم و در لحظاتی چندین عدد از ابیات ایشان را زمزمه کرده ایم، ایشان صرفا آن چند سطری نیست که در کتاب های تاریخ ادبیات خواهندنوشت. خانم بهبهانی، چه آن وقت که به اشتراک ما حضور داشت، چه امروز که دستش از دنیا کوتاه است، یکی از معیارهای اصیل شعر خوب به حساب می آمده و می آید.

 گفت و گوی منتشر نشده با «سیمین بهبهانی»

روزی که به منزل سیمین رفتیم، غروبی پاییزی در سال ۸۹ بود. این نخستین دیدار ما با بانوی غزل بود. یعنی حقیقت این بود که آن سال بعد از پیگیری های فراوان، خانم بهبهانی تقاضاهای مکرر ما را برای دیداری دوستانه پذیرفت. نه قصد گفتگو داشتیم و نه گرفتن تصویر، تنها برای دیدن ایشان به خیابان زرتشت، رفته بودیم. در خانه که باز شد، ایشان به استقبالمان آمد، به داخل منزل که رفتیم، به غیر از تصویر های خودش که نشانی از روزگار جوانی و میانسالی داشت، تنها تصویر دو هنرمند را بر دیوار اتاقش دیدیم، یکی اشرف السادات مرتضایی و دیگری مهدی اخوان ثالث.

اشاره ای به تصویر زنده یاد اخوان ثالث کردم و ایشان به بیان خاطراتش با ایشان پرداخت. از شعر اخوان گفت که در بیشتر مواقع این شعر را در ذهنش مرور می کرد: «آسمانش را گرفته تنگ در آغوش/ ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش/ باغ بی برگی/ روز و شب تنهاست» و از روزهایی گفت که تازه ترین بار زنده یاد اخوان را در منزل حمید مصدق دیده است. از روزهای آخر زندگی اش که افسرده و ناخوش احوال بود و روزی که در تشییع پیکر دکتر خانلری (دوست صمیمی زنده یاد اخوان) به دلیل ناخوش احوالی اخوان حضور نداشت.

در آن شب به سیمین گفته بود: «اکنون خودت می بینی که من دو روز دیگر می میرم.» با گفتن این صحبت ها اشک در چشم سیمین حلقه زد با این وجود با خنده معروفش که هنوز صدایش در گوشم زمزمه می کند، از احوال ما پرسید که بحث عوض شود. به هر حال باب صحبت باز شد و از هر دری سخنی به میان آمد. آنچه می خوانید، مختصری از حاصل گپ و گفت آن روز است.

نمی توان در محضر شما نشست و پیرامون غزل این روزهای ایران پرسش نپرسید؛ دیدگاه شما پیرامون موقعیت این روزهای غزل چیست؟

تا دو یا سه دهه قبلی در باور عده ای بزرگان شعر نیمایی و پسانیمایی، غزل محکوم به مرگ بود، با اینحال تصور آنان درست درنیامد. حتی چند نفر از نوسرایان صاحب اسم و تثبیت شده غزل های بسیار خوبی آفریدند که نفسی جدید داشت و هواخواهانی یافت. برای نمونه به دکتر اسماعیل خویی اشاره می کنم.

 گفت و گوی منتشر نشده با «سیمین بهبهانی»

از شاعران میانه رو روزگارمان قادر ایم از نادر نادرپور، فریدون مشیری، پرویز خانلری و شفیعی کدکنی یادکنیم. در عین حال افرادی که در سنت غزل مقام داشته اند مانند هوشنگ ابتهاج (سایه)، محمد قهرمان و در مقیاس اندک شمار با این وجود درخشان، ابوالحسن ورزی و عماد خراسانی، مکان ویژه خود را در بیشتر مواقع خواهندداشت.

زبان، قالب و محتوا روی هم رفته شکل شعر را بوجود می آورند. قالب شعر من غزل است، با اینحال شکل آن غزل نیست، چونکه در زبان و محتوا تصرف کرده ام. زبان شعر من زبان امروز و رایج لحظه است. با این وجود بیشتر از نوع زبان ادبی و نه محاوره ای. اضافه کنم که گاه زبان محاوره را استفاده ام. محتوای آن نیز اعم از عاشقانه یا اجتماعی و سیاسی در حول و حوش اتفاقات زمانه دور می زند و آن محتوای آشنای معمول که بر عشق و عرفان و تغزل بسنده می کرد، در شعر من به شرح و بیان اوضاغ روزگار یا احوال امروز خود و امثال خودم ویژه شده است. وزن را تابع اولین پاره شعرخود کرده ام و رابطه آن را با عروضی سنتی گسسته ام.

این وزن ها با اولین پاره مسئله متولد می شوند. از اینرو تناسب آن ها با محتوا بیشتر خواهدبود، در ضمن ناآشنایی آن ها با گوش ها آن الفت منظم دیرینه را تداعی نمی کند و آن نظم ضربی قدیم را که با لحظه امروز تناسبی ندارد، به کار نمی گیرد. شعرم پر از مسائل و مشکلاتی است مرتبط به مردم و وقتی که اول روح و قلب خود مرا تحت تاثیر گرفته و بعد به روش شعر بر کاغذ نشسته است.

آیا جوانان توانسته اند با غزل های نوآیین خود، شما را به آتی این گونه شعر امیدوار کنند؟

روانشاد حسین منزوی از مهم ترین نمایندگان غزل نو بود. از میان نسل بعد از ایشان شاعرانی بودند و هستند که به غزل روی آوردند. چند چهره درخشان دیگر هم هستند که نامشان را فراموش کرده ام. گناه این فراموشی به گردن بینایی غارت شده من است که حافظه ام را ناتوان کرده است. ۱۰ سال است که منتظرم پسرم یا دوستانم برایم چیزی بخوانند. امید است که پوزشم پذیرفته شود، با اینحال همین اکنون پسرم کتابی به دستم داد که قبل از این برایم خوانده بود (مشق های بلاتکلیف) و نظرم را در حاشیه شعرها نوشته بود.

بیشتر غزل های حال حاضر، ساده و بی نقص بودند. سخن از عشق می رفت و تا ویرانی و غارت جنگل ها… و سایه اتفاقات روزگار در آن باز می تابید. اسم شاعر عبدالحسین انصاری است. به آتی ایشان امید دارم، به همان مایه که اکنون از سروده های ایشان خرسندم.

گفت و گوی منتشر نشده با «سیمین بهبهانی»

مقداری به قبلی بازگردیم. برخی مردم منکر تاثیر جلال آل احمد بر جریان ادبیات معاصر هستند. از آن جا که شما با جلال و آثارش آشنایی دارید، نظرتان در این باره چیست؟ آیا ایشان توانسته بود روی ادبیات تاثیر مستقیم داشته باشد؟

بله، حتما این گونه است. به شخصه ایشان را دوست داشتم. جلال صدرنشین ادبیات به اشتراک جامعه جوان کشور بود و پیوسته با آثارش جوانان را ترغیب و ترغیب می کرد. ایشان سعی داشت با سبک و گیرایی نوشته هایش، جامعه نویسندگان را به سوی جلو هدایت کند؛ با اینحال لازم است بگوییم نفی جلال دشمنی با ایشان است. در چنین شرایطی ست که که ضعف وی این بود که در برخی از چیزها پافشاری می کرد، با اینحال این اخلاق جلال بود که ایشان را در مظان خودخواهی قرار می داد، با این وجود ایشان قصد خیر داشت و در تمام عمر خود کوشش کرد که در ادبیات جوانان و شعر معاصر پیشرفت ایجاد کند.

با استناد به دوستی شما و سیمین دانشور، نقش ایشان را در زندگی جلال به چه نحو ارزیابی می کنید؟

من و سیمین دانشور از اول پیروزی انقلاب اسلامی تا لحظه مرگش با هم دوست بودیم. مسبب آشنایی ما شخص اخوان ثالث بود. ایشان بسیار زن مهربانی بود و کارهای جاودانه ای مانند سووشون را به یادگار گذاشت. ممکن است جلال آل احمد زندگی هنری اش را در بیشتر جهات مدیون سیمین دانشور باشد. ایشان نه فقط در زندگی جلال، حتی در ادبیات ایران بسیار نقش غیرقابل انکاری داشت.

شما در عرصه ترانه سرایی هم فعالیت های بسیاری داشته اید و بسیاری از این ترانه ها را خوانندگان مختلف در برنامه «گل ها» خوانده اند. در جایی خواندم شما هیچ گاه از تصنیف سازی استقبال نکردید، پس چرا در برنامه «گل ها» حضور می یافتید؟

این طور نیست. من در دوازده سالی که با رادیو مشارکت کردم (از تابستان ۱۳۴۵ تا تابستان ۱۳۵۷)، ممکن است نزدیک به سیصد ترانه یا به گفته شما «تصنیف» سروده ام، آثاری که حاصل مشارکت ام با موسیقیدانانی مانند مهندس همایون خرم، اکبر تجویدی، مهدی خالدی، جواد و منوچهر لشکری بوده است. بسیاری از آهنگسازان هم روی غزل هایم آهنگ قرار داده اند. برای آوازخوان هایی از شمار گلپایگانی و نوری ترانه نوشته ام که بیشترشان در مارکت هست و من گاه، از سر اتفاق، آن ها را مثلا از رادیوی تاکسی می شنوم.

گفت و گوی منتشر نشده با «سیمین بهبهانی»

با استناد به سابقه طولانی مشارکت تان با برنامه «گل ها»، در باب بنیان گذارش، داوود پیرنیا، چه نظری دارید؟

زنده یاد پیرنیا از ادبیات و موسیقی- به یکسان- آگاهی و سود کامل داشت. می دانست کدام شعر خوب کدام آهنگ است. حتی گوشه های از یادرفته هر هفت ابزار را خوب می شناخت. همین آگاهی ایشان- که با ذوق سرشارش درآمیخته بود- برنامه هایش را دل پسند می کرد. زمان شعرخوانی- که اغلب با صدای خانم روشنک اجرا می شد- کمتر از موسیقی کمک می گرفت و از همین رو به شنونده امکان می داد با استناد به طنین صدای گوینده، تناسب لفظ و معنا را بهتر دریابد. چنین شد که هنرآفرینی های ایشان به جاودانگی پیوسته و اکنون به همیت فرزندانش در آلبوم هایی نفیس ضبط شده و در معرض قرار گرفته اند.

قبلی از این ها، برای آهنگسازانی مانند حبیب الله بدیعی، مهدی خالدی، اکبر تجویدی، برادران لشکری (جواد و منوچهر) و عده ای دیگر ترانه هایی سروده ام که همه باید در آرشیوهای صدا و سیما موجود باشند یا نباید باشند.

شاعران دیگری نیز دست به کار ترانه سرایی زده اند، مانند رهی معیری، معینی کرمانشاهی و شهریار. این مردم تا چه اندازه در کار ترانه سرایی موفق رفتار کرده اند؟

بگذارید پرسش شما را با کلامی دیگر جواب دهم: معینی کرمانشاهی، در عرصه ترانه سرایان، از بهترین هاست، با این امتیاز که توانسته شیوه های جدید ای در این «گونه» ادبی ارائه کند. تصنیف «طاووس» (اینطور گفته میشود که سروده دهه سی خورشیدی) گشایش راهی است که ترانه را از محدوده مغازله بیرون می آورد و به مظاهر دیگر زندگی ارتباط می دهد.

ترانه های سیاسی یا اجتماعی دوران مشروطیت نیز از همین ماهیت سود دارند. بله، اشارات معینی به همه جنبه های زندگی و تمرین های شاعری اش ایشان را در ترانه ها اثرگذار کرده است؛ با اینحال من رهی معیری را به باعث زیبایی تصویر و شهریار را به مناسبت گستردگی اندیشه بیشتر از دیگر نمایندگان غزل سنتی می پسندم.

امیدواریم نوشته “ترانه به روایت سیمین؛ گفتگوی پخش نشده” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “معرفی پایگاه «نقد جریان» با حضور سرپرست معاونت فرهنگی” که پیشتر بدان میپردازیم.

به نوشته خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، با استناد به گفته روابط عمومی بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان، بعد از فعالیت موفق سایت «نقد شعر» و نقد و بررسی حدود ۹۰۰ قطعه شعر از سروده‌های ارسالی شاعران جوان از اردیبهشت امسال در این پایگاه، وب‌سایت نقد جریان‌ نیز کار خود را شروع کرده و روز سه‌شنبه شروع رسمی خود را با حضور نویسندگان، منتقدین و دکتر محمد سلگی، سرپرست معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جشن می‌گیرد.
 
با توجه به این خبر، سایت نقد جریان که با سردبیری احسان رضایی، نویسنده و روزنامه‌نگار فعالیت می‌کند، آناهیتا آروان، امیلی امرایی، جواد جزینی، نازنین جودت، رامبد خانلری، مصطفی خرامان، محمدرضا شرفی‌خبوشان، احسان عباسلو، کاوه فولادی‌نسب، علیرضا محمودی ایرانمهر، بهاءالدین مرشدی، مهام میقانی، سیدجواد یوسف‌بیک و حبیب یوسف‌زاده را تحت نام منتقد همراه با خود می‌بیند.
 
سایت نقد جریان که برنامه ریزی شده است جریان‌های کوتاه تا ۲۵۰۰ کلمه را برای تحقیق و مطالعه پذیرا باشد، کارهای گوناگون در ژانر‌های متعدد برای گروه‌های مختلف سنی را مورد نقد قرار خواهد داد.
 
سایت نقد جریان، شامل بخش‌هایی مانند «منهای نقد» (اخبار روز زمینه جریان‌نویسی) «همچنین نقد» (شامل مقالات آموزشی تولیدی و انتخاب شده) است و توانایی هم کاری مصرف کنندگان را نیز دارد. این سایت به نشانی www.naghdedastan.ir در معرض است.
 
مراسم معرفی سایت نقد جریان، سه‌شنبه ۲۸ شهریور از ساعت ۱۴ تا ۱۶ با حضور نویسندگان، منتقدین و انجمن‌های ادبی تهران در تالار حافظ، واقع در خیابان انقلاب، خیابان حافظ، ابتدای خیابان استاد شهریار، مقابل تالار وحدت برگزار می‌شود.
 

رفتن به منبع
Creator:

Powered by WPeMatico

امیدواریم نوشته “معرفی پایگاه «نقد جریان» با حضور سرپرست معاونت فرهنگی” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.