آرشیو نویسندگی

هفتمین سالمرگ خودکشی یک نویسنده

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “هفتمین سالمرگ خودکشی یک نویسنده” که پیشتر بدان میپردازیم.

دیوید فاستر والاس در جوانی

  امسال هفتمین سالی بود که جهان بدون «دیوید فاستر والاس» نویسنده فقید امریکایی گذراند. صاحبنظران ادبی امریکا کتاب «شوخی‌های بی‌انتهای» ایشان را دو سال قبل از مرگش در مجله تایم در فهرست ۱۰۰ اثر برتر قرن در ادبیات انگلیسی قرار داده‌بودند. نوشته پایین بقلم «لورا میلر» مدت کوتاهی بعد از خودکشی والاس و به خاطر وی، برای نخستین بار در سال ۲۰۰۸ در نشریه سالن پخش شد.

بقلم: لورا میلر

برگردان: فرشید عطایی

بیان میکرد در دنیایی که پر از آگهی و سرگرمی و دانستگی کورکورانه و طنز سطحی است، رمان نویس بودن چه کار سختی است. ایشان پیرامون غیر ممکن بودن دیوانه کننده این موضوع می نوشت که نتوانی خودت را بکاوی بدون اینکه خودت را بکاوی خودت را بکاوی و الی آخر، تا ابد، یک خود شیفتگی مارپیچی سرگیجه آور؛ چون حتی بی رحمانه ترین شکل خود نگری هم می تواند امکان را نادیده  بگیرد که شما هزمان به خود تان بابت واکاوی روح تان تبریک بگویید و اینکه دارید ژست می گیرید. ایشان به سختی تلاش می کرد تا صادق باشد، و به جهان در باب خود توجه کند چون ایشان شدیدا به این مسئله دقت می کرد که ما چند بار “صادق” و “دقیق” هستیم و مایلیم که دیگر بحث را ادامه ندهیم. ایشان از نظم و تلاش هر روزه حرف می زد، چون تنها مشخصه ضروری ای که در تمام آثارش دیده می شود تماس بین فروتنی و دانایی است.

ممکن است یک روزی برای مان شرح بدهند که چرا دیوید فاستر والاس در تاریخ ۱۲ سپتامبر سال ۲۰۰۸ جان خودش را گرفت، با این وجود هر کسی که خواننده کارهای ایشان بوده باشد به سادگی متوجه شده که حال و هوای جریان های ایشان در سال های واپسین بسیار سیاه تر از قبلی شده بود. رمان “شوخی بی انتهای” با این وجود بر اساس آنچه خود نویسنده تحت نام هدفش از نگاشتن آن گفته، کتابی “غمگین” است، با این وجود در عین حال مملو از طنز و از آن نوع انرژی آفرینشگر و خلاقانه است که ایجاد امیدواری می کند، این باور که قصه امکان دارد آنچه را که گفته شده به رستگاری برساند. سری جریان کوتاه “فراموشی” که تازه ترین کتابی بود که فاستر والاس قبل از مرگش پخش کرد، نشان می دهد که شخصیت ها یکی بعد از دیگری قادر نیستند کاری کنند که زندگی به چیز قابل تحملی مبدل شود. همزمان با اینکه “دان گیتلی” و “هل اینکاندزا” (به نظر میرسد) قهرمانان رمان “شوخی بی انتهای” می جنگند تا در جاده ای در بیایان تداوم بیاورند، مردان و زنان رمان “فراموشی” در بیشتر موارد اصلا قادر نیستند خود شان را قانع کنند که چنین جاده ای و راهی می باشد.

با این وجود باز هیچ کدام از این شخصیت ها در این عرصه بالا تر از “نیل” قرار ندارند. “نیل” راوی جریان Good Previous Neon مردی است که علاقه به خود کشی دارد و در انتهای می فهمیم که دیوید فاستر والاس آن را با توجه به شخصیت یکی از همکلاسی های سابق خود نوشته است. والاس سرگرم ورق زدن کتاب سال دبیرستان خود است و تصویر همکلاسی مرده خود را می بیند و به خاطر قبلی ها می افتد و افکار والاس که سوسو می زنند ۴۰ صفحه را به خود اختصاص می دهند و تازه ترین پاراگراف جریان خلاصه ای از کل این ۴۰ صفحه را عرضه می کند. نمی توان در طرف دیگر این فکر مقاومت کرد که انگیزه های “نیل” برای انتهای دادن به زندگی خود که با این وجود در دنیایی داستانی و تخیلی صورت می گیرد – ایشان خودش را آدمی بطور کلی ناقلا و ریاکار می داند – در حقیقت انگیزه های حقیقی خود والاس بوده اند، با این وجود چنین نتیجه گیری هایی تنها نا امیدی و یأس نویسنده را بیشتر می کرد.

والاس استاد دانشگاه پومونا در کلارمونت (ایالت کالیفرنیا) بود

به نظر من والاس فکر می کرد که یک راه خروج از تصنع هزار تو گونه ای که “نیل” در آن گیر افتاده، و رهایی اش از این وسواس که در برخورد با هر کس “تصویر مشخصی” از خودش را در معرض فروش بگذارد، این است که همدردی تخیلی شدیدی از خودش نشان بدهد. اگر والاس می موفق شد خودش را قانع کند که ذره ای با درونیات “نیل” همذات پنداری کند، حداقل ممکن است می موفق شد اندکی کمتر احساس تنهایی کند. ایشان با نوشتن این جریان می موفق شد به هر میزان بیشتر از احساس تنهایی در دیگران بکاهد، همان شکلی که که دیگر نویسندگان این احساس را در وجود ایشان کمتر کرده بودند. و این تا حدودی هدف ادبیات بود، وظیفه ای که این هدف منحصرا خوب آن بود. ممکن است والاس هم در برخی موارد همین هدف را سر لوحه کار خود قرار داد و همین مسئله هم دلیل شد که کمی بیشتر زنده بماند. از این جهت اگر نتیجه گیری کنیم که جریان Good Previous Neon پیرامون رنج و عذاب خود والاس بوده، در حقیقت به ایشان خیانت کرده ایم. این نتیجه گیری اصرار بر این ادعا است که بدون توجه به تلاش های شدید ایشان برای گریز و رهایی، در درون خود گیر افتاده بود، و دغدغه اش تنها خودش بود.

ممکن است نهایتا این چیزی بود که ایشان به آن فکر می کرد، با این وجود این فکر ایشان اشتباه بود. ایشان نویسنده در قید حیات پرطرفدار من بود، و می دانم که نویسنده پرطرفدار خیلی های دیگر هم بود. منتقدانش ایشان را محکوم می کردند به اینکه می خواهد خود نمایی کند؛ می خواهد توجه همه را به هوش و استعداد خود جلب کند، با این وجود آنها هم اشتباه می کردند. منظور والاس از آن همه مطالب مطرح شده پاورقی و جملات معترضه این بود که به درد و رنج ناشی از خود آگاهی اذعان کند و به علاوه از طرف دیگر اختلاف بین اندازه و سرعت هر چیزی را که در درونت مانند برق می گذرد و ذره ناکافی ای از آنچه با دیگران به اشتراک می گذاری، نیز نشان بدهد. من متوجه موضوع هستم، با این وجود ولی باید گفت، هر بار که شخصیت های داستانی ایشان را می بینم با خودم می گویم: هی! من تو را می شناسم. ممکن است همه اش یک توهم بود (خود والاس نخستین کسی بود که به توهم گونه بودن شخصیت هایش اقرار می کرد) با این وجود به هر میزان بود باعث می شد که من کمتر احساس تنهایی کنم.

من یکدفعه با والاس گفتگو کردم، در سال ۱۹۹۶٫ یکدفعه خواننده ای از من خواسته بود که از ایشان بخواهم نامه ای برای یک دوست بسیار مریض بنویسد؛ من از ایشان خواستم و ایشان هم نامه ای نوشت. شک ندارم آنهایی که ایشان را بیشتر می شناختند – از نمونه دانشجویان بی شمارش – خیلی بیشتر از من می دانند که ایشان چه انسان مهربان و گشاده دستی بوده. با این وجود حقیقت این است که شناخت من از ایشان در حد شناخت خواننده از نویسنده است. فکر می کردم می توانم ایشان را “ببینم”، حتی اگر ایشان نمی موفق شد من را ببیند، حتی اگر ایشان نمی موفق شد (به روشنی) خودش را ببیند. باز هم، تنهایی کمتر.

هر نویسنده ای در پی این است که کتابی بنویسد که فروش داشته باشد، ناشرس را از خودش راضی نگه دارد، نظر مثبت منتقدین را به خود جلب کند، و از ستایش همکارانش دارا شود، و والاس هم در پی دستیابی به چنین چیز هایی بود، در عین حال که از داشتن چنین خواسته هایی کمی خجالت می کشید و شدیدا درمقایسه با این مسئله آگاهی داشت که دستیابی به هیچ کدام از این خواسته ها نمی موفق شد ایشان را خوشحال و راضی کند. با این همه، تمام نویسندگان بزرگ – و من شک ندارم که ایشان نویسنده بزرگی بود – یک هدف بر تر را دنبال می کنند: اینکه حقیقت را بگویند. کار ویژه دیوید فاستر والاس این بود که برای ما این اوضاع را ممکن کند که ببینیم گفتن حقیقت به چه رفتار نگران کننده و پیچیده و دشوار و در عین حال ضروری مبدل شده است؛ نه تنها برای ایشان حتی برای همه ما… بدون ایشان چه خواهیم کرد؟/

انتهای

منبع:   salon journal

امیدواریم نوشته “هفتمین سالمرگ خودکشی یک نویسنده” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

جریان کوتاه به روایت چخوف

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جریان کوتاه به روایت چخوف” که پیشتر بدان میپردازیم.

مطالب پایین یادداشتی از دکتر حسین پاینده است که اولین بار به مناسبت حضور نویسندگان ایرانی در کنفرانس مسکو به عرضه شد که در آن به موضوعی در جریان‌نویسی اشاره کرده‌، که یکی از دغدغه‌های آوانگارد بوده و هست. «کیفیت جریان»

درسی که از چخوف باید آموخت

به قلم : حسین پاینده

آنتون چخوف، نویسنده‌ی بزرگ روس که چندصد جریان کوتاه نوشت و عموماً یکی از پیشگامان ایجاد این ژانر در ادبیات داستانی شمرده می‌شود، در نامه‌ای به تاریخ ۱۰ ماه مه ۱۸۸۶ خطاب به برادرش آلکساندر پاولوویچ چخوف، که ایشان هم دستی در جریان‌نویسی داشت، می‌نویسد: «به باور من، توصیف مناظر طبیعی در جریان باید خیلی مختصر باشد و به دیگر عنصر های جریان ارتباط بخورد. توصیف‌هایی مانند ”زمان غروب، امواج دریا هر دم تاریک‌تر می‌شدند و خورشید در میانه‌ی این امواج، واپسین انوار طلاییِ تیره‌اش را پخش می‌کرد“، یا ”پرستوهایی که پروازکنان از روی سطح آب می‌گذشتند، شادمانه آواز سر داده بودند“ و غیره، کلیشه‌هایی هستند که باید در جریان‌نویسی کنار قرار داده شوند.» در قسمت دیگری از این نامه، چخوف به برادرش پیش نهاد می‌کند که هرگز ذهنیت شخصیت اصلی جریان را به خواننده شرح ندهد، حتی آن را به طرز غیرمستقیم به نمایش بگذارد: «از همه مهم‌تر این‌که حالت روحی و روانی قهرمان داستانت را شرح نده. بجای آن باید بکوشی آن حالت را با کارهایی که قهرمان جریان انجام می‌دهد برای خواننده معلوم کنی.» در نامه‌ای خطاب به یک جریان‌نویس دیگر به تاریخ ۱۷ نوامبر ۱۸۹۵، چخوف می‌نویسد: «شما جزئیات ذکرشده در جریان‌های‌تان را صیقل نمی‌دهید و لذا نثرتان غالباً متکلّف و بسیار ثقیل به ذهن خطور میکند. آثارتان فاقد آن ایجازی است که به جریان‌های کوتاه جان می‌بخشد.» ایجاز، یا پرهیز از توصیف‌های صرفاً تزئینی با این وجود فاقد کارکرد در جریان، از لحاظ این استاد روس چنان اصل مهمی در جریان‌نویسی تلقی می‌شد که ایشان در مکاتبه با جریان‌نویسان جوانی که نمونه‌های آثارشان را برای ارزیابی به ایشان می‌فرستادند کراراً به آن اشاره می‌کند. برای نمونه، چخوف در جواب به نویسنده‌ی دیگری به اسم شچگلوف طی نامه‌ای به تاریخ ۲۲ ژانویه‌ی ۱۸۸۸ می‌نویسد: «به نظرم شما می‌ترسید که شخصیت‌ها در جریان‌های‌تان به اندازه‌ی کافی برای خواننده شناخته نشده باشند و بدین جهت خیلی عادت دارید که آن‌ها را به طرز مشروح توصیف کنید. با این وجود، نثرتان پُرلفت‌ولعاب و ”شلوغ“ است و این دلیل تضعیف تأثیر کلی جریان‌های‌تان می‌شود.» در انتهای همین نامه، چخوف جمله‌ای دارد که به گمان من تمام آموزه‌های این استاد بزرگ جریان‌نویسی را مختصر و مفید بیان می‌کند: «در نوشتن جریان کوتاه، ناکافی گفتن کم‌ضررتر از زیاده‌گویی است.»

این‌همه تأکید چخوف بر رعایت اصل ایجاز از آن‌جا ناشی می‌شود که خصوصیت جریان کوتاه را، خصوصیت‌ای که این شکل از ادبیات داستانی را بویژه از رمان متمایز می‌کند، به خوبی تشخیص داده بود. جریان کوتاه با توجه به ماهیتش انسان‌ها را در موقعیتی برملاکننده قرار می‌دهد تا رفتارشان جنبه‌ی تاریکی از شخصیت آن‌ها را به خواننده بشناساند. مقصود از «موقعیت برملاکننده» آن موقعیت‌هایی در زندگی است که ناخواسته به رفتار ویژه ای یا واکنش ویژه ای سوق داده می‌شویم. رفتار ما در چنین موقعیت‌هایی چه بسا خودمان را هم شگفت‌زده کند، با اینحال جذابیت جریان کوتاه از نمونه در همین کاوش‌های روان‌شناختی است که پرتو روشنی بر هزارتوی تاریک شخصیت انسان‌ها می‌افکند. نوشتن جریان کوتاه ــ و، به طریق اولی، خواندن جریان کوتاه ــ تمرینی است برای فراتر رفتن از سطح ظاهریِ امور و رسیدن به کُنه ناپیدای آن‌ها. مهارت در نوشتن جریان کوتاه (و به علاوه از طرف دیگر مهارت در بررسی و فهم معانی آن در نقد ادبی) یعنی مهارت در دلالتمند کردن جزئیات به نظر میرسدً معمولی‌ای که در حقیقت القاکننده‌ی معانی تصریح‌نشده‌ی جریان‌اند. از این حیث، با این وجود این گفته در بدو امر تعجب برمی‌انگیزد با اینحال نادرست نیست که نوشتن جریان کوتاه گاه پیچیده تر از نوشتن رمان است. مطابق با نظریه‌ی چخوف، جریان کوتاه صرفاً برشی از زندگی یک شخصیت را به نمایش می‌گذارد، برخلاف رمان که می‌تواند برهه‌های متفاوتی از زندگی شخصیت‌هایش یا حتی تمام زندگی شخصیت اصلی‌اش را از ابتدا تا انتها برای خواننده معلوم کند. رمان‌نویس می‌تواند چشم‌اندازی فراخ از زندگی به دست دهد، حال آن‌که نویسنده‌ی جریان کوتاه بر یک موقعیت متعیّن تمرکز می‌کند و می‌کوشد نشان دهد که آن موقعیت چه ابعاد پیچیده‌ای دارد. میل کردن به ایجاز در نوشتن جریان کوتاه به این معناست که نویسنده از شرح‌وتفصیل دوری کند و بجای آن به دلالت‌ها بیفزاید. هر موضوعی که راوی جریان ذکر می‌کند (مثلاً رویدادی در قبلی) یا هر اشاره‌ای (مثلاً به لباس شخصیت، یا اشیاءِ در باب ایشان) باید تلویحاً به موضوعی دیگر یا عنصری دیگر از جریان دلالت کند.

مهارت کم‌مانند چخوف در چنین عملی بود: القا کردن به جای بیان صریح. این استاد روس، در قولی که به کرّات از ایشان نقل شده است، خطاب به نویسندگان نوقلم بیان می کند: «اگر در جریان‌تان اشاره می‌کنید که تفنگی از دیوار آویخته شده بود، ضروری است که در جایی از جریان با آن تفنگ شلیک شود.» به بیان دیگر، توصیف‌های زائد نباید جایی در جریان کوتاه داشته باشند. هر آنچه گفته می‌شود، می‌بایست نسبتی با دیگر عنصر های جریان داشته باشد و به شکل‌گیری و القای درونمایه‌ی مرکزی جریان یاری برساند. فرض کنیم در داستانی پیرامون‌ی یک زن خانه‌دار می‌خوانیم که گلدان کوچکی در خانه دارد که هر روز به آن آب می‌دهد. از منظر چخوف، ذکر چنین نکته‌ای به‌خودی‌خود در جریان جایز نیست. این که «زنان خانه‌دار معمولاً به نگهداری گُل‌وگیاه در خانه علاقه‌مندند و بخشی از وقت آنان در خانه صَرف نگهداری از گلدان‌های‌شان می‌شود»، دلیل موجهی برای ذکر شدن این مسئله در جریان نیست، مگر این‌که این گلدان نقشی هم در القای معنای ناگفته‌ی جریان ایفا کند. برای نمونه، این گلدان می‌تواند نمادی از روحیه یا خُلق‌وخوی این زن باشد (به اعتبار این‌که نگهداری از گُل‌وگیاه مستلزم حساسیتی انسانی به طبیعت و درک زیبایی‌های آن است) و تحت این شرایط با این وجود برای ارتقاء این گلدان از سطح شیئی معمولی تا حد یک سمبل باید اشاره به آن چندین بار در طول جریان تکرار شود. به علاوه از طرف دیگر این گلدان می‌تواند بازنمایی‌کننده‌ی احساسی باشد که این زن از زندگی مشترک با همسرش دارد. برای نمونه، اگر زن احساس می‌کند که رابطه‌ی زناشویی ایشان رو به نقصان قرار داده و مهرومحبت یا توجه عاطفی همسرش به ایشان کم شده، راوی جریان باید اشاره کند که مدتی است برگ‌های این گلدان زرد شده‌اند. به علاوه از طرف دیگر تلاش‌های زن برای احیای عشق را می‌توان موازی کرد با تلاش ایشان برای افزایش موقعیت گلدان (مثلاً با دادن تقویت‌کننده به آن، یا با بیشتر کردن آبی که به آن می‌دهد). در هر حال، آن گلدان (مانند تفنگ مورد اشاره‌ی چخوف) نباید در جریان وجود داشته باشد مگر این‌که نقشی استعاری هم در وقایع به آن اختصاص دهیم.

آموزه‌ی چخوف باید برای همه‌ی افرادی که به خطا تصور می‌کنند نوشتن جریان یعنی «قلم‌فرسایی ادبی با نثری دل‌انگیز» محل تأمل و ژرف‌اندیشی باشد. به اشتراک انبوه سری جریان‌های کوتاهی که ناشران گوناگونِ زمینه‌ی ادبیات داستانی در کشور ما پخش می‌کنند، بسیاری مواقع به جریان‌هایی برمی‌خوریم که بی هیچ دلیلی طولانی‌اند و به اصطلاح کش داده شده‌اند. توصیف‌ها (مثلاً توصیف مکان رویدادها) در چنین جریان‌هایی غالباً مشروح است و جزئیات فراوانی را شامل می‌شود. از آن‌جا که این توصیف‌ها در اکثر موارد هیچ سهمی در شناخت شخصیت اصلی جریان یا القای درونمایه‌ی آن ندارند، خواندن این جریان‌ها افاده‌ی لذت نمی‌کند و چه بسا حتی ملال‌آور هم می‌شود. خواننده در انتهای احساس می‌کند حجم فراوانی از مطالب به ایشان عرضه شده است که می‌موفق شد کمتر باشد بی آن‌که نقصانی در جریان ایجاد شود. اگر بعد از خواندن جریان چنین احساسی به خواننده دست دهد، آن‌گاه لازم است بگوییم نویسنده هنوز این درس طلایی را از چخوف نیاموخته است که هنر جریان‌نویس در آنچه نمی‌گوید نمایش داده می‌شود، نه در آنچه بیان می کند.

امیدواریم نوشته “جریان کوتاه به روایت چخوف” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

99 سالگی نویسنده “چارلی و کارخانه شکلات سازی”

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “99 سالگی نویسنده “چارلی و کارخانه شکلات سازی”” که پیشتر بدان میپردازیم.

چارلی و کارخانه شکلات‌سازی/تیم برتون

۱۳سپتامبر امسال نودونهمین سالگرد تولد Roald Dahl نویسنده فقید ادبیات کودک ولزی‌ست. یقینا برای ما معروفترین و بیادماندنی‌ترین کارش «چارلی و کارخانه شکلات‌سازی» بود که در ۲ ورژن ساخته شد. تازه ترین ورژن آن حدود دو سال پیش به وسیله «تیم برتون» و با بازی «جانی دپ» اکران جهانی درستی را پشت سر گذراند و در تلوزیون دولتی ایران هم پخش شد.

با اینحال خیلی از افرادی که نشستند و این فیلم را دیدند نمی‌دانستند که نویسنده آن چه‌ کسی‌ست.

این جریان برای نخستین بار حدود نیم قرن پیش پخش شد و یک دنباله از آن نیز در سال ۱۹۷۳ با عنوان «چارلی و آسانسور شیشه‌ای» پخش شد.

فیلمی که تیم‌برتون با عنوان «چارلی و کارخانه شکلات سازی» و با بازی هنرپیشه محبوبش جانی دپ تولید در حقیقت تلفیقی از این دو اثر ولد دال بود. اثر اول دال در لحظه انتشارش حاشیه‌های زیاد مبنی بر نگاه نژادپرستانه ایشان در انتخاب کودکان راهیافته به کارخانه ویلی‌وانکا را، ایجاد کرد. با این وجود که دال هرگز این اتهامات را نپذیرفت.

ولد دال (Roald Dahl) در سال ۱۹۱۶ لانداف گلامورگان کشور ولز به دنیا آمد.

وی که والدینش نروژی‌الاصل بودند، در ۴ سالگی، خواهر بزرگ و پدرش را از دست داد و مادرش مسئولیت بزرگ کردن ایشان را به عهده گرفت. رولد دال جریان‌نویس و فیلم‌نامه‌نویس اهل بریتانیا است و در دهه ۱۹۴۰ به اوج شهرت رسید.

رولد از مادرش تحت نام تکیه‌گاهی حقیقی که پیوسته در هر وضعیتی پشتیبان فرزندانش بود، یاد می‌کند.

وی عاشق جریان و کتاب بود. ترول‌ها و دیگر موجودات اسطوره‌ای نروژی در قصه‌هایی که مادرش برای ایشان و خواهرانش می‌گفت، آزمایشات ناخوشایند دوران تحصیل، زندگی در افریقا برای کار در کمپانی نفتی شل و پیوستن به نیروی هوایی سلطنتی در جنگ جهانی دوم همگی مواد خام جریان‌هایش بودند.

رولد دال در جنگ جهانی دوم به نیروی هوایی انگلستان در نایروبی پیوست و مدتی در یونان و سوریه خلبان جنگی بود.

در سال ۱۹۴۲ به واشینگتن رفت و نویسندگی را شروع کرد. نخستین جریان‌هایش را با توجه به تجربه‌هایش در جنگ در مجله ها آمریکایی به چاپ رساند. با اینحال خیلی زود به نوشتن برای کودکان گرایش یافت.

کارهای ایشان اثر فراوانی بر نویسندگان انگلیسی‌زبان بعد از خود گذاشت. ایشان در سال ۱۹۸۳ برنده جایزه ویت برد شد. مجله تایمز نیز رولد دال را «یکی از پرخواننده‌ترین و تأثیرگذارترین نویسندگان نسل ما» نامیده است.

اساسی ترین کارهای ایشان چارلی و کارخانه شکلات‌سازی، جیمز و هلوی غول پیکر، ماتیلدا و جریان‌های چشم‌نداشتنی است. بیشتر کارهای ایشان به فیلم درآمده ‌است.

ایشان افزون بر جریان، ۳ سری شعر به اسم های شعرهای دل به همزن، حیوانات پلید و شعرهای دست اول نیز برای کودکان سروده است. فیلم ها و انیمیشن های ساخته شده از جریان‌های ایشان با استقبال کودکان در تمامی دنیا روبه رو شده است.

شخصیت‌های کودک جریان‌های رولد دال با شرارت‌های آدم بزرگ‌هایی که از کودکان نفرت دارند و با آن‌ها بدرفتاری می‌کنند، در کشمکش‌اند و دست کم یک آدم بزرگ خوب با آدم بد جریان مبارزه می‌کند.زندگینامه: رولد دال

جریان‌های ایشان بیشتر حاوی طنزسیاه (طنزتلخ) و ماجراهای ترسناک و خشونتی آزار دهنده‌اند. بیشتر کارهای رولد دال را کوئنتین بلیک تصویرگری کرده است.

دال به علاوه از طرف دیگر چهار زندگی‌نامه خود نوشت دارد: پسر قصه های دوران کودکی، پرواز، مسافرت تک نفره و سال من.

رولد دال که تحت نام یکی از نویسندگان پرفروش دنیا محسوب میشود، نوامبر سال ۱۹۹۰ در سن ۷۴ سالگی درگذشت.

به افتخار وی گالری کودکان رولد دال در موزه اشرافی باکینگ شایر نزدیک ایلسبری افتتاح شده است.

به علاوه از طرف دیگر در سال ۲۰۰۲، یکی از میدان‌ها کاردیف به اسم ایشان نامگذاری شد و فراخوانی برای تولید مجسمه‌اش برای نصب در شهر داده شد.

در سال ۲۰۰۸ نیز، خیریه بوک تراست به کمک مایکل روزن جایزه سالیانه رولد دال را برای نویسندگان جریان‌های خنده‌دار کودکان برگزار کرد.

۱۳ سپتامبر، روز تولد رول دال به اسم ایشان اسم‌گذاری شده و هر سال به پاس خدماتش در عرصه ادبیات کودکان در این روز جشن گرفته می‌شود.

عده ای از کارهای رولد دال در عرصه جریان برای کودکان:

  • گرملین‌ها، ۱۹۴۳
  • جیمز و هلوی غول پیکر (۱۹۶۱)
  • چارلی و کارخانه شکلات سازی (۱۹۶۴)
  • انگشت جادویی (۱۹۶۶)
  • آقای فاکس حیرت آور (۱۹۷۰)
  • چارلی و آسانسور شیشه‌ای بزرگ (۱۹۷۳)
  • دنی، قهرمان جهان (۱۹۷۵)
  • جریان حیرت آور هنری شوگر و شش جریان دیگر (۱۹۷۷)
  • کروکودیل عظیم (۱۹۷۸)
  • سرزنش‌ها (۱۹۸۰)
  • داروی معجزه گر (۱۹۸۱)
  • جادوگران (۱۹۸۳)
  • من و زرافه و پلی (۱۹۸۵)
  • ماتیلدا (۱۹۸۸)
  • اسیو تروت (۱۹۸۹)
  • مینپین‌ها (۱۹۹۱)
  • کشیش نیبلزویک (۱۹۹۱)
  • شعر کودکان
  • ترانه‌های آشوبگر (۱۹۸۲)
  • حیوانات کثیف (۱۹۸۳)
  • شوربای ترانه‌ها (۱۹۸۹)

جریان‌های بزرگسالان:

رمان‌ها:

  • گاهی هرگز: قصه‌ای برای سوپرمن (۱۹۴۸)
  • عمو اسوالد من (۱۹۷۹)

سری جریان‌های کوتاه:

  • ده جریان آگهی‌ها و پرواز (۱۹۴۹)
  • کسی مانند تو (۱۹۵۳)
  • ببوس ببوس (۱۹۶۰)
  • بیست و نه بوسه از طرف رولد دال (۱۹۶۹)
  • جریان‌های چشم‌نداشتنی (۱۹۷۹)
  • جریان‌های چشم‌نداشتنی دیگر (۱۹۸۰)
  • بهترین جریان‌های رولد دال (۱۹۷۸)
  • جریان‌های ارواح (۱۹۸۳)
  • مینی بوس رولد دال (۱۹۸۶)
  • آه، راز شیرین زندگی ام (۱۹۸۹)
  • سری جریان‌های کوتاه رولد دال (۱۹۹۱)

غیرداستانی:

  • گنج میلدنهال
  • پسر، جریان‌هایی از کودکی
  • تنها رفتن
  • سرخک، بیماری خطرناک
  • خاطرات در جیپسی هاوس
  • راهنمای ایمنی راه آهن
  • سال من

نمایشنامه‌ها:

  • عسل‌ها (۱۹۵۵)
  • ویلی وانکا (۲۰۰۷)

فیلمنامه‌ها:

  • ۳۶ ساعت (۱۹۶۵)
  • تنها دو بار زندگی می‌کنی (۱۹۶۷)
  • چیتی چیتی بنگ بنگ (۱۹۶۸)
  • شبکاو (۱۹۷۱)

امیدواریم نوشته “99 سالگی نویسنده “چارلی و کارخانه شکلات سازی”” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

روایت مارگارت اتوود از ایجاد یک اثر

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “روایت مارگارت اتوود از ایجاد یک اثر” که پیشتر بدان میپردازیم.

میگویند زیباترین آن و لحظه ی لذت بخش زمانیست که وی به ایجاد یک اثر نایل میآید و حیات آنرا بچشم میبیند. آنچه میخوانید روایتی ست که مارگارت اتوود نویسنده شهیر و کهنسال کانادایی از شکوه و لذت آن به رشته ی کلمه درآورده است.متن پایین برای نخستین بار در ۲/۱۲/۲۰۱۳ در گاردین پخش شد وحال ترجمه فارسی آن با قلم توانای آقای فرشید عطایی تقدیم شما میگردد.

 

نویسنده: مارگارت اتوود

مترجم: فرشید عطایی

من تا آن موقع تمام جریان رمان را در ذهنم دیزاین کرده بودم و وقتی قرار شد برای انتشار ورژن ی جلد-نازک رمان ‹آدمکش کور› به نیویورک بروم به آخر فصل ۷ رمان رسیده بودم. – نوشته پیش رو –

امیدواریم نوشته “روایت مارگارت اتوود از ایجاد یک اثر” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

ابزار چاپ جریان کوتاه در مکانهای عمومی

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “ابزار چاپ جریان کوتاه در مکانهای عمومی” که پیشتر بدان میپردازیم.

ابزار‌های فرصت‌دهی یکی از کارآمدترین سیستم‌های اتوماسیون اداری‌ست که ارگانهایی که مراجعین متعددی دارد، بکار گرفته می‌شود. این دستگاهها را یقینا شما هم در زمان مراجعه به بانکها دیده‌اید.

اکنون فرض کنید که به بانک رفته‌اید و برای انجام کارتان باید مدتی توی صف بایستید. در طول این مدتی ممکن است قادر باشید با تلفن همراه خود کمی بازی کنید یا از ابزار آبسردکن آبی بنوشید یا در و دیوار را بنگرید. در نتیجهً دقایقی که شما در این قسم مکانها به انتظار می‌گذرانید اوقات مرده شمرده می‌شوند. با اینحال فرضیه یک مخترع که دلیل شده که شما این دقایق را به شکل بهتری سپری کنید. و جریان کوتاه بخوانید

به‌رایگان جریان بخوانید.

کریستف سیبیود ابزاری ساخته که به شما براساس مدت زمانی‌ که باید توی صف بایستید یک جریان کوتاه عرضه می‌دهد. این ابزار که هزاران جریان کوتاه از نویسندگان مختلف را در خود ذخیره دارد، براساس مدت لحظه انتظار شما داستانهای ۳ یا ۵ یا ۸ دقیقه‌ای و یا ده دقیقه‌ای را روی کاغذهای حرارتی  (کاغذهای قبض رسید دستگاههای خودپرداز) برای شما پخش می‌کند و شما میتوانید از وقتی که قراراست بی ثمر تلف شود استفاده بهتری ببرید و رنج انتظار را متوجه نشوید.

مخترع این فرضیه که استارت‌آپش با استقبال مسئولین شورای شهر گرونوبل مواجه شده برنامه ریزی شده است در مکانهایی مانند بانکها و ادارجات دولتی، دفاتر توریستی و کتابخانه‌ها مورد بهره برداری قرار گیرد.

یک انتشارات مشهور فرانسوی هم هزینه تولید انبوه این ابزار را تقبل کرده است. و در ازای عرضه ابزار به ارگانهای مختلف مبلغی را دریافت می‌نماید.

سیبیود بانی این استارت‌آپ در گفتگو با فرانس پرس بیان می کند:

به هشدار افتادن فرهنگ مکتوب و نوشتاری در دوران ما یک موضوع جدیست. اینروزها که مردم عادت دارند همه‌چیز را بصورت دیجیتالی در موبایلهای هوشمند خود ذخیره کنند، فرهنگ مکتوب در معرض انقراض قرار گرفته و دیگر کسی دل و دماغ کتاب خواندن را ندارد. بهانه اصلی من برای تولید این ابزار نیز همین موضوع بود. اگر داستانهای عرضه شده به مخاطب برایش دلنشین باشد ایشان به خرید کتاب و خواندن دیگر کارهای این نویسنده ترغیب خواهد شد.

این مخترع فرانسوی که فرضیه تولید این ابزار را از یک ابزار فرآوری شکلات اتوماتیک گرفته بیان می کند که این ابزار با محیط زیست نیز سازگار است، چراکه داستانهای آن روی کاغذهای حرارتی پخش می‌شود (که توانایی ماندگاری دایمی ندارند) و فرد نمی‌تواند این کاغذها را پیش خود نگه دارد چراکه نوشته‌های روی آن بعد از مدت کوتاهی محو خواهند شد. از اینرو مجبوراست این کاغذها را در ظرف مخصوصی بریزد تا ما آنهارا مجددا بازیافت کنیم و داستانهای تازه دیگری روی آن بنویسیم!

امیدواریم نوشته “ابزار چاپ جریان کوتاه در مکانهای عمومی” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

فرضیه گرفتن از زندگی به روایت شرلی جکسون

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “فرضیه گرفتن از زندگی به روایت شرلی جکسون” که پیشتر بدان میپردازیم.

– ترجمه‌ مریم محمدی‌سرشت: بچه‌های محل‌مان ضرب‌المثل معروفی دارند که بیان می کند «همه چیز یا حقیقی است یا غیرواقعی یا یکی از دلشوره‌های مادرانه.» من از حقیقی‌ها یا خیالی‌ها سر درنمی‌آورم، چون زیادند، با اینحال دلشوره‌های مادرانه را می‌شناسم و می‌دانم قابل اعتمادند. از این باور که «قالب وافل‌پزی، توستر را خفه می‌کند، مگر اینکه مراقبش باشی»، تا این توهم که «برق از پریز خالی تو را می‌گیرد» و همه اینها  تغییرناپذیرند.

خاطره و توهم

بهترین مزیت نویسندگی این است که می‌توانی بی‌نهایت باورنکردنی‌و‌غریب بنویسی و تا وقتی که می‌نویسی کسی جلودارت نیست. امروز صبح می‌کوشم تو را راضی به پیوستن به جهان پر از توهم کنم؛ دنیایی شاد، نامعقول، غنی، پر از پری و اشباح و سیم‌های لُخت و اژدهایان، دنیایی ورای همه سرگرمی‌ها برای پرسه‌زدن. تنها کاری که باید بکنی پیوسته نوشتن است. تا وقتی که پیوسته بنویسی، چیزی آزارت نمی‌دهد. موقعیت من به‌شکلی ویژه حاد است.

ممکن است به غم‌انگیزی بچه یتیمی نباشد که محکوم به پاک‌کردن دودکش است با اینحال ناراحت‌کننده‌تر از هر چیز دیگر است. من نویسنده‌ای هستم که به‌خاطر سلسله‌ای از برداشت‌های نادرست نجیبانه و جاهلانه، صاحب خانواده‌ای شدم با چهار بچه، یک شوهر و خانه‌ای ١٨اتاقه، دست تنها، با دو سگ دانمارکی و چهار گربه و یک همستر – اگر تا الان جان سالم به‌ در برده باشد.

یک ماهی قرمز هم باید گوشه‌کناری داشته باشیم. بگذریم. این یعنی دست‌کم دو سه ساعتی از روز مهلت نشستن پشت ماشین‌تحریر دارم – با فرض اینکه دو سه ساعتی بخوابم- حدود شانزده ساعت وقت دارم که فکر کنم شام چی بخوریم که دیشب نخورده باشیم و سگ‌ها را بیاورم تو و ببرم بیرون و سعی کنم اتاق نشیمن را بدون تمیز‌کردن، سروسامان بدهم و بچه‌ها را به کلاس زبان فرانسه و سینما و کلاس اسب‌سواری ببرم و بعد به شهر بروم و صفحه ریکی نلسون بخرم و مجددا برگردم به شهر تا صفحه را با فَتس دومینو١ عوض کنم و بعد به خانه دوستی بروم تا صفحه را گوش بدهیم و سپس بروم کفش تازه بخرم. اگر بتوانم چهار ساعت بخوابم شاخ غول شکستم.

علي الخصوص باید اضافه کنم که نمی‌توانم از تلفن استفاده کنم. تلفن خانه در بیشتر مواقع «اِشغال» است. بهترین کار این است که از در خانه رو به پسر صاحب فروشگاه، حین عبور با ماشین، داد بزنم و بگویم از پدرش بخواهد چهارده تکه گوشت بره حاضر کند تا بعدا بگیرم.

راستش اگر نویسنده باشی، تنها حُسن بچه‌های نوجوان زودرنجی‌شان است. با هر کلمه یا عبارتی می‌توانی از اتاق بیرون‌شان کنی- مثلا چرا اتاقت را جمع نمی‌کنی؟- و این‌جوری کمی آرامش برای نوشتن به‌دست بیاوری. آن‌وقت با توپ پر به طبقه بالا می‌روند و تا وقت شام پایین نمی‌آیند و وقت فراوانی دارم که جریان کوتاه بنویسم.

به‌هرحال، بر فرض اینکه دارم تاوان برداشت‌های نادرستم را می‌دهم و هرگز وقت کافی برای کار با ماشین‌ تحریرم را ندارم، دلم می‌خواهد آموخته‌هایم را از آن لحظه‌های پراضطراب، پرتنش و خوب به شما منتقل کنم، وقتی بالاخره مهلت نشستن و نوشتن ممکن می‌شود. این همان چیزی است که دلیل دلشوره‌های مادرانه می‌شود.

تمام مدتی که رختخواب‌ها را مرتب می‌کنم و به ظرف‌ها می‌رسم و برای کفش‌خریدن به شهر می‌روم، برای خودم جریان‌سرایی می‌کنم. جریان در باب هر چیز، هر چیز که بگویی. تنها جریان. سوای این، چه‌کسی می‌تواند با تمرکز جارو بکشد؟ من برای خودم جریان می‌گویم.

داستانی حسابی دارم در باب سبد رخت چرک که نمی‌توانم الان بگویم و جریان‌هایی در باب جوراب‌های گمشده و جریان‌هایی در باب وسایل آشپزخانه و سطل آشغال و بوته‌های جاده مدرسه و همه‌ چیز. جریان‌ها مرا به کار ترغیب می‌کنند. درواقع امکان دارد هیچ‌وقت در باب سبد رخت چرک جریان ننویسم – مطمئنم که نمی‌نویسم- با اینحال تا وقتی بدانم داستانی تویش هست، رخت چرک‌ها را از هم تفکیک می‌کنم.

تحمل آدم‌هایی را ندارم که گمان می نمایند وقتی پشت میز می‌نشینی و قلم برمی‌داری، شروع به نوشتن می‌کنی و وقتی قلم را زمین گذاشتی، تمام می‌کنی؛ نویسنده در بیشتر مواقع می‌نویسد و همه چیز را از میان مه رقیق کلمه‌ها می‌بیند، هرچه را که می‌بیند، آنی و کوتاه توصیف می‌کند، در بیشتر مواقع حواسش جمع است.

همان‌جور که حتم دارم نقاش نمی‌تواند پای قهوه ناشتایی‌اش بنشیند و متوجه­ رنگش نشود، به همین ترتیب نویسنده نیز نمی‌تواند حرکتی خفیف و باورنکردنی را ببیند و آن را توصیف کلامی نکند و هیچ‌وقت نمی‌گذارد لحظه‌ای بدون توصیف بگذرد.

خاطره و توهم

شبی داشتم با یک نوازنده، معلم شیمی و نقاش بریج ‌بازی می‌کردم که در یک دست پرتنش یک‌مرتبه کاسه­ چینی بزرگ روی پیانوی ما شکست. بعد از اینکه خودمان را آرام کردیم، متوجه چهار واکنش بطور کلی شخصی خود شدیم.

با نگاه به خرده‌های شکسته پخش‌شده، فکر کردم هیچ‌وقت نمی‌دانستم کاسه‌ای شکسته چه استعاره‌ تعیین‌کننده‌ای می‌تواند باشد. معلم شیمی گفت یک نفر زیرسیگاری با سیگاری روشن را توی کاسه خالی کرده و حرارت آن کاسه را شکسته. نقاش گفت، وقتی نور به خرده‌های شکسته می‌خورد، رنگ سبزشان تیره‌تر می‌شود.

نوازنده گفت صدای شکستنش زیریِ صامت «ج» را داشت. سپس بازی را از سر گرفتیم. می‌دانم روزی به کاسه شکسته احتیاج پیدا می‌کنم. خرده‌های شکسته کاسه را روی پیانو نگه می‌دارم تا اگر روزی به تصویر ذهنی نابودی کامل احتیاج پیدا کردم، آن را هزار جور به‌یاد بیاورم.

فرض کنید روزی بخواهم خانه‌ای منفجرشده را توصیف کنم؛ با این وجود شکل تخریب خانه و کاسه فرق می‌کند، با اینحال آنچه که به‌خاطر می‌آورم این است که چه‌طور خرده‌های شکسته آن‌قدر آرام آن‌جا قرار دارند، همزمان با اینکه پیش از این، آن‌ همه وقت تکه‌ها سری‌ای یکپارچه بودند، اکنون هیچ‌کدام نمی‌توانند مجددا سرجایشان قرار بگیرند و فشردگی ­ارتباط‌دهنده­ آن‌ها، دیگر در جهان نیست.

فرض کنید می‌خواستم تأثیر شوکی ناگهانی را توصیف کنم – داشتم با ورق سرباز گشنیز بازی می‌کردم که کاسه شکست و بعد از سه چهار ثانیه که بهت‌زده خیره به سرباز نشسته بودم، نفسم جا آمد.

فرض کنید روزی بخواهم حس از دست‌دادن چیزی هزینه ای و ارزشمند را توصیف کنم – کاسه سبز ارزش ویژه ای نداشت وگرنه نمی‌گذاشتم آدم‌ها خاکستر سیگار در آن بریزند، با اینحال یادم می‌آید موقع جمع‌کردن خرده‌های شکسته و ریختن‌شان در سطل زباله چه حسی داشتم و تکه‌ها چه‌قدر «داغان» به‌نظر می‌رسیدند.

رفتار به‌خاطر‌آوردن به خودی خود باورنکردنی است. هفته‌ها یاد آن کاسه سبز‌رنگ نبودم تا زمانی‌ که نیاز به تصویری روشن برای شرح این موضوع داشتم که چه‌طور هر چیز پاراگراف‌هایی بالقوه برای نویسنده هستند. تا مدت‌ها در طرف دیگر تأثیر خاطره‌ای باورنکردنی مقاومت می‌کردم؛ ممکن است اگر آن را توصیف کنم منظورم بیشتر روشن شود از گفتن اینکه هیچ خاطره‌ای بی‌استفاده نیست و هیچ‌وقت فراموش نمی‌شود.

شبی اتفاقی داشتم با شوهر دوستم حرف می‌زدم و ایشان به خدمتش در نیروی دریایی اشاره نمود. من گفتم: «آهان، آره، شماره اسلحه‌ت ٨٠۴٠۴١ بود.» سپس بهت‌زده به هم خیره شدیم، چون کسی معمولا شماره­ اسلحه­ شوهر دوست‌هایش را نمی‌داند.

بالاخره یادمان آمد که چند ماه پیش، بعد از یک ورق‌بازی دیگر، موقع گفت‌وگویی شبیه به، ایشان به خدمت در نیروی دریایی­ اشاره کرده و گفته بود چیزی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کند شماره­ اسلحه‌اش؛ ٨٠۴٠۴١ است.

اینکه «ایشان» شماره­ اسلحه‌اش را هیچ‌وقت فراموش نکند با عقل جور درمی‌آمد، با اینحال اینکه «من» یادم مانده باشد با عقل جور درنمی‌آمد. به توجه به این از ذهنم پاک نشده بود. دیدم دارم شماره را مرتب برای خودم از حفظ می‌خوانم و گمان می نمایم چرا برایم مهم است.

خاطره و توهم

آن موقع خیلی گرفتار بودم، روی رمانی جدید کار می‌کردم که درست پیش نمی‌رفت. نمی‌توانستم شخصیت اصلی‌ام را حقیقی جلوه بدهم. شخصیت مورد‌نظر من در تناقض بود با رفتارهای مورد انتظار از ایشان. شبی دست از کار شستم، ماشین‌تحریر را پس زدم و لگدی به سگم زدم و غرغرکنان گفتم کتاب را ول می‌کنم و دیگر نمی‌نویسم و دیگر بی‌فایده است و خوب است سراغ کار دیگری بروم و کی چنین کار اعصاب‌خردکنی انتخاب می‌کند و رفتم که بخوابم.

این بود که رفتم طبقه بالا تو رختخواب با اینحال یادم رفت ساعت را کوک کنم. فردا صبحش، وقتی هول‌هولکی به طبقه پایین آمدم و برای رسیدن به مدرسه نیم‌ساعت دیر شده بود و توی آشپزخانه با عجله این‌ور و آن‌ور می‌رفتم تا لباس همه را تن‌شان کنم و دست‌وصورت‌شان را بشویم و جدید بداخلاق هم بودم، یکراست به اتاق مطالعه نرفتم.

دیروقت پشت میزم رفتم با اینحال وقتی رفتم یکی از تکان‌دهنده‌ترین صحنه‌های زندگی‌ام را دیدم. ورق کاغذی از دسته‌کاغذهای سفیدم برداشته شده و درست وسط میز قرار داده شده بود، صاف جلوی چشمم. روی ورق کاغذ با اعداد درشت و با دست‌خط خودم و با مداد خودم ٨٠۴٠۴١ نوشته شده بود.

اغلب در خواب راه می‌روم، علي الخصوص وقتی کتابی ذهنم را سرگرم کرده است. اغلب در خواب دست به کارهای باورنکردنی زده‌ام، با اینحال نشده برای خودم یادداشت بنویسم، علي الخصوص رمز. بالاخره کاری را کردم که باید مدت‌ها پیش انجام می‌دادم؛ ریختن فنجانی قهوه برای خودم و آرام نشستن و اندیشیدن.

مسلما من این شماره را به نوعی نشانه­ چیزی دیگر به‌ یاد آوردم و باید مرتبط به صحبتی باشد که در آن برای نخستین‌بار آن شماره را شنیدم – یا حداقل به ذهن خطور میکند که احتمالش بیشتر است که منشأ آن از اینجا باشد. سعی کردم گفت‌و‌گویمان را به‌شکلی دقیق بازسازی کنم.

مسئله صحبت را به‌یاد نمی‌آوردم؛ میز ورق‌بازی و کارت‌های روی میز را به‌خاطر می‌آوردم و اینکه منتظر تمام‌شدن بازی سه دستی چهار نفر دیگر، سر آن یکی میز بودیم و یادم آمد که به‌جز صدای آرام ما، اتاق چنان ساکت بود که صدای رادیوی دخترم از طبقه بالا می‌آمد. با اینحال یادم نمی‌آمد مسئله صحبت‌مان چه بود. تنها ٨٠۴٠۴١ را به‌خاطر آوردم.

گمانم در باب ورق‌ها و بازی جدید تمام‌شده‌مان حرف زده بودیم و بعد چه؟ مردم وقتی می‌خواهند با حرف‌زدن وقت‌کشی کنند، معمولا چه می‌گویند؟ بچه‌هاشان… اتفاق‌های تصادفی ناچیز… غیبت… و بعد یادم افتاد موضوع چه بوده و چرا یادم نمی‌آمد.

تفنگدار دریایی سابق یکی از دوست‌های قدیمی ما را در نیویورک دیده بود، تصادفا به ایشان در خیابان برخورده بود و با این دوست قدیمی و همسر جدیدش به صرف نوشیدنی رفته بودند، همسر جدیدش دختری ایتالیایی و عضو سازمانی ضدفاشیستی بود که دستگیر و شکنجه شده بود.

تفنگدار اشاره‌ای کرده بود به اینکه موقع نگاه به دست‌های آن دختر حالش بد شده بود و من نگذاشته بودم ادامه بدهد با اینحال ایشان ادامه داده بود که دختره با جسارت از تجربه‌هایش گفته بود، علي الخصوص نوع آموزشی که به ایشان داده شده بود تا پایین شکنجه تاب بیاورد و اقرار نکند، آموزشی که به ایشان یاد داده بود ذهن را از جسم جدا کند تا درد جسمانی دور بماند و آن را با اراده‌ای محکم تحمل کند. تفنگدار از این خاطره به تجربه‌های جنگش کشیده شده بود و سپس گفته بود هیچ‌وقت شماره اسلحه‌اش ٨٠۴٠۴١ را فراموش نمی‌کند.

وقتی به‌یاد همه این‌ها افتادم و برگشتم سر کتابم متوجه شدم مهارت جداکردن ذهن و جسم، جدا‌کردنی خودآگاه، همان خصوصیت بنیادی بود که برای شخصیتم می‌جستم و همان چیزی بوده که با تکرار شماره سعی می‌کردم به خودم بفهمانم.

خود را مجبور به فراموش‌کردن تجربه‌های وحشتناک آن زن کرده بودم چون تصورشان ترسناک بود، با اینحال درس مهم، آنچه که ضروری داشتم، همین بود. آنچه که الان اذیتم می‌کند فراموش‌نکردن ٨٠۴٠۴١ است؛ نمی‌دانم دیگر چه گفت؟

خاطره و توهم

با این وجود این نیمی از نوشتن است. می‌ماند لایه‌های عمیق‌ترش. من نیمه دیگرش را با احتیاط معلومات می‌نامم. فرضیه «غنایم پوینتُن»٢ از اشاره‌ای سر شام به خاطر هنری جیمز رسید، با اینحال ایشان باید می‌فهمید مایملک ستایش‌برانگیز چه شکل و حس و بویی دارند، که فرشینه‌ها به مرور لحظه به‌شکلی محشر کم‌‌رنگ می‌شوند، تا می‌فهمید لمس گلدوزی مخمل قدیمی چه مهیج کننده است.

به اشتراک کلی معلومات به‌دردنخور، کتابی را به‌یاد می‌آورم نوشته بانوی انگلیسی قرن هجدهم که مفصل در مذمت تحصیل برای زنان نوشته بود.

این خانم بیزار بود از علاقه رو به فزونی دختران دورانش به تحصیل و خواندن و نوشتن، تصورش این بود که همین که دختری شروع کند به پرکردن ذهنش از حقایق به‌جای متدهای برودری‌دوزی استادانه و هفت آهنگ راحت با چنگ، مبدل می‌شود به انباری زیرشیروانی پر از دانشی متنوع که از قدر و هزینه ازدواجش می‌کاهد و به نوعی همسر و مادر ایشان را به‌دردنخور، حتی یقینا دلشوره‌ای می‌کند.

امیدواریم نوشته “فرضیه گرفتن از زندگی به روایت شرلی جکسون” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

هملت هندی – مجله ادبی آوانگارد

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “هملت هندی – مجله ادبی آوانگارد” که پیشتر بدان میپردازیم.

نویسنده: بیل برون

مترجم: فرشید عطایی

 

شخصیت پردازی غنی، جزئیات نافذ و سکوت های تابان فسفری که در سری ی نفس گیر ‹مترجم درد ها› (۱۹۹۹) به طرز بارز و چشمگیری وجود داشت در نخستین رمان جومپا لاهیری با عنوان ‹همنام› نیز می باشد. لاهیری در این رمان با ایجاد قهرمانی که به نظر میرسدً خواسته ای ندارد (یا دست کم خواسته ی بخصوصی ندارد) یک قانون ویژه خود در داستانگویی را شکسته است.

 

رمان همنام که حدوداً سه دهه را (از سال ۱۹۶۸) و ۸۰۰۰ مایل (از کلکته تا شهر نیوانگلند) را در بر می گیرد گاهشمار زندگی مرد جوانی است که در شهر بوستون و از پدر مادر مهاجر بنگالی به دنیا آمده و در بیشتر مواقع ناراحت و رنجیده خاطر است. گوگول گانگولی از بدو تولد فرضیه ی ‹طرد گرایی› را به طرز تمام و کمال در فکر خود دارد. حتی در شش ماهگی وقتی که دارند مراسم سنتی ‹آناپراسان› (برنج خوران) را برایش برگزار می کنند ایشان عبوس و غمگین است. نوعی انفعال توأم با بهت و حیرت مشخصه ی بارز ایشان است.

 

زاویه ی دید روایت در رمان همنام که یک سوم شخص یخ زده ی نیمه-دانای کل است برای نشان دادن مشکلات بسیار خوب است؛ مشکلات مزبور در فصول اول رمان آشکار می شوند یعنی وقتی که آشیک و آشیما پدر و مادر جوان گوگول زندگی نسبتاً امن و راحت خود در هندوستان را رها می کنند و به یک ساختمان پر از سوسک در کیمبریج می روند. و ما به آرامی در بین زندگی این دو غوطه می خوریم: آشوکِ مضطرب و نگران که بورس تحصیل درجه ی دکترا در دانشگاه ‹ام. آی. تی› را در اختیار دارد و همسرش آشیما که در خلوت خود از زندگی در غربت رنج می برد و در باب اینکه وطن تازه خود را طرد کند یا بپذیرد دچار تناقض شده است. یکی از شاهکار های لاهیری نمایش هنرمندانه ی کمدی پیچیده ی ‹غربت› است؛ آشیما با بدبینی غربت را به “حاملگی مادام العمر، انتظاری بی انتهای و باری ابدی” تشبیه می کند.

 

والدین گوگول به دلیل عاطفه ی عمیق شان از گوگول دوست داشتنی ترند با وجود این جذابیت شان کمتر است. انگیزه ی آشوک برای ترک کردن شبه قاره به نحو دردناکی در شکل خاطره ای که از یک فرار موفقیت آمیز دارد نمادین شده است؛ این خاطره در بیست و دو سالگی اش در طول یک تصادف قطار در ‹گاتشیلا› رخ داده. ایشان به خاطر می آورد که ساعت ها به اشتراک تلی از آهن پاره های کوپه ها منتظر است و دور تا دورش همه خون و صفحه ای از جریان ‹پالتو› [شنل] نیکولای گوگول. وقتی ایشان یک زندگی مقدر در کلکته را پس می زند در می یابیم که دارد به وحشت سرکوب شده ی ناشی از این خاطره ی تعیین کننده و ترس از محبوس شدن در هندوستان واکنش نشان می دهد. آرزو های آشیما نیز به همین اندازه پرشور و هیجان است با این وجود ایشان آرزو های خود را مخفی می کند. ایشان قبل از اینکه گوگول به دنیا بیاید در آمریکا با حس حماسی سرگردانی در کشوری نفرت انگیز و یخ که در آن “درختان بی برگ اند و شاخه ها یخ بسته” مواجه می شود.

 

آمریکایی ها از دید آشیما (و پیشتر رمان از دید پسرش) اغلب مردمانی شلخته و لاقید و بی شعور نشان داه می شوند. اینکه رمان در سال مهم و شلوغ ۱۹۶۸ شروع می شود نکته ی معناداری است؛ این حقیقت که وقتی مارتین لوتر کینگ ترور شد ترانه ی پاپ ‹چیویی چیویی› بسیار پرطرفدار بود نمایانگر نظم و ترتیب آمریکایی ها نیست.

 

وقتی گوگول به مرور زمان بزرگ می شود و از بچه ای خجالتی به یک مهندس معمار جوان با اطمینان خاطر تر با این وجود آزاد و فارغ مبدل می شود و از والدین خود کم کم دور می شود لاهیری ظرایف تاریخی و فرهنگی و خانوادگی بسیاری را به شکل بافه ای پیچ در پیچ وارد رمان می کند. وقتی گوگول وارد دانشگاه می شود و با شک و تردید نخستین رابطه های جنسی خود را برقرار می کند پیرنگ رمان دچار سکته می شود. روابط جنسی اش با چندین زن جوان (یک دانشجوی دانشگاه «ییل» به اسم «روت» یک زن اهل نیویورک به اسم «ماکسین رتلیف» و یک بنگالی به اسم «موشومی مازومدار») پیچیده و جالب و در عین حال معنادار هستند. اقرار گوگول در انتهای رمان مبنی بر اینکه زندگی خانواده اش “مانند رشته ای از حوادث است، حوادثی غیر قابل پیش بینی، ناخواسته که یک حادثه حادثه ای دیگر را رقم می زند” بیشتر یک جور تلاش زورکی برای ایجاد ارتباط و وصل به نظر می رسد تا نوعی دریافت و ادراک ناگهانی.

توانایی لاهیری در ایجاد رئالیسمی محشر در زندگی گوگول و خانواده اش واقعاً ستایش بر انگیز است. اگر با جلو رفتن جریان گوشه گیری و درونگرایی گوگول برای ایشان مبدل به یک مساله می شود با این وجود این مساله ارزشش را دارد. گوگول خیلی سرد و راحت از زندگی دیگران بیرون می رود و همین ‹سردی و راحتی› مضمون رمان مبنی بر رابطه ی بین آشفتگی فرهنگی و شخصی را ارایه می دهد.

فراست و ظرافتی که لاهیری در مشاهده ی جهان دارد بسیار لذتبخش است. وقتی که آشوک در هندوستان بر روی تخت دراز کشیده و زخم های بدنش در حال افزایش است و پنکه سقفی دارد کار می کند لاهیری با جزیی نگری فشرده و پیچیده ی یک شعر تنهایی ایشان را توصیف می کند: “می موفق شد صدای خش خش تقویم بر روی دیوار پشت سرش را بشنود.” در اینجا آدم به خاطر تأملات ‹هارولد بلوم› در باب اختلافات پویا بین هملت و شکسپییر می افتد؛ با این وجود هملت هرگز با خوشگذران های منهتنی سر و کار نداشت، و هرگز مادری نداشت که بخواهد با تولیدات آمریکایی تنقللات هندی درست کند. با خود می گویم که ممکن است ضد قهرمان لاهیری دلش می خواهد محدودیتی در انتخاب نداشته باشد.

امیدواریم نوشته “هملت هندی – مجله ادبی آوانگارد” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

جان آپدایک به چه نحو نویسنده شد؟

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جان آپدایک به چه نحو نویسنده شد؟” که پیشتر بدان میپردازیم.

نویسنده: جان آپدایک

مترجم: فرشید عطایی

من نخستین جریان کوتاه ام را با عنوان «Ace within the Gap»، در انتهای سال ۱۹۵۳ که دانشجوی سال آخر دانشگاه هاروارد بودم، برای «آلبرت گرارد» که استاد دوره نویسندگی خلاق بود، فرستادم. گرارد از آن جریان خوشش آمد – گفت ایشان را به وحشت انداخت، که با این وجود منظورش نوعی تعریف و تمجید اگزیستانسیالسیتی بود – و توصیه کرد که آن را به مجله «نیویورکر» بفرستم؛ من هم فرستادم ولـی نـیویورکر آن را رد کـرد. با اینحال تابستان سال بـعدش که دانشگاه را تمام کرده بودم، وقتی نـیویـورکر داسـتان کـوتاه ام با عـنوان «Mates from Philadelphia» و چند تا از شعر های ام را پذیرفت، «Ace within the Gap» را یک باز هم فرستادم و این دفعه پذیرفته شد. در آوریل ۱۹۵۵ بود که چاپ شد، حدوداً در انتهای مجله.

  این جریان، در خاطره ای که من از آن روزهای پر شتاب و هیجان انگیز زندگی شکوفای ادبی دارم در هم تنیده شده است؛ روزهایی که مصادف بود با حضور پر هیبت و ناگهانی «جی. دی. سالینجر»؛ مردی بسیار خوش تیپ و بلند بالا که با این وجود هنوز در انزوای مشهور خود فرو نرفته بود؛ ایشان ابتدا با من دست داد و بعد رفتیم تا با سردبیران محترم مان، «ویلیام شاؤن» و «کاترین وایت» ناهار صرف کنیم. ایشان گفت، یا ممکن است کسی بعدها گفت که ایشان گفت از جریان «Ace within the Gap» خوشش آمده بوده. جریان های ایشان که من آنها را در یک کلاس نویسندگی خلاق دیگر دیده بودم، به من نمایش داده بودند که این قالب ادبی، که در سال های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ خشک و مختصر بود، به چه نحو می تواند حقیقت گسترده تری از زندگی آمریکایی ها در دوره بعد از جنگ را در خود جا دهد. با این وجود دِین اصلی من به همینگوی بود که با این وجود امکان دارد به چشم نیاید؛ همینگوی بود که به همه ما نشان داد دیالوگِ «آلیاژ نشده» (ناب و خالص) چه اندازه تنش و پیچیدگی را می تواند انتقال دهد و اینکه چه اندازه شعر در ساده ترین کلمات نهفته است. دیگر نویسندگانی که برای من مایه شگفتی و الگو بودند، اینها هستند: فرانتس کافکا و جان اُهارا، مری مککارتی و جان چیور، دونالد بارتلمی و ولادیمیر ناباکف، جیمز جویس و جیمز تربر و آنتون چخوف.

سال ۱۹۷۵ حسن ختام مناسبی برای «سری جریان های کوتاه ابتدایی» من بود؛ این سال تنها سالی بود که تمام و کمال در تـنهایی زندگی کردم. ۲۲ سال ازدواج من با یـک دختر سبزه «یکتا باور» (یونیتاری) فارغ التحصیل از دانشگاه «ردکلیف» رو به انتهای بود، با این وجود این ازدواج در تار و پود تمام جریان های ابتدایی من حضور دارد. ممکن است بدون ایمان و شکیبایی و حساسیت و شعور همسر اول ام می توانستم در کار ادبیات موفق باشم با این وجود نمی توانم تصور کنم به چه نحو. ما از سال ۱۹۵۷ به بعد در «ایپسویچ»، شهری بزرگ و ناهمگن و پرت در شمال بوستون، زندگی می کردیم، و منبع اصلی سود من برای تاْمین خانواده ام که تا سال ۱۹۶۰ شامل چهار بچه پایین شش سال می شد، فروش جریان کوتاه به «نیویورکر» بود.

John-Updike-and-family-001

آن سال ها خوشحال بودم دارم از منطقه ای با نامه گزارش می فرستم که بدون من منطقه ای ناشناخته باقی می ماند. آن شهر «پیوریتن» به لحاظ تاْمین شخصیت های داستانی و تاریخ شفاهی بطور کلیً غنی بود. با این وجود خلاقیت و وضع روحی من تا حدودی دچار سخت شده بود، با این وجود زندگی در آن شهر و زندگی با بچه هایی که در حال افزایش بودند و با چشمان براق خود هر چیز جدید ای را می قاپیدند و این به من انگیزه می داد، هرگز اجازه نداد که من با کمبود مسئله مواجه شوم. من که خودم پسری از یک شهر کوچک بودم به فضاهای داستانی در شهری کوچک خیلی علاقه داشتم. شهر نیویورک در ۲۰ ماهی که من در آن اقامت داشتم بسیاری از دیگر نویسندگان و بگو مگو های فرهنگی را به چشم دیده بود. آمریکای حقیقی برای من نیویورک بود، شهری بسیار همگن و یکدست که همان تنک نظری های ویژه شهرهای کوچک را که اکنون دارد به یک تهدید مبدل می شود و مردم برای فرار از آن به نیویورک می رفتند، در خود داشت. نیویورک جایی بود که من به آن تعلق داشتم، غرق در مسائل معمولی و پیش پا افتاده که با توصیف دقیق می شد آنها را مبدل به مسایل محشر و استثنایی کرد.

این مفاهیم دلیل بوجود آمدن اصلی ترین مسافرت زندگی ام شدند، مسافرت با هواپیما از «منهتن» – «شهر نقره ای» به قول یکی از قهرمان های جوان ام – که در بیشتر مواقع آرزو داشتم در ان زندگی کنم. جذابیت های سودمندی هم وجود داشتند: پارکینگ رایگان برای ماشین ام، تحصیلات عمومی برای بچه های ام، ساحلی برای برنزه کردن پوست بدن ام، کلیسایی که آدم وقتی به آن می رفت باورنکردنی به نظر نمی آمد.

  من در حالی به نیو انگلند رفتم که بزرگ شده پنسیلوانیا بودم و این موضوع روی نوشته های ام تاْثیر می گذاشت. بخش اول سری «جریان های کوتاه ابتدایی»، با عنوان «جریان های اولینگر» در سال ۱۹۶۴ به شکل جلد شمیز پخش شده بود. ماه ها نایاب بود. تمام جریان های این بخش از همان چاه اتوبیوگرافی بیرون کشیده شدند – تک فرزند، شهر کوچک، خانه پدربزرگ، انتقال در نوجوانی به یک روستا – با این وجود در این بخش تلاشی برای ایجاد انسجام و تماس منطقی بین جریان ها صورت نگرفته است.   با شرایطی که در مقدمه اصلی سری آورده ام: ”اجازه داده ام که عدم انسجام درونی در این بخش حفظ شود. همه را به همان ترتیب ابتدایی آورده ام. در جریان «Pigeon Feathers» پدر بزرگ می میرد و در «Flight» مادربزرگ می میرد. در حقیقت، پدر بزرگ و مادربزرگ مادری ام هر دو تا دوران بزرگسالی ام زنده بودند. در حقیقت، خانواده ام وقتی من ۱۳ ساله بودم ۱۱ مایل از شهر دور شده بودند؛ در «Mates from Philadelphia» این فاصله یک مایل است، و در جریان «The Happiest I’ve Been»  چهار مایل. این فاصله باورنکردنی، این جدایی من از محیط خودم، جدایی مهم زندگی ام است…

قهرمان جریان ام در بیشتر مواقع نتیجا از صدها مایل فاصله باز می گردد.“ و من که سرمست تفسیر کارهای خودم شده بودم، مقدمه ام را بازهم ادامه دادم: ”از این ترتیب چیدن جریان ها شگفت زده شده بودم، چون پی برده بودم پسری که با اچ. جی. ولز دست و پنجه نرم می کند و کبوتر شکار می کند جوان تر از پسری است که به «تلما لوتس» بیان میکند نباید پایین ابروان اش را بردارد. با این وجود بزرگ شدن ما تابع منطق و ترتیب ویژه ای نیست، بزرگ شدن ما روندی است که در جامعه کندتر از درون ذهن مان رخ می دهد.“   وقتی یک نویسنده-ویراستار جریان های خود را پایین ورو می کند همه جور گذار و انتقال دلچسب و معنا دار و جریان های زیرین را می بیند: هر بخشی از جریان ها انگار می تواند در حد یک جریان مستقل مطرح باشد، داستانی که  آن نیز بخشی از قصه ای بزرگ تر است، زندگی هایی که از تکه های جدا شده از تجربه حاصل می شوند و به دلیل قدرت تخیل به بر ساخته هایی غیر شخصی مبدل می شوند.

وقتی کارهای ابتدایی ام را در سال ۲۰۰۲ می خواندم از امید به ایجاد صلح و آرامش در عراق در جریان «His Most interesting Hour» مبهوت شدم، از هزینه کالاها در سال های ۱۹۵۰ و ۶۰ که به طرز مضحکی پایین بودند به حیرت افتادم، و از تکرار کلمه «کاکاسیا»، که اکنون کلمه ای مشکوک شمرده می شود، آزرده شدم. با این وجود آن را به «سیاه» تغییر ندادم؛ نویسنده جریان، مجاز است که از زبان زمانه خود بهره ببرد. بی طرفی لفظی در این زمینه آنچنان بی ثبات و متغیر است که کلمه «سیاه» که کلمه ای نامناسب است امکان دارد روزی مانند «کاکاسیاه» به کلمه ای مشکوک مبدل شود. «کاکاسیاه»، برعکس ترکیب «رنگین پوست»،  دست کم کلمه ای مردم شناختی است که مرا یاد کلمه «کاکا» در دوران کودکی ام می اندازد که بانوان میانسال تحت نام نهایت ادب در تبعیض لفظی از آن بهره می بردند.   تکنولوژی موجود در جریان های ابتدایی ام تا آن محدوده ای را در بر می گیرد که اتوموبیل دنده اتوماتیکی چیز نویی بود و مستراح بیرون از خانه هنوز جزو مشخصه زندگی روستایی به حساب می آمد؛ محدوده زمانی این جریان ها رایانه های شخصی و گوشی های همه جا حاضر را در بر نمی گیرد.

  نسل من که زمانی به آن نسل «ساکت» می گفتند، در قسمت عمده ای از اکثریت سفید پوست آن، نسل خوش اقبالی بود، با شرایطی که در یکی از جریان های ام آورده ام: ”این نسل برای جنگجو بودن فراوانی جوان بود و برای یاغی گری فراوانی پیر.“ ما در ابتدا دوره رکود اقتصادی و در دوره ای که میزان زاد و ولد ملی بالاخره نزول خود قرار داشت به دنیا آمده بودیم؛ به اشتراک عضو های نسل ما «تک فرزند» خیلی زیاد بود و پدر و مدر های مفلس و صرفه جوی مان ما را به کلاس پیانو می فرستادند و پشتیبانی و نگهداری آنها از ما با محدودیت هایی همراه بود.

من جریان های ام را با ماشین تحریر دستی می نوشتم و در ابتدا دهه ۱۹۶۰ که نقطه شروع کارم بود، در یک محیط اداری یک اتاقه که در ایپسویچ اجاره کرده بودم کارم را شروع کردم؛ این اتاق  در بالای یک رستوران دنج و بین اتاق یک وکیل و یک آرایشگر قرار داشت. حوالی ظهر بوی غذای رستوران در طبقات بالایی می پیچید، با این وجود من سعی می کردم یک ساعت دیگر گشنگی را تحمل کنم و کارم را انجام بدهم، تا اینکه نتیجا آشفته و شتابزده، برای خوردن یک ساندویچ از پله ها پایین می رفتم.

ما در آن زمانه عسرت، به کار کردن عادت کردیم و در دوره ای پا به بزرگسالی گذاشتیم که کار کردن عملی سود آور بود؛ در جوانی، انسجام وطن پرستانه ناشی از جنگ جهانی دوم را تجربه کردیم بدون اینکه آن جنگ را تجربه کرده باشیم.   نسل من آنقدر ساده دل و امیدوار بود که دست به فعالیت های آرمانگرایانه بزند و زود ازدواج کند، و آنقدر پرگماتیست (واقع بین و عملگرا) بود که ، با بی خیالی ویژه آمریکایی ها، با افول قطعیت های قدیمی کنار بیاید. با این همه، با این وجود از بسیاری از محرومیت های مادّی و وحشت های مذهبی که دست بر دار پدر ومادر های مان نبودند، جان سالم به در بردیم، و با این وجود از منابع مالی دنیا سهم نامتناسبی عایدمان می شد، ما بازهم اسیر آن چیزی بودیم که «فروید» آن را «ناخشنودی طبیعی انسان ها» می خواند.   با این وجود مگر تا اکنون «خوشنودی» مسئله ادبیات داستانی بوده؟ جستجوی خوشنودی تنها یک جستجو باقی می ماند و بس. مرگ و آجودان های اش به هر کاری مالیات می بندند. صاحب چیزی هستی با این وجود غبطه داشتن چیزی دیگر را می خوری و این ارزش چیزی را که داری زایل می کند.

نارضایتی، تعارض، اتلاف، تاْسف، ترس؛ اینها موضوعاتی ارزشمند و گریزناپذیر هستند. ولی باید گفت، تحت نام هنجاری نهفته، در درون خود خوشنودی را انتظار می کشیم. به قول «وردزورت»: ”نورِ فوّاره گونه تمامِ روز ما.“   به زمان بازخوانی این جریان ها، نبود شادی را در آنها حس نکردم، با این وجود حس شادی در لحظه ایجاد می شود نه در طول ماه، و نیز در وجود شخصیت هایی که دچار درد و مصیبت  ویژه انسان ها هستند نبود عاطفه و حسن نیت را حس نکردم. هنر امیدوار است که با ایجاد شاهکار در طرف دیگر فناپذیری جاخالی بدهد همزمان با اینکه خود گرفتار یک نوع فناپذیری کندتر می شود: کاغذ زرد می شود، زبان قدیمی می شود، و اخبار عبرت آموز، به خرد عمومی در سطح جامعه مبدل می شوند.   در زمان این بازنگری پرزحمت، نتوانستم به مجله نیویورکر و مسولان اش فکر نکنم، مجله بزرگی که مطالب من همراه با مطالب خیلی کسان دیگر چاپ می شد؛ آنها در خدمت خوانندگانی بودند که اکنون به تاریخ پیوسته اند؛ همه آن صندوق های پست که در پایین سایه درختان غان در شهر کانکتیکوت، هر هفته، شماره های نیویورکر را که نمایانگر تصور و نظر «ویلیام شاؤن» در باب سرگرمی و آموزش بود، دریافت می کردند. اگر ویلیام شاؤن از کارهای من خوشش نمی آمد چه اتفاقی برای ام می افتاد؟ با چک حق التحریر های ابتدایی توانستم نخستین اتوموبیل ام را بخرم؛ نیویورکر اگر نبود همه جا را باید پیاده می رفتم. بدون نیویورکر بی شک نویسندگی ام را به طریقی حفظ می کردم با این وجود مطمئناً این همه جریان از من باقی نمی ماند.

John-Updike-talking-to-Al-001

من جریان های ام را با ماشین تحریر دستی می نوشتم و در ابتدا دهه ۱۹۶۰ که نقطه شروع کارم بود، در یک محیط اداری یک اتاقه که در ایپسویچ اجاره کرده بودم کارم را شروع کردم؛ این اتاق  در بالای یک رستوران دنج و بین اتاق یک وکیل و یک آرایشگر قرار داشت. حوالی ظهر بوی غذای رستوران در طبقات بالایی می پیچید، با این وجود من سعی می کردم یک ساعت دیگر گشنگی را تحمل کنم و کارم را انجام بدهم، تا اینکه نتیجا آشفته و شتابزده، برای خوردن یک ساندویچ از پله ها پایین می رفتم. در این اتاق تنها وظیفه من توصیف حقیقت بود به همان شکلی که می دیدم، و اینکه چیزهای معمولی و پیش پا افتاده را به زیبایی ارج بگذارم.

امیدواریم نوشته “جان آپدایک به چه نحو نویسنده شد؟” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

بمناسبت 96 سالگی جروم دیوید سلینجر

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “بمناسبت 96 سالگی جروم دیوید سلینجر” که پیشتر بدان میپردازیم.

۹۶ سال پیش در چنین روزی جروم دیوید سالینجر یا جروم دیوید سَلینجر (جی.دی. سلینجر)  نویسندهٔ معاصر آمریکایی بدنیا آمد.وی خالق رمان‌های محبوبی چون، ناتور دشت بود که در نقد جامعهٔ مدرن غرب و خصوصاً آمریکا نوشته شده‌. سالینجر بیشتر با حروف ابتداییِ اسم خود «جی. دی. سالینجر» مشهور است.

تابحال معلومات اندکی پیرامونٔ زندگی سالینجر پخش شده‌است، و ایشان، با استناد به شخصیت گوشه‌گیر خود، پیوسته تلاش می‌کرد دیگران را به حریم زندگی‌اش راه ندهد.

 

سکوت طلایی سلینجر

جروم دیوید سلینجر در واپس سال حیات خود و در اوج شهرت برای تازه ترین بار یک سالگرد تولد را در شروع دهمین دهه زندگی تجربه کرد. سلینجر ۹۰ ساله شد؛ با اینحال کسی برای ایشان جشن تولدی نگرفت یا اگر هم گرفت خبری از آن پخش نشد. جریده نیویورک تایمز به همین مناسبت با پخش نوشته ای به گمان‌زنی در باره انزوا و سکوت رازورزانه وی پرداخت:

خانه سلینجر در کورنیش - نیوهمپشایر. Photograph: Tim Sandler/Bettmann/Corbis
خانه سلینجر در کورنیش – نیوهمپشایر. : Tim Sandler/Bettmann/Corbis

سلینجر بیش از ۵۰ سال است که در شهر کوچک «کورنیش»، در ایالت نیوهمپشر آمریکا، در انزوا زندگی می‌کند. ده‌ها سال است که از وی عکسی پخش نشده است و همسایگان وی نیز کلامی در باب ایشان به زبان نمی‌آورند.

رمان «ناتوردشت»، که در سال ۱۹۵۱ پخش شد، نوید ظهور نویسنده‌ای نابغه را در ادبیات آمریکا داد و بسرعت به کتاب پرطرفدار روشنفکران و ناراضیان سیاسی آن دوران بدل شد.

سلینجر در دهه ۱۹۶۰ که در اوج شهرت بود ناگهان به محاق سکوت رفت.کتاب بعدی ایشان با اسم «۹ جریان» دو سال بعد به چاپ رسید و غیر از طرفدارانش منتقدین را نیز خوشحال کرد؛ چرا که این سری ساختار سنتی جریان‌های کوتاه را نادیده می‌گرفت و در عوض آن ساختاری را توصیه می‌کرد که در آن جریان به تغییر در لحن و حال و هوای شخصیت‌ها وابسته است.

ولی باید گفت، سلینجر در دهه ۱۹۶۰ که در اوج شهرت بود ناگهان به محاق سکوت رفت.

کتاب «فرنی و زویی»، که شامل دو جریان پیرامون شخصیت‌های خیالی‌ِ خانواده‌ گلس بود، در ۱۹۶۱ به چاپ رسید. دو جریان بلند دیگر نیز در باب خانواده گلس با عنوان «تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران» و «سیمور: پیش‌گفتار» به طرز در یک زمان و در یک مجلد در ۱۹۶۳ پخش شدند.

بعد از اینها تازه ترین کار چاپی سلینجر یک جریان کوتاه بلند با اسم «هپ‌ورث ۱۶، سال ۱۹۲۴» بود که در مجله نیویورکر به سال ۱۹۶۵ انتشار یافت.

سلینجر در دهه ۱۹۷۰ میلادی گفتگو با نشریهها را نیز تحریم کرد.

با اینحال براستی سلینجر نویسنده طی ۴۰ سال قبلی به چه کاری سرگرم بوده است؟ علاقه مندان ایشان، که هنوز هم تعدادشان بسیار قابل توجه است، نظرها متفاوتی را بیان می‌کنند.

عده ای می‌گویند که ایشان دیگر حتی یک کلمه هم ننوشته است. برخی دیگر می‌گویند که ایشان پیوسته در حال نوشتن است و در آخر عمر خود، مانند گوگول، همه نوشته‌های خود را خواهد سوزاند.به نوشته نیویورک تایمز، عده ای می‌گویند که ایشان دیگر حتی یک کلمه هم ننوشته است. برخی دیگر می‌گویند که ایشان پیوسته در حال نوشتن است و در آخر عمر خود، مانند گوگول، همه نوشته‌های خود را خواهد سوزاند.

گروهی هم اعتقاد دارند چندین کتاب از وی تکمیل چاپ است و تنها بعد از مرگش اجازه انتشار آنها داده خواهد شد.

جویس مِی‌نارد، که در ابتدای دهه ۱۹۷۰ یک سالی با سلینجر زندگی کرده است، در خاطرات خود که در سال ۱۹۸۸ به چاپ رسید می‌نویسد که در خانه این نویسنده قفسه‌هایی را دیده است که چندین دفترچه حاوی جریان‌های خانواده گلس در آنها نوشته شده بود.

به باور خانم مِی‌نارد، دست‌کم دو کتاب تازه تکمیل چاپ در گاوصندوق خانه آقای سلینجر نگهداری می‌شود.

نیویورک تایمز درپایان گزارش خود می‌نویسد که علی‌رغم سعی و تلاش سلینجر در خاموش ماندن و سکوت اختیار کردن، از ایشان بازهم تحت نام نویسنده‌ای صاحب‌سبک و تأثیرگذار یاد می‌شود.


در همین‌باره بخوانید:

j-d-salinger-2بیوگرافی نویسندگان: «جی. دی. سلینجر»

ناتور دشت، نخستین کتاب سالینجر، در مدت کمی شهرت و شهرت فراوانی برای ایشان بهمراه آورد و بنگاه انتشاراتی راندوم هاوس (Random Home) در سال ۱۹۹۹ آن را به نوعی شصت‌وچهارمین رمان برتر قرن بیستم عرضه کرد. این کتاب در مناطقی از آمریکا به نوعی کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب‌های ممنوعهٔ دههٔ  قرار گرفت

 


 

 

عظیم ترین راز جهان ادبیات:

در دسامبر سال ۲۰۱۴زندگینامه‌نویسان جی. دی. سلینجر ادعا می‌کنند بالاخره راز این نویسنده منزوی کشف کرده‌اند.

به نوشته گاردین، نویسندگان زندگینامه تازه جی. دی. سلینجر ادعا می‌کنند بالاخره پرده از یکی از بزرگ‌ترین رازهای ادبی برداشته‌اند، این‌که نویسنده «ناتوردشت» تقریبا ۵۰ سال قبلی سرگرم چه کاری بوده است.

این زندگینامه نویسان در آن مقطع گفتند که برنامه ریزی شده است سری‌ای از جریان‌های منتشرنشده سلینجر بعد از سال ۲۰۱۵ پخش شود، این حرف را دیوید شیلدز و شین سالرنو می‌زنند که کتاب‌شان با عنوان «سلینجر» ۳سپتامبر امسال پخش می‌شود. از جهت دیگر فیلم مستند سالرنو پیرامون نویسنده نیز ششم سپتامبر روی پرده می‌رود.

گفته می‌شود این کتاب، مفصل‌ترین اثر پیرامون سلینجر باشد و اغلب مطالب آن پیشتر هیچ کجا پخش نشده، نویسندگان کتاب مدعی هستند دو منبع موثق برای مطالب کتاب خود داشته‌اند که صحت تمامی مطالب ذکرشده در «سلینجر» را تائید کرده‌اند.

در این کتاب مجددا با هولدن کالفید، قهرمان رمان «ناتوردشت» دیدار می‌کنیم و از آزمایشات سلینجر از جنگ جهانی دوم باخبر می‌شویم و به علاوه از طرف دیگر می‌فهمیم ایشان پیرامون دین و مذهب چه نظری داشته است. در این کتاب به علاوه از طرف دیگر اخباری دست‌اول پیرامون خانواده گلاس از کتاب «فرنی و زوئی» و دیگر جریان‌های سلینجر، می‌خوانیم.

کتاب زندگینامه سلینجر به سادگی ناشر پیدا نکرد. تری آدامز، سخنگوی «لیتل براون» که ناشر «ناتور دشت» و سه کتاب دیگر سلینجر است پیرامون نپذیرفتن انتشار کتاب حرفی نزد. مت سلینجر، پسر نویسنده نیز که وکیل و میراث‌دار سلینجر نویسنده است، برای نظر دادن حاضر نشد.

اگر کتاب پخش شود، بدون دردسر نخواهد بود. در میانه دهه ۱۹۹۰ سلینجر موافقت کرد ناشری کوچک در ویرجینیا رمان کوتاه ایشان «شماره ۱۶ هپ‌ورث، سال ۱۹۲۴» را پخش کند، این رمان پیشتر در سال ۱۹۶۵ در نشریه نیویورکر پخش شده بود. با اینحال وقتی خبر این کار در روزنامه‌ها پخش شد، سلینجر نظرش را عوض کرد.

سلینجر که از مطبوعات بیزار بود بعد از ابتدا دهه ۱۹۶۰ دیگر کتابی پخش نکرد، و تحت نام نویسنده از جهان ادبی فاصله گرفت. در ۵۰ سال قبلی تصورات و احتمال‌های بسیاری پیرامون ایشان و کاری که سرگرم آن بوده زبان به زبان چرخید، با اینحال هیچکدام تائید نشد. با اینحال اینکه سلینجر به نوشتن ادامه داده است، تائید شده. این نویسنده سال ۱۹۷۴ به نیویورک تایمز گفت، هر روز چیزی می‌نویسد با اینحال تنها برای خودش.

ولی باید گفت هیچ‌کس نمی‌داند سلینجر سرگرم نوشتن چه چیزی بوده و هیچ مدرکی هم نیست که نویسنده در گاوصندوقش در خانه‌اش در کورنیش در نیوهمپشایر چه چیزی پنهان کرده بود. حتی مت سلینجر و کالین اونیل، بیوه نویسنده نیز از لحظه مرگ نویسنده در ژانویه ۲۰۱۰ درمورد این مسئله سکوت کرده‌اند. این دو حتی با سالرنو و شیلدز نیز مشارکت نکردند.

خاطرات مارگرت. ای سلینجر از پدرش
خاطرات مارگرت. ای سلینجر از پدرش

سالرنو و شیلدز هیچ سابقه‌ای مرتبط با سلینجر ندارند. سالرنو فیلمنامه‌نویسی هالیوودی است که «آرماگدون» و «وحشی‌ها» الیور استون را نوشته و برنامه ریزی شده است فیلمنامه دنباله «آواتار» را برای جیمز کامرون بنویسد. شیلدز نیز نویسنده ۱۳ کتاب داستانی و غیرداستانی است.

 

زندگینامه ۷۰۰ صفحه‌ای سالرنو و شیلدز به علاوه از طرف دیگر شامل نامه‌ها و تصویر‌های کمیاب بسیاری است؛ جزئیات ناشنیده‌ای پیرامون تجربه نویسنده در جنگ جهانی دوم و ازدواج کوتاه مدت اول ایشان دارد؛ گفتگو‌ای افشاگرانه با جین میلر در آن چاپ شده، میلر منبع الهام جریان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» بود؛ و به علاوه از طرف دیگر اشاره شده سلینجری که در بیشتر مواقع دست هالیوود را از اقتباس سینمایی آثارش کوتاه کرده بود چگونه با اقتباس از جریان «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» موافقت کرده بود.

 

سالرنو از لحظه مرگ سلینجر پیرامون نوشتن این زندگینامه و فیلم مستند صحبت کرده بود. سالرنو برای ساختن فیلم با کمپانی وینساتین قراردادی پرسود رست و خودش به اندازه سلینجر مخفی‌کاری کرد و کمتر کسی اصلا خبر داشت چنین فیلمی در حال ساخته شدن است. سالرنو برای پیدا کردن موادخام زندگینامه و فیلم مستند دو میلیون دلار از جیب خودش هزینه کرد و اروپا و آمریکا را پایین پا گذاشت.

سلینجر هیچ وقت به نوشتن زندگینامه یا اینکه کسی زندگینامه‌اش را بنویسد، رضایت نداد با اینحال در ۳۰ سال قبلی کتاب‌های زندگینامه‌ای تائیدنشده متعددی پیرامون ایشان چاپ شد که مشهور‌ترین آنها نوشته یان همیلتون بود. با اینحال سلینجر سال ۱۹۸۷ موفق شد جلوی انتشار «جی. دی. سلینجر: زندگی یک نویسنده» همیلتون را بگیرد و بهانه‌اش انتشار نامه‌های منتشرنشده ایشان در این کتاب بود. همیلتون شرح تلاش‌هایش برای انتشار کتاب را در کتابی با عنوان «در جستجوی جی. دی. سلینجر» در سال ۱۹۸۸ به قلم در آورد.


 

کارهای سلینجر در ایران:

«ناتور دشت» مهم ترین اثر این نویسنده تا اینجای کار سه بار به زبان فارسی ترجمه شده است. نخستین بار در دهه ۵۰ و به وسیله احمد کریمی و پس از آن در دهه ۷۰ ترجمه هایی از احمد گلشیری و محمد نجفی نیز از این کتاب در دست خوانندگان ایرانی قرار گرفت. سلینجر در سال ۱۹۵۳ سری نه جریان کوتاه خود را که قبل از آن در مجله ها به چاپ رسید بود در یک سری پخش کرد.

جریان های «یک روز خوش برای موزماهی»، «دهانم سبز و چشمانم دلچسب» و «عمو ویگیلی در کانه تی کت» از این سری در بسیاری از گزیده های بهترین جریان های کوتاه تاریخ آمده است. در جریان «عمو ویگیلی…» شخصیت اصلی جریان با حسرت از مرگ والت نمونه دیگری از برادران خانواده گلس یاد می کند؛ خانواده یی که خوانندگان خیلی زود با عضو های دیگرش آشنا شدند. این کتاب با ترجمه احمد گلشیری و به اسم «دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم» به فارسی ترجمه شده است.

جریان های «تقدیم به ازمه با عشق و نکبت» و «تدی» از این سری درمیان خوانندگان ایرانی هواداران بسیار دارد. «فرنی و زویی» در سال ۱۹۶۱ پخش شد. بخش اول کتاب، جریان کوتاهی است به اسم «فرنی». جریان در آخر هفته یی در یک کالج دانشگاهی اتفاق می افتد.

فرنی دختر حساس خانواده گلس از ریاکاری، ابتذال و تظاهر جامعه دانشگاهی اطراف به نامزدش شکایت می کند. بخش دوم کتاب جریان بلند «زویی» است. زویی کوچک ترین برادر خانواده گلس یک هنرپیشه خوش قیافه سریال های تلویزیونی است که سعی می کند در گفت وگوی طولانی آشفتگی روحی خواهرش فرنی را برطرف کند. این کتاب با واکنش های دارای اختلاف منتقدین مواجه شد. در لحظه انتشار کتاب مطبوعات امریکایی به اخبار غیر موثق پیرامون زندگی غیرمتعارف سلینجر و گرایش ایشان به بودیسم، هندوئیسم و عرفان مسیحی دامن زدند. مشهور ترین نقد را رمان نویس بزرگ امریکایی جان آپدایک بر کتاب نوشت و آن را تجربه یی بسیار شخصی و درونی خواند.

داریوش مهرجویی در سال ۱۳۷۳ فیلم «پری» را با توجه به این کتاب تولید. نمایش فیلم پری در سال ۱۹۹۷ در امریکا دلیل شد بحث شکایت سلینجر از تهیه کننده ایرانی فیلم پیش بیاید که با این وجود رفع و رجوع شد. در صحنه یی از فیلم دیگر مهرجویی «هامون»، حمید (خسرو شکیبایی) ورژن انگلیسی فرنی و زویی را به مهشید (بیتا فرهی) نشان می دهد و آن را کتابی پر از درد و راز و رمز و عشق عرضه می کند؛ چهار واژه یی که روی جلد یکی از چاپ های انگلیسی کتاب هم درج شده است.

«فرنی و زویی» با دو ترجمه از میلاد ذکریا و امید نیک فرجام در ایران پخش شده است. دو سال بعد «تیرهای سقف» پخش شد. این کتاب هم شامل دو جریان است. اولی ماجرای روز عروسی سیمور است که از زبان برادر سربازش بادی روایت می شود. راوی جریان دوم «سیمور؛ پیشگفتار» هم بادی است که سعی می کند تصویری از زندگی انزواجویانه برادرش عرضه کند و اخبار غیر موثق فرضی را رد کند. از اینجا به بعد دست ناشران علاقه مند از جریان های سلینجر کوتاه می ماند.

ورژن فارسی این کتاب را امید نیک فرجام ترجمه کرده است. با این وجود جریان اول در کتابی به اسم «بالا بلندتر از هر بلندبالایی» با ترجمه شیرین تعاونی پخش شد. در سال ۱۹۶۵ مجله نیویورکر جریان بلند «هاپورس ۱۶ – ۱۹۲۴» را پخش کرد که جریان هایی است از زبان سیمورگلس هفت ساله، وقتی که به اردویی دانش آموزی رفته است و در نامه هایی از خانواده اش می خواهد کتاب هایی منجمله کارهای آناتول فرانس را برایش پست کنند.

بعدها ناشران بسیاری سعی کردند امتیاز انتشار این جریان را از سلینجر بخرند حتی ناشر کوچکی به اسم اورچیسس در پی توافق ابتدایی با سلینجر مطرح کرد خیلی زود ورژن یی از این کتاب را پخش می کند با اینحال چیزی نگذشت که نظر سلینجر عوض شد و خوانندگان چشم انتظار ماندند. انزوای ۵۰ ساله سلینجر هم دلیل نشد که اسم ایشان فراموش شود. در سه دهه واپسین ایشان مرتباً با جنجال های ناخواسته درگیر بود.

در دهه ۸۰ یان همیلتن زندگینامه انتقادی به اسم «در جست وجوی سلینجر» نوشت و فورا با شکایت ایشان مواجه شد. جویس مینارد معشوقه سابق و مارگارت دختر سلینجر هم با نوشته هایشان از زندگی با نویسنده منزوی دردسرهای دیگری را برای ایشان بوجود آوردند. با وجود این سال هم وکلای سلینجر دست به کار شکایت از نویسنده یا کارگردانی می شدند که به نحوی از کارهای ایشان اقتباس کرده بود. سلینجر به علاوه از طرف دیگر انتشار دیگر جریان های کوتاهش را که به روش پراکنده در مجلات چاپ شده بود غیرقانونی مطرح کرد.

همان جریان هایی که در سال های واپسین با عناوین مختلف در ایران پخش شده اند و به نظر می رسد خیلی هایشان ورژن ابتدایی جریان های موفق این نویسنده اند. در سال ۱۹۷۴ سلینجر در یکی از تازه ترین گفت وگوهایش گفت؛ «من علاقه مندم بنویسم. زندگی می کنم که بنویسم. با اینحال تنها برای خودم و لذت بردن می نویسم.»

داستان‌های پس از مرگ نویسنده: جی. دی. سلینجر مترجم: بابک تبرایی ، محسن کیانی
جریان‌های بعد از مرگ نویسنده: جی. دی. سلینجر مترجم: بابک تبرایی ، محسن کیانی

با اینحال تازه ترین کتابی که از ایشان در ایران چاپ شد «سه جریان» بود که در شکل یک سری تازه پخش شد.

این جریان ها از کارهای دوران جوانی سالینجر هستند که تنها در مجله ها پخش شده بودند و سالینجر در لحظه حیات خود اجازه انتشار آنها را در شکل کتاب نداده بود.

کتاب تازه سلینجر که با عنوان «جی.دی.سلینجر: سه جریان ابتدایی» پخش شده از جانب آژانس دیوالت-گریوز به مارکت آمده و شامل سه جریان کوتاه به اسم های «جماعت جوان» ، «برو ادی رو ببین» و «هفته ای یه بار آدمو نمی کشه» است.

این سه جریان پیشتر در مجله های ادبی پخش شده بودند. جریان اول در سال ۱۹۴۰ در مجله «استوری»(جریان) ، جریان دوم در سال ۱۹۴۰ در ریویوی دانشگاه کانزاس سیتی و جریان سوم نیز در سال ۱۹۴۴ در «استوری» چاپ شده بودند.

ولی باید گفت این اولین باری است که این سه جریان همراه با هم و در شکل یک کتاب به مارکت می آیند.

تام گریوز یکی از بنیانگذاران موسسه پخش کننده این سری گفت این کتاب در ضمن نخستین کتاب سلینجر است که با تصویرگری همراه است و آنا رز یونکن این تصویرپردازی ها را انجام داده است. این کتاب به روش «فرانی و زویی» و «۹ جریان» که جلدشان تک رنگ است پخش شده و بیوگرافی سلینجر یا تصویری از ایشان در آن جای نگرفته است.

«سه جریان ابتدایی» اولین کتاب قانونی سلینجر در بیش از ۵۰ سال واپسین است. تازه ترین کتاب ایشان که با مجوز خودش پخش شده بود در سال ۱۹۵۳ با عنوان «تیرهای سقف را بالا بگذارید ، نجاران و سیمور: پیشگفتار» بود. یک سری غیرمجاز از جریان‌های دوران ابتدایی نویسندگی سلینجر نیز در سال ۱۹۷۴ پخش شد بود که سلینجر ناشر کتاب را به دلیل عدم کسب مجوز به دادگاه کشاند و ادعا کرد بدون اجازه ایشان آثارش به دست چاپ سپرده شده اند. ایشان در گفتگو با نیویورک تایمز گفته بود: این کار غیرقانونی است. غیرمنصفانه است. فرض کنید یک کت داشته باشید که دوستش دارید و یکی برود توی گنجه شما و آن را بدزدد. این حسی است که من دارم.

این سه جریان که اکنون در یک مجلد به چاپ رسیده همان سه داستانی نیستند که سال پیش به روش آنلاین پخش شده بودند. آن سه جریان شامل «یک اقیانوس پر از توپ های بولینگ»، «پائولا» و «پسر تولد» بود.

به گفته کتاب تازه ای که اخیرا از جانب دیوید شیلدز و شین سالرنو پخش شد، بنیاد سلینجر تصمیم گرفته است تا پنج کتاب از کتاب‌های این نویسنده را تا سال ۲۰۲۰ پخش کند. گفته شده این کتاب ها شامل سری ای از جریان کوتاه پیرامون خانواده گلس(که در «۹ جریان» و «فرانی و زویی» ظاهر شده اند)، یک سری از جریان پیرامون خانواده کالفیلد، کتاب هایی از آزمایشات نویسنده در جنگ جهانی دوم و کتابی دربار آیین هندویی ودا است که سلینجر در سال های آخر زندگی اش به آن گرویده بود.

 


 

نکاتی جالب از زندگی سلینجر!

به چنین آدمی چگونه می‌شد اعتماد کرد وقتی که می‌گفت: «اولا من اگر مجله داشتم، هیچ وقت یک ستون را به یادداشت‌های زندگی نامه ای نویسنده‌ها اختصاص نمی‌دادم… من برای چند مجله یادداشت زندگی نامه ای نوشتم و شک دارم که در آن‌ها حرف راستی زده باشم.» بسیار عالی این‌ها اخبار غیر موثق و حواشی زندگی سلینجر است. اگر جایی‌اش را نتوانستید باور کنید (علي الخصوص آن‌هایی که شخصی‌تر است) خیلی به خودتان فشار نیاورید، سلینجر به خالی بندی و چاخان گویی‌اش افتخار می‌کرد.

** یک خانه ۹۹ جریبی ویلایی، مشرف به پنج ایالت آمریکا بالای یک تپه، جایی بود که سلینجر رنگ پریده، پشت یک میز دراز می‌نشست و تلق تلق روی دگمه‌های ماشین تحریر می‌زد. کنده‌های چوب را توی بخاری می‌انداخت و آن قدر کلمه روی کاغذ می‌نوشت و خط می‌زد تا آنی که می‌خواست را بیابد. برایش هم مهم نبود که میلیون‌ها آدم، پشت حصار‌های بلند خانه اش منتظر شکستن سکوت طولانی «نویسنده» بودند تا از ایشان بیشتر بدانند. ایشان با وجود این وقت یکدفعه با جیپش به شهر می‌رفت، کلمات ضروری رد و بدل می‌شد و غذا و روزنامه لازم خریده می‌شد. اگر هم کسی گیرش می‌آورد، آن قدر حرف نمی‌زد و پاسخ نمی‌داد که طرف مجبور می‌شد حرفش را روی کاغذ بنویسد و بچپاند توی دستش.

** «رویای ناطور» خیلی چیز‌هایی را که در بیشتر مواقع سلینجر از پاسخ دادنشان طفره می‌رفت، روشن کرد. شایده به خاطر همین، سلینجر از دخترش «مارگرت» که با پاسخ دادن به خبرنگاری دلیل نوشته شدن این کتاب شد، حسابی شاکی شد.

**نگذاشت هیچ عکسی از ایشان پخش شود. حتی بعد از چاپ دوم «ناطور دشت» با اصرار زیاد موفق شد ناشر را مجبور به حذف عکسش از جلد کتاب کند.

** خود «سلینجر» هم مانند «هولدن» و بچه‌های خانواده «گلاس» از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده. خودش هم بودایی بود.

** گاو صندوق سلینجر پر است از فیلم‌های کلاسیک نایاب آمریکا.

**سلینجر را در خانه «سانی» صدا می‌کردند.

** سلینجر «هایکو» می‌سروده و زمانی بیلیارد باز ماهری بوده است. شیفتگی ایشان به مذاهب شرقی هم که مشهور است. می‌گویند ابتدا ازدواج اش هیچ موجود زنده ای، حتی حشرات، حق کشته شدن در خانه سلینجر را نداشتند!

** سلینجر یک مرد شش انگشتی است (دست چپش) . با این وجود اگر این هم از کلک‌های خودش برای فرار از آدم‌ها نباشد.

** سلینجر در مدرسه نظام، بیننده خودکشی یکی از همکلاسی‌هایش و پرت شدنش از پنجره بود (جیمز کسل «ناطور دشت» را یادتان هست؟)

** جریان «فرانی» هدیه سلینجر به همسرش «کلر» در شب عروسی‌شان بود. «فرانی» ظاهر، رفتار و چمدان آبی رنگ «کلر» را داشت.

** یکدفعه یک نفر به اسم «ساموئل گلدوین» فیلم «عمو ویگیلی در کنه تی کت» را – آن هم با اجازه سلینجر- در‌ هالیوود تولید میکند (با بازی سوزان هیوارد.) سلینجر بعد از دیدن آن، تا این لحظه به هیچ‌کس اجازه تولید فیلم از روی کتاب‌هایش را نداده است! داریوش مهرجویی خودمان هم بی اجازه، «پری» را از روی «فرنی و زویی» ساخته و شایعاتی هم مبنی بر شکایت سلینجر از مهرجویی می باشد.

**به نظر میرسد «شون کانری» توی «در جست و جوی فورستر» خواسته «سلینجر» باشد. تنهایی، اخلاق افتضاح و عزلت یک نویسنده از آدم به دور، دلیل می‌شود که خیلی‌ها این فیلم را (که فیلم خوبی هم هست) به نحوی «از روی زندگی سلینجر» بدانند.

**خواندن «ناطور دشت» تکلیف ثابت دانشجوهای «‌دیوید رایزمن» جامعه شناس آمریکایی، سر کلاس «شخصیت و ساختار اجتماعی» در دانشگاه ‌هاروارد است.

** «ناطور دشت» خوراک هر روز «مارک دیوید» قاتل روانی جان لنون (خواننده ) بوده.

** اول سیمین (دانشور) «ناطور دشت» را می‌خواند، چون ورژن انگلیسی، زودتر دستشان می‌آید. جلال (آل احمد) پیش از این که ورژن «فرانسه» آن را بخواند، به دفعات راجع به کتاب از زبان سیمین می‌شنود. جلال بعد از خواندن فرانسه «ناطور دشت» معتقد بود چیزی که سیمین تعریف می‌کرد یک چیز دیگر است!

** با «لری کینگ» در برنامه ۲۰ ساله اش در سی ان ان گفتگو می‌کنند و از وی تحت نام مجری که تا این لحظه با هر کی اراده کرده (از مدیرعامل جمهور تا هنرپیشه و بقیه) توانسته گفتگو کند سوال میکنند: «کی بوده که دوست داشتی گیرش بیاوری و نشده؟» بی درنگ بیان می کند: «سلینجر.

 

 

 

امیدواریم نوشته “بمناسبت 96 سالگی جروم دیوید سلینجر” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.

گدایی که با چاپ خاطراتش به شهرت رسید

درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “گدایی که با چاپ خاطراتش به شهرت رسید” که پیشتر بدان میپردازیم.

خیلی وقتها خیلی از ماها نویسنده¬ایم و خودمان خبر نداریم.
نمونه¬اش همین آقای «ژان. ماری. راگول» است. یک گدای فرانسوی که جدید به باشگاه مشاهیر پیوسته است.
راگول کالا ازدواجی نافرجام بود که بعد از جدایی والدینش مجبور به زندگی باپدری دائم الخمر می¬شود، وی که تجربه یک شکست و خیانت عشقی را هم در کارنامه¬اش داشته با گارسنی روزگار می¬گذرانده با اینحال با اخراج از رستوران محل ِ کارش به گدایی روی میآورد.
این مرد که سابقه ۲۷ سال گدایی را در کارنامه خود به ثبت رسانده! یک روز در ۴۵ سالگی تصمیم می¬گیرد خاطرات خود از آزمایشات تلخ و شیرین گدایی در فرانسه را به قلم درآورد، و با این وجود ۲ سال آزگار هر روز صبح قبل از شروع کار هر روزه¬اش مدتی را به نگارش خاطرات خود از شغل شریف گدایی و آموزش طنازانه تکنیکهای آن میپردازد.

در فرانسه ناشران حرفه¬ای حاضر نمیشوند کتابی را بصورت ادیت نشده پخش کنند، و به دلیل آنکه ویراستاران هم راه رضای خدا موش نمی¬گیرند (با این وجود بلانسبت آقای شکرالهی!) ایشان برای تامین هزینه ادیت کتابش تصمیم میگیرد به مردی که هر روز از دوچرخه¬اش نگهبانی میکرده موضوع را شرح دهد و آنمرد نیز می¬پذیرد که در ازای نگهبانی از دوچرخه¬اش هزینه ی چاپ کتاب راگول را بدهد.
از بخت خوش راگول آن مرد کسی نبود جز ژان اوئیس دبر وزیر کشور پیشین فرانسه.

 je tape la manche (French) Paperback – October 7, 2015 by Jean-Marie ; Debre, Jean-Louis Roughol
je tape la manche (French) by Jean-Marie ; Debre, Jean-Louis Roughol

به هرحال کتاب پخش میشود و آقای راگول در ۴۷ سالگی به شهرتی عالمگیر دست مییابد. با این وجود خودش به لوموند گفته که از وقتی که مشهور شده کار گدایی برایش سخت¬تر است با اینحال با اینحال وی توانسته از قبل سود کتاب یک تلفن همراه هوشمند بخرد و از روش فیس بوک با طرفدارانش تماس برقرار کند. همین شهرت رسانه¬ای و گفتگو¬های تلوزیونی دلیل شده تا وی برادرش را نیز بیابد
راگول هنوز هم کارتن خواب است و اینطور گفته میشود که قرار شده عده ای از نهادهای حقوق بشری فکری بحال شرایط نابسامانش بکنند.


گدایی که با چاپ خاطراتش به شهرت رسید

امیدواریم نوشته “گدایی که با چاپ خاطراتش به شهرت رسید” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.