در اینجا جریان کوتاهی برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جریان کوتاه آموزنده و حقیقی مردی که در اتاقش را قفل می زد” که پیشتر بدان میپردازیم

مردی که در اتاقش را قفل می زد

می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در شروع چوپان بود و با گذشت لحظه ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. ایشان اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان کردند ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و مسئله را از سر حسادت به گوش شاه رساندند .

پادشاه دستور داد وقتی غلام در اتاقش نیست در را باز کنند و گنج نهان را به محضر شاه بیاورند. از این حیث 30 نفر از بدخواهان به اتاق ایاز ریختند و قفل را شکستند و هرچه گشتند چیزی نیافتند جز یک چارق کهنه و یک دست لباس مندرس که به دیوار آویخته شده بود.

از این حیث دست خالی پیش شاه برگشتند و آنوقت سلطان به خنده افتاد که « ایاز مردی درستکار است . آن لباس های مندرس مرتبط به دوره چوپانی اوست و آنها در اتاقش آویخته است تا روزگار فقر و سختی اش را به خاطر داشته باشد و به رفاه امروزش غره نشود.

هدف مولانا از روایت این جریان

هدف مولانا از جریان ایاز، این است که مخاطب هایش در هر جایگاهی که هستند در بیشتر مواقع پوستین کهنه روزگار سختی را برای خودشان نگه دارند تا قدرت، آنها را مغرور و غافل نکند.

لینک کوتاه این نوشته :

امیدواریم از خواندن جریان کوتاه “جریان کوتاه آموزنده و حقیقی مردی که در اتاقش را قفل می زد” نهایت لذت را برده باشید.

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جان آپدایک به چه نحو نویسنده شد؟” که پیشتر بدان میپردازیم.

نویسنده: جان آپدایک

مترجم: فرشید عطایی

من نخستین جریان کوتاه ام را با عنوان «Ace within the Gap»، در انتهای سال ۱۹۵۳ که دانشجوی سال آخر دانشگاه هاروارد بودم، برای «آلبرت گرارد» که استاد دوره نویسندگی خلاق بود، فرستادم. گرارد از آن جریان خوشش آمد – گفت ایشان را به وحشت انداخت، که با این وجود منظورش نوعی تعریف و تمجید اگزیستانسیالسیتی بود – و توصیه کرد که آن را به مجله «نیویورکر» بفرستم؛ من هم فرستادم ولـی نـیویورکر آن را رد کـرد. با اینحال تابستان سال بـعدش که دانشگاه را تمام کرده بودم، وقتی نـیویـورکر داسـتان کـوتاه ام با عـنوان «Mates from Philadelphia» و چند تا از شعر های ام را پذیرفت، «Ace within the Gap» را یک باز هم فرستادم و این دفعه پذیرفته شد. در آوریل ۱۹۵۵ بود که چاپ شد، حدوداً در انتهای مجله.

  این جریان، در خاطره ای که من از آن روزهای پر شتاب و هیجان انگیز زندگی شکوفای ادبی دارم در هم تنیده شده است؛ روزهایی که مصادف بود با حضور پر هیبت و ناگهانی «جی. دی. سالینجر»؛ مردی بسیار خوش تیپ و بلند بالا که با این وجود هنوز در انزوای مشهور خود فرو نرفته بود؛ ایشان ابتدا با من دست داد و بعد رفتیم تا با سردبیران محترم مان، «ویلیام شاؤن» و «کاترین وایت» ناهار صرف کنیم. ایشان گفت، یا ممکن است کسی بعدها گفت که ایشان گفت از جریان «Ace within the Gap» خوشش آمده بوده. جریان های ایشان که من آنها را در یک کلاس نویسندگی خلاق دیگر دیده بودم، به من نمایش داده بودند که این قالب ادبی، که در سال های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ خشک و مختصر بود، به چه نحو می تواند حقیقت گسترده تری از زندگی آمریکایی ها در دوره بعد از جنگ را در خود جا دهد. با این وجود دِین اصلی من به همینگوی بود که با این وجود امکان دارد به چشم نیاید؛ همینگوی بود که به همه ما نشان داد دیالوگِ «آلیاژ نشده» (ناب و خالص) چه اندازه تنش و پیچیدگی را می تواند انتقال دهد و اینکه چه اندازه شعر در ساده ترین کلمات نهفته است. دیگر نویسندگانی که برای من مایه شگفتی و الگو بودند، اینها هستند: فرانتس کافکا و جان اُهارا، مری مککارتی و جان چیور، دونالد بارتلمی و ولادیمیر ناباکف، جیمز جویس و جیمز تربر و آنتون چخوف.

سال ۱۹۷۵ حسن ختام مناسبی برای «سری جریان های کوتاه ابتدایی» من بود؛ این سال تنها سالی بود که تمام و کمال در تـنهایی زندگی کردم. ۲۲ سال ازدواج من با یـک دختر سبزه «یکتا باور» (یونیتاری) فارغ التحصیل از دانشگاه «ردکلیف» رو به انتهای بود، با این وجود این ازدواج در تار و پود تمام جریان های ابتدایی من حضور دارد. ممکن است بدون ایمان و شکیبایی و حساسیت و شعور همسر اول ام می توانستم در کار ادبیات موفق باشم با این وجود نمی توانم تصور کنم به چه نحو. ما از سال ۱۹۵۷ به بعد در «ایپسویچ»، شهری بزرگ و ناهمگن و پرت در شمال بوستون، زندگی می کردیم، و منبع اصلی سود من برای تاْمین خانواده ام که تا سال ۱۹۶۰ شامل چهار بچه پایین شش سال می شد، فروش جریان کوتاه به «نیویورکر» بود.

John-Updike-and-family-001

آن سال ها خوشحال بودم دارم از منطقه ای با نامه گزارش می فرستم که بدون من منطقه ای ناشناخته باقی می ماند. آن شهر «پیوریتن» به لحاظ تاْمین شخصیت های داستانی و تاریخ شفاهی بطور کلیً غنی بود. با این وجود خلاقیت و وضع روحی من تا حدودی دچار سخت شده بود، با این وجود زندگی در آن شهر و زندگی با بچه هایی که در حال افزایش بودند و با چشمان براق خود هر چیز جدید ای را می قاپیدند و این به من انگیزه می داد، هرگز اجازه نداد که من با کمبود مسئله مواجه شوم. من که خودم پسری از یک شهر کوچک بودم به فضاهای داستانی در شهری کوچک خیلی علاقه داشتم. شهر نیویورک در ۲۰ ماهی که من در آن اقامت داشتم بسیاری از دیگر نویسندگان و بگو مگو های فرهنگی را به چشم دیده بود. آمریکای حقیقی برای من نیویورک بود، شهری بسیار همگن و یکدست که همان تنک نظری های ویژه شهرهای کوچک را که اکنون دارد به یک تهدید مبدل می شود و مردم برای فرار از آن به نیویورک می رفتند، در خود داشت. نیویورک جایی بود که من به آن تعلق داشتم، غرق در مسائل معمولی و پیش پا افتاده که با توصیف دقیق می شد آنها را مبدل به مسایل محشر و استثنایی کرد.

این مفاهیم دلیل بوجود آمدن اصلی ترین مسافرت زندگی ام شدند، مسافرت با هواپیما از «منهتن» – «شهر نقره ای» به قول یکی از قهرمان های جوان ام – که در بیشتر مواقع آرزو داشتم در ان زندگی کنم. جذابیت های سودمندی هم وجود داشتند: پارکینگ رایگان برای ماشین ام، تحصیلات عمومی برای بچه های ام، ساحلی برای برنزه کردن پوست بدن ام، کلیسایی که آدم وقتی به آن می رفت باورنکردنی به نظر نمی آمد.

  من در حالی به نیو انگلند رفتم که بزرگ شده پنسیلوانیا بودم و این موضوع روی نوشته های ام تاْثیر می گذاشت. بخش اول سری «جریان های کوتاه ابتدایی»، با عنوان «جریان های اولینگر» در سال ۱۹۶۴ به شکل جلد شمیز پخش شده بود. ماه ها نایاب بود. تمام جریان های این بخش از همان چاه اتوبیوگرافی بیرون کشیده شدند – تک فرزند، شهر کوچک، خانه پدربزرگ، انتقال در نوجوانی به یک روستا – با این وجود در این بخش تلاشی برای ایجاد انسجام و تماس منطقی بین جریان ها صورت نگرفته است.   با شرایطی که در مقدمه اصلی سری آورده ام: ”اجازه داده ام که عدم انسجام درونی در این بخش حفظ شود. همه را به همان ترتیب ابتدایی آورده ام. در جریان «Pigeon Feathers» پدر بزرگ می میرد و در «Flight» مادربزرگ می میرد. در حقیقت، پدر بزرگ و مادربزرگ مادری ام هر دو تا دوران بزرگسالی ام زنده بودند. در حقیقت، خانواده ام وقتی من ۱۳ ساله بودم ۱۱ مایل از شهر دور شده بودند؛ در «Mates from Philadelphia» این فاصله یک مایل است، و در جریان «The Happiest I’ve Been»  چهار مایل. این فاصله باورنکردنی، این جدایی من از محیط خودم، جدایی مهم زندگی ام است…

قهرمان جریان ام در بیشتر مواقع نتیجا از صدها مایل فاصله باز می گردد.“ و من که سرمست تفسیر کارهای خودم شده بودم، مقدمه ام را بازهم ادامه دادم: ”از این ترتیب چیدن جریان ها شگفت زده شده بودم، چون پی برده بودم پسری که با اچ. جی. ولز دست و پنجه نرم می کند و کبوتر شکار می کند جوان تر از پسری است که به «تلما لوتس» بیان میکند نباید پایین ابروان اش را بردارد. با این وجود بزرگ شدن ما تابع منطق و ترتیب ویژه ای نیست، بزرگ شدن ما روندی است که در جامعه کندتر از درون ذهن مان رخ می دهد.“   وقتی یک نویسنده-ویراستار جریان های خود را پایین ورو می کند همه جور گذار و انتقال دلچسب و معنا دار و جریان های زیرین را می بیند: هر بخشی از جریان ها انگار می تواند در حد یک جریان مستقل مطرح باشد، داستانی که  آن نیز بخشی از قصه ای بزرگ تر است، زندگی هایی که از تکه های جدا شده از تجربه حاصل می شوند و به دلیل قدرت تخیل به بر ساخته هایی غیر شخصی مبدل می شوند.

وقتی کارهای ابتدایی ام را در سال ۲۰۰۲ می خواندم از امید به ایجاد صلح و آرامش در عراق در جریان «His Most interesting Hour» مبهوت شدم، از هزینه کالاها در سال های ۱۹۵۰ و ۶۰ که به طرز مضحکی پایین بودند به حیرت افتادم، و از تکرار کلمه «کاکاسیا»، که اکنون کلمه ای مشکوک شمرده می شود، آزرده شدم. با این وجود آن را به «سیاه» تغییر ندادم؛ نویسنده جریان، مجاز است که از زبان زمانه خود بهره ببرد. بی طرفی لفظی در این زمینه آنچنان بی ثبات و متغیر است که کلمه «سیاه» که کلمه ای نامناسب است امکان دارد روزی مانند «کاکاسیاه» به کلمه ای مشکوک مبدل شود. «کاکاسیاه»، برعکس ترکیب «رنگین پوست»،  دست کم کلمه ای مردم شناختی است که مرا یاد کلمه «کاکا» در دوران کودکی ام می اندازد که بانوان میانسال تحت نام نهایت ادب در تبعیض لفظی از آن بهره می بردند.   تکنولوژی موجود در جریان های ابتدایی ام تا آن محدوده ای را در بر می گیرد که اتوموبیل دنده اتوماتیکی چیز نویی بود و مستراح بیرون از خانه هنوز جزو مشخصه زندگی روستایی به حساب می آمد؛ محدوده زمانی این جریان ها رایانه های شخصی و گوشی های همه جا حاضر را در بر نمی گیرد.

  نسل من که زمانی به آن نسل «ساکت» می گفتند، در قسمت عمده ای از اکثریت سفید پوست آن، نسل خوش اقبالی بود، با شرایطی که در یکی از جریان های ام آورده ام: ”این نسل برای جنگجو بودن فراوانی جوان بود و برای یاغی گری فراوانی پیر.“ ما در ابتدا دوره رکود اقتصادی و در دوره ای که میزان زاد و ولد ملی بالاخره نزول خود قرار داشت به دنیا آمده بودیم؛ به اشتراک عضو های نسل ما «تک فرزند» خیلی زیاد بود و پدر و مدر های مفلس و صرفه جوی مان ما را به کلاس پیانو می فرستادند و پشتیبانی و نگهداری آنها از ما با محدودیت هایی همراه بود.

من جریان های ام را با ماشین تحریر دستی می نوشتم و در ابتدا دهه ۱۹۶۰ که نقطه شروع کارم بود، در یک محیط اداری یک اتاقه که در ایپسویچ اجاره کرده بودم کارم را شروع کردم؛ این اتاق  در بالای یک رستوران دنج و بین اتاق یک وکیل و یک آرایشگر قرار داشت. حوالی ظهر بوی غذای رستوران در طبقات بالایی می پیچید، با این وجود من سعی می کردم یک ساعت دیگر گشنگی را تحمل کنم و کارم را انجام بدهم، تا اینکه نتیجا آشفته و شتابزده، برای خوردن یک ساندویچ از پله ها پایین می رفتم.

ما در آن زمانه عسرت، به کار کردن عادت کردیم و در دوره ای پا به بزرگسالی گذاشتیم که کار کردن عملی سود آور بود؛ در جوانی، انسجام وطن پرستانه ناشی از جنگ جهانی دوم را تجربه کردیم بدون اینکه آن جنگ را تجربه کرده باشیم.   نسل من آنقدر ساده دل و امیدوار بود که دست به فعالیت های آرمانگرایانه بزند و زود ازدواج کند، و آنقدر پرگماتیست (واقع بین و عملگرا) بود که ، با بی خیالی ویژه آمریکایی ها، با افول قطعیت های قدیمی کنار بیاید. با این همه، با این وجود از بسیاری از محرومیت های مادّی و وحشت های مذهبی که دست بر دار پدر ومادر های مان نبودند، جان سالم به در بردیم، و با این وجود از منابع مالی دنیا سهم نامتناسبی عایدمان می شد، ما بازهم اسیر آن چیزی بودیم که «فروید» آن را «ناخشنودی طبیعی انسان ها» می خواند.   با این وجود مگر تا اکنون «خوشنودی» مسئله ادبیات داستانی بوده؟ جستجوی خوشنودی تنها یک جستجو باقی می ماند و بس. مرگ و آجودان های اش به هر کاری مالیات می بندند. صاحب چیزی هستی با این وجود غبطه داشتن چیزی دیگر را می خوری و این ارزش چیزی را که داری زایل می کند.

نارضایتی، تعارض، اتلاف، تاْسف، ترس؛ اینها موضوعاتی ارزشمند و گریزناپذیر هستند. ولی باید گفت، تحت نام هنجاری نهفته، در درون خود خوشنودی را انتظار می کشیم. به قول «وردزورت»: ”نورِ فوّاره گونه تمامِ روز ما.“   به زمان بازخوانی این جریان ها، نبود شادی را در آنها حس نکردم، با این وجود حس شادی در لحظه ایجاد می شود نه در طول ماه، و نیز در وجود شخصیت هایی که دچار درد و مصیبت  ویژه انسان ها هستند نبود عاطفه و حسن نیت را حس نکردم. هنر امیدوار است که با ایجاد شاهکار در طرف دیگر فناپذیری جاخالی بدهد همزمان با اینکه خود گرفتار یک نوع فناپذیری کندتر می شود: کاغذ زرد می شود، زبان قدیمی می شود، و اخبار عبرت آموز، به خرد عمومی در سطح جامعه مبدل می شوند.   در زمان این بازنگری پرزحمت، نتوانستم به مجله نیویورکر و مسولان اش فکر نکنم، مجله بزرگی که مطالب من همراه با مطالب خیلی کسان دیگر چاپ می شد؛ آنها در خدمت خوانندگانی بودند که اکنون به تاریخ پیوسته اند؛ همه آن صندوق های پست که در پایین سایه درختان غان در شهر کانکتیکوت، هر هفته، شماره های نیویورکر را که نمایانگر تصور و نظر «ویلیام شاؤن» در باب سرگرمی و آموزش بود، دریافت می کردند. اگر ویلیام شاؤن از کارهای من خوشش نمی آمد چه اتفاقی برای ام می افتاد؟ با چک حق التحریر های ابتدایی توانستم نخستین اتوموبیل ام را بخرم؛ نیویورکر اگر نبود همه جا را باید پیاده می رفتم. بدون نیویورکر بی شک نویسندگی ام را به طریقی حفظ می کردم با این وجود مطمئناً این همه جریان از من باقی نمی ماند.

John-Updike-talking-to-Al-001

من جریان های ام را با ماشین تحریر دستی می نوشتم و در ابتدا دهه ۱۹۶۰ که نقطه شروع کارم بود، در یک محیط اداری یک اتاقه که در ایپسویچ اجاره کرده بودم کارم را شروع کردم؛ این اتاق  در بالای یک رستوران دنج و بین اتاق یک وکیل و یک آرایشگر قرار داشت. حوالی ظهر بوی غذای رستوران در طبقات بالایی می پیچید، با این وجود من سعی می کردم یک ساعت دیگر گشنگی را تحمل کنم و کارم را انجام بدهم، تا اینکه نتیجا آشفته و شتابزده، برای خوردن یک ساندویچ از پله ها پایین می رفتم. در این اتاق تنها وظیفه من توصیف حقیقت بود به همان شکلی که می دیدم، و اینکه چیزهای معمولی و پیش پا افتاده را به زیبایی ارج بگذارم.

امیدواریم نوشته “جان آپدایک به چه نحو نویسنده شد؟” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “پیرامون کورتاسار به منزله چپ غیرمتعهد” که پیشتر بدان میپردازیم.

 

نوشتن پیشامدی را نوید می‌دهد

شرق- نادر شهریوری (صدقی):

اگر این فرضیه بورخسی درست باشد که انتساب یک متن به نویسنده خطاست بدلیل آنکه نوشتن بی‌دخالت دیگران ناممکن است، ‌تحت این شرایط بورخس خود نمونه‌ای بارز از نویسنده‌ای مداخله‌گر است که در کار نویسندگان بعد از خود دخالت می‌کند. بسیاری از نویسندگان تحت‌تأثیر فرضیه‌های بورخس و به علاوه از طرف دیگر نویسندگان لاتینی از قبیل کورتاسار، مارکز، فوئنتس، یوسا و … سخت متأثر از دخالت‌های بورخسی‌اند. خولیو کورتاسار (١٩٨۴-١٩١۴) نویسنده آرژانتینی که از قبیل هم‌میهنش بورخس، فریفته هر چیز خیالی، ناشناخته و اسطوره‌ای است بسیاری از نوشته‌های خود را تحت‌تأثیر بورخس و فرضیه‌آلیسم فلسفی وی نوشته است. نمونه‌ای از تأثیرات و دخالت‌های بورخسی را می‌توان در شرح‌حال اسطوره‌ای یافت که کورتاسار پیرامون خود نوشته است:

«…در اوت ١٩١۴ در بروکسل به دنیا آمدم. برج تولد من مریخ است* و رنگ مؤثر زندگی من خاکستری است، با اینکه خودم سبز را بیشتر علاقه مندم…»١

وقتی کورتاسار به رنگ مؤثر خاکستری در زندگی‌اش اشاره می‌کند، می‌توان رنگ خاکستری را سایه‌روشن‌هایی در نظر گرفت که اساسی ترین خصوصیت‌شان آن است که چندان نمی‌توانند تصویری روشن و یا حتی تیره از زندگی عرضه دهند. با توجه به باوری اسطوره‌ای خاکستری رنگی است که زندگی را در فضای مبهم فرو می‌برد که در آن امکان وقوع اتفاقات غیرقابل‌پیش‌بینی می باشد و یا چنان‌که کورتاسار بیان می کند امکان وقوع هر احتمال انتزاعی در آن شدید است. کورتاسار به‌واسطه خاکستری‌بودن سرنوشتش پیوسته در مرزهای لغزان و غیرقابل‌دیده رئالیسم و وهم، انتزاعیات و حقیقت واضح، فیزیک و متافیزیک (مافوق‌طبیعی) در نوسان است. ایشان میان این دو با این وجود مرزی قائل نمی‌شود و آنها را از هم تفکیک نمی‌کند.

آنچه ایشان مافوق طبیعی (متافیزیک) می‌نامد بخش جدایی‌ناپذیر از زندگی طبیعی است. «معنای مافوق طبیعی (متافیزیک) از لحاظ من بیش از قبل به چیزهایی چون بازی با یک طفل و یا مبارزه به خاطر یک آرمان است.»٢ کورتاسار در بسیاری از جریان‌هایش ازجمله جریان‌های کوتاه «کرونوپیوها و فاماها» با درهم‌ریختن فاصله حقیقت و خیال – مرزی که از نظرش نیست- به تجسمات انتزاعی خود امکان مانور می‌دهد تا خواننده را با حواس پنج‌گانه خود به درک حسی با اینحال ملموس و مشعشع حقیقت ترغیب کند. ایشان در شیطنت‌بارترین کتاب خود با نگاهی عمیقا داستانی تصویری بطور کلی سورئالیستی از جزئیات اطراف خود عرضه می‌دهد. «آن روز چهارشنبه خاکستر بود، روزی که در آن به نظرم روند گوارش و هضم غذا می‌موفق شد تصویر مناسبی از موقعیت عرضه دهد، از این روی رأس ساعت نه‌ونیم صبح با بی‌میلی بیننده ورود صدها دل و روده مملو از فرنی خاکستری‌رنگ ماحصل امزجاج کورن‌فلکس، قهوه‌ای رقیق و شیرینی کروسان بودم. در کافه‌تریا دیدم به چه نحو پرتقالی که به قطعات منظمی قاچ می‌شد، در لحظه‌ای معین تغییر شکل می‌داد و قطعات یکی پشت دیگری فرو می‌افتادند… پرتقال راهرو را تا انتها طی کرده، چهار طبقه پایین رفت و بعد از این که وارد دفتری شد، در نقطه‌ای میان دو دسته صندلی از حرکت باز ایستاد»,٣
کورتاسار در شروع جریان کوتاه «دیوارنگاره»‌ بیان می کند: «خیلی چیزهاست که به روش بازی شروع می‌شود و ممکن است مانند بازی هم به انتهای می‌رسد.»۴ پیش از هرچیز بازی می‌تواند ناشی از ملال، پرسشگری، هوس و یا اصلا جالب‌بودن خود مسئله باشد. اینها هیچ‌یک از ارزش بازی کم نمی‌کند، با اینکه چیزی هم به آن اضافه نمی‌کند. با اینحال به ذهن خطور میکند «بازی» در تلقی کورتاسار نقشی دیگر ایفا می‌کند. یوسا در توصیف بازی آن را شکلی از ساخته‌های ذهنی و یا نظمی تصنعی می‌داند که بر جهان تحمیل می‌شود. «‌نماینده‌ای توهمی که جای زندگی را می‌گیرد به انسان اجازه می‌دهد که بیاساید، زندگی حقیقی و خود را فراموش کند»,۵ در شرایطی که بازی از لحاظ کورتاسار به مثابه باوری اسطوره‌ای نه یک توهم و یا نوعی فراموشی و… که بخشی وجودی و جدایی‌ناپذیر خود زندگی است. «زندگی به مثابه بازی» فرضیه اصلی کورتاسار است، با اینکه منشأ این فرضیه به یونان باستان و به هراکلیتوس بازمی‌گردد.
کورتاسار این تلقی از بازی را به نوشتن ارتباط می‌دهد: «نویسنده حقیقی کسی است که وقتی می‌نویسد کمان را تا ته می‌کشد و سپس آن را به میخ آویزان می‌کند تا برود با دوستانش چیزی بنوشد، ‌تیر درست به سوی هوا است، به هدف اصابت خواهد نمود یا نه؟ موضوع دیگری است تنها احمق‌ها قادر اند ادعای تصحیح مسیر تیر را بکنند یا همزمان با اینکه از زاویه جاودانگی آن را می‌پایند، پشت‌سرش بدوند تا چند هُل کوچولوی تکمیلی به آن بدهند»,۶
بازی‌کردن اگر حقیقتا بازی‌کردن باشد توجهی به پیامد و تبعات بازی ندارد. بازیگر در بازی متوقف می‌شود بدلیل آنکه وجود را براساس غریزه بازی می‌فهمد از اینرو آن را به پدیده‌ای زیبایی‌شناختی بدل می‌کند و نه پدیده‌ای اخلاقی که احیانا به تأثیرات اخلاقی بازی بر رفتار تماشاگران توجه کند. این تلقی از نگاه به هستی و این تلقی از نوشتن با این وجود «تعهد» به معنی کلاسیک و سارتری را برنمی‌تابد.

بااین‌حال با کورتاسار با اینکه به نوعی نویسنده‌ای چپ با اینحال چپ غیرمتعهد مواجه می‌شویم. برای روشن‌ترشدن قضیه چپ غیرمتعهد می‌توانیم مثالی از انقلاب کوبا بیاوریم. آنچه در انقلاب کوبا به‌ویژه در وهله در ابتدا برای کورتاسار جذابیت خاصی داشت انقلاب و جنبش همگانی به مثابه رخدادی غیرتئوریک بود. انقلاب کوبا کورتاسار را وامی‌دارد تا به سیاست به نوعی قضیه‌ای غیرتئوریک توجه کند. از قبیل رخدادی سیاسی که متکی به چارچوب و حد و فاصله نیست، که می‌توان آن را به مثابه جشن و شکوهی جمعی تصور کرد. از لحاظ کورتاسار در کوبا به‌ویژه در ایام و ماه‌های آغازین انقلاب با جشنی غیرتئوریک مواجه هستیم. جشنی که از قبیل تمامی جشن‌ها و بازی‌ها می‌تواند به تعبیر نیچه توان ازدست‌رفته هستی را بازگرداند و آن را جبران کند.

با اینحال به‌تدریج گسست کورتاسار شروع می‌شود. این گسست آنگاه صورت می‌پذیرد که جشن انقلاب به آیین بدل می‌شود و یا به تعبیری که خود بیان می کند انقلاب غیرتئوریک به پیشرو تئوریک با حد و مرزی معین بدل می‌شود و در آن صورت است که آزادی وجودی انسانی و توان بازیگری‌اش محدود می‌شود. شاید دوست داشته باشید بدانید که همین فرضیه کورتاسار را به وقایع مه ۶٨ در پاریس ارتباط می‌دهد: «در آن روزهای پرآشوب به اشتراک سنگرهای خیابانی پاریس قابل مشاهده است که اوراقی را که خود نوشته پخش می‌کند و با دانشجویانی که می‌خواستند تخیل را بر مسند قدرت بنشانند دمخور است»,٧
به بورخس بازگردیم. به باورهای اسطوره‌ای وی که سخت کورتاسار را تحت‌تأثیر قرار داده است، بسیاری به کورتاسار عنوان «بورخس اجتماعی» می‌دهند، این عنوان خوبی است، با اینکه اجتماعی‌بودن کورتاسار هیچ مانع از آن نمی‌شود که وی باورهای اسطوره‌ای فردی خود را کنار بگذارد. کورتاسار گفته بود که نوشتن از قبیل بازکردن کتاب فال شعری است که پیشامدی را نوید می‌دهد. از قضا رنگ موثر خاکستری زندگی‌اش نیز موید همین باور است. ایشان نوشتن، عشق‌ورزیدن، سیاست و اساسا زندگی را از قبیل بازیگری می‌بیند که هستی را براساس غریزه بازی دریافته است. با اینحال ارزش کورتاسار در آن است که خود را به انتظار پیشامد از قبیل پرتاب تاسی ارتباط می‌زند.


پی‌نوشت‌ها:

Cronopios و famas با استناد به ریشه‌های لغت می‌توان به مهلت‌طلبان: افرادی که لحظه را خوب درمی‌یابند و شهرت‌طلبان ترجمه کرد و یا به «رندان و اسم‌جویان (هفت صدا، ریتا گیبرت، نازی عظیما)». با اینحال به باور درست مترجمان این ترجمه تحت‌اللفظی خوب است که انجام نگیرد. «بدلیل آنکه کرونوپیوها، فاما و اسپرانزا اسم‌هایی‌اند که کورتاسار برای شخصیت‌های خود انتخاب‌ است و بی‌شک در تمام دنیا این شخصیت‌ها با همین اسامی شناخته می‌شوند.» (جریان‌های کرونوپیوها و فاماها، خولیو کورتاسار، طلوع ریاضی و شهروز عمیدی)
* جالب آن‌که نویسنده بزرگ لاتینی دیگر کارلوس فوئنتس در شرح‌حال خود می‌نویسد: «من در یازدهم نوامبر ١٩٢٨ در برج عقرب، برجی که اگر به اختیار خودم بود همان را برمی‌گزیدم زاده شدم.»
١، ٢) هفت صدا، ریتا گیبرت، نازی عظیما
٣) جریان‌های کرونوپیوها و فاماها، خولیو کورتاسار، طلوع ریاضی و شهروز عمیدی
۴) دروازه‌های بهشت، خولیو کورتاسار، بهمن شاکری
۵، ٧) موج‌آفرینی، یوسا، مهدی غبرائی
۶) خولیو کورتاسار، انوشیروان گنجی‌پور

امیدواریم نوشته “پیرامون کورتاسار به منزله چپ غیرمتعهد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

در اینجا جریان کوتاهی برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جریان کوتاه جالب و خواندنی عاقبت پزشک طماع” که پیشتر بدان میپردازیم

جریان دلچسب و آموزند پزشک طماع

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان http://namakstan.net/

پیرمردی نارنجی پوش همزمان با اینکه کودکی زخمی و خون آلوده را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد

و به پرستار گفت : خواهش می کنم به داد این بچه برسید

ماشین بهش زد و فرار کرد …

پرستار : این بچه نیاز به رفتار داره باید پولشو قبل از بستری و رفتار پرداخت کنید

پیرمرد : با اینحال من پولی ندارم حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم

خواهش می کنم عملش کنید من پول رو تا شب ممکن می کنم و براتون میارم

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو رفتار کنه صحبت کنید

با اینحال دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت : این قانون بیمارستانه اول پول بعد رفتار … باید پول قبل از رفتار پرداخت بشه

صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به روز قبل می اندیشید

واقعا پول اینقدر با ارزشه … ؟

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان http://namakstan.net/

امیدواریم از خواندن جریان کوتاه “جریان کوتاه جالب و خواندنی عاقبت پزشک طماع” نهایت لذت را برده باشید.

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “بمناسبت 96 سالگی جروم دیوید سلینجر” که پیشتر بدان میپردازیم.

۹۶ سال پیش در چنین روزی جروم دیوید سالینجر یا جروم دیوید سَلینجر (جی.دی. سلینجر)  نویسندهٔ معاصر آمریکایی بدنیا آمد.وی خالق رمان‌های محبوبی چون، ناتور دشت بود که در نقد جامعهٔ مدرن غرب و خصوصاً آمریکا نوشته شده‌. سالینجر بیشتر با حروف ابتداییِ اسم خود «جی. دی. سالینجر» مشهور است.

تابحال معلومات اندکی پیرامونٔ زندگی سالینجر پخش شده‌است، و ایشان، با استناد به شخصیت گوشه‌گیر خود، پیوسته تلاش می‌کرد دیگران را به حریم زندگی‌اش راه ندهد.

 

سکوت طلایی سلینجر

جروم دیوید سلینجر در واپس سال حیات خود و در اوج شهرت برای تازه ترین بار یک سالگرد تولد را در شروع دهمین دهه زندگی تجربه کرد. سلینجر ۹۰ ساله شد؛ با اینحال کسی برای ایشان جشن تولدی نگرفت یا اگر هم گرفت خبری از آن پخش نشد. جریده نیویورک تایمز به همین مناسبت با پخش نوشته ای به گمان‌زنی در باره انزوا و سکوت رازورزانه وی پرداخت:

خانه سلینجر در کورنیش - نیوهمپشایر. Photograph: Tim Sandler/Bettmann/Corbis
خانه سلینجر در کورنیش – نیوهمپشایر. : Tim Sandler/Bettmann/Corbis

سلینجر بیش از ۵۰ سال است که در شهر کوچک «کورنیش»، در ایالت نیوهمپشر آمریکا، در انزوا زندگی می‌کند. ده‌ها سال است که از وی عکسی پخش نشده است و همسایگان وی نیز کلامی در باب ایشان به زبان نمی‌آورند.

رمان «ناتوردشت»، که در سال ۱۹۵۱ پخش شد، نوید ظهور نویسنده‌ای نابغه را در ادبیات آمریکا داد و بسرعت به کتاب پرطرفدار روشنفکران و ناراضیان سیاسی آن دوران بدل شد.

سلینجر در دهه ۱۹۶۰ که در اوج شهرت بود ناگهان به محاق سکوت رفت.کتاب بعدی ایشان با اسم «۹ جریان» دو سال بعد به چاپ رسید و غیر از طرفدارانش منتقدین را نیز خوشحال کرد؛ چرا که این سری ساختار سنتی جریان‌های کوتاه را نادیده می‌گرفت و در عوض آن ساختاری را توصیه می‌کرد که در آن جریان به تغییر در لحن و حال و هوای شخصیت‌ها وابسته است.

ولی باید گفت، سلینجر در دهه ۱۹۶۰ که در اوج شهرت بود ناگهان به محاق سکوت رفت.

کتاب «فرنی و زویی»، که شامل دو جریان پیرامون شخصیت‌های خیالی‌ِ خانواده‌ گلس بود، در ۱۹۶۱ به چاپ رسید. دو جریان بلند دیگر نیز در باب خانواده گلس با عنوان «تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران» و «سیمور: پیش‌گفتار» به طرز در یک زمان و در یک مجلد در ۱۹۶۳ پخش شدند.

بعد از اینها تازه ترین کار چاپی سلینجر یک جریان کوتاه بلند با اسم «هپ‌ورث ۱۶، سال ۱۹۲۴» بود که در مجله نیویورکر به سال ۱۹۶۵ انتشار یافت.

سلینجر در دهه ۱۹۷۰ میلادی گفتگو با نشریهها را نیز تحریم کرد.

با اینحال براستی سلینجر نویسنده طی ۴۰ سال قبلی به چه کاری سرگرم بوده است؟ علاقه مندان ایشان، که هنوز هم تعدادشان بسیار قابل توجه است، نظرها متفاوتی را بیان می‌کنند.

عده ای می‌گویند که ایشان دیگر حتی یک کلمه هم ننوشته است. برخی دیگر می‌گویند که ایشان پیوسته در حال نوشتن است و در آخر عمر خود، مانند گوگول، همه نوشته‌های خود را خواهد سوزاند.به نوشته نیویورک تایمز، عده ای می‌گویند که ایشان دیگر حتی یک کلمه هم ننوشته است. برخی دیگر می‌گویند که ایشان پیوسته در حال نوشتن است و در آخر عمر خود، مانند گوگول، همه نوشته‌های خود را خواهد سوزاند.

گروهی هم اعتقاد دارند چندین کتاب از وی تکمیل چاپ است و تنها بعد از مرگش اجازه انتشار آنها داده خواهد شد.

جویس مِی‌نارد، که در ابتدای دهه ۱۹۷۰ یک سالی با سلینجر زندگی کرده است، در خاطرات خود که در سال ۱۹۸۸ به چاپ رسید می‌نویسد که در خانه این نویسنده قفسه‌هایی را دیده است که چندین دفترچه حاوی جریان‌های خانواده گلس در آنها نوشته شده بود.

به باور خانم مِی‌نارد، دست‌کم دو کتاب تازه تکمیل چاپ در گاوصندوق خانه آقای سلینجر نگهداری می‌شود.

نیویورک تایمز درپایان گزارش خود می‌نویسد که علی‌رغم سعی و تلاش سلینجر در خاموش ماندن و سکوت اختیار کردن، از ایشان بازهم تحت نام نویسنده‌ای صاحب‌سبک و تأثیرگذار یاد می‌شود.


در همین‌باره بخوانید:

j-d-salinger-2بیوگرافی نویسندگان: «جی. دی. سلینجر»

ناتور دشت، نخستین کتاب سالینجر، در مدت کمی شهرت و شهرت فراوانی برای ایشان بهمراه آورد و بنگاه انتشاراتی راندوم هاوس (Random Home) در سال ۱۹۹۹ آن را به نوعی شصت‌وچهارمین رمان برتر قرن بیستم عرضه کرد. این کتاب در مناطقی از آمریکا به نوعی کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب‌های ممنوعهٔ دههٔ  قرار گرفت

 


 

 

عظیم ترین راز جهان ادبیات:

در دسامبر سال ۲۰۱۴زندگینامه‌نویسان جی. دی. سلینجر ادعا می‌کنند بالاخره راز این نویسنده منزوی کشف کرده‌اند.

به نوشته گاردین، نویسندگان زندگینامه تازه جی. دی. سلینجر ادعا می‌کنند بالاخره پرده از یکی از بزرگ‌ترین رازهای ادبی برداشته‌اند، این‌که نویسنده «ناتوردشت» تقریبا ۵۰ سال قبلی سرگرم چه کاری بوده است.

این زندگینامه نویسان در آن مقطع گفتند که برنامه ریزی شده است سری‌ای از جریان‌های منتشرنشده سلینجر بعد از سال ۲۰۱۵ پخش شود، این حرف را دیوید شیلدز و شین سالرنو می‌زنند که کتاب‌شان با عنوان «سلینجر» ۳سپتامبر امسال پخش می‌شود. از جهت دیگر فیلم مستند سالرنو پیرامون نویسنده نیز ششم سپتامبر روی پرده می‌رود.

گفته می‌شود این کتاب، مفصل‌ترین اثر پیرامون سلینجر باشد و اغلب مطالب آن پیشتر هیچ کجا پخش نشده، نویسندگان کتاب مدعی هستند دو منبع موثق برای مطالب کتاب خود داشته‌اند که صحت تمامی مطالب ذکرشده در «سلینجر» را تائید کرده‌اند.

در این کتاب مجددا با هولدن کالفید، قهرمان رمان «ناتوردشت» دیدار می‌کنیم و از آزمایشات سلینجر از جنگ جهانی دوم باخبر می‌شویم و به علاوه از طرف دیگر می‌فهمیم ایشان پیرامون دین و مذهب چه نظری داشته است. در این کتاب به علاوه از طرف دیگر اخباری دست‌اول پیرامون خانواده گلاس از کتاب «فرنی و زوئی» و دیگر جریان‌های سلینجر، می‌خوانیم.

کتاب زندگینامه سلینجر به سادگی ناشر پیدا نکرد. تری آدامز، سخنگوی «لیتل براون» که ناشر «ناتور دشت» و سه کتاب دیگر سلینجر است پیرامون نپذیرفتن انتشار کتاب حرفی نزد. مت سلینجر، پسر نویسنده نیز که وکیل و میراث‌دار سلینجر نویسنده است، برای نظر دادن حاضر نشد.

اگر کتاب پخش شود، بدون دردسر نخواهد بود. در میانه دهه ۱۹۹۰ سلینجر موافقت کرد ناشری کوچک در ویرجینیا رمان کوتاه ایشان «شماره ۱۶ هپ‌ورث، سال ۱۹۲۴» را پخش کند، این رمان پیشتر در سال ۱۹۶۵ در نشریه نیویورکر پخش شده بود. با اینحال وقتی خبر این کار در روزنامه‌ها پخش شد، سلینجر نظرش را عوض کرد.

سلینجر که از مطبوعات بیزار بود بعد از ابتدا دهه ۱۹۶۰ دیگر کتابی پخش نکرد، و تحت نام نویسنده از جهان ادبی فاصله گرفت. در ۵۰ سال قبلی تصورات و احتمال‌های بسیاری پیرامون ایشان و کاری که سرگرم آن بوده زبان به زبان چرخید، با اینحال هیچکدام تائید نشد. با اینحال اینکه سلینجر به نوشتن ادامه داده است، تائید شده. این نویسنده سال ۱۹۷۴ به نیویورک تایمز گفت، هر روز چیزی می‌نویسد با اینحال تنها برای خودش.

ولی باید گفت هیچ‌کس نمی‌داند سلینجر سرگرم نوشتن چه چیزی بوده و هیچ مدرکی هم نیست که نویسنده در گاوصندوقش در خانه‌اش در کورنیش در نیوهمپشایر چه چیزی پنهان کرده بود. حتی مت سلینجر و کالین اونیل، بیوه نویسنده نیز از لحظه مرگ نویسنده در ژانویه ۲۰۱۰ درمورد این مسئله سکوت کرده‌اند. این دو حتی با سالرنو و شیلدز نیز مشارکت نکردند.

خاطرات مارگرت. ای سلینجر از پدرش
خاطرات مارگرت. ای سلینجر از پدرش

سالرنو و شیلدز هیچ سابقه‌ای مرتبط با سلینجر ندارند. سالرنو فیلمنامه‌نویسی هالیوودی است که «آرماگدون» و «وحشی‌ها» الیور استون را نوشته و برنامه ریزی شده است فیلمنامه دنباله «آواتار» را برای جیمز کامرون بنویسد. شیلدز نیز نویسنده ۱۳ کتاب داستانی و غیرداستانی است.

 

زندگینامه ۷۰۰ صفحه‌ای سالرنو و شیلدز به علاوه از طرف دیگر شامل نامه‌ها و تصویر‌های کمیاب بسیاری است؛ جزئیات ناشنیده‌ای پیرامون تجربه نویسنده در جنگ جهانی دوم و ازدواج کوتاه مدت اول ایشان دارد؛ گفتگو‌ای افشاگرانه با جین میلر در آن چاپ شده، میلر منبع الهام جریان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» بود؛ و به علاوه از طرف دیگر اشاره شده سلینجری که در بیشتر مواقع دست هالیوود را از اقتباس سینمایی آثارش کوتاه کرده بود چگونه با اقتباس از جریان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» موافقت کرده بود.

 

سالرنو از لحظه مرگ سلینجر پیرامون نوشتن این زندگینامه و فیلم مستند صحبت کرده بود. سالرنو برای ساختن فیلم با کمپانی وینساتین قراردادی پرسود رست و خودش به اندازه سلینجر مخفی‌کاری کرد و کمتر کسی اصلا خبر داشت چنین فیلمی در حال ساخته شدن است. سالرنو برای پیدا کردن موادخام زندگینامه و فیلم مستند دو میلیون دلار از جیب خودش هزینه کرد و اروپا و آمریکا را پایین پا گذاشت.

سلینجر هیچ وقت به نوشتن زندگینامه یا اینکه کسی زندگینامه‌اش را بنویسد، رضایت نداد با اینحال در ۳۰ سال قبلی کتاب‌های زندگینامه‌ای تائیدنشده متعددی پیرامون ایشان چاپ شد که مشهور‌ترین آنها نوشته یان همیلتون بود. با اینحال سلینجر سال ۱۹۸۷ موفق شد جلوی انتشار «جی. دی. سلینجر: زندگی یک نویسنده» همیلتون را بگیرد و بهانه‌اش انتشار نامه‌های منتشرنشده ایشان در این کتاب بود. همیلتون شرح تلاش‌هایش برای انتشار کتاب را در کتابی با عنوان «در جستجوی جی. دی. سلینجر» در سال ۱۹۸۸ به قلم در آورد.


 

کارهای سلینجر در ایران:

«ناتور دشت» مهم ترین اثر این نویسنده تا اینجای کار سه بار به زبان فارسی ترجمه شده است. نخستین بار در دهه ۵۰ و به وسیله احمد کریمی و پس از آن در دهه ۷۰ ترجمه هایی از احمد گلشیری و محمد نجفی نیز از این کتاب در دست خوانندگان ایرانی قرار گرفت. سلینجر در سال ۱۹۵۳ سری نه جریان کوتاه خود را که قبل از آن در مجله ها به چاپ رسید بود در یک سری پخش کرد.

جریان های «یک روز خوش برای موزماهی»، «دهانم سبز و چشمانم دلچسب» و «عمو ویگیلی در کانه تی کت» از این سری در بسیاری از گزیده های بهترین جریان های کوتاه تاریخ آمده است. در جریان «عمو ویگیلی…» شخصیت اصلی جریان با حسرت از مرگ والت نمونه دیگری از برادران خانواده گلس یاد می کند؛ خانواده یی که خوانندگان خیلی زود با عضو های دیگرش آشنا شدند. این کتاب با ترجمه احمد گلشیری و به اسم «دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم» به فارسی ترجمه شده است.

جریان های «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» و «تدی» از این سری درمیان خوانندگان ایرانی هواداران بسیار دارد. «فرنی و زویی» در سال ۱۹۶۱ پخش شد. بخش اول کتاب، جریان کوتاهی است به اسم «فرنی». جریان در آخر هفته یی در یک کالج دانشگاهی اتفاق می افتد.

فرنی دختر حساس خانواده گلس از ریاکاری، ابتذال و تظاهر جامعه دانشگاهی اطراف به نامزدش شکایت می کند. بخش دوم کتاب جریان بلند «زویی» است. زویی کوچک ترین برادر خانواده گلس یک هنرپیشه خوش قیافه سریال های تلویزیونی است که سعی می کند در گفت وگوی طولانی آشفتگی روحی خواهرش فرنی را برطرف کند. این کتاب با واکنش های دارای اختلاف منتقدین مواجه شد. در لحظه انتشار کتاب مطبوعات امریکایی به اخبار غیر موثق پیرامون زندگی غیرمتعارف سلینجر و گرایش ایشان به بودیسم، هندوئیسم و عرفان مسیحی دامن زدند. مشهور ترین نقد را رمان نویس بزرگ امریکایی جان آپدایک بر کتاب نوشت و آن را تجربه یی بسیار شخصی و درونی خواند.

داریوش مهرجویی در سال ۱۳۷۳ فیلم «پری» را با توجه به این کتاب تولید. نمایش فیلم پری در سال ۱۹۹۷ در امریکا دلیل شد بحث شکایت سلینجر از تهیه کننده ایرانی فیلم پیش بیاید که با این وجود رفع و رجوع شد. در صحنه یی از فیلم دیگر مهرجویی «هامون»، حمید (خسرو شکیبایی) ورژن انگلیسی فرنی و زویی را به مهشید (بیتا فرهی) نشان می دهد و آن را کتابی پر از درد و راز و رمز و عشق عرضه می کند؛ چهار واژه یی که روی جلد یکی از چاپ های انگلیسی کتاب هم درج شده است.

«فرنی و زویی» با دو ترجمه از میلاد ذکریا و امید نیک فرجام در ایران پخش شده است. دو سال بعد «تیرهای سقف» پخش شد. این کتاب هم شامل دو جریان است. اولی ماجرای روز عروسی سیمور است که از زبان برادر سربازش بادی روایت می شود. راوی جریان دوم «سیمور؛ پیشگفتار» هم بادی است که سعی می کند تصویری از زندگی انزواجویانه برادرش عرضه کند و اخبار غیر موثق فرضی را رد کند. از اینجا به بعد دست ناشران علاقه مند از جریان های سلینجر کوتاه می ماند.

ورژن فارسی این کتاب را امید نیک فرجام ترجمه کرده است. با این وجود جریان اول در کتابی به اسم «بالا بلندتر از هر بلندبالایی» با ترجمه شیرین تعاونی پخش شد. در سال ۱۹۶۵ مجله نیویورکر جریان بلند «هاپورس ۱۶ – ۱۹۲۴» را پخش کرد که جریان هایی است از زبان سیمورگلس هفت ساله، وقتی که به اردویی دانش آموزی رفته است و در نامه هایی از خانواده اش می خواهد کتاب هایی منجمله کارهای آناتول فرانس را برایش پست کنند.

بعدها ناشران بسیاری سعی کردند امتیاز انتشار این جریان را از سلینجر بخرند حتی ناشر کوچکی به اسم اورچیسس در پی توافق ابتدایی با سلینجر مطرح کرد خیلی زود ورژن یی از این کتاب را پخش می کند با اینحال چیزی نگذشت که نظر سلینجر عوض شد و خوانندگان چشم انتظار ماندند. انزوای ۵۰ ساله سلینجر هم دلیل نشد که اسم ایشان فراموش شود. در سه دهه واپسین ایشان مرتباً با جنجال های ناخواسته درگیر بود.

در دهه ۸۰ یان همیلتن زندگینامه انتقادی به اسم «در جست وجوی سلینجر» نوشت و فورا با شکایت ایشان مواجه شد. جویس مینارد معشوقه سابق و مارگارت دختر سلینجر هم با نوشته هایشان از زندگی با نویسنده منزوی دردسرهای دیگری را برای ایشان بوجود آوردند. با وجود این سال هم وکلای سلینجر دست به کار شکایت از نویسنده یا کارگردانی می شدند که به نحوی از کارهای ایشان اقتباس کرده بود. سلینجر به علاوه از طرف دیگر انتشار دیگر جریان های کوتاهش را که به روش پراکنده در مجلات چاپ شده بود غیرقانونی مطرح کرد.

همان جریان هایی که در سال های واپسین با عناوین مختلف در ایران پخش شده اند و به نظر می رسد خیلی هایشان ورژن ابتدایی جریان های موفق این نویسنده اند. در سال ۱۹۷۴ سلینجر در یکی از تازه ترین گفت وگوهایش گفت؛ «من علاقه مندم بنویسم. زندگی می کنم که بنویسم. با اینحال تنها برای خودم و لذت بردن می نویسم.»

داستان‌های پس از مرگ نویسنده: جی. دی. سلینجر مترجم: بابک تبرایی ، محسن کیانی
جریان‌های بعد از مرگ نویسنده: جی. دی. سلینجر مترجم: بابک تبرایی ، محسن کیانی

با اینحال تازه ترین کتابی که از ایشان در ایران چاپ شد «سه جریان» بود که در شکل یک سری تازه پخش شد.

این جریان ها از کارهای دوران جوانی سالینجر هستند که تنها در مجله ها پخش شده بودند و سالینجر در لحظه حیات خود اجازه انتشار آنها را در شکل کتاب نداده بود.

کتاب تازه سلینجر که با عنوان «جی.دی.سلینجر: سه جریان ابتدایی» پخش شده از جانب آژانس دیوالت-گریوز به مارکت آمده و شامل سه جریان کوتاه به اسم های «جماعت جوان» ، «برو ادی رو ببین» و «هفته ای یه بار آدمو نمی کشه» است.

این سه جریان پیشتر در مجله های ادبی پخش شده بودند. جریان اول در سال ۱۹۴۰ در مجله «استوری»(جریان) ، جریان دوم در سال ۱۹۴۰ در ریویوی دانشگاه کانزاس سیتی و جریان سوم نیز در سال ۱۹۴۴ در «استوری» چاپ شده بودند.

ولی باید گفت این اولین باری است که این سه جریان همراه با هم و در شکل یک کتاب به مارکت می آیند.

تام گریوز یکی از بنیانگذاران موسسه پخش کننده این سری گفت این کتاب در ضمن نخستین کتاب سلینجر است که با تصویرگری همراه است و آنا رز یونکن این تصویرپردازی ها را انجام داده است. این کتاب به روش «فرانی و زویی» و «۹ جریان» که جلدشان تک رنگ است پخش شده و بیوگرافی سلینجر یا تصویری از ایشان در آن جای نگرفته است.

«سه جریان ابتدایی» اولین کتاب قانونی سلینجر در بیش از ۵۰ سال واپسین است. تازه ترین کتاب ایشان که با مجوز خودش پخش شده بود در سال ۱۹۵۳ با عنوان «تیرهای سقف را بالا بگذارید ، نجاران و سیمور: پیشگفتار» بود. یک سری غیرمجاز از جریان‌های دوران ابتدایی نویسندگی سلینجر نیز در سال ۱۹۷۴ پخش شد بود که سلینجر ناشر کتاب را به دلیل عدم کسب مجوز به دادگاه کشاند و ادعا کرد بدون اجازه ایشان آثارش به دست چاپ سپرده شده اند. ایشان در گفتگو با نیویورک تایمز گفته بود: این کار غیرقانونی است. غیرمنصفانه است. فرض کنید یک کت داشته باشید که دوستش دارید و یکی برود توی گنجه شما و آن را بدزدد. این حسی است که من دارم.

این سه جریان که اکنون در یک مجلد به چاپ رسیده همان سه داستانی نیستند که سال پیش به روش آنلاین پخش شده بودند. آن سه جریان شامل «یک اقیانوس پر از توپ های بولینگ»، «پائولا» و «پسر تولد» بود.

به گفته کتاب تازه ای که اخیرا از جانب دیوید شیلدز و شین سالرنو پخش شد، بنیاد سلینجر تصمیم گرفته است تا پنج کتاب از کتاب‌های این نویسنده را تا سال ۲۰۲۰ پخش کند. گفته شده این کتاب ها شامل سری ای از جریان کوتاه پیرامون خانواده گلس(که در «۹ جریان» و «فرانی و زویی» ظاهر شده اند)، یک سری از جریان پیرامون خانواده کالفیلد، کتاب هایی از آزمایشات نویسنده در جنگ جهانی دوم و کتابی دربار آیین هندویی ودا است که سلینجر در سال های آخر زندگی اش به آن گرویده بود.

 


 

نکاتی جالب از زندگی سلینجر!

به چنین آدمی چگونه می‌شد اعتماد کرد وقتی که می‌گفت: «اولا من اگر مجله داشتم، هیچ وقت یک ستون را به یادداشت‌های زندگی نامه ای نویسنده‌ها اختصاص نمی‌دادم… من برای چند مجله یادداشت زندگی نامه ای نوشتم و شک دارم که در آن‌ها حرف راستی زده باشم.» بسیار عالی این‌ها اخبار غیر موثق و حواشی زندگی سلینجر است. اگر جایی‌اش را نتوانستید باور کنید (علي الخصوص آن‌هایی که شخصی‌تر است) خیلی به خودتان فشار نیاورید، سلینجر به خالی بندی و چاخان گویی‌اش افتخار می‌کرد.

** یک خانه ۹۹ جریبی ویلایی، مشرف به پنج ایالت آمریکا بالای یک تپه، جایی بود که سلینجر رنگ پریده، پشت یک میز دراز می‌نشست و تلق تلق روی دگمه‌های ماشین تحریر می‌زد. کنده‌های چوب را توی بخاری می‌انداخت و آن قدر کلمه روی کاغذ می‌نوشت و خط می‌زد تا آنی که می‌خواست را بیابد. برایش هم مهم نبود که میلیون‌ها آدم، پشت حصار‌های بلند خانه اش منتظر شکستن سکوت طولانی «نویسنده» بودند تا از ایشان بیشتر بدانند. ایشان با وجود این وقت یکدفعه با جیپش به شهر می‌رفت، کلمات ضروری رد و بدل می‌شد و غذا و روزنامه لازم خریده می‌شد. اگر هم کسی گیرش می‌آورد، آن قدر حرف نمی‌زد و پاسخ نمی‌داد که طرف مجبور می‌شد حرفش را روی کاغذ بنویسد و بچپاند توی دستش.

** «رویای ناطور» خیلی چیز‌هایی را که در بیشتر مواقع سلینجر از پاسخ دادنشان طفره می‌رفت، روشن کرد. شایده به خاطر همین، سلینجر از دخترش «مارگرت» که با پاسخ دادن به خبرنگاری دلیل نوشته شدن این کتاب شد، حسابی شاکی شد.

**نگذاشت هیچ عکسی از ایشان پخش شود. حتی بعد از چاپ دوم «ناطور دشت» با اصرار زیاد موفق شد ناشر را مجبور به حذف عکسش از جلد کتاب کند.

** خود «سلینجر» هم مانند «هولدن» و بچه‌های خانواده «گلاس» از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده. خودش هم بودایی بود.

** گاو صندوق سلینجر پر است از فیلم‌های کلاسیک نایاب آمریکا.

**سلینجر را در خانه «سانی» صدا می‌کردند.

** سلینجر «هایکو» می‌سروده و زمانی بیلیارد باز ماهری بوده است. شیفتگی ایشان به مذاهب شرقی هم که مشهور است. می‌گویند ابتدا ازدواج اش هیچ موجود زنده ای، حتی حشرات، حق کشته شدن در خانه سلینجر را نداشتند!

** سلینجر یک مرد شش انگشتی است (دست چپش) . با این وجود اگر این هم از کلک‌های خودش برای فرار از آدم‌ها نباشد.

** سلینجر در مدرسه نظام، بیننده خودکشی یکی از همکلاسی‌هایش و پرت شدنش از پنجره بود (جیمز کسل «ناطور دشت» را یادتان هست؟)

** جریان «فرانی» هدیه سلینجر به همسرش «کلر» در شب عروسی‌شان بود. «فرانی» ظاهر، رفتار و چمدان آبی رنگ «کلر» را داشت.

** یکدفعه یک نفر به اسم «ساموئل گلدوین» فیلم «عمو ویگیلی در کنه تی کت» را – آن هم با اجازه سلینجر- در‌ هالیوود تولید میکند (با بازی سوزان هیوارد.) سلینجر بعد از دیدن آن، تا این لحظه به هیچ‌کس اجازه تولید فیلم از روی کتاب‌هایش را نداده است! داریوش مهرجویی خودمان هم بی اجازه، «پری» را از روی «فرنی و زویی» ساخته و شایعاتی هم مبنی بر شکایت سلینجر از مهرجویی می باشد.

**به نظر میرسد «شون کانری» توی «در جست و جوی فورستر» خواسته «سلینجر» باشد. تنهایی، اخلاق افتضاح و عزلت یک نویسنده از آدم به دور، دلیل می‌شود که خیلی‌ها این فیلم را (که فیلم خوبی هم هست) به نحوی «از روی زندگی سلینجر» بدانند.

**خواندن «ناطور دشت» تکلیف ثابت دانشجوهای «‌دیوید رایزمن» جامعه شناس آمریکایی، سر کلاس «شخصیت و ساختار اجتماعی» در دانشگاه ‌هاروارد است.

** «ناطور دشت» خوراک هر روز «مارک دیوید» قاتل روانی جان لنون (خواننده ) بوده.

** اول سیمین (دانشور) «ناطور دشت» را می‌خواند، چون ورژن انگلیسی، زودتر دستشان می‌آید. جلال (آل احمد) پیش از این که ورژن «فرانسه» آن را بخواند، به دفعات راجع به کتاب از زبان سیمین می‌شنود. جلال بعد از خواندن فرانسه «ناطور دشت» معتقد بود چیزی که سیمین تعریف می‌کرد یک چیز دیگر است!

** با «لری کینگ» در برنامه ۲۰ ساله اش در سی ان ان گفتگو می‌کنند و از وی تحت نام مجری که تا این لحظه با هر کی اراده کرده (از مدیرعامل جمهور تا هنرپیشه و بقیه) توانسته گفتگو کند سوال میکنند: «کی بوده که دوست داشتی گیرش بیاوری و نشده؟» بی درنگ بیان می کند: «سلینجر.

 

 

 

امیدواریم نوشته “بمناسبت 96 سالگی جروم دیوید سلینجر” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “در جشن تولد محمود دولت آبادی چه گذشت؟” که پیشتر بدان میپردازیم.

دولت‌آبادی در جریان‌هایش قلمرو وسیعی از ایران را نه تنها تحت نام نویسنده روستایی برای ما به جا قرار داده است، قلمروهایی که اگر ۵۰۰ سال هم زندگی کنیم قادر به کشف آن‌ها نیستم. کار مستمر ایشان در نوشتن ستودنی است. نویسنده قرار نیست تمام عمر سرگرم نوشتن باشد با این وجود دولت آبادی قلم را زمین نگذاشته است.

به نوشته خبرنگار ایلنا، جشن تولد ۷۷امین سال زندگی محمود دولت آبادی عصر امروز سه شنبه دهم مرداد ماه با حضور اهالی قلم و فرهنگ و هنر و جمعی از علاقمندان به ادبیات در کافه نزدیک برگزار شد.

یارتا یاران در این مراسم با اشاره به اینکه محمود دولت آبادی در زندگی تک تک ما حضور داشته و دارد، گفت: این حضور مداوم محمود دولت آبادی در زندگی ما نمایش دهنده ارزش و قدرت ادبیات و فرهنگ است. افتخار هر سرزمینی نه سیاستمداران، نه خوشگل‌ها و نه پولدارهای آن، حتی هنرمندان و محققان آن هستند. یاد هیچ زیبارویی از دوره فردوسی نمانده و هیچ فرد متمولی، این تنها کلام فردوسی است که امروز باقی مانده و از آن یاد می‌شود.

ایشان ادامه داد: به اشتراک تمام حرفه‌های هنری نوشتن معصومانه‌ترین و سخت‌ترین است. معصومیت در اصل نوشتن است، هر خواننده و مخاطب شعر و جریان در لحظه مطالعه معصومانه‌ترین چهره خودش را نمایان می‌کند. این موضوع هم ربطی به خود خواننده ندارد و از معصومیت نوشتن می‌آید. نویسنده نمی‌تواند هیچ دغل، دروغ و فریبی را در نوشتن وارد کند.

این هنرمند و دوست محمود دولت آبادی پیرامون خود این نویسنده نیز اظهار داشت: من در بیشتر مواقع دست نوشته‌های دولت آبادی را می‌خوانم. ایشان از رنج کشیده‌ترین هنرمندان ایران است، هم رنج نوشتن که گاهی خود نویسنده را هم از پای می‌اندازد و هم رنج بی‌دلیل زندگی. دولت آبادی این زندگی دشوار را به خوبی طی کرده و فرزندانش را به خوبی به سر انجام رسانده است. در کار نوشتن هم حضور مستمر، دایم و موثر داشته است.

یاران اضافه کرد: از‌‌ همان سال‌های ابتدایی شروع مطالعه دولت آبادی آبادی در زندگی من حضور داشت. ایشان در جریان‌هایش قلمرو وسیعی از ایران را نه تنها تحت نام نویسنده روستایی برای ما به جا قرار داده است، قلمروهایی که اگر ۵۰۰ سال هم زندگی کنیم قادر به کشف آن‌ها نیستم. کار مستمر ایشان در نوشتن ستودنی است. نویسنده قرار نیست تمام عمر سرگرم نوشتن باشد با این وجود دولت آبادی قلم را زمین نگذاشته است.

شمس لنگرودی نیز در سخنرانی در شرح دلایل خود برای دوست داشتن دولت آبادی گفت: تاریخ بشر با جنگ شروع شده و ادامه داشته، از قتل قابیل به وسیله هابیل تا امروز که داعش را می‌بینیم. در تمام این مسیر سیاستمداران مدیریت مرگ کرده‌اند و هنرمندان مدیریت زندگی. کار سیاستمداران سرگرم کردن ما و توجیح مرگ انسان‌ها است. در ایران هم از اول مشروطه به امروز خیلی‌ها آمدند و رفتند که در جای خود محترم هم هستند، با اینحال از هدایت تا دولت آبادی هنر آفرین‌هایی که از طرف مردم پذیرفته شده باشند به اندازه انگشتان دست هم نشستند. آقای دولت آبادی شما زندگی را مدیریت کردید.

این شاعر اضافه کرد: در دوره جوانی من و ۱۹ سالگی‌ام مارکسیست بودن رواج داشت و من هم درگیرش بودم. درک و فهم عده ای از واژه‌های مرتبط به این تفکر برایم سخت بود، واژه‌ای مانند دیالکتیک. من معنای دیالکتیک را با جریان دولت آبادی فهمیدم و اینکه به چه نحو یک دلیل دلیل آن یکی موضوع می‌شود. ما به شما افتخار می‌کنیم آقای دولت آبادی و به قول نیچه اگر هنر نبود حقیقت ما را خفه می‌کرد.

شمس لنگرودی ادامه داد: مگر چند جریان نویس توانسته‌اند با آثارشان در ما همدلی ایجاد کنند. صادق چوبک در سنگ صبور و محمود دولت آبادی در آثارش می‌خواهند بگویند این درد و رنجی که عنوان می‌شود زندگی اسم ندارد. ممنون که به دنیا آمدید و خوشحالم که گرفتاری‌های زندگی تجربه‌اش برای شما نگارش چنین آثاری است.

به علاوه از طرف دیگر جواد مجابی در سخنان کوتاه ضمن تبریک زادروز دوست و رفیق دیرینه‌اش محمود دولت آبادی گفت: جریان‌های محمود دولت آبادی پرطرفدار ویژه و عام است. گاهی نویسنده‌ها برای طیف مشخصی مثلا عوام یا خواص پرطرفدار می‌شوند با اینحال دولت آبادی این بخت را داشته تا در عین جلب توجه خواص ادبی و فرهنگی عامه مردم نیز کار‌هایش را دوست دارند. این دهه به نظر من دهه دولت آبادی است.

مجابی سپس شعری را که ۱۶ سال پیش سروده بود خواند.

حسین سناپور نیز با اشاره به اعلامیه پشتیبانی جریان نویسان از حسن روحانی در جریان انتخابات اظهار داشت: آن‌هایی که احوالات جریان نویسی را دنبال می‌کنند، می‌دانند که اخیرا حدود ۱۵۰ جریان نویس اعلامیه‌ای برای بیان مطالبات و مطرح پشتیبانی از حسن روحانی را امضا کردند. یکی از بندهای این اعلامیه بر خلاف دیگر بند‌ها کلی و عمومی نبود و مشخصا به دولت آبادی و کتاب‌های در محاق مانده ایشان اشاره داشت. دوستی حین امضا دلیل این کار را جویا شد. به ایشان شرح دادم دولت آبادی یک شخص نیست و این بند برای یک فرد درخواست نمی‌کند و دولت آبادی یک پرچم و نماینده روح جمعی جریان نویسی امروز ما است. در این بند خواسته‌ای عمومی و همگانی مطرح شده است.

این نویسنده تاکید کرد: دولت آبادی به سادگی به چنین جایگاهی نرسیده است و این مکان نتیجه رفتار، کارهای، گفت‌وگو‌ها و مقالات ایشان است که در مواجهه با انواع مسائل اجتماعی روح جمعی ایرانی را نمود می‌بخشد. ایشان با صبر و سخت کوشی به اینجا رسیده و حتی در مواردی که عصبانی‌اش کرده‌اند و علي الخصوص در موضوع در محاق ماندن کتاب کلنل درست تصمیم گرفته است.

سناپور سپس با اشاره به مهارت دولت آبادی در تولید و مدیریت چند شخصیت داستانی متعدد در یک اثر، گفت: جای خالی سلوچ تعداد فراوانی شخصیت داستانی دارد که همه هم به خوبی پرداخت شده‌اند. نویسنده در صورتی می‌تواند ۴۰، ۵۰ شخصیت را در یک جریان ایجاد کند که همه آن شخصیت‌ها را در وجود خودش داشته باشد. دولت آبادی یکی از سه یا نهایتا چهار نویسنده ایرانی است که توانسته تعداد فراوانی شخصیت را ایجاد کند و این شخصیت‌ها در وجود خود نویسنده پرورانده شده‌اند. جریان‌های ایشان نماینده افراد زیادی ایران هستند و چکیده مردم ایران در وجود دولت آبادی قابل مشاهده است.

محمود معتقدی در این بخش از مراسم شعری به اسم کلیدر را خواند.

محمود دولت آبادی نیز با تشکر از حضور صمیمی جمع گفت: همه از خصوصیات و خصوصیت‌های مثبت و خوب من گفتند. اگر کسی بخواهد از روی دیگر خصوصیات من صحبت کند، همسرم ایشان مهرآذر است. هر کاری برای خواندن، نوشتن و آموزش توانسته‌ام انجام دادم. دلیل این جمع من نبودم و تنها بهانه‌اش هم هستم. با این وجود اگر سالن هم تقاضا می‌شد مطمئنا در دست می‌گذاشتند.

دولت آبادی به علاوه از طرف دیگر با اشاره به شکل گیری انجمن جریان نویسان تهران گفت: چندی قبل به بچه‌های ادبیات قابلیتی داده شد تا دور هم جمع شوند، بیننده هستیم تئاترهای مختلف روز به روز افتتاح می‌شوند. ما خواهان همین گشادگی، ملایمت و روند منطقی در زندگی اجتماعی هستیم. تمام رنج‌هایی که تحمل کردیم با آرزومندی یک زندگی توام با مدارا و انسانیت بود و بازهم هم آرزومندیم.

این نویسنده ادامه داد: برای جوانان آرزو دارم در جامعه‌ای زندگی کنند که مردم علیه خودشان نباشند و مردم امکان داشته باشند تا همدیگر را دوست بدارند. جامعه ما تلخ خو شده و سو ظن و شک اوضاع خوبی را خبر نمی‌دهد با اینحال آرزو دارم به سوی نوعی از زندگی حرکت کنیم که رفاقت و حسن ظن جاری باشد تا سو ظن و کتمان همدیگر. هیچ دلیلی برای دشمنی نمی‌بینم. یکی از شانس‌های زندگی من این است که می‌توانم همه را در جای خود دوست بدارم و این رمز خلاقیت است. انسان اگر نتواند دیگری را دوست بدارد و به دیگری احترام بگذارد هیچ توفیق فرهنگی و هنری نخواهد داشت. من مانند خاک کشورم هستم و مانند نسیم.

انتهای بخش این مراسم هم نمایش فیلم مستند کوتاهی پیرامون محمود دولت آبادی و اجرایی زنده موسیقی به وسیله علی اکبر شکارچی هنرمند موسیقی لر بود.

9

8

7

6

 

امیدواریم نوشته “در جشن تولد محمود دولت آبادی چه گذشت؟” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

در اینجا جریان کوتاهی برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جریان کوتاه و آموزنده حضرت داود علیه السلام و زن بیوه نیازمند” که پیشتر بدان میپردازیم

جریان زیبای حضرت داوود علیه السلام

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان http://namakstan.net/

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (ع) فرمود : خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند سپس فرمود : مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ریسندگى مى کنم ، روز قبل شال بافته خود را به اشتراک پارچه اى قرار داده بودم

و به طرف مارکت مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم

ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .

هنوز سخن زن تمام نشده بود که … در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد

ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر یک صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند  : این پولها را به مستحقش بدهید.

حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : دلیل این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟

عرض کردند : ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم

ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم

و کشتى بى هشدار گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما زمان هشدار نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر یک صد دینار بپردازیم

و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به ایشان صدقه بدهى.

حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به ایشان فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو ایشان را ظالم مى خوانى ؟

سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان http://namakstan.net/

امیدواریم از خواندن جریان کوتاه “جریان کوتاه و آموزنده حضرت داود علیه السلام و زن بیوه نیازمند” نهایت لذت را برده باشید.

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “گدایی که با چاپ خاطراتش به شهرت رسید” که پیشتر بدان میپردازیم.

خیلی وقتها خیلی از ماها نویسنده¬ایم و خودمان خبر نداریم.
نمونه¬اش همین آقای «ژان. ماری. راگول» است. یک گدای فرانسوی که جدید به باشگاه مشاهیر پیوسته است.
راگول کالا ازدواجی نافرجام بود که بعد از جدایی والدینش مجبور به زندگی باپدری دائم الخمر می¬شود، وی که تجربه یک شکست و خیانت عشقی را هم در کارنامه¬اش داشته با گارسنی روزگار می¬گذرانده با اینحال با اخراج از رستوران محل ِ کارش به گدایی روی میآورد.
این مرد که سابقه ۲۷ سال گدایی را در کارنامه خود به ثبت رسانده! یک روز در ۴۵ سالگی تصمیم می¬گیرد خاطرات خود از آزمایشات تلخ و شیرین گدایی در فرانسه را به قلم درآورد، و با این وجود ۲ سال آزگار هر روز صبح قبل از شروع کار هر روزه¬اش مدتی را به نگارش خاطرات خود از شغل شریف گدایی و آموزش طنازانه تکنیکهای آن میپردازد.

در فرانسه ناشران حرفه¬ای حاضر نمیشوند کتابی را بصورت ادیت نشده پخش کنند، و به دلیل آنکه ویراستاران هم راه رضای خدا موش نمی¬گیرند (با این وجود بلانسبت آقای شکرالهی!) ایشان برای تامین هزینه ادیت کتابش تصمیم میگیرد به مردی که هر روز از دوچرخه¬اش نگهبانی میکرده موضوع را شرح دهد و آنمرد نیز می¬پذیرد که در ازای نگهبانی از دوچرخه¬اش هزینه ی چاپ کتاب راگول را بدهد.
از بخت خوش راگول آن مرد کسی نبود جز ژان اوئیس دبر وزیر کشور پیشین فرانسه.

 je tape la manche (French) Paperback – October 7, 2015 by Jean-Marie ; Debre, Jean-Louis Roughol
je tape la manche (French) by Jean-Marie ; Debre, Jean-Louis Roughol

به هرحال کتاب پخش میشود و آقای راگول در ۴۷ سالگی به شهرتی عالمگیر دست مییابد. با این وجود خودش به لوموند گفته که از وقتی که مشهور شده کار گدایی برایش سخت¬تر است با اینحال با اینحال وی توانسته از قبل سود کتاب یک تلفن همراه هوشمند بخرد و از روش فیس بوک با طرفدارانش تماس برقرار کند. همین شهرت رسانه¬ای و گفتگو¬های تلوزیونی دلیل شده تا وی برادرش را نیز بیابد
راگول هنوز هم کارتن خواب است و اینطور گفته میشود که قرار شده عده ای از نهادهای حقوق بشری فکری بحال شرایط نابسامانش بکنند.


گدایی که با چاپ خاطراتش به شهرت رسید

امیدواریم نوشته “گدایی که با چاپ خاطراتش به شهرت رسید” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “سام سپرد درگذشت – مجله ادبی آوانگارد” که پیشتر بدان میپردازیم.

سم شپارد، نویسنده و بازیگر مشهور در ۷۳ سالگی از دنیا رفت.

سم شپارد، نویسنده برنده جایزه پولیتزر، ۳۰ جولای (یک‌شنبه هشتم مرداد) در اثر عوارض بیماری ALS چشم از جهان فروبست.

ز جمله فیلم‌های ایشان می‌توان به چیزهای درست، بلک‌تورن، حماقت برای عشق، باندیداس، ماگنولیاهای فولادی، پرونده پلیکان اشاره نمود. ایشان یکی از نویسندگان فیلم‌نامه فیلم پاریس، تگزاس بود. ایشان در سال ۱۹۷۹ برای نشان دادن‌نامه کودک مدفون جایزه پولیتزر را دریافت کرد.

سام شپارد غیر از نمایشنامه، جریان کوتاه هم می‌نوشت.

در ایران سری جریان خواب خوب بهشت (نشر ماهی) به انتخاب و ترجمه امیرمهدی حقیقت از ایشان به فارسی پخش شده است.

ایشان  در دوران فعالیت هنری ۴۴ نمایشنامه نوشت و برای نمایشنامه «کودک مدفون»‌ در سال ۱۹۷۹ برنده جایزه پولیتزر شد. ایشان بازیگر قابلی هم بود و برای بازی در فیلم «مردان حقیقی» به کارگردانی فیلیپ کافمن نامزد اسکار بهترین بازیگر مرد نقش مکمل شد.

شپارد نوشتن نمایشنامه را از دهه ۶۰ میلادی شروع کرد. ایشان در این باره گفته بود: «آن وقت تئاتر در آمریکا کمیاب بود. چیزی جریان نداشت، هنر آمریکا گرسنگی می‌کشید.»

نویسنده «پاریس، تگزاس» دو بار هم نامزد جایزه تونی شده بود. ایشان کارگردان بسیاری از نمایشنامه‌های خودش بود.

ایشان سال‌ها بعد از ورود به عالم نویسندگی، در فیلم «روزهای بهشت»‌ به کارگردانی ترنس مالیک به جمع بازیگران سینما پیوست و بعد از آن در فیلم‌های بسیاری از نمونه «سقوط شاهین سیاه»، « ماگنولیاهای فولادی» و «پرونده پلیکان»‌ جلوی دوربین رفت.

انتشار خبر درگذشت سم شپارد چهره‌های بسیاری از نمونه بو ویلیمن خالق سریال «خانه پوشالی»‌ را به واکنش وا داشت. ویلیمن ایشان را فردی نترس و از جرگه بزرگان توصیف کرد.

امیدواریم نوشته “سام سپرد درگذشت – مجله ادبی آوانگارد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “نگاه از نزدیک: به امبرتو اکو 84 ساله از پیدمونت” که پیشتر بدان میپردازیم.

ژانویه ۲۰۱۶ اومبرتو اکو نویسنده و نشانه شناس ایتالیایی وارد ۸۴ سالگی شد.

ایشان خیلی دیر شروع به رمان نویسی کرد، با اینحال خیلی زود به شهرت رسید. علتش را میتوان در همان کنایه ای تلقی کرد که ضیاء موحد به شاعران حال حاضر وارد دانسته بود

اکو نشانه شناسی میداند، و زمینه تخصصی ایشان در آکادمی یک زمینه بین رشته ای شمرده میشود. این یعنی وی مجبور بوده برخلاف کتابخانان (حتی جدی و پر مدعای امروز)هم لحظه کتابهای چندین رشته (از تاریخ و ادبیات و فلسفه گرفته تا…علوم سیاسی و اجتماعی و انسان شناسی و…)

از همین روی اغراق نیست که بگوییم اکو یک حکیم به معنای حقیقی کلمه است. ایشان سالها فلسفه خوانده. جامعه شناسی و تاریخ تمدن و فرهنگ غرب را بخوبی میشناسد، با زبانهای باستانی آشناست و به دلیل اجحاف بر تاریخ و فرهنگ قرون وسطا به تفاوت بنیادی بوجود آمده در بافتار فرهنگ غربی بسیار واقف است.


 

IMAGE634580929020539644درهمینباره بخوانید:

بیوگرفی نویسندکان: امبرتو اکو

اومبرتو اکو بیشتر به رمان‌نویس مشهور است. در شرایطی که ایشان در وهلهٔ اول یک نشانه‌شناس و فلسفه‌دان است و در مقابل بیش از ۴۰ کتاب علمی و صدها مقاله، تنها ۵ رمان نوشته‌است. وی یکی از مهمترین و پرکارترین متفکران و روشنفکران جهان معاصر است و از نمونه مهمترین زبان‌شناسان و نشانه‌شناسان ساختارگرا قرار دارد.

 


 

از اینرو طبیعی ست که وقتی چنین مردی لب به سخن میگشاید خواه ناخواه باید حرفهایش را با دقت شنید.

آنچه میخوانید ترجمه حسین عیدی‌زاده از خبری درمورد این نویسنده اسا که در لحظه انتشار کتاب «اسم گل سرخ» است که اولین بار چندی بعد از انتشار ترجمه انگلیسی آن در گاردین پخش شد.

امبرتو اکو در بخشی از تور ۲۰ روزه عرضه کتاب جدیدش به اسم «گورستان پراگ» به بریتانیا رفته است، شهری که بیان می کند دیگر آن را «به جا» نمی‌آورد. ایشان که فیلسوف، نشانه‌شناس، رمان‌نویس، کتاب‌دوست و متفکر است بیان می کند «عذابم به انتهای رسیده.»

اکو ژانویه امسال ۸۰ ساله می‌شود و با استناد به این عذاب «خوب مانده است.» این ایام برای نشستن کمی سخت دارد با اینحال بازهم سرزنده و شاداب است و موقع گفت‌وگو سیگاری در دهانش می‌جنبد.

ایشان هشت سال پیش کشیدن سیگار را ترک کرد با اینحال هنوز هم یکی از آنها را گوشه دهانش می‌گذارد با این امید که کمی نیکوتین وارد بدنش شود. صدایش بلند است و انگلیسی را غیرمتعارف حرف می‌زند. گاهی به این دلیل که اصطلاحات مرا متوجه نمی‌شود گفت‌وگو متوقف می‌شود. وقتی می‌گویم عده ای منتقدین معتقد هستند «گورستان پراگ» بازگشت به فرم است، متوجه حرفم نمی‌شود چون به نظر ایشان فرم یک مهارت است نه عبارتی ادبی.

به هر حال ما دعوا می‌کنیم. فیلی که اکنون در اتاق کوچک ما گیر افتاده است کتاب تازه اوست که نه بازگشتی به فرم است نه ادبی است و نه جلوه‌گاه مهارت. ماجرای کتاب در نیمه دوم قرن نوزدهم می‌گذرد و جریان سیمون سیمونینی، جاعل، قاتل و شروری است که ردپایش در تمامی اتفاقات مهم آن دوران قابل مشاهده است.

اتفاقات تاریخی مانند اتحاد ایتالیا، جنگ فرانسه و پروس، کمون پاریس و ماجرای دریفوس است که عرصه یک مهلت کتاب‌خوانی را با این وجود دشوار (در زبان انگلیسی) ممکن می‌کند و با این وجود امکان دارد خواندن کتاب به زبان اصلی ایتالیایی دشوار نباشد.

کتاب بازگشت به فرم باشد یا نباشد، مطمئنا بازگشت اکو به مسئله موردعلاقه‌اش است: توطئه. سیمونینی کسی است که کتابچه‌ای توطئه‌آمیز در ابتدا قرن بیستم نوشت، کتابی که چاپش در روسیه بسیاری را گمراه کرد. کتابچه‌ای که هیتلر به دفعات به آن اشاره کرده است، و این کتاب توطئه‌آمیز تمامی دروغ است.

توطئه یکی از مضامین پرطرفدار اکو بوده است، رمان دومش «آونگ فوکو» بر پایه یک توطئه بنا شده است. خودش بیان می کند: «تحت نام یک استاد دانشگاه من شیفته فلسفه زبان یا نشانه‌شناسی یا هرچه دوست دارید نامش را بگذارید هستم، یکی از خصوصیت‌های اصلی زبان انسان امکان دروغگویی است. سگ دروغ نمی‌گوید. وقتی واق واق می‌کند، یعنی چیزی آن بیرون هست.»

حیوانات دروغ نمی‌گویند با اینحال انسان‌ها چرا. «فاصله دروغ تا جعل خیلی زیاد نیست، من مقالات علمی و فنی درمورد منطق جعل و تاثیر آن بر تاریخ نوشته‌ام. مشهور‌ترین و خطرناک‌ترین این جعل‌ها «تفاهم‌نامه‌ها» هستند.»

اکو بیان می کند این توطئه‌ها نیستند که ایشان را شیفته می‌کنند حتی ترسی که به پدیدارشدن آنها را باعث می‌شوند برای ایشان جالب هستند. «توطئه‌های بسیار کمی در تاریخ هست و از اغلب آنها هم پرده برداشته شده است. با اینحال وحشت از توطئه جهانی بسیار توانمند است چراکه جاودان است. وسوسه روانی نوع انسان است. کارل پوپر مقاله زیبایی درباره این مثال نوشت و در آن گفته بود این وحشت با هومر شروع شد. تمام آنچه در مارجای تروآ رخ می‌دهد یک روز قبل در بارگاه خدایان توطئه‌چینی شده بود. از این طریق می‌شود دیگر احساس مسئولیت نکرد.»

این فیلسوف ادامه می‌دهد: «بدین جهت است که دیکتاتورها از قضیه توطئه جهانی تحت نام یک سلاح استفاده می‌کنند. من تا ۱۰ سالگی در مدرسه فاشیست‌ها تحصیل کردم و آنها براساس یک توطئه جهانی جلو می‌رفتند که شما انگلیسی‌ها و سرمایه‌داران علیه ما ایتالیایی‌ها توطئه‌چینی می‌کنید. هیتلر هم همینطور بود. برلوسکونی هم تمام دوران آگهی انتخاباتی‌اش را صرف صحبت درمورد توطئه مضاعف قضات و کمونیست‌ها کرد. دیگر کمونیستی نیست، حتی اگر با چراغ به جستجوی‌شان بروی، با اینحال برلوسکونی می‌گفت آنها منتظر هستند قدرت را به دست بگیرند.»

اکو پیشتر بیان می کند: «برلوسکونی در تماس برقرار کردن نابغه است وگرنه هیچ وقت ثروتمند نمی‌شد. از همان ابتدا هدفش را واضح کرد؛ هدفش مردم میانسالی هستند که تلویزیون نگاه می‌کنند. جوانان تلویزیون نگاه نمی‌کنند؛ آنها با شبکه جهانی وب سروکار دارند. کسانی که برلوسکونی را پشتیبانی می‌کنند پنجاه، شصت ساله‌ هستند که در این کشورِ سالخوردگان، نیروی انتخاباتی توانمندی هستند.»

روی جلد کتاب «گورستان پراگ»

چگونه کشوری با تفکر و هنری غنی مانند ایتالیا یک دلقک را انتخاب کرد؟ این نویسنده و متفکر بیان می کند: «برلوسکونی بطور کلی ضدروشنفکر بود. و افتخار می‌کرد که ۲۰ سال است یک رمان هم نخوانده. ترس از روشنفکران تحت نام قدرتی منتقد وجود داشت و از این نظر برخوردی میان روشنفکران و برلوسکونی پدید آمد. با اینحال ایتالیا یک کشور روشنفکر نیست. در متروهای توکیو همه در حال خواندن هستند با این وجود در ایتالیا چنین نیست. ایتالیا را با این معیار که زادگاه رافائل و میکل‌آنژ بوده نسنجید.»

عده ای نگاه اکو در کتاب را نقد کرده‌اند، خودش بیان می کند «کتاب‌خوان‌های ضعیف» که هدف ایشان را درک نکرده‌اند در بیشتر مواقع گمراه می‌شوند. «شما مسئول آنهایی که غلط می‌خوانند نیستید. کشیش‌های کاتولیک می‌گفتند نگذارید دختری جوان «مادام بوواری» را بخواند چون امکان دارد فریب بخورند!»

نظر اکو که از لحظه «اسم گل سرخ» در ابتدا دهه ۱۹۸۰ به چهره‌ای مشهور در ادبیات داستانی بدل شد درمورد نظرها متناقض درمورد دیگر رمان‌هایش چیست؟ «در بیشتر مواقع با نظرها مختلف منتقدین گوناگون شوکه می‌شوید. به نظرم کتاب را باید ۱۰ سال بعد از انتشارش نقد کرد، بعد از اینکه به دفعات خوانده شد. در بیشتر مواقع گفته‌اند من خیلی فلسفی هستم و خیلی فاضل، خیلی دشوار. برای همین من رمانی نوشتم بسیار ساده به اسم «شعله عجیب ملکه لوآنا» که به اشتراک آثارم از همه کم‌فروش‌تر بود. پس یقینا لازم است بگوییم من برای مازوخیست‌ها می‌نویسم. تنها عده ای ناشران و روزنامه‌نگاران هستند که چیزهای ساده را دوست دارند. مردم دیگر حوصله چیزهای ساده را ندارند. دنبال مساله هستند.»

اکو قبل از نوشتن اثری داستانی چهره‌ای مشهور در جهان تفکر بود، یک اتفاق پای ایشان را به نوشتن جریان باز کرد، ایشان توصیه نوشتن یک رمان پلیسی را مردود دانست با اینحال وسوسه نوشتن یک اثر داستانی راهایش نکرد. به قول خودش: «همه بارقه‌های ذهن من روایی هستند. در ۱۰ یا ۱۲ سالگی جریان کوتاه و مقدمه رمان می‌نوشتم. بعد با نوشتن مقالات اشتهای روایی خودم را برطرف می‌کردم. تمامی بررسی ها من ساختار جریان پلیسی دارند.»

«اسم گل سرخ» اکو را به رمان‌نویسی بزرگ بدل کرد با اینحال از جهت دیگر یک معیار بسیار سخت برای کارهای ایشان شد. «گاهی می‌گویم از «اسم گل سرخ» متنفر هستم چون عده ای کتاب‌های بعدیم بهتر بودند. با این وجود این موضوع برای نویسندگان بسیاری رخ داده است. گابریل گارسیا مارکز ۵۰ تا کتاب نوشته است با اینحال در بیشتر مواقع ایشان را با «صد سال تنهایی» به خاطر می‌آورند. هروقت کتابی تازه پخش می‌کنم فروش «اسم گل سرخ» گسترش می یابد. واکنش چیست؟ “ای بابا یک کتاب تازه از اکو، با این وجود من که «اسم گل سرخ» را نخوانده‌ام.” خوب گزینه خرید می‌شود همین کتاب قدیمی چون ارزان‌تر هم هست.» اکو با گفتن این حرف می‌خندد، اغلب در حال خندیدن است.

اکو خودش را متفکری می‌داند که خودش را فراوانی جدی نمی‌گیرد. زندگی مانند یک کتاب داستانی است یک بازی حیرت آور.

اغلب گفته می‌شود اکو «سارق ادبی» است و آثارش را براساس کتاب‌های دیگران می‌نویسد. همین «گورستان پراگ» بسیار مشابه کارهای الکساندر دوما است و با این وجود رد بسیاری رمان‌های قرن نوزدهم در آن قابل مشاهده است. اکو کاری به این حرف‌ها ندارد، ایشان از بچگی عاشق کتاب بوده است. ایشان در شهر آلساندریا در شمال ایتالیا بزرگ شده است. والدینش «خرده بورژوا»هایی بودند که چندان با کتاب رابطه نداشتند. با اینحال مادربزرگش اهل کتاب بود و اکو از همان لحظه کتابخوان شد و هنوز هم بسیار می‌خواند. دو کتابخانه ایشان در میلان و ریمینی خانه مشترکش با همسر آلمانی تبارش رناته رامگه هستند. ۵۰ هزار جلد کتاب در این دو کتابخانه است که ۱۲۰۰ عنوان آن نایاب هستند.

ایشان کتاب‌هایش را «راهرو فکر» می‌خواند و چندی قبل نامه‌ای عاشقانه و بلند نوشته است و در آن «کتاب چاپی» را ستوده است. با این وجود این به این معنا نیست که ایشان از تکنولوژی فراری است. ایشان در سفرهایش به جای حمل چمدانی کتاب یک آی‌پاد همراه خود دارد با ۳۰ کتاب دانلودشده روی آن.

اکو خوش‌بین است، دلش جوان است و به همه چیز علاقه دارد، درمورد بادام زمینی همانطور حرف می‌زند که درمورد مارسل پروست. «اغلب رمان‌نویس‌ها از اساتید دانشگاه عمر درازتری دارند، مگر اینکه امانوئل کانت یا جان لاک باشی. متفکران مهم پنجاه سال پیش همگی فراموش شده‌اند.»

امیدواریم نوشته “نگاه از نزدیک: به امبرتو اکو 84 ساله از پیدمونت” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.