درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “بمناسبت 96 سالگی جروم دیوید سلینجر” که پیشتر بدان میپردازیم.

۹۶ سال پیش در چنین روزی جروم دیوید سالینجر یا جروم دیوید سَلینجر (جی.دی. سلینجر)  نویسندهٔ معاصر آمریکایی بدنیا آمد.وی خالق رمان‌های محبوبی چون، ناتور دشت بود که در نقد جامعهٔ مدرن غرب و خصوصاً آمریکا نوشته شده‌. سالینجر بیشتر با حروف ابتداییِ اسم خود «جی. دی. سالینجر» مشهور است.

تابحال معلومات اندکی پیرامونٔ زندگی سالینجر پخش شده‌است، و ایشان، با استناد به شخصیت گوشه‌گیر خود، پیوسته تلاش می‌کرد دیگران را به حریم زندگی‌اش راه ندهد.

 

سکوت طلایی سلینجر

جروم دیوید سلینجر در واپس سال حیات خود و در اوج شهرت برای تازه ترین بار یک سالگرد تولد را در شروع دهمین دهه زندگی تجربه کرد. سلینجر ۹۰ ساله شد؛ با اینحال کسی برای ایشان جشن تولدی نگرفت یا اگر هم گرفت خبری از آن پخش نشد. جریده نیویورک تایمز به همین مناسبت با پخش نوشته ای به گمان‌زنی در باره انزوا و سکوت رازورزانه وی پرداخت:

خانه سلینجر در کورنیش - نیوهمپشایر. Photograph: Tim Sandler/Bettmann/Corbis
خانه سلینجر در کورنیش – نیوهمپشایر. : Tim Sandler/Bettmann/Corbis

سلینجر بیش از ۵۰ سال است که در شهر کوچک «کورنیش»، در ایالت نیوهمپشر آمریکا، در انزوا زندگی می‌کند. ده‌ها سال است که از وی عکسی پخش نشده است و همسایگان وی نیز کلامی در باب ایشان به زبان نمی‌آورند.

رمان «ناتوردشت»، که در سال ۱۹۵۱ پخش شد، نوید ظهور نویسنده‌ای نابغه را در ادبیات آمریکا داد و بسرعت به کتاب پرطرفدار روشنفکران و ناراضیان سیاسی آن دوران بدل شد.

سلینجر در دهه ۱۹۶۰ که در اوج شهرت بود ناگهان به محاق سکوت رفت.کتاب بعدی ایشان با اسم «۹ جریان» دو سال بعد به چاپ رسید و غیر از طرفدارانش منتقدین را نیز خوشحال کرد؛ چرا که این سری ساختار سنتی جریان‌های کوتاه را نادیده می‌گرفت و در عوض آن ساختاری را توصیه می‌کرد که در آن جریان به تغییر در لحن و حال و هوای شخصیت‌ها وابسته است.

ولی باید گفت، سلینجر در دهه ۱۹۶۰ که در اوج شهرت بود ناگهان به محاق سکوت رفت.

کتاب «فرنی و زویی»، که شامل دو جریان پیرامون شخصیت‌های خیالی‌ِ خانواده‌ گلس بود، در ۱۹۶۱ به چاپ رسید. دو جریان بلند دیگر نیز در باب خانواده گلس با عنوان «تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران» و «سیمور: پیش‌گفتار» به طرز در یک زمان و در یک مجلد در ۱۹۶۳ پخش شدند.

بعد از اینها تازه ترین کار چاپی سلینجر یک جریان کوتاه بلند با اسم «هپ‌ورث ۱۶، سال ۱۹۲۴» بود که در مجله نیویورکر به سال ۱۹۶۵ انتشار یافت.

سلینجر در دهه ۱۹۷۰ میلادی گفتگو با نشریهها را نیز تحریم کرد.

با اینحال براستی سلینجر نویسنده طی ۴۰ سال قبلی به چه کاری سرگرم بوده است؟ علاقه مندان ایشان، که هنوز هم تعدادشان بسیار قابل توجه است، نظرها متفاوتی را بیان می‌کنند.

عده ای می‌گویند که ایشان دیگر حتی یک کلمه هم ننوشته است. برخی دیگر می‌گویند که ایشان پیوسته در حال نوشتن است و در آخر عمر خود، مانند گوگول، همه نوشته‌های خود را خواهد سوزاند.به نوشته نیویورک تایمز، عده ای می‌گویند که ایشان دیگر حتی یک کلمه هم ننوشته است. برخی دیگر می‌گویند که ایشان پیوسته در حال نوشتن است و در آخر عمر خود، مانند گوگول، همه نوشته‌های خود را خواهد سوزاند.

گروهی هم اعتقاد دارند چندین کتاب از وی تکمیل چاپ است و تنها بعد از مرگش اجازه انتشار آنها داده خواهد شد.

جویس مِی‌نارد، که در ابتدای دهه ۱۹۷۰ یک سالی با سلینجر زندگی کرده است، در خاطرات خود که در سال ۱۹۸۸ به چاپ رسید می‌نویسد که در خانه این نویسنده قفسه‌هایی را دیده است که چندین دفترچه حاوی جریان‌های خانواده گلس در آنها نوشته شده بود.

به باور خانم مِی‌نارد، دست‌کم دو کتاب تازه تکمیل چاپ در گاوصندوق خانه آقای سلینجر نگهداری می‌شود.

نیویورک تایمز درپایان گزارش خود می‌نویسد که علی‌رغم سعی و تلاش سلینجر در خاموش ماندن و سکوت اختیار کردن، از ایشان بازهم تحت نام نویسنده‌ای صاحب‌سبک و تأثیرگذار یاد می‌شود.


در همین‌باره بخوانید:

j-d-salinger-2بیوگرافی نویسندگان: «جی. دی. سلینجر»

ناتور دشت، نخستین کتاب سالینجر، در مدت کمی شهرت و شهرت فراوانی برای ایشان بهمراه آورد و بنگاه انتشاراتی راندوم هاوس (Random Home) در سال ۱۹۹۹ آن را به نوعی شصت‌وچهارمین رمان برتر قرن بیستم عرضه کرد. این کتاب در مناطقی از آمریکا به نوعی کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب‌های ممنوعهٔ دههٔ  قرار گرفت

 


 

 

عظیم ترین راز جهان ادبیات:

در دسامبر سال ۲۰۱۴زندگینامه‌نویسان جی. دی. سلینجر ادعا می‌کنند بالاخره راز این نویسنده منزوی کشف کرده‌اند.

به نوشته گاردین، نویسندگان زندگینامه تازه جی. دی. سلینجر ادعا می‌کنند بالاخره پرده از یکی از بزرگ‌ترین رازهای ادبی برداشته‌اند، این‌که نویسنده «ناتوردشت» تقریبا ۵۰ سال قبلی سرگرم چه کاری بوده است.

این زندگینامه نویسان در آن مقطع گفتند که برنامه ریزی شده است سری‌ای از جریان‌های منتشرنشده سلینجر بعد از سال ۲۰۱۵ پخش شود، این حرف را دیوید شیلدز و شین سالرنو می‌زنند که کتاب‌شان با عنوان «سلینجر» ۳سپتامبر امسال پخش می‌شود. از جهت دیگر فیلم مستند سالرنو پیرامون نویسنده نیز ششم سپتامبر روی پرده می‌رود.

گفته می‌شود این کتاب، مفصل‌ترین اثر پیرامون سلینجر باشد و اغلب مطالب آن پیشتر هیچ کجا پخش نشده، نویسندگان کتاب مدعی هستند دو منبع موثق برای مطالب کتاب خود داشته‌اند که صحت تمامی مطالب ذکرشده در «سلینجر» را تائید کرده‌اند.

در این کتاب مجددا با هولدن کالفید، قهرمان رمان «ناتوردشت» دیدار می‌کنیم و از آزمایشات سلینجر از جنگ جهانی دوم باخبر می‌شویم و به علاوه از طرف دیگر می‌فهمیم ایشان پیرامون دین و مذهب چه نظری داشته است. در این کتاب به علاوه از طرف دیگر اخباری دست‌اول پیرامون خانواده گلاس از کتاب «فرنی و زوئی» و دیگر جریان‌های سلینجر، می‌خوانیم.

کتاب زندگینامه سلینجر به سادگی ناشر پیدا نکرد. تری آدامز، سخنگوی «لیتل براون» که ناشر «ناتور دشت» و سه کتاب دیگر سلینجر است پیرامون نپذیرفتن انتشار کتاب حرفی نزد. مت سلینجر، پسر نویسنده نیز که وکیل و میراث‌دار سلینجر نویسنده است، برای نظر دادن حاضر نشد.

اگر کتاب پخش شود، بدون دردسر نخواهد بود. در میانه دهه ۱۹۹۰ سلینجر موافقت کرد ناشری کوچک در ویرجینیا رمان کوتاه ایشان «شماره ۱۶ هپ‌ورث، سال ۱۹۲۴» را پخش کند، این رمان پیشتر در سال ۱۹۶۵ در نشریه نیویورکر پخش شده بود. با اینحال وقتی خبر این کار در روزنامه‌ها پخش شد، سلینجر نظرش را عوض کرد.

سلینجر که از مطبوعات بیزار بود بعد از ابتدا دهه ۱۹۶۰ دیگر کتابی پخش نکرد، و تحت نام نویسنده از جهان ادبی فاصله گرفت. در ۵۰ سال قبلی تصورات و احتمال‌های بسیاری پیرامون ایشان و کاری که سرگرم آن بوده زبان به زبان چرخید، با اینحال هیچکدام تائید نشد. با اینحال اینکه سلینجر به نوشتن ادامه داده است، تائید شده. این نویسنده سال ۱۹۷۴ به نیویورک تایمز گفت، هر روز چیزی می‌نویسد با اینحال تنها برای خودش.

ولی باید گفت هیچ‌کس نمی‌داند سلینجر سرگرم نوشتن چه چیزی بوده و هیچ مدرکی هم نیست که نویسنده در گاوصندوقش در خانه‌اش در کورنیش در نیوهمپشایر چه چیزی پنهان کرده بود. حتی مت سلینجر و کالین اونیل، بیوه نویسنده نیز از لحظه مرگ نویسنده در ژانویه ۲۰۱۰ درمورد این مسئله سکوت کرده‌اند. این دو حتی با سالرنو و شیلدز نیز مشارکت نکردند.

خاطرات مارگرت. ای سلینجر از پدرش
خاطرات مارگرت. ای سلینجر از پدرش

سالرنو و شیلدز هیچ سابقه‌ای مرتبط با سلینجر ندارند. سالرنو فیلمنامه‌نویسی هالیوودی است که «آرماگدون» و «وحشی‌ها» الیور استون را نوشته و برنامه ریزی شده است فیلمنامه دنباله «آواتار» را برای جیمز کامرون بنویسد. شیلدز نیز نویسنده ۱۳ کتاب داستانی و غیرداستانی است.

 

زندگینامه ۷۰۰ صفحه‌ای سالرنو و شیلدز به علاوه از طرف دیگر شامل نامه‌ها و تصویر‌های کمیاب بسیاری است؛ جزئیات ناشنیده‌ای پیرامون تجربه نویسنده در جنگ جهانی دوم و ازدواج کوتاه مدت اول ایشان دارد؛ گفتگو‌ای افشاگرانه با جین میلر در آن چاپ شده، میلر منبع الهام جریان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» بود؛ و به علاوه از طرف دیگر اشاره شده سلینجری که در بیشتر مواقع دست هالیوود را از اقتباس سینمایی آثارش کوتاه کرده بود چگونه با اقتباس از جریان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» موافقت کرده بود.

 

سالرنو از لحظه مرگ سلینجر پیرامون نوشتن این زندگینامه و فیلم مستند صحبت کرده بود. سالرنو برای ساختن فیلم با کمپانی وینساتین قراردادی پرسود رست و خودش به اندازه سلینجر مخفی‌کاری کرد و کمتر کسی اصلا خبر داشت چنین فیلمی در حال ساخته شدن است. سالرنو برای پیدا کردن موادخام زندگینامه و فیلم مستند دو میلیون دلار از جیب خودش هزینه کرد و اروپا و آمریکا را پایین پا گذاشت.

سلینجر هیچ وقت به نوشتن زندگینامه یا اینکه کسی زندگینامه‌اش را بنویسد، رضایت نداد با اینحال در ۳۰ سال قبلی کتاب‌های زندگینامه‌ای تائیدنشده متعددی پیرامون ایشان چاپ شد که مشهور‌ترین آنها نوشته یان همیلتون بود. با اینحال سلینجر سال ۱۹۸۷ موفق شد جلوی انتشار «جی. دی. سلینجر: زندگی یک نویسنده» همیلتون را بگیرد و بهانه‌اش انتشار نامه‌های منتشرنشده ایشان در این کتاب بود. همیلتون شرح تلاش‌هایش برای انتشار کتاب را در کتابی با عنوان «در جستجوی جی. دی. سلینجر» در سال ۱۹۸۸ به قلم در آورد.


 

کارهای سلینجر در ایران:

«ناتور دشت» مهم ترین اثر این نویسنده تا اینجای کار سه بار به زبان فارسی ترجمه شده است. نخستین بار در دهه ۵۰ و به وسیله احمد کریمی و پس از آن در دهه ۷۰ ترجمه هایی از احمد گلشیری و محمد نجفی نیز از این کتاب در دست خوانندگان ایرانی قرار گرفت. سلینجر در سال ۱۹۵۳ سری نه جریان کوتاه خود را که قبل از آن در مجله ها به چاپ رسید بود در یک سری پخش کرد.

جریان های «یک روز خوش برای موزماهی»، «دهانم سبز و چشمانم دلچسب» و «عمو ویگیلی در کانه تی کت» از این سری در بسیاری از گزیده های بهترین جریان های کوتاه تاریخ آمده است. در جریان «عمو ویگیلی…» شخصیت اصلی جریان با حسرت از مرگ والت نمونه دیگری از برادران خانواده گلس یاد می کند؛ خانواده یی که خوانندگان خیلی زود با عضو های دیگرش آشنا شدند. این کتاب با ترجمه احمد گلشیری و به اسم «دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم» به فارسی ترجمه شده است.

جریان های «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» و «تدی» از این سری درمیان خوانندگان ایرانی هواداران بسیار دارد. «فرنی و زویی» در سال ۱۹۶۱ پخش شد. بخش اول کتاب، جریان کوتاهی است به اسم «فرنی». جریان در آخر هفته یی در یک کالج دانشگاهی اتفاق می افتد.

فرنی دختر حساس خانواده گلس از ریاکاری، ابتذال و تظاهر جامعه دانشگاهی اطراف به نامزدش شکایت می کند. بخش دوم کتاب جریان بلند «زویی» است. زویی کوچک ترین برادر خانواده گلس یک هنرپیشه خوش قیافه سریال های تلویزیونی است که سعی می کند در گفت وگوی طولانی آشفتگی روحی خواهرش فرنی را برطرف کند. این کتاب با واکنش های دارای اختلاف منتقدین مواجه شد. در لحظه انتشار کتاب مطبوعات امریکایی به اخبار غیر موثق پیرامون زندگی غیرمتعارف سلینجر و گرایش ایشان به بودیسم، هندوئیسم و عرفان مسیحی دامن زدند. مشهور ترین نقد را رمان نویس بزرگ امریکایی جان آپدایک بر کتاب نوشت و آن را تجربه یی بسیار شخصی و درونی خواند.

داریوش مهرجویی در سال ۱۳۷۳ فیلم «پری» را با توجه به این کتاب تولید. نمایش فیلم پری در سال ۱۹۹۷ در امریکا دلیل شد بحث شکایت سلینجر از تهیه کننده ایرانی فیلم پیش بیاید که با این وجود رفع و رجوع شد. در صحنه یی از فیلم دیگر مهرجویی «هامون»، حمید (خسرو شکیبایی) ورژن انگلیسی فرنی و زویی را به مهشید (بیتا فرهی) نشان می دهد و آن را کتابی پر از درد و راز و رمز و عشق عرضه می کند؛ چهار واژه یی که روی جلد یکی از چاپ های انگلیسی کتاب هم درج شده است.

«فرنی و زویی» با دو ترجمه از میلاد ذکریا و امید نیک فرجام در ایران پخش شده است. دو سال بعد «تیرهای سقف» پخش شد. این کتاب هم شامل دو جریان است. اولی ماجرای روز عروسی سیمور است که از زبان برادر سربازش بادی روایت می شود. راوی جریان دوم «سیمور؛ پیشگفتار» هم بادی است که سعی می کند تصویری از زندگی انزواجویانه برادرش عرضه کند و اخبار غیر موثق فرضی را رد کند. از اینجا به بعد دست ناشران علاقه مند از جریان های سلینجر کوتاه می ماند.

ورژن فارسی این کتاب را امید نیک فرجام ترجمه کرده است. با این وجود جریان اول در کتابی به اسم «بالا بلندتر از هر بلندبالایی» با ترجمه شیرین تعاونی پخش شد. در سال ۱۹۶۵ مجله نیویورکر جریان بلند «هاپورس ۱۶ – ۱۹۲۴» را پخش کرد که جریان هایی است از زبان سیمورگلس هفت ساله، وقتی که به اردویی دانش آموزی رفته است و در نامه هایی از خانواده اش می خواهد کتاب هایی منجمله کارهای آناتول فرانس را برایش پست کنند.

بعدها ناشران بسیاری سعی کردند امتیاز انتشار این جریان را از سلینجر بخرند حتی ناشر کوچکی به اسم اورچیسس در پی توافق ابتدایی با سلینجر مطرح کرد خیلی زود ورژن یی از این کتاب را پخش می کند با اینحال چیزی نگذشت که نظر سلینجر عوض شد و خوانندگان چشم انتظار ماندند. انزوای ۵۰ ساله سلینجر هم دلیل نشد که اسم ایشان فراموش شود. در سه دهه واپسین ایشان مرتباً با جنجال های ناخواسته درگیر بود.

در دهه ۸۰ یان همیلتن زندگینامه انتقادی به اسم «در جست وجوی سلینجر» نوشت و فورا با شکایت ایشان مواجه شد. جویس مینارد معشوقه سابق و مارگارت دختر سلینجر هم با نوشته هایشان از زندگی با نویسنده منزوی دردسرهای دیگری را برای ایشان بوجود آوردند. با وجود این سال هم وکلای سلینجر دست به کار شکایت از نویسنده یا کارگردانی می شدند که به نحوی از کارهای ایشان اقتباس کرده بود. سلینجر به علاوه از طرف دیگر انتشار دیگر جریان های کوتاهش را که به روش پراکنده در مجلات چاپ شده بود غیرقانونی مطرح کرد.

همان جریان هایی که در سال های واپسین با عناوین مختلف در ایران پخش شده اند و به نظر می رسد خیلی هایشان ورژن ابتدایی جریان های موفق این نویسنده اند. در سال ۱۹۷۴ سلینجر در یکی از تازه ترین گفت وگوهایش گفت؛ «من علاقه مندم بنویسم. زندگی می کنم که بنویسم. با اینحال تنها برای خودم و لذت بردن می نویسم.»

داستان‌های پس از مرگ نویسنده: جی. دی. سلینجر مترجم: بابک تبرایی ، محسن کیانی
جریان‌های بعد از مرگ نویسنده: جی. دی. سلینجر مترجم: بابک تبرایی ، محسن کیانی

با اینحال تازه ترین کتابی که از ایشان در ایران چاپ شد «سه جریان» بود که در شکل یک سری تازه پخش شد.

این جریان ها از کارهای دوران جوانی سالینجر هستند که تنها در مجله ها پخش شده بودند و سالینجر در لحظه حیات خود اجازه انتشار آنها را در شکل کتاب نداده بود.

کتاب تازه سلینجر که با عنوان «جی.دی.سلینجر: سه جریان ابتدایی» پخش شده از جانب آژانس دیوالت-گریوز به مارکت آمده و شامل سه جریان کوتاه به اسم های «جماعت جوان» ، «برو ادی رو ببین» و «هفته ای یه بار آدمو نمی کشه» است.

این سه جریان پیشتر در مجله های ادبی پخش شده بودند. جریان اول در سال ۱۹۴۰ در مجله «استوری»(جریان) ، جریان دوم در سال ۱۹۴۰ در ریویوی دانشگاه کانزاس سیتی و جریان سوم نیز در سال ۱۹۴۴ در «استوری» چاپ شده بودند.

ولی باید گفت این اولین باری است که این سه جریان همراه با هم و در شکل یک کتاب به مارکت می آیند.

تام گریوز یکی از بنیانگذاران موسسه پخش کننده این سری گفت این کتاب در ضمن نخستین کتاب سلینجر است که با تصویرگری همراه است و آنا رز یونکن این تصویرپردازی ها را انجام داده است. این کتاب به روش «فرانی و زویی» و «۹ جریان» که جلدشان تک رنگ است پخش شده و بیوگرافی سلینجر یا تصویری از ایشان در آن جای نگرفته است.

«سه جریان ابتدایی» اولین کتاب قانونی سلینجر در بیش از ۵۰ سال واپسین است. تازه ترین کتاب ایشان که با مجوز خودش پخش شده بود در سال ۱۹۵۳ با عنوان «تیرهای سقف را بالا بگذارید ، نجاران و سیمور: پیشگفتار» بود. یک سری غیرمجاز از جریان‌های دوران ابتدایی نویسندگی سلینجر نیز در سال ۱۹۷۴ پخش شد بود که سلینجر ناشر کتاب را به دلیل عدم کسب مجوز به دادگاه کشاند و ادعا کرد بدون اجازه ایشان آثارش به دست چاپ سپرده شده اند. ایشان در گفتگو با نیویورک تایمز گفته بود: این کار غیرقانونی است. غیرمنصفانه است. فرض کنید یک کت داشته باشید که دوستش دارید و یکی برود توی گنجه شما و آن را بدزدد. این حسی است که من دارم.

این سه جریان که اکنون در یک مجلد به چاپ رسیده همان سه داستانی نیستند که سال پیش به روش آنلاین پخش شده بودند. آن سه جریان شامل «یک اقیانوس پر از توپ های بولینگ»، «پائولا» و «پسر تولد» بود.

به گفته کتاب تازه ای که اخیرا از جانب دیوید شیلدز و شین سالرنو پخش شد، بنیاد سلینجر تصمیم گرفته است تا پنج کتاب از کتاب‌های این نویسنده را تا سال ۲۰۲۰ پخش کند. گفته شده این کتاب ها شامل سری ای از جریان کوتاه پیرامون خانواده گلس(که در «۹ جریان» و «فرانی و زویی» ظاهر شده اند)، یک سری از جریان پیرامون خانواده کالفیلد، کتاب هایی از آزمایشات نویسنده در جنگ جهانی دوم و کتابی دربار آیین هندویی ودا است که سلینجر در سال های آخر زندگی اش به آن گرویده بود.

 


 

نکاتی جالب از زندگی سلینجر!

به چنین آدمی چگونه می‌شد اعتماد کرد وقتی که می‌گفت: «اولا من اگر مجله داشتم، هیچ وقت یک ستون را به یادداشت‌های زندگی نامه ای نویسنده‌ها اختصاص نمی‌دادم… من برای چند مجله یادداشت زندگی نامه ای نوشتم و شک دارم که در آن‌ها حرف راستی زده باشم.» بسیار عالی این‌ها اخبار غیر موثق و حواشی زندگی سلینجر است. اگر جایی‌اش را نتوانستید باور کنید (علي الخصوص آن‌هایی که شخصی‌تر است) خیلی به خودتان فشار نیاورید، سلینجر به خالی بندی و چاخان گویی‌اش افتخار می‌کرد.

** یک خانه ۹۹ جریبی ویلایی، مشرف به پنج ایالت آمریکا بالای یک تپه، جایی بود که سلینجر رنگ پریده، پشت یک میز دراز می‌نشست و تلق تلق روی دگمه‌های ماشین تحریر می‌زد. کنده‌های چوب را توی بخاری می‌انداخت و آن قدر کلمه روی کاغذ می‌نوشت و خط می‌زد تا آنی که می‌خواست را بیابد. برایش هم مهم نبود که میلیون‌ها آدم، پشت حصار‌های بلند خانه اش منتظر شکستن سکوت طولانی «نویسنده» بودند تا از ایشان بیشتر بدانند. ایشان با وجود این وقت یکدفعه با جیپش به شهر می‌رفت، کلمات ضروری رد و بدل می‌شد و غذا و روزنامه لازم خریده می‌شد. اگر هم کسی گیرش می‌آورد، آن قدر حرف نمی‌زد و پاسخ نمی‌داد که طرف مجبور می‌شد حرفش را روی کاغذ بنویسد و بچپاند توی دستش.

** «رویای ناطور» خیلی چیز‌هایی را که در بیشتر مواقع سلینجر از پاسخ دادنشان طفره می‌رفت، روشن کرد. شایده به خاطر همین، سلینجر از دخترش «مارگرت» که با پاسخ دادن به خبرنگاری دلیل نوشته شدن این کتاب شد، حسابی شاکی شد.

**نگذاشت هیچ عکسی از ایشان پخش شود. حتی بعد از چاپ دوم «ناطور دشت» با اصرار زیاد موفق شد ناشر را مجبور به حذف عکسش از جلد کتاب کند.

** خود «سلینجر» هم مانند «هولدن» و بچه‌های خانواده «گلاس» از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده. خودش هم بودایی بود.

** گاو صندوق سلینجر پر است از فیلم‌های کلاسیک نایاب آمریکا.

**سلینجر را در خانه «سانی» صدا می‌کردند.

** سلینجر «هایکو» می‌سروده و زمانی بیلیارد باز ماهری بوده است. شیفتگی ایشان به مذاهب شرقی هم که مشهور است. می‌گویند ابتدا ازدواج اش هیچ موجود زنده ای، حتی حشرات، حق کشته شدن در خانه سلینجر را نداشتند!

** سلینجر یک مرد شش انگشتی است (دست چپش) . با این وجود اگر این هم از کلک‌های خودش برای فرار از آدم‌ها نباشد.

** سلینجر در مدرسه نظام، بیننده خودکشی یکی از همکلاسی‌هایش و پرت شدنش از پنجره بود (جیمز کسل «ناطور دشت» را یادتان هست؟)

** جریان «فرانی» هدیه سلینجر به همسرش «کلر» در شب عروسی‌شان بود. «فرانی» ظاهر، رفتار و چمدان آبی رنگ «کلر» را داشت.

** یکدفعه یک نفر به اسم «ساموئل گلدوین» فیلم «عمو ویگیلی در کنه تی کت» را – آن هم با اجازه سلینجر- در‌ هالیوود تولید میکند (با بازی سوزان هیوارد.) سلینجر بعد از دیدن آن، تا این لحظه به هیچ‌کس اجازه تولید فیلم از روی کتاب‌هایش را نداده است! داریوش مهرجویی خودمان هم بی اجازه، «پری» را از روی «فرنی و زویی» ساخته و شایعاتی هم مبنی بر شکایت سلینجر از مهرجویی می باشد.

**به نظر میرسد «شون کانری» توی «در جست و جوی فورستر» خواسته «سلینجر» باشد. تنهایی، اخلاق افتضاح و عزلت یک نویسنده از آدم به دور، دلیل می‌شود که خیلی‌ها این فیلم را (که فیلم خوبی هم هست) به نحوی «از روی زندگی سلینجر» بدانند.

**خواندن «ناطور دشت» تکلیف ثابت دانشجوهای «‌دیوید رایزمن» جامعه شناس آمریکایی، سر کلاس «شخصیت و ساختار اجتماعی» در دانشگاه ‌هاروارد است.

** «ناطور دشت» خوراک هر روز «مارک دیوید» قاتل روانی جان لنون (خواننده ) بوده.

** اول سیمین (دانشور) «ناطور دشت» را می‌خواند، چون ورژن انگلیسی، زودتر دستشان می‌آید. جلال (آل احمد) پیش از این که ورژن «فرانسه» آن را بخواند، به دفعات راجع به کتاب از زبان سیمین می‌شنود. جلال بعد از خواندن فرانسه «ناطور دشت» معتقد بود چیزی که سیمین تعریف می‌کرد یک چیز دیگر است!

** با «لری کینگ» در برنامه ۲۰ ساله اش در سی ان ان گفتگو می‌کنند و از وی تحت نام مجری که تا این لحظه با هر کی اراده کرده (از مدیرعامل جمهور تا هنرپیشه و بقیه) توانسته گفتگو کند سوال میکنند: «کی بوده که دوست داشتی گیرش بیاوری و نشده؟» بی درنگ بیان می کند: «سلینجر.

 

 

 

امیدواریم نوشته “بمناسبت 96 سالگی جروم دیوید سلینجر” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “در جشن تولد محمود دولت آبادی چه گذشت؟” که پیشتر بدان میپردازیم.

دولت‌آبادی در جریان‌هایش قلمرو وسیعی از ایران را نه تنها تحت نام نویسنده روستایی برای ما به جا قرار داده است، قلمروهایی که اگر ۵۰۰ سال هم زندگی کنیم قادر به کشف آن‌ها نیستم. کار مستمر ایشان در نوشتن ستودنی است. نویسنده قرار نیست تمام عمر سرگرم نوشتن باشد با این وجود دولت آبادی قلم را زمین نگذاشته است.

به نوشته خبرنگار ایلنا، جشن تولد ۷۷امین سال زندگی محمود دولت آبادی عصر امروز سه شنبه دهم مرداد ماه با حضور اهالی قلم و فرهنگ و هنر و جمعی از علاقمندان به ادبیات در کافه نزدیک برگزار شد.

یارتا یاران در این مراسم با اشاره به اینکه محمود دولت آبادی در زندگی تک تک ما حضور داشته و دارد، گفت: این حضور مداوم محمود دولت آبادی در زندگی ما نمایش دهنده ارزش و قدرت ادبیات و فرهنگ است. افتخار هر سرزمینی نه سیاستمداران، نه خوشگل‌ها و نه پولدارهای آن، حتی هنرمندان و محققان آن هستند. یاد هیچ زیبارویی از دوره فردوسی نمانده و هیچ فرد متمولی، این تنها کلام فردوسی است که امروز باقی مانده و از آن یاد می‌شود.

ایشان ادامه داد: به اشتراک تمام حرفه‌های هنری نوشتن معصومانه‌ترین و سخت‌ترین است. معصومیت در اصل نوشتن است، هر خواننده و مخاطب شعر و جریان در لحظه مطالعه معصومانه‌ترین چهره خودش را نمایان می‌کند. این موضوع هم ربطی به خود خواننده ندارد و از معصومیت نوشتن می‌آید. نویسنده نمی‌تواند هیچ دغل، دروغ و فریبی را در نوشتن وارد کند.

این هنرمند و دوست محمود دولت آبادی پیرامون خود این نویسنده نیز اظهار داشت: من در بیشتر مواقع دست نوشته‌های دولت آبادی را می‌خوانم. ایشان از رنج کشیده‌ترین هنرمندان ایران است، هم رنج نوشتن که گاهی خود نویسنده را هم از پای می‌اندازد و هم رنج بی‌دلیل زندگی. دولت آبادی این زندگی دشوار را به خوبی طی کرده و فرزندانش را به خوبی به سر انجام رسانده است. در کار نوشتن هم حضور مستمر، دایم و موثر داشته است.

یاران اضافه کرد: از‌‌ همان سال‌های ابتدایی شروع مطالعه دولت آبادی آبادی در زندگی من حضور داشت. ایشان در جریان‌هایش قلمرو وسیعی از ایران را نه تنها تحت نام نویسنده روستایی برای ما به جا قرار داده است، قلمروهایی که اگر ۵۰۰ سال هم زندگی کنیم قادر به کشف آن‌ها نیستم. کار مستمر ایشان در نوشتن ستودنی است. نویسنده قرار نیست تمام عمر سرگرم نوشتن باشد با این وجود دولت آبادی قلم را زمین نگذاشته است.

شمس لنگرودی نیز در سخنرانی در شرح دلایل خود برای دوست داشتن دولت آبادی گفت: تاریخ بشر با جنگ شروع شده و ادامه داشته، از قتل قابیل به وسیله هابیل تا امروز که داعش را می‌بینیم. در تمام این مسیر سیاستمداران مدیریت مرگ کرده‌اند و هنرمندان مدیریت زندگی. کار سیاستمداران سرگرم کردن ما و توجیح مرگ انسان‌ها است. در ایران هم از اول مشروطه به امروز خیلی‌ها آمدند و رفتند که در جای خود محترم هم هستند، با اینحال از هدایت تا دولت آبادی هنر آفرین‌هایی که از طرف مردم پذیرفته شده باشند به اندازه انگشتان دست هم نشستند. آقای دولت آبادی شما زندگی را مدیریت کردید.

این شاعر اضافه کرد: در دوره جوانی من و ۱۹ سالگی‌ام مارکسیست بودن رواج داشت و من هم درگیرش بودم. درک و فهم عده ای از واژه‌های مرتبط به این تفکر برایم سخت بود، واژه‌ای مانند دیالکتیک. من معنای دیالکتیک را با جریان دولت آبادی فهمیدم و اینکه به چه نحو یک دلیل دلیل آن یکی موضوع می‌شود. ما به شما افتخار می‌کنیم آقای دولت آبادی و به قول نیچه اگر هنر نبود حقیقت ما را خفه می‌کرد.

شمس لنگرودی ادامه داد: مگر چند جریان نویس توانسته‌اند با آثارشان در ما همدلی ایجاد کنند. صادق چوبک در سنگ صبور و محمود دولت آبادی در آثارش می‌خواهند بگویند این درد و رنجی که عنوان می‌شود زندگی اسم ندارد. ممنون که به دنیا آمدید و خوشحالم که گرفتاری‌های زندگی تجربه‌اش برای شما نگارش چنین آثاری است.

به علاوه از طرف دیگر جواد مجابی در سخنان کوتاه ضمن تبریک زادروز دوست و رفیق دیرینه‌اش محمود دولت آبادی گفت: جریان‌های محمود دولت آبادی پرطرفدار ویژه و عام است. گاهی نویسنده‌ها برای طیف مشخصی مثلا عوام یا خواص پرطرفدار می‌شوند با اینحال دولت آبادی این بخت را داشته تا در عین جلب توجه خواص ادبی و فرهنگی عامه مردم نیز کار‌هایش را دوست دارند. این دهه به نظر من دهه دولت آبادی است.

مجابی سپس شعری را که ۱۶ سال پیش سروده بود خواند.

حسین سناپور نیز با اشاره به اعلامیه پشتیبانی جریان نویسان از حسن روحانی در جریان انتخابات اظهار داشت: آن‌هایی که احوالات جریان نویسی را دنبال می‌کنند، می‌دانند که اخیرا حدود ۱۵۰ جریان نویس اعلامیه‌ای برای بیان مطالبات و مطرح پشتیبانی از حسن روحانی را امضا کردند. یکی از بندهای این اعلامیه بر خلاف دیگر بند‌ها کلی و عمومی نبود و مشخصا به دولت آبادی و کتاب‌های در محاق مانده ایشان اشاره داشت. دوستی حین امضا دلیل این کار را جویا شد. به ایشان شرح دادم دولت آبادی یک شخص نیست و این بند برای یک فرد درخواست نمی‌کند و دولت آبادی یک پرچم و نماینده روح جمعی جریان نویسی امروز ما است. در این بند خواسته‌ای عمومی و همگانی مطرح شده است.

این نویسنده تاکید کرد: دولت آبادی به سادگی به چنین جایگاهی نرسیده است و این مکان نتیجه رفتار، کارهای، گفت‌وگو‌ها و مقالات ایشان است که در مواجهه با انواع مسائل اجتماعی روح جمعی ایرانی را نمود می‌بخشد. ایشان با صبر و سخت کوشی به اینجا رسیده و حتی در مواردی که عصبانی‌اش کرده‌اند و علي الخصوص در موضوع در محاق ماندن کتاب کلنل درست تصمیم گرفته است.

سناپور سپس با اشاره به مهارت دولت آبادی در تولید و مدیریت چند شخصیت داستانی متعدد در یک اثر، گفت: جای خالی سلوچ تعداد فراوانی شخصیت داستانی دارد که همه هم به خوبی پرداخت شده‌اند. نویسنده در صورتی می‌تواند ۴۰، ۵۰ شخصیت را در یک جریان ایجاد کند که همه آن شخصیت‌ها را در وجود خودش داشته باشد. دولت آبادی یکی از سه یا نهایتا چهار نویسنده ایرانی است که توانسته تعداد فراوانی شخصیت را ایجاد کند و این شخصیت‌ها در وجود خود نویسنده پرورانده شده‌اند. جریان‌های ایشان نماینده افراد زیادی ایران هستند و چکیده مردم ایران در وجود دولت آبادی قابل مشاهده است.

محمود معتقدی در این بخش از مراسم شعری به اسم کلیدر را خواند.

محمود دولت آبادی نیز با تشکر از حضور صمیمی جمع گفت: همه از خصوصیات و خصوصیت‌های مثبت و خوب من گفتند. اگر کسی بخواهد از روی دیگر خصوصیات من صحبت کند، همسرم ایشان مهرآذر است. هر کاری برای خواندن، نوشتن و آموزش توانسته‌ام انجام دادم. دلیل این جمع من نبودم و تنها بهانه‌اش هم هستم. با این وجود اگر سالن هم تقاضا می‌شد مطمئنا در دست می‌گذاشتند.

دولت آبادی به علاوه از طرف دیگر با اشاره به شکل گیری انجمن جریان نویسان تهران گفت: چندی قبل به بچه‌های ادبیات قابلیتی داده شد تا دور هم جمع شوند، بیننده هستیم تئاترهای مختلف روز به روز افتتاح می‌شوند. ما خواهان همین گشادگی، ملایمت و روند منطقی در زندگی اجتماعی هستیم. تمام رنج‌هایی که تحمل کردیم با آرزومندی یک زندگی توام با مدارا و انسانیت بود و بازهم هم آرزومندیم.

این نویسنده ادامه داد: برای جوانان آرزو دارم در جامعه‌ای زندگی کنند که مردم علیه خودشان نباشند و مردم امکان داشته باشند تا همدیگر را دوست بدارند. جامعه ما تلخ خو شده و سو ظن و شک اوضاع خوبی را خبر نمی‌دهد با اینحال آرزو دارم به سوی نوعی از زندگی حرکت کنیم که رفاقت و حسن ظن جاری باشد تا سو ظن و کتمان همدیگر. هیچ دلیلی برای دشمنی نمی‌بینم. یکی از شانس‌های زندگی من این است که می‌توانم همه را در جای خود دوست بدارم و این رمز خلاقیت است. انسان اگر نتواند دیگری را دوست بدارد و به دیگری احترام بگذارد هیچ توفیق فرهنگی و هنری نخواهد داشت. من مانند خاک کشورم هستم و مانند نسیم.

انتهای بخش این مراسم هم نمایش فیلم مستند کوتاهی پیرامون محمود دولت آبادی و اجرایی زنده موسیقی به وسیله علی اکبر شکارچی هنرمند موسیقی لر بود.

9

8

7

6

 

امیدواریم نوشته “در جشن تولد محمود دولت آبادی چه گذشت؟” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

در اینجا جریان کوتاهی برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جریان کوتاه و آموزنده حضرت داود علیه السلام و زن بیوه نیازمند” که پیشتر بدان میپردازیم

جریان زیبای حضرت داوود علیه السلام

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان http://namakstan.net/

زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

داوود (ع) فرمود : خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند سپس فرمود : مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ریسندگى مى کنم ، روز قبل شال بافته خود را به اشتراک پارچه اى قرار داده بودم

و به طرف مارکت مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم

ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .

هنوز سخن زن تمام نشده بود که … در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد

ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر یک صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند  : این پولها را به مستحقش بدهید.

حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : دلیل این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟

عرض کردند : ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم

ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم

و کشتى بى هشدار گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما زمان هشدار نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر یک صد دینار بپردازیم

و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به ایشان صدقه بدهى.

حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به ایشان فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو ایشان را ظالم مى خوانى ؟

سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.

سایت تفریحی و سرگرمی نمکستان http://namakstan.net/

امیدواریم از خواندن جریان کوتاه “جریان کوتاه و آموزنده حضرت داود علیه السلام و زن بیوه نیازمند” نهایت لذت را برده باشید.

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “گدایی که با چاپ خاطراتش به شهرت رسید” که پیشتر بدان میپردازیم.

خیلی وقتها خیلی از ماها نویسنده¬ایم و خودمان خبر نداریم.
نمونه¬اش همین آقای «ژان. ماری. راگول» است. یک گدای فرانسوی که جدید به باشگاه مشاهیر پیوسته است.
راگول کالا ازدواجی نافرجام بود که بعد از جدایی والدینش مجبور به زندگی باپدری دائم الخمر می¬شود، وی که تجربه یک شکست و خیانت عشقی را هم در کارنامه¬اش داشته با گارسنی روزگار می¬گذرانده با اینحال با اخراج از رستوران محل ِ کارش به گدایی روی میآورد.
این مرد که سابقه ۲۷ سال گدایی را در کارنامه خود به ثبت رسانده! یک روز در ۴۵ سالگی تصمیم می¬گیرد خاطرات خود از آزمایشات تلخ و شیرین گدایی در فرانسه را به قلم درآورد، و با این وجود ۲ سال آزگار هر روز صبح قبل از شروع کار هر روزه¬اش مدتی را به نگارش خاطرات خود از شغل شریف گدایی و آموزش طنازانه تکنیکهای آن میپردازد.

در فرانسه ناشران حرفه¬ای حاضر نمیشوند کتابی را بصورت ادیت نشده پخش کنند، و به دلیل آنکه ویراستاران هم راه رضای خدا موش نمی¬گیرند (با این وجود بلانسبت آقای شکرالهی!) ایشان برای تامین هزینه ادیت کتابش تصمیم میگیرد به مردی که هر روز از دوچرخه¬اش نگهبانی میکرده موضوع را شرح دهد و آنمرد نیز می¬پذیرد که در ازای نگهبانی از دوچرخه¬اش هزینه ی چاپ کتاب راگول را بدهد.
از بخت خوش راگول آن مرد کسی نبود جز ژان اوئیس دبر وزیر کشور پیشین فرانسه.

 je tape la manche (French) Paperback – October 7, 2015 by Jean-Marie ; Debre, Jean-Louis Roughol
je tape la manche (French) by Jean-Marie ; Debre, Jean-Louis Roughol

به هرحال کتاب پخش میشود و آقای راگول در ۴۷ سالگی به شهرتی عالمگیر دست مییابد. با این وجود خودش به لوموند گفته که از وقتی که مشهور شده کار گدایی برایش سخت¬تر است با اینحال با اینحال وی توانسته از قبل سود کتاب یک تلفن همراه هوشمند بخرد و از روش فیس بوک با طرفدارانش تماس برقرار کند. همین شهرت رسانه¬ای و گفتگو¬های تلوزیونی دلیل شده تا وی برادرش را نیز بیابد
راگول هنوز هم کارتن خواب است و اینطور گفته میشود که قرار شده عده ای از نهادهای حقوق بشری فکری بحال شرایط نابسامانش بکنند.


گدایی که با چاپ خاطراتش به شهرت رسید

امیدواریم نوشته “گدایی که با چاپ خاطراتش به شهرت رسید” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “سام سپرد درگذشت – مجله ادبی آوانگارد” که پیشتر بدان میپردازیم.

سم شپارد، نویسنده و بازیگر مشهور در ۷۳ سالگی از دنیا رفت.

سم شپارد، نویسنده برنده جایزه پولیتزر، ۳۰ جولای (یک‌شنبه هشتم مرداد) در اثر عوارض بیماری ALS چشم از جهان فروبست.

ز جمله فیلم‌های ایشان می‌توان به چیزهای درست، بلک‌تورن، حماقت برای عشق، باندیداس، ماگنولیاهای فولادی، پرونده پلیکان اشاره نمود. ایشان یکی از نویسندگان فیلم‌نامه فیلم پاریس، تگزاس بود. ایشان در سال ۱۹۷۹ برای نشان دادن‌نامه کودک مدفون جایزه پولیتزر را دریافت کرد.

سام شپارد غیر از نمایشنامه، جریان کوتاه هم می‌نوشت.

در ایران سری جریان خواب خوب بهشت (نشر ماهی) به انتخاب و ترجمه امیرمهدی حقیقت از ایشان به فارسی پخش شده است.

ایشان  در دوران فعالیت هنری ۴۴ نمایشنامه نوشت و برای نمایشنامه «کودک مدفون»‌ در سال ۱۹۷۹ برنده جایزه پولیتزر شد. ایشان بازیگر قابلی هم بود و برای بازی در فیلم «مردان حقیقی» به کارگردانی فیلیپ کافمن نامزد اسکار بهترین بازیگر مرد نقش مکمل شد.

شپارد نوشتن نمایشنامه را از دهه ۶۰ میلادی شروع کرد. ایشان در این باره گفته بود: «آن وقت تئاتر در آمریکا کمیاب بود. چیزی جریان نداشت، هنر آمریکا گرسنگی می‌کشید.»

نویسنده «پاریس، تگزاس» دو بار هم نامزد جایزه تونی شده بود. ایشان کارگردان بسیاری از نمایشنامه‌های خودش بود.

ایشان سال‌ها بعد از ورود به عالم نویسندگی، در فیلم «روزهای بهشت»‌ به کارگردانی ترنس مالیک به جمع بازیگران سینما پیوست و بعد از آن در فیلم‌های بسیاری از نمونه «سقوط شاهین سیاه»، « ماگنولیاهای فولادی» و «پرونده پلیکان»‌ جلوی دوربین رفت.

انتشار خبر درگذشت سم شپارد چهره‌های بسیاری از نمونه بو ویلیمن خالق سریال «خانه پوشالی»‌ را به واکنش وا داشت. ویلیمن ایشان را فردی نترس و از جرگه بزرگان توصیف کرد.

امیدواریم نوشته “سام سپرد درگذشت – مجله ادبی آوانگارد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “نگاه از نزدیک: به امبرتو اکو 84 ساله از پیدمونت” که پیشتر بدان میپردازیم.

ژانویه ۲۰۱۶ اومبرتو اکو نویسنده و نشانه شناس ایتالیایی وارد ۸۴ سالگی شد.

ایشان خیلی دیر شروع به رمان نویسی کرد، با اینحال خیلی زود به شهرت رسید. علتش را میتوان در همان کنایه ای تلقی کرد که ضیاء موحد به شاعران حال حاضر وارد دانسته بود

اکو نشانه شناسی میداند، و زمینه تخصصی ایشان در آکادمی یک زمینه بین رشته ای شمرده میشود. این یعنی وی مجبور بوده برخلاف کتابخانان (حتی جدی و پر مدعای امروز)هم لحظه کتابهای چندین رشته (از تاریخ و ادبیات و فلسفه گرفته تا…علوم سیاسی و اجتماعی و انسان شناسی و…)

از همین روی اغراق نیست که بگوییم اکو یک حکیم به معنای حقیقی کلمه است. ایشان سالها فلسفه خوانده. جامعه شناسی و تاریخ تمدن و فرهنگ غرب را بخوبی میشناسد، با زبانهای باستانی آشناست و به دلیل اجحاف بر تاریخ و فرهنگ قرون وسطا به تفاوت بنیادی بوجود آمده در بافتار فرهنگ غربی بسیار واقف است.


 

IMAGE634580929020539644درهمینباره بخوانید:

بیوگرفی نویسندکان: امبرتو اکو

اومبرتو اکو بیشتر به رمان‌نویس مشهور است. در شرایطی که ایشان در وهلهٔ اول یک نشانه‌شناس و فلسفه‌دان است و در مقابل بیش از ۴۰ کتاب علمی و صدها مقاله، تنها ۵ رمان نوشته‌است. وی یکی از مهمترین و پرکارترین متفکران و روشنفکران جهان معاصر است و از نمونه مهمترین زبان‌شناسان و نشانه‌شناسان ساختارگرا قرار دارد.

 


 

از اینرو طبیعی ست که وقتی چنین مردی لب به سخن میگشاید خواه ناخواه باید حرفهایش را با دقت شنید.

آنچه میخوانید ترجمه حسین عیدی‌زاده از خبری درمورد این نویسنده اسا که در لحظه انتشار کتاب «اسم گل سرخ» است که اولین بار چندی بعد از انتشار ترجمه انگلیسی آن در گاردین پخش شد.

امبرتو اکو در بخشی از تور ۲۰ روزه عرضه کتاب جدیدش به اسم «گورستان پراگ» به بریتانیا رفته است، شهری که بیان می کند دیگر آن را «به جا» نمی‌آورد. ایشان که فیلسوف، نشانه‌شناس، رمان‌نویس، کتاب‌دوست و متفکر است بیان می کند «عذابم به انتهای رسیده.»

اکو ژانویه امسال ۸۰ ساله می‌شود و با استناد به این عذاب «خوب مانده است.» این ایام برای نشستن کمی سخت دارد با اینحال بازهم سرزنده و شاداب است و موقع گفت‌وگو سیگاری در دهانش می‌جنبد.

ایشان هشت سال پیش کشیدن سیگار را ترک کرد با اینحال هنوز هم یکی از آنها را گوشه دهانش می‌گذارد با این امید که کمی نیکوتین وارد بدنش شود. صدایش بلند است و انگلیسی را غیرمتعارف حرف می‌زند. گاهی به این دلیل که اصطلاحات مرا متوجه نمی‌شود گفت‌وگو متوقف می‌شود. وقتی می‌گویم عده ای منتقدین معتقد هستند «گورستان پراگ» بازگشت به فرم است، متوجه حرفم نمی‌شود چون به نظر ایشان فرم یک مهارت است نه عبارتی ادبی.

به هر حال ما دعوا می‌کنیم. فیلی که اکنون در اتاق کوچک ما گیر افتاده است کتاب تازه اوست که نه بازگشتی به فرم است نه ادبی است و نه جلوه‌گاه مهارت. ماجرای کتاب در نیمه دوم قرن نوزدهم می‌گذرد و جریان سیمون سیمونینی، جاعل، قاتل و شروری است که ردپایش در تمامی اتفاقات مهم آن دوران قابل مشاهده است.

اتفاقات تاریخی مانند اتحاد ایتالیا، جنگ فرانسه و پروس، کمون پاریس و ماجرای دریفوس است که عرصه یک مهلت کتاب‌خوانی را با این وجود دشوار (در زبان انگلیسی) ممکن می‌کند و با این وجود امکان دارد خواندن کتاب به زبان اصلی ایتالیایی دشوار نباشد.

کتاب بازگشت به فرم باشد یا نباشد، مطمئنا بازگشت اکو به مسئله موردعلاقه‌اش است: توطئه. سیمونینی کسی است که کتابچه‌ای توطئه‌آمیز در ابتدا قرن بیستم نوشت، کتابی که چاپش در روسیه بسیاری را گمراه کرد. کتابچه‌ای که هیتلر به دفعات به آن اشاره کرده است، و این کتاب توطئه‌آمیز تمامی دروغ است.

توطئه یکی از مضامین پرطرفدار اکو بوده است، رمان دومش «آونگ فوکو» بر پایه یک توطئه بنا شده است. خودش بیان می کند: «تحت نام یک استاد دانشگاه من شیفته فلسفه زبان یا نشانه‌شناسی یا هرچه دوست دارید نامش را بگذارید هستم، یکی از خصوصیت‌های اصلی زبان انسان امکان دروغگویی است. سگ دروغ نمی‌گوید. وقتی واق واق می‌کند، یعنی چیزی آن بیرون هست.»

حیوانات دروغ نمی‌گویند با اینحال انسان‌ها چرا. «فاصله دروغ تا جعل خیلی زیاد نیست، من مقالات علمی و فنی درمورد منطق جعل و تاثیر آن بر تاریخ نوشته‌ام. مشهور‌ترین و خطرناک‌ترین این جعل‌ها «تفاهم‌نامه‌ها» هستند.»

اکو بیان می کند این توطئه‌ها نیستند که ایشان را شیفته می‌کنند حتی ترسی که به پدیدارشدن آنها را باعث می‌شوند برای ایشان جالب هستند. «توطئه‌های بسیار کمی در تاریخ هست و از اغلب آنها هم پرده برداشته شده است. با اینحال وحشت از توطئه جهانی بسیار توانمند است چراکه جاودان است. وسوسه روانی نوع انسان است. کارل پوپر مقاله زیبایی درباره این مثال نوشت و در آن گفته بود این وحشت با هومر شروع شد. تمام آنچه در مارجای تروآ رخ می‌دهد یک روز قبل در بارگاه خدایان توطئه‌چینی شده بود. از این طریق می‌شود دیگر احساس مسئولیت نکرد.»

این فیلسوف ادامه می‌دهد: «بدین جهت است که دیکتاتورها از قضیه توطئه جهانی تحت نام یک سلاح استفاده می‌کنند. من تا ۱۰ سالگی در مدرسه فاشیست‌ها تحصیل کردم و آنها براساس یک توطئه جهانی جلو می‌رفتند که شما انگلیسی‌ها و سرمایه‌داران علیه ما ایتالیایی‌ها توطئه‌چینی می‌کنید. هیتلر هم همینطور بود. برلوسکونی هم تمام دوران آگهی انتخاباتی‌اش را صرف صحبت درمورد توطئه مضاعف قضات و کمونیست‌ها کرد. دیگر کمونیستی نیست، حتی اگر با چراغ به جستجوی‌شان بروی، با اینحال برلوسکونی می‌گفت آنها منتظر هستند قدرت را به دست بگیرند.»

اکو پیشتر بیان می کند: «برلوسکونی در تماس برقرار کردن نابغه است وگرنه هیچ وقت ثروتمند نمی‌شد. از همان ابتدا هدفش را واضح کرد؛ هدفش مردم میانسالی هستند که تلویزیون نگاه می‌کنند. جوانان تلویزیون نگاه نمی‌کنند؛ آنها با شبکه جهانی وب سروکار دارند. کسانی که برلوسکونی را پشتیبانی می‌کنند پنجاه، شصت ساله‌ هستند که در این کشورِ سالخوردگان، نیروی انتخاباتی توانمندی هستند.»

روی جلد کتاب «گورستان پراگ»

چگونه کشوری با تفکر و هنری غنی مانند ایتالیا یک دلقک را انتخاب کرد؟ این نویسنده و متفکر بیان می کند: «برلوسکونی بطور کلی ضدروشنفکر بود. و افتخار می‌کرد که ۲۰ سال است یک رمان هم نخوانده. ترس از روشنفکران تحت نام قدرتی منتقد وجود داشت و از این نظر برخوردی میان روشنفکران و برلوسکونی پدید آمد. با اینحال ایتالیا یک کشور روشنفکر نیست. در متروهای توکیو همه در حال خواندن هستند با این وجود در ایتالیا چنین نیست. ایتالیا را با این معیار که زادگاه رافائل و میکل‌آنژ بوده نسنجید.»

عده ای نگاه اکو در کتاب را نقد کرده‌اند، خودش بیان می کند «کتاب‌خوان‌های ضعیف» که هدف ایشان را درک نکرده‌اند در بیشتر مواقع گمراه می‌شوند. «شما مسئول آنهایی که غلط می‌خوانند نیستید. کشیش‌های کاتولیک می‌گفتند نگذارید دختری جوان «مادام بوواری» را بخواند چون امکان دارد فریب بخورند!»

نظر اکو که از لحظه «اسم گل سرخ» در ابتدا دهه ۱۹۸۰ به چهره‌ای مشهور در ادبیات داستانی بدل شد درمورد نظرها متناقض درمورد دیگر رمان‌هایش چیست؟ «در بیشتر مواقع با نظرها مختلف منتقدین گوناگون شوکه می‌شوید. به نظرم کتاب را باید ۱۰ سال بعد از انتشارش نقد کرد، بعد از اینکه به دفعات خوانده شد. در بیشتر مواقع گفته‌اند من خیلی فلسفی هستم و خیلی فاضل، خیلی دشوار. برای همین من رمانی نوشتم بسیار ساده به اسم «شعله عجیب ملکه لوآنا» که به اشتراک آثارم از همه کم‌فروش‌تر بود. پس یقینا لازم است بگوییم من برای مازوخیست‌ها می‌نویسم. تنها عده ای ناشران و روزنامه‌نگاران هستند که چیزهای ساده را دوست دارند. مردم دیگر حوصله چیزهای ساده را ندارند. دنبال مساله هستند.»

اکو قبل از نوشتن اثری داستانی چهره‌ای مشهور در جهان تفکر بود، یک اتفاق پای ایشان را به نوشتن جریان باز کرد، ایشان توصیه نوشتن یک رمان پلیسی را مردود دانست با اینحال وسوسه نوشتن یک اثر داستانی راهایش نکرد. به قول خودش: «همه بارقه‌های ذهن من روایی هستند. در ۱۰ یا ۱۲ سالگی جریان کوتاه و مقدمه رمان می‌نوشتم. بعد با نوشتن مقالات اشتهای روایی خودم را برطرف می‌کردم. تمامی بررسی ها من ساختار جریان پلیسی دارند.»

«اسم گل سرخ» اکو را به رمان‌نویسی بزرگ بدل کرد با اینحال از جهت دیگر یک معیار بسیار سخت برای کارهای ایشان شد. «گاهی می‌گویم از «اسم گل سرخ» متنفر هستم چون عده ای کتاب‌های بعدیم بهتر بودند. با این وجود این موضوع برای نویسندگان بسیاری رخ داده است. گابریل گارسیا مارکز ۵۰ تا کتاب نوشته است با اینحال در بیشتر مواقع ایشان را با «صد سال تنهایی» به خاطر می‌آورند. هروقت کتابی تازه پخش می‌کنم فروش «اسم گل سرخ» گسترش می یابد. واکنش چیست؟ “ای بابا یک کتاب تازه از اکو، با این وجود من که «اسم گل سرخ» را نخوانده‌ام.” خوب گزینه خرید می‌شود همین کتاب قدیمی چون ارزان‌تر هم هست.» اکو با گفتن این حرف می‌خندد، اغلب در حال خندیدن است.

اکو خودش را متفکری می‌داند که خودش را فراوانی جدی نمی‌گیرد. زندگی مانند یک کتاب داستانی است یک بازی حیرت آور.

اغلب گفته می‌شود اکو «سارق ادبی» است و آثارش را براساس کتاب‌های دیگران می‌نویسد. همین «گورستان پراگ» بسیار مشابه کارهای الکساندر دوما است و با این وجود رد بسیاری رمان‌های قرن نوزدهم در آن قابل مشاهده است. اکو کاری به این حرف‌ها ندارد، ایشان از بچگی عاشق کتاب بوده است. ایشان در شهر آلساندریا در شمال ایتالیا بزرگ شده است. والدینش «خرده بورژوا»هایی بودند که چندان با کتاب رابطه نداشتند. با اینحال مادربزرگش اهل کتاب بود و اکو از همان لحظه کتابخوان شد و هنوز هم بسیار می‌خواند. دو کتابخانه ایشان در میلان و ریمینی خانه مشترکش با همسر آلمانی تبارش رناته رامگه هستند. ۵۰ هزار جلد کتاب در این دو کتابخانه است که ۱۲۰۰ عنوان آن نایاب هستند.

ایشان کتاب‌هایش را «راهرو فکر» می‌خواند و چندی قبل نامه‌ای عاشقانه و بلند نوشته است و در آن «کتاب چاپی» را ستوده است. با این وجود این به این معنا نیست که ایشان از تکنولوژی فراری است. ایشان در سفرهایش به جای حمل چمدانی کتاب یک آی‌پاد همراه خود دارد با ۳۰ کتاب دانلودشده روی آن.

اکو خوش‌بین است، دلش جوان است و به همه چیز علاقه دارد، درمورد بادام زمینی همانطور حرف می‌زند که درمورد مارسل پروست. «اغلب رمان‌نویس‌ها از اساتید دانشگاه عمر درازتری دارند، مگر اینکه امانوئل کانت یا جان لاک باشی. متفکران مهم پنجاه سال پیش همگی فراموش شده‌اند.»

امیدواریم نوشته “نگاه از نزدیک: به امبرتو اکو 84 ساله از پیدمونت” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “منتخبین جایره من بوکر 2017” که پیشتر بدان میپردازیم.

جایزه ادبی مَن بوکر، که به اسم جایزهٔ بوکر هم شهرت دارد، یکی از اساسی ترین جوایز ادبی دنیاست که هر سال به بهترین رمان تازه انگلیسی‌زبان که نوشتهٔ شهروندان کشورهای همسود بریتانیا، جمهوری ایرلند یا زیمبابوه، باشد، اعطا می‌شود. اسم برنده این جایزه به طرز وسیعی در مطبوعات آورده می‌شود و از اینرو بردن جایزه بوکر تأثیر فراوانی در فروش کتاب می‌گذارد. در این نوشته رمان هایی را به شما عرضه می‌کنیم که امسال برنده با اعتبارترین جایزه در جهان کتاب‌های انگلیسی شده اند.

کتاب ۴۳۲۱ اثر پل آستر

بعد از هفت سال نخستین رمان پل آستر، کتاب ۴۳۲۱ جریان آرچیبالد فرگوسن را در چهار زندگی همزمان و دارای اختلاف بیان می‌کند که از کودکی ایشان در نیویورک در سال ۱۹۴۷ شروع می‌شود. این کتاب ۸۸۰ صفحه‌ای شامل اتفاقات مهم از نمونه جنگ سرد جان اف کندی می‌شود که آن ها را با جریان‌های شخصی بیان می‌کند.

 «روزهای بی انتهای» اثر سباستین بری (ایرلند)

«روزهای بی انتهای»، کتاب برنده جایزه «کاستا»ی بری، جریان توماس مک نالتی را در سفرش از خانه اش در ایرلند قحطی زده تا آمریکا از روش اقیانوس اطلس بیان می‌کند جایی که ایشان با مشکلات تازه ای از نمونه جنگ داخلی و عشق عمیق به یک سرباز دیگر روبرو می‌شود. آلکس کلارک این اثر را بسیار شفاف و بی پرده توصبف می‌کند، با جمله‌های زیبایی که آن قدر وسیع و عمیق هستند که به سختی می‌توان از آن‌ها عبور کرد، روایت آن چنان نیرومند است که شما با آن حرکت می‌کنید.

 «تاریخ گرگ ها» اثر ایمیلی فریدلاند (آمریکا)

رمان فریدلوند گام‌های لرزان لیندای ۱۴ ساله، دختری از عضو های کمون سابق که در مینه سوتای روستای زندگی می‌کند، را به سوی مستقل شدن به تصویر می‌کشد. ورود یک خانواده به نظر میرسد فرضیه آل به دریاچه که به ذهن خطور میکند قول پناه دادن به لیندا داده اند، به وسیله همکلاسی هایش باورنکردنی شمرده می‌شود. امااتفاقات به این سادگی نیست.

 «خروج از غرب» اثر محسن حمید (پاکستان)

در یک کشور خاورمیانه که در آستانه جنگ داخلی قرار دارد، یک زوج جوان وارد یک رابطه عاشقانه پنهانی می‌شوند. با شرایطی که درگیری‌ها در اطراف آن‌ها گسترش می‌یابد، آن‌ها در جستجوی یک راه خروج خطرناک هستند. بخش اصلی موفقیت حمید در این کتاب نشان دادن این است که چگونه آسیب‌های اجتماعی عمیق به زندگی شخصی هم صدمه می‌زند، نه فقط از راه‌های آشکار مانند صدمات فیزیکی و بی خانمان شدن، حتی تضعیف خصوصیات تولید هرنوع زندگی بیرون از زمینه نفوذشان.

 

«استخوان‌های خورشیدی» اثر مایک مک کورمک (ایرلند)

رمان مک کورمک، بازگشت روح مردی که در یک جمله نوشته شده، نخستین بار به وسیله ترامپ پرس ایرلند در سال ۲۰۱۶ پخش شد، با اینحال بر اساس قانون های مک بوکر کتاب‌ها باید در انگلستان پخش شده باشند. با اینحال اکنون این کتاب واجد اوضاع شده و برنده جایزه گلداسمیت به خاطر جریان مساله برانگیزش شده است. این کتاب با لکنت پیرامون زندگی حرف می‌زند، مانند کلمات طلسم یا شعر منثور و از زبان اول شخص بیان می‌شود.

 
 «مخزن ۱۳» اثر جان مک گرگور (انگلستان)

ربکای ۱۳ ساله درحال گذران تعطیلات با خانواده اش در پیک دیستریکت گم می‌شود. رمان مک گرگور روستاییان را همزمان با اینکه در جستجوی ایشان هستند بررسی می‌کند. مک گرگور نویسنده‌ای با کنترل محشر است و از قدرت برنامه ابتدایی و به علاوه از طرف دیگر انتظارات ما برای هدفش بهره میبرد. جملات ایشان ناگهانی، مینیمال، به سادگی قابل تفکیک و تنش زا هستند. ایشان لحظه روایت را هدر نمی‌دهد.

 

«المت» اثر فیونا موزلی (انگلستان)

نخستین رمان موزلی در ماه نوامبر پخش خواهد شد و خانواده پر مشکلی را توصیف می‌کند که در منطقه دورافتاده المت (اسم باستانی بریتون) زندگی می‌کنند. خواهر و برادر، دانیل و کتی در خانه‌ای بزرگ شدند که پدرشان ساخته بود، با اینحال مشکلات وقتی شروع می‌شوند که محیط بین پدر و عده ای مردان محلی خشونت آمیز می‌شود.

 
«وزارتخانه شادی بی کران» اثر آرونداتی روی (هند)

روی بیست سال بعد از اینکه جایزه بوکر را برای نخستین کتابش «خدای چیزهای کوچک» برد، با رمان تازه ای پیرامون پیچیدگی‌های اختلاف بین هند و پاکستان بر سر کشمیر برگشته است. این رمان نبرد دائمی با خودکشی را در جامعه‌ای به تصویر می‌کشد که هنوز درگیر طبقه بندی قبیله‌ای و دسته هستند.

 

 «لینکلن در باردو» اثر جرج ساندرز (آمریکا)

ساندرز که همه ایشان را برای جریان‌های کوتاهش ستایش می‌کنند، در نخستین رمان خود جریان ویلی، پسر مدیرعامل جمهور آمریکا، آبراهام لینکلن را بیان می‌کنند که در سن ۱۱ سالگی درگذشت. تعامل ویلی با پدر عزادارش دلیل ناراحتی ارواح دیگر می‌شود. این رمان ممکن است برای همه جالب نباشد، با اینحال جدا از اشتباهات جزئی، این کتاب یک سر و گردن بالاتر از جریان‌های معاصر است.

 

 «حریق خانگی» اثر کاملیا شمسی (پاکستان)

این کتاب از سری بازجویی‌های هیترو شروع می‌شود، به دلیل آنکه اسما برای ادامه تحصیلاتش که بعد زا مرگ مادرش ر‌ها کرده بود، به آمریکا آمده است. با اینحال زنجیره‌ای از وقایع برای ایشان اتفاق می‌افتد که با یک تراژدی به انتهای می‌رسد.

 

 «پاییز» اثر الی اسمیت (انگلستان)

پاییز، نخستین بخش از یک طرح چهار قسمتی، اسمیت را در حال کاوش در تجربه ما از لحظه در یک پرتره از بریتانیای بعد از رفراندوم می‌بیند. این یک کتاب دلچسب و سمفونی غم انگیزی از خاطرات، رویا‌ها و واقعیات گذرا و شکنندگی غم انگیز زندگی فانی است. یک پرسش پیرامون این که از لحاظ فرهنگی چه اتفاقی می‌افتد وقتی چیزی بر پایه دروغ ساخته می‌شود.

 
«لحظه تاب خوردن» اثر زادی اسمیت (انگلستان)

اسمیت شرمساری، مادری و نابرابری جهانی را در این جریان بیان می‌کند. امیناتا فورنا پرتره پایدار ایشان از دوستی را که با رقابت و حسادت و به میزان مشابه عشق و وفاداری هدایت می‌شود را ستایش می‌کند. ممکن است آنچه در قلب این کتاب قرار دارد این فرضیه است که همه روابط معامله گرانه هستند، حتی آن هایی که با کسانی هستند که بیش از همه ما را دوست دارند و به ویژه آن هایی که بین کسانی با ثروت نابرابر هستند.

 

«راه آهن زیرزمینی» اثر کولسون وایتهد (آمریکا)

این کتاب وایتهد که برنده جایزه پولیتزر شد جریان دو برده را بیان می‌کند که با یک قطار زیرزمینی اسرارآمیز به سوی آزادی فرار می‌کنند. سینتیا بوند این کتاب را بی مانند توصیف می‌کند و بیان می کند: من مادر مادر مادر مادربزرگم را ممکن است هرگز نشناسم، با اینحال بعد از خواندن این رمان از راه هایی که قبلا هرگز نداشتم، می‌دانم که ایشان کجا بوده است.

 

امیدواریم نوشته “منتخبین جایره من بوکر 2017” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “نوشتن به روش مارگارت آتوود” که پیشتر بدان میپردازیم.

میگویند زیباترین آن و لحظه ی لذت بخش زمانیست که وی به ایجاد یک اثر نایل میآید و حیات آنرا بچشم میبیند. آنچه میخوانید روایتی ست که مارگارت اتوود نویسنده شهیر و کهنسال کانادایی از شکوه و لذت آن به رشته ی کلمه درآورده است.متن پایین برای نخستین بار در ۲/۱۲/۲۰۱۳ در گاردین پخش شد وحال ترجمه فارسی آن با قلم توانای آقای فرشید عطایی تقدیم شما میگردد.

 

نویسنده: مارگارت اتوود

مترجم: فرشید عطایی

 

نوشتن رمان اریکس و کریک در ماه مارس ۲۰۰۱ شروع شد. آن موقع هنوز برای تبلیغ تازه ترین رمانم (آدمکش کور) در مسافرت بودم با این وجود تا آن وقت دیگر به استرالیا رسیده بودم. وقتی حوادث مرتبط به تبلیغ تازه ترین کتاب را پشت سر گذاشتم من بهمراه همسرم و دو تا از دوستانم در پایین بارانی شدید به شمال مسافرت کردیم و اردوگاه ‹مکس دیویدسن› رفتیم. ما در آنجا بیشتر پرنده ها را تماشا می کردیم با این وجود به تماشای چندین غار نیز رفتیم، بومیان استرالیایی ده ها هزار سال هماهنگ با محیط خود به طرز مداوم در این غار ها زندگی کرده بودند. پس از آن به ‹خانه ی کاسوواری› رفتیم که ‹فیلیپ گرگوری› آن را اداره می کرد، فیلیپ گرگوری یک پرنده باز محشر بود. وقتی در آنجا از بالکن فیلیپ داشتیم کلاغ های گردن-قرمز را تماشا می کردیم حدوداٌ تمام جریان ‹اریکس و کریک› در برابرم پدیدار شد. همان شب شروع کردم به نوشتن یادداشت هاییی دربارهی آین جریان.

 

من تصمیم نداشتم بعد از نوشتن تازه ترین رمانم به این زودی نوشتن یک رمان تازه را شروع کنم. بنا داشتم مقداری به خودم استراحت بدهم، چند تایی جریان کوتاه بنویسم، و زیرزمین را تمیز کنم. با این وجود وقتی یک جریان با چنین سماجتی به سراغت آمد دیگر نمی توانی نوشتنش را به تعویق بیندازی.

 

با این وجود هیچ چیز از هیچ بوجود نمی آید. من حدوداٌ تمام عمرم را در بیشتر مواقع به این مسئله فکر کرده ام که: اگر فلان اتفاق بیفتد چه می شود. من در بین محققان بزرگ شدم؛ “پسر های توی لابراتوار” که در قسمت ‹سپاسگزاری› ذکرشان آورده شده دانشجویان کارشناسی ارشد و فوق دکترایی هستند که در انتهای دهه ی ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ در ایستگاه بررسی حشرات واقع در شمال ‹کبک› که در اختیار به پدرم بود با پدرم هککاری می کردند، من ابتدا دوران کودکی ام را در همین مکان گذراندم.

 

چندین نفر از خویشاوندان نزدیک من دانشمند هستند و وقتی مردم خانواده همه ساله برای شام جشن کریسمس دور هم جمع می شوند مسئله صحبت شان یا انگل های روده ای است و یا هورمون های جنسی موش ها و یا وقتی چنین موضوعاتی حال مردم غیر دانشمند در آن جمع را به هم می زند پیرامون ی ماهیت کیهان صحبت می کنند. چیز هایی که من برای سرگرمی می خوانم – کتاب ها را برای سرگرمی می خوانم و مجله ها را در هواپیما – کتاب های علمی عامه پسند ‹استیون جی گؤلد› است بیشتر به خاطر اینکه بتوانم پا به پای موضوعات علمی ای که مردم خانواده در موردشان صحبت می کنن پیش بیایم و ممکن است هم بتوانم یکی دو مورد اضهار نظر هم بکنم. به همین خاطر سال هاست که خبر های کوتاه صفحات آخر روزنامه ها را می برم و نگه می دارم، و با هراس در می یابم اتفاقاتی که ده سال پیش تحت نام تخیلات محض تمسخر می شد مدتی بعد به یک ‹احتمال› مبدل شد و بعد هم به یک ‹حقیقت›. قانون های زیست شناسی مانند قانون های فیزیک تغییر ناپذیر هستند: آب و غذایت که تمام بشود می میری. هیچ موجود حیوانی نمی تواند منبع غذایی اش را به انتهای برساند و به بقاء امیدوار باشد. تمدن های انسانی نیز مشمول همین قانون هستند.

 

من نوشتن رمان‹اریکس و کریک› را در طول تابستان ۲۰۰۱ بازهم ادامه دادم. ما مسافرت به چند جای دیگر را در برنامه داشتیم، و من نیز چندین فصل از کتاب مزبور را همزمان با اینکه در یک کشتی بودم نوشتم؛ کشتی عازم قطب شمال بود و من می توانستم ببینم که یخچال های طبیعی به چه سرعت دارند آب می شوند. من تا آن موقع تمام جریان رمان را در ذهنم دیزاین کرده بودم و وقتی قرار شد برای انتشار ورژن ی جلد-نازک رمان ‹آدمکش کور› به نیویورک بروم به آخر فصل ۷ رمان رسیده بودم.

 

در فرودگاه تورونتو نشسته بودم و پیرامون ی فصل ۸ رمانم خیال پردازی می کردم. ده دقیقه مانده بود که سوار هواپیما شویم. یکی از دوستان قدیمی ام پیش من آمد و گفت: “پرواز نمی کنیم.” من هم گفتم: “منظورت چیست؟” گفت: “بیا و تلوزیون را نگاه کن.” ۱۱ سپتامبر بود.

 

رمان اریکس و کریک مانند رمان ‹سرگذشت ندیمه› داستانی است با توجه به حدس و گمان و علمی تخیلی نیست. در رمان مزبور هیچ خبری از مسافرت های فضایی و مسافرت در لحظه و موجودات مریخی خبری نیست. این رمان مانند رمان سرگذشت ندیمه چیزی را که انسان قبلاٌ اختراع و ابداع نکرده باشد اختراع و ابداع نمی کند. هر رمانی با فرض کردن یک مجموعه اتفاقات شروع می شود و بعد اصول خود را به پیش می برد. فرض رمان اریکس و کریک این است که اگر ما به همین راهی که پیش گرفته ایم اددامه بدهیم چه اتفاقی می افتد؟ این سرازیری تا چه اندازه لغزنده است؟ حسن کار ما در چیست؟ چه کسی می تواند با اراده ی خود ما را متوقف کند؟

 

چند هفته ای نوشتن را متوقف کردم. آدم وقتی دارد پیرامون ی یک فاجعه ی تخیلی می نویسد و شبیه به حقیقی اش رخ می دهد بدجور دچار تشویش و نگرانی می شود. با خودم فکر کردم ممکن است بهتر باشد بروم سراغ کتاب های باغبانی، چون کتاب های نشاط انگیز تری هستند. با این وجود بعد مجددا نوشتن را از سر گرفتم چون پیش خودم گفتم در دنیایی که در آن باغ و کتاب وجود نداشته باشد کتاب های باغبانی به چه درد می خورد؟ و این فکر ذهن مرا به خود سرگرم کرده بود.

 

وقتی چند نیروی دارای اختلاف با هم برخورد می کنند “طوفان های کامل” بوجود می آیند. طوفان هایی که در تاریخ بشر بوجود می آیند نیز به همین گونه اند. با شرایطی که ‹الیستر مک لیئود› رمان نویس بیان میکند: “نویسندگان پیرامون ی چیز هایی می نوسند که نگرانش هستند”، و جهان اریکس و کریک چیزی است که مرا هم اینک نگران می کند. مسأله ی اختراعات بشر به اشتراک نیست (تمام اختراعات بشر صرفاٌ ابزارند) حتی مسأله این است که چه کاری می توان با آنها انجام داد؛ مهم نیست که تکنولوژی تا کجا ها پیشرفت می کند، مهم این است که آن انسان ابتدایی در اصل و نهاد خود همان چیزی که ده ها هزار سال بوده باقی خواهد ماند؛ همان عواطف، و همان دلمشغولی ها.


لینک کوتاه به این نوشته: http://avangardsite.ir/?p=6273

امیدواریم نوشته “نوشتن به روش مارگارت آتوود” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “ادبیات و سیاست در گفتگو با آستوریاس” که پیشتر بدان میپردازیم.

آمریکای لاتین به طرز عجیبی با حکومت‌های دیکتاتوری و کمونیستی، انقلاب‌ها و کودتاها گره خورده است؛ با اینحال فراتر از اینها، چیزی که جهان را در طرف دیگر آمریکای لاتین به تعظیم فرود آورد، ادبیات آن بود که با گابریلا میسترال شاعر شیلیایی در ۱۹۴۵ شروع شد و سپس با میگل آنخل آستوریاس در ۱۹۶۷ ادامه یافت و با پابلو نرودا، گابریل گارسیا مارکز و ماریو بارگاس یوسا به نوعی نویسنده‌های نوبلیست و دیگر نویسنده‌های آمریکای لاتین – بورخس، کورتاسار، فوئنتس، کارپانتیه و… – بارور و شکوفا شد. با اینحال ممکن است هیچ نامی به عظمت آستوریاس در ادبیات امریکای لاتین نباشد که آثارش را باید به دفعات و به دفعات خواند؛ نخستین نویسنده‌ای که برای رمان‌هایش نوبل گرفت. آستوریاس (۱۸۹۹ گواتمالا-۱۹۷۴ پاریس) با «آقای مدیرعامل‌جمهور» که در سال ۱۹۵۱ در فرانسه به چاپ رسید جهانی شد، و همین کتاب نیز از دلایل اصلی اعطای نوبل ادبیات به ایشان در سال ۱۹۶۷ بود. اساسی ترین کارهای آستوریاس به فارسی ترجمه و پخش شده که عبارت‌اند از: «آقای مدیرعامل‌جمهور» ترجمه زهرا خانلری/ «سه‌گانه‌ موز»، «گردباد» ترجمه زهرا خانلری/ «پاپ سبز» ترجمه عبدالحسین شریفیان/ «چشمان بازمانده در گور» ترجمه سروش حبیبی/ «تعطیلات آخر هفته در گواتمالا» و «نوروتومبو» ترجمه زهرا خانلری/ «مردی که همه‌چیز همه‌چیز داشت» ترجمه لی‌لی‌ گلستان/ «باد سهمگین» ترجمه حمید یزدان‌پناه. آنچه می‌خوانید انتخاب گفت‌وگوهای آستوریاس با مجله ها و رادیو و تلویزیون‌های آمریکای لاتین است که هادی پوریامهر از اسپانیولی ترجمه کرده است.

گفت‌وگو با روزنامه Reforma

به نظر شما بعد از کتاب «آقای مدیرعامل‌جمهور» و بعد از نویسندگانی چون شما، آمریکای لاتین باز هم نویسندگان بزرگی به‌خود دیده؟ نویسنده مهم آمریکای لاتین در قرن بیستم کیست؟

مطمئنا نویسندگان بزرگی وجود دارند. با اینحال فرضیه «شهرت» و معنی آن در آمریکای لاتین کمی با اروپا دارای اختلاف است.

با اینحال به‌هرحال، شهرت جهانی در زمینه ادبیات به نگارش کارهای جهانی و ارزشمند بستگی دارد. این‌طور نیست؟

بله این درست است با اینحال در آمریکای لاتین کتاب‌ها به سادگی اروپا مراحل چاپ و تجدید چاپ و فروش و جهانی‌شدن را طی نمی‌کنند. سال‌ها زمان می برد که یک رمان‌نویس یا شاعر، به‌طور جهانی شناخته شود. برای نمونه در بولیوی یک رمان‌نویس می‌شناسم به اسم خسوس لارا که از لحاظ من بسیار توانمند است و بسیار دلچسب می‌نویسد، با اینحال کمتر کسی حتی در آمریکای لاتین ایشان را می‌شناسد. خسوس لارا رمانی دارد به اسم «Yanacuna» که هر زمان بخشی از آن را می‌خواندم با خودم می‌گفتم چرا کسی لارا را نمی‌شناسد؟ در حقیقت دلیل عدم شناخت درمقایسه با ایشان این بود که کتاب ایشان اولین‌بار در لاپاز (پایتخت بولیوی) چاپ شده بود! کتابی که چاپ نخستش در لاپاز باشد چندان موفقیتی در بُعد جهانی نخواهد یافت.

با اینحال شما به این شهرت جهانی دست یافتید!

بله، ما عده معدودی هستیم که این شانس را پیدا کردیم چرا که کتاب‌هایمان در همان مراحل ابتدایی در اروپا به چاپ رسید. من به کشورهای فراوانی مسافرت کرده‌ام و ممکن است همین سفرها نقش مثبتی در ایجاد شناخت درمقایسه با کتاب‌هایم داشتند. معتقدم که اگر کتابم را در پاریس چاپ نمی‌کردم کسی مرا نمی‌شناخت!

شما به هر جایی که مسافرت می‌کردید کتاب‌هایتان را همراه داشتید؟! چند نوشته به‌خاطر سپرده بودید تا هر مکان تکرار کنید و خوانندگان را به سوی خود جذب کنید؟ هدفم از برنامه این پرسش این است که می‌خواهم بگویم یک کتاب خوب به ‌هرحال پذیرش مثبتی پیدا خواهد نمود و به‌ هرحال با استقبال روبه‌رو خواهد شد. چندان نیازی نیست که تبلیغی روی آن انجام شود. مورد دیگری هم می باشد و آن هم این است که هر جایی که کتاب بیشتری چاپ شود، شناخت و استقبال هم بیشتر خواهد بود. با اینحال به‌طور کلی در آمریکای لاتین از لحاظ کمیت هم کتاب‌های کمتری در مقایسه با اروپا چاپ می‌شوند. موافق هستید؟

خیر. من بازهم با نظرتان مخالفم. کتاب‌های بسیاری در این قاره چاپ می‌شوند. ما اگر کشورهای پیشرفت‌یافته‌تری بودیم، می‌توانستیم کتاب‌های خیلی بیشتری به دنیا عرضه کنیم. رمان «دُن سگوندا سومبرا» نوشته ریکاردو گویرالدز نویسنده آرژانتینی، رمانی است که بسیار آن را قبول دارم و تحسینش می‌کنم. یکی از کتاب‌هایی است که در بیشتر مواقع می‌گویم کاش نویسنده‌اش من بودم. با اینحال ترجمه‌های فراوانی از آن انجام نشد. این کتاب به بسیاری از نکات در باب مردم قاره آمریکا اشاره می‌کند.

موافق هستید که آن گروه از کتاب‌ها که به مشکلات و مسائل زندگی روزمره مردم این قاره می‌پردازند، موفقیت نسبتا بیشتری کسب می‌کنند؟

بله بطور کلی همین‌طور است، در بیشتر مواقع اینگونه بوده. اگر نویسنده‌ای می‌خواهد از یک مسئله اجتماعی، سیاسی یا فرهنگی بنویسد، چه الهامی بهتر و والاتر از جامعه محل زندگی خودش؟! و اگر آن جامعه، آمریکای لاتین باشد کارش خصوصیت‌های شاخصی خواهد داشت که برخاسته از قبلی پرمخاطره، زندگی پر فرازونشیب و مدرنیته ممکن است تحمیلی به مردم این سرزمین است.

گفت‌وگو با رادیو ملی آرژانتین

به نظر خودتان دریافت جایزه نوبل به وسیله شما چه تاثیراتی در افزایش ادبیات آمریکای لاتین داشته و خواهد داشت؟

موفقیت بزرگی بود. ارزش این موفقیت از آن جهت برایم افزون بود که بعد از سال‌ها نویسنده‌ای از آمریکای لاتین موفق شد این جایزه را از آن خود کند. وقتی خبر این موفقیت را به من دادند در محل کار خود در سفارت گواتمالا در فرانسه بودم و به محض شنیدن خبر به طرز بطور کلی ناخودآگاه شروع کردم به سخنرانی برای کسانی که آنجا بودند و بدون اینکه کلمات را جست‌وجو کنم بی‌اختیار این جمله‌ها به زبانم آمد: «این جایزه در اختیار به من نیست، حتی برای تمامی آمریکای لاتین است؛ در اختیار است به تمام نویسندگانی که در قبلی کارهای ارزشمندی داشته‌اند، به نویسندگان حال حاضر و به همه نویسندگانی که در آتی خواهند آمد.» به باور من دریافت این جایزه آن‌ هم در عرصه رمان (و نه سری شعر، که قبلا جوایز به‌دست‌آمده به وسیله نویسندگان لاتینی منحصر به آن بود) به‌خودی خود نقطه‌ عطفی در ادبیات آمریکای لاتین بود، چراکه خبر خوب اینکه آکادمی نوبل این‌بار ارزش‌ها، ملاک‌ها و مبناهای مورد جست‌وجوی خود را توانسته بود در یک رمان آمریکای لاتینی نیز بیابد.

وقتی این تغییر نگرش پیرامون زبان و ادبیات اسپانیایی به‌وجود می‌آید، نشانگر آتی‌ای روشن برای این بخش از ادبیات است. با این وجود در قبلی نیز شاعران بزرگ قاره ما مثل گابریلا میسترال و خوان رامون خیمنز نیز موفق به دریافت نوبل و بسیاری جوایز ادبی دیگر شده‌اند با اینحال همان‌طور که عرض شد اینها همه در عرصه شعر بوده و اکنون نثر و رمان، آن‌ هم یک رمان با مسئله ظلم و جنگ، استقامت و مقاومت موفق شده است حائز چنین مقام‌ای شود. درحقیقت رمان «آقای مدیرعامل‌جمهور» قبل از اینکه یک جریان باشد، شناسنامه سرزمین مادری من است؛ سرزمینی که برای پابرجاماندن، برای جنگیدن با کژی‌های سیستم ناقص حکومتی تلاش کرد. باید عرض کنم که نادیده‌گرفتن حقیقت‌های جامعه و شانه‌خالی‌کردن از پایین بار مسئولیت‌های مرتبط به آگاهی‌بخشی به جوامع، آن‌قدری که در شعر راحت است در رمان راحت نیست. شاعر – بسته به قواعد بازی‌های سیاسی- اگر بخواهد می‌تواند از این مسئولیت طفره برود و از بیان‌کردن عده ای مسائل صرف‌نظر کند با اینحال یک رمان‌نویس وقتی قلم را برداشت و چند خطی نوشت، دیگر نه اجازه دارد و نه می‌تواند ملاحظه‌کاری پیشه کند. شعر نماد شخصیت شاعر است مضاف بر اینکه جامعه محل زندگی شاعر. با اینحال رمان تنها نمودی از جامعه محل زندگی نویسنده است. رمان‌نویس غرق در حقیقت‌هاست، با اینحال شاعر گاهی اوقات آگاهانه از ورود به حقیقت‌ها دوری می‌کند. لذا معتقدم که دریافت نوبل، تنها یک قرعه بود که به‌اسم من افتاد و دلیل آن‌ هم اوضاع سیاسی کشورم بود و چالشی که رمان «آقای مدیرعامل‌جمهور» از آن سخن رانده تا بازشناخت اخلاقی و ذهنی در تمام آمریکای لاتین حاصل شود.

خودم را موفق می‌دانم، نه به این دلیل که برنده نوبل شده‌ام، حتی به این دلیل که تمام تلاشم را کرده‌ام تا ادبیات آمریکای لاتین را به جهان بشناسانم. در بیشتر مواقع در کنفرانس‌هایم سعی کرده‌ام به نحوی از بزرگان ادبیات این قاره اسم ببرم؛ از نویسندگان مطرح و بنام آرژانتینی و مکزیکی که تاثیراتشان در ادبیات و علي الخصوص در رمان لاتین بسیار بارز و پررنگ بوده است. اگر شما نگران سکوت و بی‌توجهی جوامع اروپایی و شرقی درمقایسه با ادبیات ما هستید باید بگویم این کم‌علاقگی در آینده ای زود بطور کلی از میان خواهد رفت.

جایزه نوبل و دیگر جوایز ادبی، کتابخوان‌های تمام دنیا و علي الخصوص اروپایی‌ها را علاقه مند خواهد نمود که ما را بیشتر بشناسند و مردم بیشتری این کتاب‌ها را تهیه خواهند کرد. زمانی حداکثر تیراژ کتاب‌های ما سه‌هزار ورژن بود با اینحال اکنون صاحبنظران، علاقه‌مندان به ادبیات، ناشران، دانشجویان خارجی و مردم عادی پی به این نکته برده‌اند که ادبیات پربار دیگری هم در دنیا می باشد به‌اسم ادبیات آمریکای لاتین.

عده ای اعتقاد دارند که آمریکای لاتین از لحاظ فرهنگ، ادبیات کهن و تاریخ آن‌قدر غنی نیست که بتواند نویسندگانی از قبیل بزرگان ادبیات اروپا را تربیت کند. پاسخ شما به این منتقدین چیست؟

کسی که چنین بیان می کند باید نگاهی به تاریخ و ادبیات ما بیندازد. باید باهم به قبلی مسافرت کنیم. حتی قبل از استعمار اسپانیا هم ما نویسندگانی داشتیم که از فرضیات و حدسیات خود در تماس با آتی جامعه لاتین مطالبی نوشته‌اند؛ از رویاهایشان و روزمرگی‌های دلپذیرشان که مشابهت فراوانی به رمان‌های حال حاضر ما داشته‌اند. ما قبل از ورود استعمارگران اولین قدم‌ها را در ادبیات برداشته بودیم و این درست نیست که ما تصور کنیم هیچ اثری از فرهنگ و ادبیات در قبلی ما نیست. مدت‌ها بعد از ورود اسپانیایی‌ها هم این قدم‌های رو به جلو رنگ‌وروی جدی‌تر یا بهتر بگویم دارای اختلاف‌تری به خود گرفت.

چندین‌بار و در جاهای مختلف این پرسش مطرح شده که آیا یک نویسنده آمریکای لاتین بایستی به فرهنگ و ادبیات ویژه و ویژه خود پایبند بماند و به آن بها دهد یا اینکه باید هم‌سو و هم‌جهت با سبک رمان‌نویسی جهانی قدم بردارد؟ اگر برنامه ریزی شده است ادبیات لاتین یک ادبیات متمایز باشد، چه افرادی مسئولیت حفظ این تمایز را بر عهده دارند؟

پرسش بسیار با مزه ای است. من در اروپا زندگی کرده‌ام، در فرانسه درس خوانده‌ام و تلاش نموده‌ام. جوانی خود را در آنجا گذرانده‌ام. نتایج جنبش‌های دادائیسم و سوررئالیسم را به عینه دیده‌ام و کمابیش در این زمینه قلم زده‌ام. در اروپا در بیشتر مواقع کتاب‌های بسیار پرباری در زمینه سوررئالیسم و اگزیستانسیالیسم نوشته شده‌اند. یک‌مجموعه جنبش‌های ادبی ویژه وجود دارند که قاعدتا متعلق اروپا هستند، چراکه ما چه بپذیریم چه نه، آنها پیشرفت‌های قابل‌توجهی در فرهنگ و ادبیات داشته‌اند. حال اگر نویسنده‌ای در پی مقبولیت جهانی و فراگیرشدن آثارش باشد، مطمئنا نمی‌تواند از فرضیه‌ها و مکاتب اروپایی چشم‌پوشی کند. این یک حقیقت است که این میزان از افزایش ادبی در آمریکای لاتین وجود نداشته و آن‌ هم دلایل خود را دارد، با اینحال آنچه که ما را متمایز کرده اوضاع تاریخی، فرهنگی و سیاستی- حکومتی کشورهای قاره ماست. لذا اگر بگوییم ما ادبیات متمایزی داریم، سخن بی ثمر‌ای نگفته‌ایم. حال، در نتیجه هیچ نویسنده‌ای از جامعه خودش نیز غافل نخواهد بود و در پی ترسیم حقایقی خواهد بود که با آنها پرورش یافته است.

گفت‌وگو با تلویزیون ملی گواتمالا

به‌ نظرتان، برای ادامه کار نوشتن – خصوصا پیرامون زادگاهتان- نیاز است تا مجددا در گواتمالا زندگی کنید یا اینکه تجارب و خاطرات قبلی برای شما علاقه مندان کافی هستند؟

حتما روزی بازخواهم گشت. (بعد از این گفتگو ایشان هیچ‌گاه به گواتمالا بازنگشت!) همه‌چیز مطمئنا اکنون در کشور زادگاهم تغییر کرده است؛ از طبیعت و رنگ‌وروی شهرها گرفته تا مردمانش و حتی شکل صحبت‌کردن مردم با یکدیگر. یک رمان‌نویس به سادگی می‌تواند از زبان رایج میان مردم الهام بگیرد و به آن پرداخت کند. زبان یک قضیه بطور کلی زنده است. زبان «آقای مدیرعامل‌جمهور» با زبان «افسانه‌های گواتمالا» یکی نیست. ما نویسندگان باور داریم که در گذر لحظه نوشتنمان بهتر می‌شود، با این وجود درحقیقت این زبان است که زنده‌تر و تازه تر و رشدیافته‌تر می‌شود. این مسئله می‌تواند برای نویسنده یه یک مساله مبدل شود؛ چالشی که نویسندگان لاتین اکنون با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

چرا تنها نویسندگان لاتین؟

زبان‌هایی مانند ایتالیایی، فرانسه و حتی زبان اسپانیایی کشور اسپانیا، زبان‌های جاافتاده‌ای هستند و کمتر مشمول تغییر می‌شوند با اینحال زبان اسپانیایی کشورهای آمریکای لاتین (علی‌الخصوص آمریکای مرکزی) مکررا درحال تغییر است در جهت بهتر، زیباتر، قابل فهم‌تر و نوترشدن. در گواتمالا کمابیش تاثیر زبان‌های بومی قبلی را هنوز هم می‌توان حس کرد با اینحال در اسپانیا اینگونه نیست. پیرامون همین موضوع، رمان لاتینی هیچ سنخیتی با رمان اسپانیایی ندارد، چراکه در نگارش رمان باید به زبان و قانون های و قواعدش وفادار و پایبند بود. با این وجود این تنها نمود عدم تناسخ این دو رمان نیست و اختلاف‌های بیشتری وجود دارند.

اوضاع سیاسی و اجتماعی به چه نحو در شعر تاثیر می‌گذارند؟

در قبلی تاثیر بسیاری می‌گذاشتند، با اینحال اکنون چندان تاثیر یا ظهوری در شعر ندارند. شعر و علی‌الخصوص شعر حماسی، یک نوع فرار از حقیقت است. شاعر می‌تواند خودش را از حقایق جدا کند و کاری به سیاست نداشته باشد با اینحال رمان‌نویس الزاما باید درگیر حقیقت‌ها باشد و آنها را چه آشکارا و چه با اشارات غیرمستقیم بیان کند.

شعر در دیگر کشورهای لاتین، شاعران برتر؟

نظر شخصی‌ام این است که خورخه لوییس بورخس بی‌مانند ترین شاعر ما بوده است. به اشتراک شاعران معاصر آرژانتینی هم می‌توانم به خورخه کاستل پوگی اشاره کنم.

و به اشتراک رمان‌ها و رمان‌نویس‌ها؟

مایه غرور است که رمان لاتین خبر خوب اینکه اکنون به نقطه ای رسیده که تفسیری ناب از حقیقت‌های جوامع متنوع این قاره است. اسم‌هایی از قبیل دیوید وینیاس و برناندو وربینسکی (نویسندگان آرژانتینی) اکنون مدل برتر این حرکت رو به جلو در سطح قاره هستند.

گفت‌وگو با مجله اسپانیایی

گاهی اوقات کتاب‌ها تفسیر می‌شوند و مخاطبان کتاب‌ها – از عوام گرفته تا خواننده‌های ویژه – آنقدر در بررسی نوشته‌ها پیش می‌روند که به چیزهایی فراتر از آنچه که نویسنده مدنظر داشته می‌رسند. حقیقت کارهای شما در کدام بخش راحت‌تر قابل حصول است؟ در هنر شما در استفاده از کلمات و بازی با آنها، یا در مفهومی که خوانندگان سطوح مختلف اجتماعی برداشت می‌کنند؟

نویسنده یک باغبان است که در استخدام یک خانواده‌ است. ایشان گیاهی را برای جامعه می‌کارد و بعد می‌رود پی کار خودش. ایشان همه‌چیز را کنار هم می‌چیند و چرخه‌ای از شخصیت‌ها و خصوصیت و مفاهیم را ایجاد می‌کند که بر زندگی گروه خوانندگانش تاثیر خواهند گذاشت. اگر بنا باشد کسی بررسی کند، آن شخص مطمئنا رمان‌نویس نیست. رمان‌نویس فرضیه تولید میکند؛ فرضیه‌ای که در ماورای آن حرف‌های فراوانی وجود دارند که دیگران بنا است بررسی کنند.

ادبیات شما بیشتر بر مبنای زندگی و مشکلات مردم قاره‌تان استوار است و حول محور نوستالژی می‌چرخد. این ادبیات، چه راهی پیش پای جوامع آتی لاتینی خواهد گذاشت تا از مشکلات مورد اشاره رهایی یابند؟

نه‌تنها نوشته‌های من، حتی تمام ادبیات ما بر این اصل استوار است که یک دیدگاه مثبت جهانی و یک رغبت بین‌المللی برای انتهای‌دادن به موارد مختلف مشکلات قاره آمریکا به‌دست بیاورد. فلسفه آکادمی نوبل در اعطای جایزه به من این بود: به‌خاطر تلاش‌هایش در جهت نشان‌دادن حقیقت‌های جامعه آمریکای لاتین.

آیا بردن جوایزی از قبیل جایزه صلح لنین (۱۹۶۵) و جایزه نوبل ادبیات (۱۹۶۷) تعهدات جهانی و منطقه‌ای در عرصه سیاسی برای شما علاقه مندان ایجاد کرده؟

خیر، به هیچ وجه. هیچ‌گونه تعهدی نه از جنبه سیاسی و نه از هیچ لحاظ دیگری. من به ادبیات، نگارش صحیح و دلچسب، استفاده از شیوه‌های خودم و به‌طور کلی به سلایق مخاطبانم پایبند و متعهدم و نه چیز دیگر.

امیدواریم نوشته “ادبیات و سیاست در گفتگو با آستوریاس” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “اصول نگارش یک جریان جنایی” که پیشتر بدان میپردازیم.

شماره تازه مجله رایتینگ که فوریه پخش خواهد شد، گفت‌وگویی دارد با لوئیس ولش، نویسنده جریان‌های جنایی.
این مجله که هر ماه پخش می‌شود و یکی از پرفروش‌ترین مجلات برای علاقه‌مندان به نویسندگی است، پیوسته به مهارت های نویسندگی می‌پردازد. این مجله می‌کوشد علاقه‌مندان به نویسندگی را مبدل به نویسندگانی بهتر کند و به درک آنها از صنعت چاپ و نشر یاری رساند.

غیر از گفتگو با لوئیس ولش یک مقاله‌ی آموزشی نیز از ایشان در این شماره پخش شده که وی خلاصه آنرا برای علاقمندان به نگارش داستانهای پلیسی و جنایی پخش کرده است.

برای خواندن متن کامل و بلند این مقاله باید تا اواسط ماه فوریه صبرکنید

photo_2016-01-28_13-30-43

اصول نگارش یک رمان جنایی

 

بقلم: لوئیس ولش

مترجم: مریم مهاجر

 

نوشتن جریان پلیسی و جنایی یک اصل مهم دارد: قصه!

شما باید قصه داشته باشید وگرنه بدون داشتن یک ماجرای دقیق و استخوان‌دار هم خودتان علاف می‌شوید هم مخاطب. خیلی از نویسندگان در کارگاههای نویسندگی‌شان می‌گویند شما شروع کنید به نوشتن، جریان خودش میآید با اینحال من اصلا به این موضوع باور ندارم.

لااقل در ژانر تخصصی و مورد توجه‌ام یعنی ژانر پلیسی و جنایی هیچ اعتقادی به این شیوه ندارم. بسیار عالی حتما می‌پرسید که من چگونه کارم را شروع می‌کنم.

اول از همه به برنامه گمان می نمایم. نمی‌دانم تابحال روند تولید یک انیمیشن را دیده‌اید یانه. در انیمیشن ظاهر شخصیت از فرم صورتش گرفته تا لحن حرف زدن و حتی جنس صدایش می بایست از صفر دیزاین شود. طراح شخصیت ابتدا ویژگیهای کارکتر مورد نظر را از نویسنده می‌پرسد و برهمان اساس یک اتود (برنامه‌واره) را روی کاغذ می‌آورد.

من هم برای کار ِ خودم وقتی اتود می‌زنم، اسکلت قصه را نمی‌نویسم. اول از همان ظاهر قصه شروع می‌کنم. و اینکار را با آگاهی از مسئله و کلیت قصه شروع می‌کنم.

مانند ابتدا شروع به نوشتن در باب قاتل می‌کنم. اینکه قاتل چه‌کاره‌است؟ پدرش که‌بوده؟ مادرش که بود؟ کجا بزرگ شده؟ و چیزهایی از این دست. در این حین اصل به دلیل قتل فکر نمی‌کنم تنها به قاتل گمان می نمایم و دلیل قتل را می‌گذارم برای وقتی که می‌خواهم استخوان‌بندی جریان را دربیاورم.

این اتودها برای نگارش یک رمان گاهی به ۵۰ یا ۸۰ قسمت مجزا می‌رسند. قسمت‌هایی که اگر شما بخوانید هیچ داستانی از داخل آن بیرون نمی‌آید. این قطعه‌ها تنها زمانی می‌تواند کنار هم چیده شود که من آنها را بچینم. وگرنه هرکدام از این قطعه‌ها که هریک شامل یک نگاه ریشه‌ای درمقایسه با عده ای قسمتهای اصل و فرعی رمان است به‌تنهایی مشابه یک گزارش مطبوعاتی می‌ماند.

با این وجود بعد از نوشتن این قطعه‌ها (که نگارش‌شان) را به هیچ عنوان تحت نام نگارش ِ رمان به‌حساب نمی‌آورم و بایگانی می‌شوند. در زمان نوشتن رمان امکان دارد به آنها نیاز پیدا کنم. با اینحال بسیار عالی هیچکدامشان به‌تنهایی ربطی به رمان پیدا نمی‌کنند.

این قطعه‌ها در حقیقت نظام اصل و ساختار و منش و ویژگیهای شخصیت‌ها و محیط موقعیت‌های داستانی را برای من از حالت ابهام درمی‌آورد. تا بتوانم به درک دقیق‌تری از جزئیات و پوسته ی قصه دست پیدا کنم.

پس می‌بینید که اینکار برخلاف ظاهرش اصلا کار راحتی نیست.

Louise_Welsh01-copywright-Steve-Lindbridge-1024x680
لوئیس ولش

بعد از تکمیل این قطعه می‌روم سراغ نگارش اسکلت و بدنه ی اصلی جریان و وقتی که با کمک برنامه یا فرضیه از قبل تعیین و نیز با آگاهی از ویژگیهای تمام شخصیت‌ها و محیط موقعیتها بدنه قصه را نوشتم؛ وارد مرحله سوم می‌شوم

مرحله سوم برای من مانند دوختن لباس برای یکسری آدم می‌ماند که خوب می‌شناسم‌شان و میدانم که چه خصائلی دارند و چه ویژگیهایی به آنها می‌آید. اینجاست که امکان دارد به آن اتودها نیاز پیدا کنم و خیلی از آنها را مجددا بخوانم. با خواندن مجددا آن اتودها جزئیات را دقیق‌تر ترسیم کنم.

مرحله چهارم هم نگارش نهایی رمان است. این قسمت کار برای من مشابه شروع فیلمبرداری یک طرح سینمایی‌ست. فیلمسازان زمانی اینکار را شروع می‌کنند که جریان را بطور کامل و دقیق بدانند، لوکیشنهای خوب را یافته باشند و از فضاها و موقعیتها خوب اگاه باشند و شخصیتها موردنیازشان را پیداکرده‌باشند.


۲۰سپتامبر (۳۰ شهریور) زاد روز آپتن بیل سینکلر جونیور نویسنده و روزنامه نگار شهیر امریکایی‌ست. سینکلر ۱۳۷ سال پیش در چنین روزی (۲۰ سپتامبر ۱۸۷۸) در بالتیمور (ایالت مریلند) متولد شد. پدرش یک فروشنده نوشیدنی‌های الکلی بود و مادرش یک زن سختگیر که تا سالها اجازه استقلال عمل به آپتن نمی‌داد.

درهمین‌باره بخوانید:

آپتین سینکلر: از سیگارفروشی تا نویسندگی

نویسنده خلاق جریان‌های جنایی در قرن بیستم

 

 


در این‌مرحله تمام جزئیات را می‌نویسم. با این وجود برخیها می‌گویند که داستانهای من کمی پیچیده‌است. بسیار عالی طبیعی‌ست گاهی من فلش‌بک می‌زنم به لحظه کودکی مقتول، گاهی لحظه آتی را ترسیم می‌کنم. با اینحال یک نکته را هیچگاه فراموش نمی‌کنم. آنهم اینست که ترتیب توالی مراحل جریان را بدقت به اجرا درآورم. اینکار در لحظه ضبط نهایی جریان ارزش فراوانی دارد. برای اینکار هم شما باید درک بسیار دقیقی درمقایسه با موضوع لحظه (لحظه درون جریان داشته باشید) و مراقب باشید که لحظه را گم نکنید!


لینک کوتاه به این نوشته:

اصول نگارش یک داستان جنایی


ژرژ سیمنون

زاد رو استاد جنایی‌نویس

به مناسبت ۱۱۲ سالگی استاد ادبیات جنایی ژرژ سیمنون زاد رو استاد جنایی‌نویس تحشیه بر نبود جنایت در ادبیات داستانی ما بقلم: مریم مهاجر «داستانش سر و ته…

امیدواریم نوشته “اصول نگارش یک جریان جنایی” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.