آرشیو ادبیات و هنر

سخنان صریح لیلی گلستان در تداکس تهران

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “سخنان صریح لیلی گلستان در تداکس تهران” که پیشتر بدان میپردازیم.

لیلی گلستان در تداکس تهران گفت: تمام کودکی و نوجوانی‌ام را با بغض صبح‌گاهی از خواب بیدار شدم. بعدها وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که این‌ها به خاطر پدر بداخلاق، سلطه‌جو، تحقیرکننده و زورگو بود.

 لیلی گلستان (مترجم و گالری‌دار) و دختر ابراهیم گلستان اخیرا بر سکوی «تداِکس تهران» سخن‌هایی بی‌پرده راجع‌به زندگی شخصی‌اش گفت. ایشان سخنانش را از دوران کودکی‌اش شروع کرد و گفت: تمام کودکی و نوجوانی‌ام را با بغض صبح‌گاهی از خواب بیدار شدم. بعدها وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که این‌ها به خاطر پدر بداخلاق، سلطه‌جو، تحقیرکننده و زورگو بود.

کم کم درس خواندم و کار کردم، سر کار با شوهرم آشنا شدم، عاشقش شدم، با هم ازدواج کردیم، و هم‌چنان این نگاه سلطه‌جویی که پدرم به همه داشت، و به من هم داشت ادامه پیدا کرد، و من نمی‌توانستم از پایین سایه این نگاه درآیم. بعد از گذشت شش سال از ازدواجم، از جایی متوجه شدم که منِ مادر با سه بچه‌ام یک طرفیم، و شوهرم یک مردِ مجردِ بدون هیچ تعهد و مسئولیتی، در طرف دیگر. پس تصمیم گرفتم که این رابطه را با تمام عشقی که به ایشان داشتم انتهای دهم.

گلستان ادامه داد: وقتی از شوهرم جدا شدم، یک زن تنها بودم که پولی برای گذران زندگی نداشتم. پس تصمیم گرفتم گاراژ خانه‌مان را کتابفروشی کنم. از سال ۶۰ تا ۶۶ تنها کتابفروش منطقه دروس بودم. با مشکلاتی که در مارکت کتاب بوجود آمد، تصمیم گرفتم کارم را تغییر دهم. فکر کردم که من هنر خوانده‌ام، پدرم هم سری‌دار است و با تمام نقاشان معاصر آشناست، پس گالری گلستان را تأسیس کردم. گالری‌ام را با نقاشی‌های سهراب سپهریِ خانواده خودمان شروع کردم، و اکنون با تمام سختی‌هایی که در این راه کشیده‌ام، ۲۸ سال است که گالری‌دارم.

من با مشکلات عدیده‌ای در زندگی مواجه بوده‌ام، با این وجود اکنون جوان‌ها را می‌بینم که با کوچکترین مشکلات غُر می‌زنند. غیر از مرگ و مرض، همه چیزِ زندگی قابل حل است. من برادر نازنینم را در جنگ مزخرفِ عراق و آمریکا از دست دادم، مادرم که بعد از مرگِ برادرم خم به ابرو نیاورد و در بیشتر مواقع دلداری‌ام می‌داد تا ذره ذره آب شد و ایشان هم رفت. شوهرم را از دست دادم که هیچ‌وقت قدرِ خود را ندانست. رنج با ما عجین شده است، با این وجود ما باید صبوری کنیم. ما نباید از زندگی طلبکار باشیم، ما به زندگی بدهکاریم و می بایست از آن نگه‌داری کنیم، وبه آن بیفزاییم.


دانلود

کانال ویدئویی آوانگارد در سایت آپارات


تکمیلی:

لیلی گلستان دختر ابراهیم و فخری گلستان هر دو از ادیبان و هنرمندان و روشنفکران توده ای سال های قبل از کودتای ۲۸ مرداد، خود از مترجمان و مولفان مشهور ایرانی است که در سال ۹۳ موفق به کسب جایزۀ شوالیه ادب و هنر فرانسه مشهور به جایزه نخل آکادمیک شد. برادرش کاوه گلستان عکاس و مستند ساز در سال ۸۲ در اثر انفجار مین، زمان تصویربرداری و عکاسی در اطراف شهر کرکوک عراق کشته شد و مادرش فخری گلستان نیز در اثر کهولت سن و تحمل داغ پسرش کاوه در سال ۹۱ درگذشت. لیلی بنیادی را با اسم و یاد برادرش تاسیس کرد که هر سال مراسم سالانۀ جایزه عکاسی کاوه گلستان را برگزار  می کند و خودش هم  در هیئت داوران آن اکتیو است. لیلی اخیرا به مناسبت سالگرد درگذشت مادرش گفتگو ای با خبرنگار ایسنا داشته که حاوی نکات جدید ای در باب مادر اوست. مادرش  فخری گلستان مترجم بود و اکتیو حقوق کودک. با جسارتی بی مانند در سن ۵۰ سالگی پا به عرصۀ تازه ای گذاشت و آن فراگیری هنر سفالگری بود. ایشان در این عرصه نیز موفق شد و آثارش در سفالگری مورد استقبال فراوان هنردوستان قرار گرفت. فخری گلستان با صدای هیاهوی پرندگان آرام می شد. صدایی که آوای پرندگان گورستان افجه، مکانی که کاوه را در آنجا به خاک سپرده اند به خاطر می آورد. ایشان زنی بود اکتیو و جدی و به گفته دخترش تا حد اغراق با گذشت و تا حد اغراق فداکار.

 

لیلی گلستان در گفتگو با ایسنا

مادرم زن فعالی بود و در بیشتر مواقع سرگرم. من وقتی پاریس درس می‌خواندم، چهار ساعت در هفته به کلاس سفالگری می‌رفتم و چند تا از کارهایم را به وسیله مسافری برای مادرم فرستادم. خود مادرم بعدها برایم گفت که از همان‌وقت به سفالگری علاقه‌مند شده، با اینحال وقت خالی برای پرداختن به آن را نداشته است. بعد از انقلاب به ناچار از پرورشگاهی که اداره می‌کرد، بیرون آمد و خانه‌نشین شد و رفت سراغ یادگیری سفالگری. تنها یکی – دو ماه بیشتر کلاس نرفت و بعد، یکی از اتاق‌های خانه را کارگاه کرد و ته حیاط هم یک کوره سنتی تولید و خودش سرگرم تجربه کردن شد.

 

قبل از هر چیز، سن مادرم برای بازدیدکننده‌ها جالب بود؛ این‌که زنی در دهه‌ی پنجم زندگی‌اش جدید شروع به یادگیری هنر مورد توجه‌اش کند، برای مردم جالب و دلنشین بود. بعد فرم کارهای که بسیار مدرن بودند و رنگ آن‌ها که زنده و خوش‌رنگ بود. کارها در عین مدرن بودن حال و هوای ایرانی هم داشتند. از مهرهای قلمکار اصفهان استفاده می‌کرد و روی ظروف مدرن، مهرها را روی گِل فشار می‌داد و نقش‌ها روی آن می‌افتادند. این تلفیق سنت و مدرنیته، اثر را بسیار دلنشین می‌کرد.اصولا در خانواده‌ی ما، هنر مکان والایی داشت؛ پدر و مادرم سری‌دار بودند و نقاشی‌های بسیار ارزشمندی گردآوری کرده بودند. اهل کتاب و فیلم و تئاتر بودند و در حقیقت، هنر و فرهنگ ما را احاطه کرده بود.

 

مادرم وقتی به اصرار من حاضر شد نمایشگاهی از کارهایش برگزار کند، فکر نمی‌کرد که چنین استقبالی در کنفرانس اول از کارهای ایشان شود. بعد وقتی تعاریف و نظرهای مخاطبان را شنید، خیلی ترغیب شد و با جدیت و وسواس بیشتری کار را ادامه داد. سفارش قبول نمی‌کرد و هر کاری را که خودش دوست داشت، انجام می‌داد. به پیشنهادهای من هم اصلا گوش نمی‌کرد!

 

تأثیر این هنر روی آرام شدن ایشان، وقتی بروز کرد که آن اتفاق برای برادرم افتاد. هر روز می‌رفت توی کارگاه. موسیقی را به صدای بلند می‌گذاشت و گل‌ها را با حرارت زیاد ورز می‌داد و تمام خشمش را با ورز دادن گل‌ها بیرون می‌ریخت. این کار خیلی به ایشان کمک کرد که بتواند این غم را بیشتر تاب بیاورد.

 

تازه ترین و تصویر از ایشان، لحظه‌ی مرگش بود. من، دخترم صنم و مهرک – پسر کاوه – بر بالینش بودیم. دست‌هایش را گرفته بودیم و خیره به روش آرام و پر صلح و صفا و پریده‌رنگش نگاه می‌کردیم تا دست‌هایش سرد شدند و یخ کردند و تمام شد.

 


امیدواریم نوشته “سخنان صریح لیلی گلستان در تداکس تهران” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

پیرامون کورتاسار به منزله چپ غیرمتعهد

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “پیرامون کورتاسار به منزله چپ غیرمتعهد” که پیشتر بدان میپردازیم.

 

نوشتن پیشامدی را نوید می‌دهد

شرق- نادر شهریوری (صدقی):

اگر این فرضیه بورخسی درست باشد که انتساب یک متن به نویسنده خطاست بدلیل آنکه نوشتن بی‌دخالت دیگران ناممکن است، ‌تحت این شرایط بورخس خود نمونه‌ای بارز از نویسنده‌ای مداخله‌گر است که در کار نویسندگان بعد از خود دخالت می‌کند. بسیاری از نویسندگان تحت‌تأثیر فرضیه‌های بورخس و به علاوه از طرف دیگر نویسندگان لاتینی از قبیل کورتاسار، مارکز، فوئنتس، یوسا و … سخت متأثر از دخالت‌های بورخسی‌اند. خولیو کورتاسار (١٩٨۴-١٩١۴) نویسنده آرژانتینی که از قبیل هم‌میهنش بورخس، فریفته هر چیز خیالی، ناشناخته و اسطوره‌ای است بسیاری از نوشته‌های خود را تحت‌تأثیر بورخس و فرضیه‌آلیسم فلسفی وی نوشته است. نمونه‌ای از تأثیرات و دخالت‌های بورخسی را می‌توان در شرح‌حال اسطوره‌ای یافت که کورتاسار پیرامون خود نوشته است:

«…در اوت ١٩١۴ در بروکسل به دنیا آمدم. برج تولد من مریخ است* و رنگ مؤثر زندگی من خاکستری است، با اینکه خودم سبز را بیشتر علاقه مندم…»١

وقتی کورتاسار به رنگ مؤثر خاکستری در زندگی‌اش اشاره می‌کند، می‌توان رنگ خاکستری را سایه‌روشن‌هایی در نظر گرفت که اساسی ترین خصوصیت‌شان آن است که چندان نمی‌توانند تصویری روشن و یا حتی تیره از زندگی عرضه دهند. با توجه به باوری اسطوره‌ای خاکستری رنگی است که زندگی را در فضای مبهم فرو می‌برد که در آن امکان وقوع اتفاقات غیرقابل‌پیش‌بینی می باشد و یا چنان‌که کورتاسار بیان می کند امکان وقوع هر احتمال انتزاعی در آن شدید است. کورتاسار به‌واسطه خاکستری‌بودن سرنوشتش پیوسته در مرزهای لغزان و غیرقابل‌دیده رئالیسم و وهم، انتزاعیات و حقیقت واضح، فیزیک و متافیزیک (مافوق‌طبیعی) در نوسان است. ایشان میان این دو با این وجود مرزی قائل نمی‌شود و آنها را از هم تفکیک نمی‌کند.

آنچه ایشان مافوق طبیعی (متافیزیک) می‌نامد بخش جدایی‌ناپذیر از زندگی طبیعی است. «معنای مافوق طبیعی (متافیزیک) از لحاظ من بیش از قبل به چیزهایی چون بازی با یک طفل و یا مبارزه به خاطر یک آرمان است.»٢ کورتاسار در بسیاری از جریان‌هایش ازجمله جریان‌های کوتاه «کرونوپیوها و فاماها» با درهم‌ریختن فاصله حقیقت و خیال – مرزی که از نظرش نیست- به تجسمات انتزاعی خود امکان مانور می‌دهد تا خواننده را با حواس پنج‌گانه خود به درک حسی با اینحال ملموس و مشعشع حقیقت ترغیب کند. ایشان در شیطنت‌بارترین کتاب خود با نگاهی عمیقا داستانی تصویری بطور کلی سورئالیستی از جزئیات اطراف خود عرضه می‌دهد. «آن روز چهارشنبه خاکستر بود، روزی که در آن به نظرم روند گوارش و هضم غذا می‌موفق شد تصویر مناسبی از موقعیت عرضه دهد، از این روی رأس ساعت نه‌ونیم صبح با بی‌میلی بیننده ورود صدها دل و روده مملو از فرنی خاکستری‌رنگ ماحصل امزجاج کورن‌فلکس، قهوه‌ای رقیق و شیرینی کروسان بودم. در کافه‌تریا دیدم به چه نحو پرتقالی که به قطعات منظمی قاچ می‌شد، در لحظه‌ای معین تغییر شکل می‌داد و قطعات یکی پشت دیگری فرو می‌افتادند… پرتقال راهرو را تا انتها طی کرده، چهار طبقه پایین رفت و بعد از این که وارد دفتری شد، در نقطه‌ای میان دو دسته صندلی از حرکت باز ایستاد»,٣
کورتاسار در شروع جریان کوتاه «دیوارنگاره»‌ بیان می کند: «خیلی چیزهاست که به روش بازی شروع می‌شود و ممکن است مانند بازی هم به انتهای می‌رسد.»۴ پیش از هرچیز بازی می‌تواند ناشی از ملال، پرسشگری، هوس و یا اصلا جالب‌بودن خود مسئله باشد. اینها هیچ‌یک از ارزش بازی کم نمی‌کند، با اینکه چیزی هم به آن اضافه نمی‌کند. با اینحال به ذهن خطور میکند «بازی» در تلقی کورتاسار نقشی دیگر ایفا می‌کند. یوسا در توصیف بازی آن را شکلی از ساخته‌های ذهنی و یا نظمی تصنعی می‌داند که بر جهان تحمیل می‌شود. «‌نماینده‌ای توهمی که جای زندگی را می‌گیرد به انسان اجازه می‌دهد که بیاساید، زندگی حقیقی و خود را فراموش کند»,۵ در شرایطی که بازی از لحاظ کورتاسار به مثابه باوری اسطوره‌ای نه یک توهم و یا نوعی فراموشی و… که بخشی وجودی و جدایی‌ناپذیر خود زندگی است. «زندگی به مثابه بازی» فرضیه اصلی کورتاسار است، با اینکه منشأ این فرضیه به یونان باستان و به هراکلیتوس بازمی‌گردد.
کورتاسار این تلقی از بازی را به نوشتن ارتباط می‌دهد: «نویسنده حقیقی کسی است که وقتی می‌نویسد کمان را تا ته می‌کشد و سپس آن را به میخ آویزان می‌کند تا برود با دوستانش چیزی بنوشد، ‌تیر درست به سوی هوا است، به هدف اصابت خواهد نمود یا نه؟ موضوع دیگری است تنها احمق‌ها قادر اند ادعای تصحیح مسیر تیر را بکنند یا همزمان با اینکه از زاویه جاودانگی آن را می‌پایند، پشت‌سرش بدوند تا چند هُل کوچولوی تکمیلی به آن بدهند»,۶
بازی‌کردن اگر حقیقتا بازی‌کردن باشد توجهی به پیامد و تبعات بازی ندارد. بازیگر در بازی متوقف می‌شود بدلیل آنکه وجود را براساس غریزه بازی می‌فهمد از اینرو آن را به پدیده‌ای زیبایی‌شناختی بدل می‌کند و نه پدیده‌ای اخلاقی که احیانا به تأثیرات اخلاقی بازی بر رفتار تماشاگران توجه کند. این تلقی از نگاه به هستی و این تلقی از نوشتن با این وجود «تعهد» به معنی کلاسیک و سارتری را برنمی‌تابد.

بااین‌حال با کورتاسار با اینکه به نوعی نویسنده‌ای چپ با اینحال چپ غیرمتعهد مواجه می‌شویم. برای روشن‌ترشدن قضیه چپ غیرمتعهد می‌توانیم مثالی از انقلاب کوبا بیاوریم. آنچه در انقلاب کوبا به‌ویژه در وهله در ابتدا برای کورتاسار جذابیت خاصی داشت انقلاب و جنبش همگانی به مثابه رخدادی غیرتئوریک بود. انقلاب کوبا کورتاسار را وامی‌دارد تا به سیاست به نوعی قضیه‌ای غیرتئوریک توجه کند. از قبیل رخدادی سیاسی که متکی به چارچوب و حد و فاصله نیست، که می‌توان آن را به مثابه جشن و شکوهی جمعی تصور کرد. از لحاظ کورتاسار در کوبا به‌ویژه در ایام و ماه‌های آغازین انقلاب با جشنی غیرتئوریک مواجه هستیم. جشنی که از قبیل تمامی جشن‌ها و بازی‌ها می‌تواند به تعبیر نیچه توان ازدست‌رفته هستی را بازگرداند و آن را جبران کند.

با اینحال به‌تدریج گسست کورتاسار شروع می‌شود. این گسست آنگاه صورت می‌پذیرد که جشن انقلاب به آیین بدل می‌شود و یا به تعبیری که خود بیان می کند انقلاب غیرتئوریک به پیشرو تئوریک با حد و مرزی معین بدل می‌شود و در آن صورت است که آزادی وجودی انسانی و توان بازیگری‌اش محدود می‌شود. شاید دوست داشته باشید بدانید که همین فرضیه کورتاسار را به وقایع مه ۶٨ در پاریس ارتباط می‌دهد: «در آن روزهای پرآشوب به اشتراک سنگرهای خیابانی پاریس قابل مشاهده است که اوراقی را که خود نوشته پخش می‌کند و با دانشجویانی که می‌خواستند تخیل را بر مسند قدرت بنشانند دمخور است»,٧
به بورخس بازگردیم. به باورهای اسطوره‌ای وی که سخت کورتاسار را تحت‌تأثیر قرار داده است، بسیاری به کورتاسار عنوان «بورخس اجتماعی» می‌دهند، این عنوان خوبی است، با اینکه اجتماعی‌بودن کورتاسار هیچ مانع از آن نمی‌شود که وی باورهای اسطوره‌ای فردی خود را کنار بگذارد. کورتاسار گفته بود که نوشتن از قبیل بازکردن کتاب فال شعری است که پیشامدی را نوید می‌دهد. از قضا رنگ موثر خاکستری زندگی‌اش نیز موید همین باور است. ایشان نوشتن، عشق‌ورزیدن، سیاست و اساسا زندگی را از قبیل بازیگری می‌بیند که هستی را براساس غریزه بازی دریافته است. با اینحال ارزش کورتاسار در آن است که خود را به انتظار پیشامد از قبیل پرتاب تاسی ارتباط می‌زند.


پی‌نوشت‌ها:

Cronopios و famas با استناد به ریشه‌های لغت می‌توان به مهلت‌طلبان: افرادی که لحظه را خوب درمی‌یابند و شهرت‌طلبان ترجمه کرد و یا به «رندان و اسم‌جویان (هفت صدا، ریتا گیبرت، نازی عظیما)». با اینحال به باور درست مترجمان این ترجمه تحت‌اللفظی خوب است که انجام نگیرد. «بدلیل آنکه کرونوپیوها، فاما و اسپرانزا اسم‌هایی‌اند که کورتاسار برای شخصیت‌های خود انتخاب‌ است و بی‌شک در تمام دنیا این شخصیت‌ها با همین اسامی شناخته می‌شوند.» (جریان‌های کرونوپیوها و فاماها، خولیو کورتاسار، طلوع ریاضی و شهروز عمیدی)
* جالب آن‌که نویسنده بزرگ لاتینی دیگر کارلوس فوئنتس در شرح‌حال خود می‌نویسد: «من در یازدهم نوامبر ١٩٢٨ در برج عقرب، برجی که اگر به اختیار خودم بود همان را برمی‌گزیدم زاده شدم.»
١، ٢) هفت صدا، ریتا گیبرت، نازی عظیما
٣) جریان‌های کرونوپیوها و فاماها، خولیو کورتاسار، طلوع ریاضی و شهروز عمیدی
۴) دروازه‌های بهشت، خولیو کورتاسار، بهمن شاکری
۵، ٧) موج‌آفرینی، یوسا، مهدی غبرائی
۶) خولیو کورتاسار، انوشیروان گنجی‌پور

امیدواریم نوشته “پیرامون کورتاسار به منزله چپ غیرمتعهد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

در جشن تولد محمود دولت آبادی چه گذشت؟

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “در جشن تولد محمود دولت آبادی چه گذشت؟” که پیشتر بدان میپردازیم.

دولت‌آبادی در جریان‌هایش قلمرو وسیعی از ایران را نه تنها تحت نام نویسنده روستایی برای ما به جا قرار داده است، قلمروهایی که اگر ۵۰۰ سال هم زندگی کنیم قادر به کشف آن‌ها نیستم. کار مستمر ایشان در نوشتن ستودنی است. نویسنده قرار نیست تمام عمر سرگرم نوشتن باشد با این وجود دولت آبادی قلم را زمین نگذاشته است.

به نوشته خبرنگار ایلنا، جشن تولد ۷۷امین سال زندگی محمود دولت آبادی عصر امروز سه شنبه دهم مرداد ماه با حضور اهالی قلم و فرهنگ و هنر و جمعی از علاقمندان به ادبیات در کافه نزدیک برگزار شد.

یارتا یاران در این مراسم با اشاره به اینکه محمود دولت آبادی در زندگی تک تک ما حضور داشته و دارد، گفت: این حضور مداوم محمود دولت آبادی در زندگی ما نمایش دهنده ارزش و قدرت ادبیات و فرهنگ است. افتخار هر سرزمینی نه سیاستمداران، نه خوشگل‌ها و نه پولدارهای آن، حتی هنرمندان و محققان آن هستند. یاد هیچ زیبارویی از دوره فردوسی نمانده و هیچ فرد متمولی، این تنها کلام فردوسی است که امروز باقی مانده و از آن یاد می‌شود.

ایشان ادامه داد: به اشتراک تمام حرفه‌های هنری نوشتن معصومانه‌ترین و سخت‌ترین است. معصومیت در اصل نوشتن است، هر خواننده و مخاطب شعر و جریان در لحظه مطالعه معصومانه‌ترین چهره خودش را نمایان می‌کند. این موضوع هم ربطی به خود خواننده ندارد و از معصومیت نوشتن می‌آید. نویسنده نمی‌تواند هیچ دغل، دروغ و فریبی را در نوشتن وارد کند.

این هنرمند و دوست محمود دولت آبادی پیرامون خود این نویسنده نیز اظهار داشت: من در بیشتر مواقع دست نوشته‌های دولت آبادی را می‌خوانم. ایشان از رنج کشیده‌ترین هنرمندان ایران است، هم رنج نوشتن که گاهی خود نویسنده را هم از پای می‌اندازد و هم رنج بی‌دلیل زندگی. دولت آبادی این زندگی دشوار را به خوبی طی کرده و فرزندانش را به خوبی به سر انجام رسانده است. در کار نوشتن هم حضور مستمر، دایم و موثر داشته است.

یاران اضافه کرد: از‌‌ همان سال‌های ابتدایی شروع مطالعه دولت آبادی آبادی در زندگی من حضور داشت. ایشان در جریان‌هایش قلمرو وسیعی از ایران را نه تنها تحت نام نویسنده روستایی برای ما به جا قرار داده است، قلمروهایی که اگر ۵۰۰ سال هم زندگی کنیم قادر به کشف آن‌ها نیستم. کار مستمر ایشان در نوشتن ستودنی است. نویسنده قرار نیست تمام عمر سرگرم نوشتن باشد با این وجود دولت آبادی قلم را زمین نگذاشته است.

شمس لنگرودی نیز در سخنرانی در شرح دلایل خود برای دوست داشتن دولت آبادی گفت: تاریخ بشر با جنگ شروع شده و ادامه داشته، از قتل قابیل به وسیله هابیل تا امروز که داعش را می‌بینیم. در تمام این مسیر سیاستمداران مدیریت مرگ کرده‌اند و هنرمندان مدیریت زندگی. کار سیاستمداران سرگرم کردن ما و توجیح مرگ انسان‌ها است. در ایران هم از اول مشروطه به امروز خیلی‌ها آمدند و رفتند که در جای خود محترم هم هستند، با اینحال از هدایت تا دولت آبادی هنر آفرین‌هایی که از طرف مردم پذیرفته شده باشند به اندازه انگشتان دست هم نشستند. آقای دولت آبادی شما زندگی را مدیریت کردید.

این شاعر اضافه کرد: در دوره جوانی من و ۱۹ سالگی‌ام مارکسیست بودن رواج داشت و من هم درگیرش بودم. درک و فهم عده ای از واژه‌های مرتبط به این تفکر برایم سخت بود، واژه‌ای مانند دیالکتیک. من معنای دیالکتیک را با جریان دولت آبادی فهمیدم و اینکه به چه نحو یک دلیل دلیل آن یکی موضوع می‌شود. ما به شما افتخار می‌کنیم آقای دولت آبادی و به قول نیچه اگر هنر نبود حقیقت ما را خفه می‌کرد.

شمس لنگرودی ادامه داد: مگر چند جریان نویس توانسته‌اند با آثارشان در ما همدلی ایجاد کنند. صادق چوبک در سنگ صبور و محمود دولت آبادی در آثارش می‌خواهند بگویند این درد و رنجی که عنوان می‌شود زندگی اسم ندارد. ممنون که به دنیا آمدید و خوشحالم که گرفتاری‌های زندگی تجربه‌اش برای شما نگارش چنین آثاری است.

به علاوه از طرف دیگر جواد مجابی در سخنان کوتاه ضمن تبریک زادروز دوست و رفیق دیرینه‌اش محمود دولت آبادی گفت: جریان‌های محمود دولت آبادی پرطرفدار ویژه و عام است. گاهی نویسنده‌ها برای طیف مشخصی مثلا عوام یا خواص پرطرفدار می‌شوند با اینحال دولت آبادی این بخت را داشته تا در عین جلب توجه خواص ادبی و فرهنگی عامه مردم نیز کار‌هایش را دوست دارند. این دهه به نظر من دهه دولت آبادی است.

مجابی سپس شعری را که ۱۶ سال پیش سروده بود خواند.

حسین سناپور نیز با اشاره به اعلامیه پشتیبانی جریان نویسان از حسن روحانی در جریان انتخابات اظهار داشت: آن‌هایی که احوالات جریان نویسی را دنبال می‌کنند، می‌دانند که اخیرا حدود ۱۵۰ جریان نویس اعلامیه‌ای برای بیان مطالبات و مطرح پشتیبانی از حسن روحانی را امضا کردند. یکی از بندهای این اعلامیه بر خلاف دیگر بند‌ها کلی و عمومی نبود و مشخصا به دولت آبادی و کتاب‌های در محاق مانده ایشان اشاره داشت. دوستی حین امضا دلیل این کار را جویا شد. به ایشان شرح دادم دولت آبادی یک شخص نیست و این بند برای یک فرد درخواست نمی‌کند و دولت آبادی یک پرچم و نماینده روح جمعی جریان نویسی امروز ما است. در این بند خواسته‌ای عمومی و همگانی مطرح شده است.

این نویسنده تاکید کرد: دولت آبادی به سادگی به چنین جایگاهی نرسیده است و این مکان نتیجه رفتار، کارهای، گفت‌وگو‌ها و مقالات ایشان است که در مواجهه با انواع مسائل اجتماعی روح جمعی ایرانی را نمود می‌بخشد. ایشان با صبر و سخت کوشی به اینجا رسیده و حتی در مواردی که عصبانی‌اش کرده‌اند و علي الخصوص در موضوع در محاق ماندن کتاب کلنل درست تصمیم گرفته است.

سناپور سپس با اشاره به مهارت دولت آبادی در تولید و مدیریت چند شخصیت داستانی متعدد در یک اثر، گفت: جای خالی سلوچ تعداد فراوانی شخصیت داستانی دارد که همه هم به خوبی پرداخت شده‌اند. نویسنده در صورتی می‌تواند ۴۰، ۵۰ شخصیت را در یک جریان ایجاد کند که همه آن شخصیت‌ها را در وجود خودش داشته باشد. دولت آبادی یکی از سه یا نهایتا چهار نویسنده ایرانی است که توانسته تعداد فراوانی شخصیت را ایجاد کند و این شخصیت‌ها در وجود خود نویسنده پرورانده شده‌اند. جریان‌های ایشان نماینده افراد زیادی ایران هستند و چکیده مردم ایران در وجود دولت آبادی قابل مشاهده است.

محمود معتقدی در این بخش از مراسم شعری به اسم کلیدر را خواند.

محمود دولت آبادی نیز با تشکر از حضور صمیمی جمع گفت: همه از خصوصیات و خصوصیت‌های مثبت و خوب من گفتند. اگر کسی بخواهد از روی دیگر خصوصیات من صحبت کند، همسرم ایشان مهرآذر است. هر کاری برای خواندن، نوشتن و آموزش توانسته‌ام انجام دادم. دلیل این جمع من نبودم و تنها بهانه‌اش هم هستم. با این وجود اگر سالن هم تقاضا می‌شد مطمئنا در دست می‌گذاشتند.

دولت آبادی به علاوه از طرف دیگر با اشاره به شکل گیری انجمن جریان نویسان تهران گفت: چندی قبل به بچه‌های ادبیات قابلیتی داده شد تا دور هم جمع شوند، بیننده هستیم تئاترهای مختلف روز به روز افتتاح می‌شوند. ما خواهان همین گشادگی، ملایمت و روند منطقی در زندگی اجتماعی هستیم. تمام رنج‌هایی که تحمل کردیم با آرزومندی یک زندگی توام با مدارا و انسانیت بود و بازهم هم آرزومندیم.

این نویسنده ادامه داد: برای جوانان آرزو دارم در جامعه‌ای زندگی کنند که مردم علیه خودشان نباشند و مردم امکان داشته باشند تا همدیگر را دوست بدارند. جامعه ما تلخ خو شده و سو ظن و شک اوضاع خوبی را خبر نمی‌دهد با اینحال آرزو دارم به سوی نوعی از زندگی حرکت کنیم که رفاقت و حسن ظن جاری باشد تا سو ظن و کتمان همدیگر. هیچ دلیلی برای دشمنی نمی‌بینم. یکی از شانس‌های زندگی من این است که می‌توانم همه را در جای خود دوست بدارم و این رمز خلاقیت است. انسان اگر نتواند دیگری را دوست بدارد و به دیگری احترام بگذارد هیچ توفیق فرهنگی و هنری نخواهد داشت. من مانند خاک کشورم هستم و مانند نسیم.

انتهای بخش این مراسم هم نمایش فیلم مستند کوتاهی پیرامون محمود دولت آبادی و اجرایی زنده موسیقی به وسیله علی اکبر شکارچی هنرمند موسیقی لر بود.

9

8

7

6

 

امیدواریم نوشته “در جشن تولد محمود دولت آبادی چه گذشت؟” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

سام سپرد درگذشت – مجله ادبی آوانگارد

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “سام سپرد درگذشت – مجله ادبی آوانگارد” که پیشتر بدان میپردازیم.

سم شپارد، نویسنده و بازیگر مشهور در ۷۳ سالگی از دنیا رفت.

سم شپارد، نویسنده برنده جایزه پولیتزر، ۳۰ جولای (یک‌شنبه هشتم مرداد) در اثر عوارض بیماری ALS چشم از جهان فروبست.

ز جمله فیلم‌های ایشان می‌توان به چیزهای درست، بلک‌تورن، حماقت برای عشق، باندیداس، ماگنولیاهای فولادی، پرونده پلیکان اشاره نمود. ایشان یکی از نویسندگان فیلم‌نامه فیلم پاریس، تگزاس بود. ایشان در سال ۱۹۷۹ برای نشان دادن‌نامه کودک مدفون جایزه پولیتزر را دریافت کرد.

سام شپارد غیر از نمایشنامه، جریان کوتاه هم می‌نوشت.

در ایران سری جریان خواب خوب بهشت (نشر ماهی) به انتخاب و ترجمه امیرمهدی حقیقت از ایشان به فارسی پخش شده است.

ایشان  در دوران فعالیت هنری ۴۴ نمایشنامه نوشت و برای نمایشنامه «کودک مدفون»‌ در سال ۱۹۷۹ برنده جایزه پولیتزر شد. ایشان بازیگر قابلی هم بود و برای بازی در فیلم «مردان حقیقی» به کارگردانی فیلیپ کافمن نامزد اسکار بهترین بازیگر مرد نقش مکمل شد.

شپارد نوشتن نمایشنامه را از دهه ۶۰ میلادی شروع کرد. ایشان در این باره گفته بود: «آن وقت تئاتر در آمریکا کمیاب بود. چیزی جریان نداشت، هنر آمریکا گرسنگی می‌کشید.»

نویسنده «پاریس، تگزاس» دو بار هم نامزد جایزه تونی شده بود. ایشان کارگردان بسیاری از نمایشنامه‌های خودش بود.

ایشان سال‌ها بعد از ورود به عالم نویسندگی، در فیلم «روزهای بهشت»‌ به کارگردانی ترنس مالیک به جمع بازیگران سینما پیوست و بعد از آن در فیلم‌های بسیاری از نمونه «سقوط شاهین سیاه»، « ماگنولیاهای فولادی» و «پرونده پلیکان»‌ جلوی دوربین رفت.

انتشار خبر درگذشت سم شپارد چهره‌های بسیاری از نمونه بو ویلیمن خالق سریال «خانه پوشالی»‌ را به واکنش وا داشت. ویلیمن ایشان را فردی نترس و از جرگه بزرگان توصیف کرد.

امیدواریم نوشته “سام سپرد درگذشت – مجله ادبی آوانگارد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

منتخبین جایره من بوکر 2017

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “منتخبین جایره من بوکر 2017” که پیشتر بدان میپردازیم.

جایزه ادبی مَن بوکر، که به اسم جایزهٔ بوکر هم شهرت دارد، یکی از اساسی ترین جوایز ادبی دنیاست که هر سال به بهترین رمان تازه انگلیسی‌زبان که نوشتهٔ شهروندان کشورهای همسود بریتانیا، جمهوری ایرلند یا زیمبابوه، باشد، اعطا می‌شود. اسم برنده این جایزه به طرز وسیعی در مطبوعات آورده می‌شود و از اینرو بردن جایزه بوکر تأثیر فراوانی در فروش کتاب می‌گذارد. در این نوشته رمان هایی را به شما عرضه می‌کنیم که امسال برنده با اعتبارترین جایزه در جهان کتاب‌های انگلیسی شده اند.

کتاب ۴۳۲۱ اثر پل آستر

بعد از هفت سال نخستین رمان پل آستر، کتاب ۴۳۲۱ جریان آرچیبالد فرگوسن را در چهار زندگی همزمان و دارای اختلاف بیان می‌کند که از کودکی ایشان در نیویورک در سال ۱۹۴۷ شروع می‌شود. این کتاب ۸۸۰ صفحه‌ای شامل اتفاقات مهم از نمونه جنگ سرد جان اف کندی می‌شود که آن ها را با جریان‌های شخصی بیان می‌کند.

 «روزهای بی انتهای» اثر سباستین بری (ایرلند)

«روزهای بی انتهای»، کتاب برنده جایزه «کاستا»ی بری، جریان توماس مک نالتی را در سفرش از خانه اش در ایرلند قحطی زده تا آمریکا از روش اقیانوس اطلس بیان می‌کند جایی که ایشان با مشکلات تازه ای از نمونه جنگ داخلی و عشق عمیق به یک سرباز دیگر روبرو می‌شود. آلکس کلارک این اثر را بسیار شفاف و بی پرده توصبف می‌کند، با جمله‌های زیبایی که آن قدر وسیع و عمیق هستند که به سختی می‌توان از آن‌ها عبور کرد، روایت آن چنان نیرومند است که شما با آن حرکت می‌کنید.

 «تاریخ گرگ ها» اثر ایمیلی فریدلاند (آمریکا)

رمان فریدلوند گام‌های لرزان لیندای ۱۴ ساله، دختری از عضو های کمون سابق که در مینه سوتای روستای زندگی می‌کند، را به سوی مستقل شدن به تصویر می‌کشد. ورود یک خانواده به نظر میرسد فرضیه آل به دریاچه که به ذهن خطور میکند قول پناه دادن به لیندا داده اند، به وسیله همکلاسی هایش باورنکردنی شمرده می‌شود. امااتفاقات به این سادگی نیست.

 «خروج از غرب» اثر محسن حمید (پاکستان)

در یک کشور خاورمیانه که در آستانه جنگ داخلی قرار دارد، یک زوج جوان وارد یک رابطه عاشقانه پنهانی می‌شوند. با شرایطی که درگیری‌ها در اطراف آن‌ها گسترش می‌یابد، آن‌ها در جستجوی یک راه خروج خطرناک هستند. بخش اصلی موفقیت حمید در این کتاب نشان دادن این است که چگونه آسیب‌های اجتماعی عمیق به زندگی شخصی هم صدمه می‌زند، نه فقط از راه‌های آشکار مانند صدمات فیزیکی و بی خانمان شدن، حتی تضعیف خصوصیات تولید هرنوع زندگی بیرون از زمینه نفوذشان.

 

«استخوان‌های خورشیدی» اثر مایک مک کورمک (ایرلند)

رمان مک کورمک، بازگشت روح مردی که در یک جمله نوشته شده، نخستین بار به وسیله ترامپ پرس ایرلند در سال ۲۰۱۶ پخش شد، با اینحال بر اساس قانون های مک بوکر کتاب‌ها باید در انگلستان پخش شده باشند. با اینحال اکنون این کتاب واجد اوضاع شده و برنده جایزه گلداسمیت به خاطر جریان مساله برانگیزش شده است. این کتاب با لکنت پیرامون زندگی حرف می‌زند، مانند کلمات طلسم یا شعر منثور و از زبان اول شخص بیان می‌شود.

 
 «مخزن ۱۳» اثر جان مک گرگور (انگلستان)

ربکای ۱۳ ساله درحال گذران تعطیلات با خانواده اش در پیک دیستریکت گم می‌شود. رمان مک گرگور روستاییان را همزمان با اینکه در جستجوی ایشان هستند بررسی می‌کند. مک گرگور نویسنده‌ای با کنترل محشر است و از قدرت برنامه ابتدایی و به علاوه از طرف دیگر انتظارات ما برای هدفش بهره میبرد. جملات ایشان ناگهانی، مینیمال، به سادگی قابل تفکیک و تنش زا هستند. ایشان لحظه روایت را هدر نمی‌دهد.

 

«المت» اثر فیونا موزلی (انگلستان)

نخستین رمان موزلی در ماه نوامبر پخش خواهد شد و خانواده پر مشکلی را توصیف می‌کند که در منطقه دورافتاده المت (اسم باستانی بریتون) زندگی می‌کنند. خواهر و برادر، دانیل و کتی در خانه‌ای بزرگ شدند که پدرشان ساخته بود، با اینحال مشکلات وقتی شروع می‌شوند که محیط بین پدر و عده ای مردان محلی خشونت آمیز می‌شود.

 
«وزارتخانه شادی بی کران» اثر آرونداتی روی (هند)

روی بیست سال بعد از اینکه جایزه بوکر را برای نخستین کتابش «خدای چیزهای کوچک» برد، با رمان تازه ای پیرامون پیچیدگی‌های اختلاف بین هند و پاکستان بر سر کشمیر برگشته است. این رمان نبرد دائمی با خودکشی را در جامعه‌ای به تصویر می‌کشد که هنوز درگیر طبقه بندی قبیله‌ای و دسته هستند.

 

 «لینکلن در باردو» اثر جرج ساندرز (آمریکا)

ساندرز که همه ایشان را برای جریان‌های کوتاهش ستایش می‌کنند، در نخستین رمان خود جریان ویلی، پسر مدیرعامل جمهور آمریکا، آبراهام لینکلن را بیان می‌کنند که در سن ۱۱ سالگی درگذشت. تعامل ویلی با پدر عزادارش دلیل ناراحتی ارواح دیگر می‌شود. این رمان ممکن است برای همه جالب نباشد، با اینحال جدا از اشتباهات جزئی، این کتاب یک سر و گردن بالاتر از جریان‌های معاصر است.

 

 «حریق خانگی» اثر کاملیا شمسی (پاکستان)

این کتاب از سری بازجویی‌های هیترو شروع می‌شود، به دلیل آنکه اسما برای ادامه تحصیلاتش که بعد زا مرگ مادرش ر‌ها کرده بود، به آمریکا آمده است. با اینحال زنجیره‌ای از وقایع برای ایشان اتفاق می‌افتد که با یک تراژدی به انتهای می‌رسد.

 

 «پاییز» اثر الی اسمیت (انگلستان)

پاییز، نخستین بخش از یک طرح چهار قسمتی، اسمیت را در حال کاوش در تجربه ما از لحظه در یک پرتره از بریتانیای بعد از رفراندوم می‌بیند. این یک کتاب دلچسب و سمفونی غم انگیزی از خاطرات، رویا‌ها و واقعیات گذرا و شکنندگی غم انگیز زندگی فانی است. یک پرسش پیرامون این که از لحاظ فرهنگی چه اتفاقی می‌افتد وقتی چیزی بر پایه دروغ ساخته می‌شود.

 
«لحظه تاب خوردن» اثر زادی اسمیت (انگلستان)

اسمیت شرمساری، مادری و نابرابری جهانی را در این جریان بیان می‌کند. امیناتا فورنا پرتره پایدار ایشان از دوستی را که با رقابت و حسادت و به میزان مشابه عشق و وفاداری هدایت می‌شود را ستایش می‌کند. ممکن است آنچه در قلب این کتاب قرار دارد این فرضیه است که همه روابط معامله گرانه هستند، حتی آن هایی که با کسانی هستند که بیش از همه ما را دوست دارند و به ویژه آن هایی که بین کسانی با ثروت نابرابر هستند.

 

«راه آهن زیرزمینی» اثر کولسون وایتهد (آمریکا)

این کتاب وایتهد که برنده جایزه پولیتزر شد جریان دو برده را بیان می‌کند که با یک قطار زیرزمینی اسرارآمیز به سوی آزادی فرار می‌کنند. سینتیا بوند این کتاب را بی مانند توصیف می‌کند و بیان می کند: من مادر مادر مادر مادربزرگم را ممکن است هرگز نشناسم، با اینحال بعد از خواندن این رمان از راه هایی که قبلا هرگز نداشتم، می‌دانم که ایشان کجا بوده است.

 

امیدواریم نوشته “منتخبین جایره من بوکر 2017” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

ادبیات و سیاست در گفتگو با آستوریاس

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “ادبیات و سیاست در گفتگو با آستوریاس” که پیشتر بدان میپردازیم.

آمریکای لاتین به طرز عجیبی با حکومت‌های دیکتاتوری و کمونیستی، انقلاب‌ها و کودتاها گره خورده است؛ با اینحال فراتر از اینها، چیزی که جهان را در طرف دیگر آمریکای لاتین به تعظیم فرود آورد، ادبیات آن بود که با گابریلا میسترال شاعر شیلیایی در ۱۹۴۵ شروع شد و سپس با میگل آنخل آستوریاس در ۱۹۶۷ ادامه یافت و با پابلو نرودا، گابریل گارسیا مارکز و ماریو بارگاس یوسا به نوعی نویسنده‌های نوبلیست و دیگر نویسنده‌های آمریکای لاتین – بورخس، کورتاسار، فوئنتس، کارپانتیه و… – بارور و شکوفا شد. با اینحال ممکن است هیچ نامی به عظمت آستوریاس در ادبیات امریکای لاتین نباشد که آثارش را باید به دفعات و به دفعات خواند؛ نخستین نویسنده‌ای که برای رمان‌هایش نوبل گرفت. آستوریاس (۱۸۹۹ گواتمالا-۱۹۷۴ پاریس) با «آقای مدیرعامل‌جمهور» که در سال ۱۹۵۱ در فرانسه به چاپ رسید جهانی شد، و همین کتاب نیز از دلایل اصلی اعطای نوبل ادبیات به ایشان در سال ۱۹۶۷ بود. اساسی ترین کارهای آستوریاس به فارسی ترجمه و پخش شده که عبارت‌اند از: «آقای مدیرعامل‌جمهور» ترجمه زهرا خانلری/ «سه‌گانه‌ موز»، «گردباد» ترجمه زهرا خانلری/ «پاپ سبز» ترجمه عبدالحسین شریفیان/ «چشمان بازمانده در گور» ترجمه سروش حبیبی/ «تعطیلات آخر هفته در گواتمالا» و «نوروتومبو» ترجمه زهرا خانلری/ «مردی که همه‌چیز همه‌چیز داشت» ترجمه لی‌لی‌ گلستان/ «باد سهمگین» ترجمه حمید یزدان‌پناه. آنچه می‌خوانید انتخاب گفت‌وگوهای آستوریاس با مجله ها و رادیو و تلویزیون‌های آمریکای لاتین است که هادی پوریامهر از اسپانیولی ترجمه کرده است.

گفت‌وگو با روزنامه Reforma

به نظر شما بعد از کتاب «آقای مدیرعامل‌جمهور» و بعد از نویسندگانی چون شما، آمریکای لاتین باز هم نویسندگان بزرگی به‌خود دیده؟ نویسنده مهم آمریکای لاتین در قرن بیستم کیست؟

مطمئنا نویسندگان بزرگی وجود دارند. با اینحال فرضیه «شهرت» و معنی آن در آمریکای لاتین کمی با اروپا دارای اختلاف است.

با اینحال به‌هرحال، شهرت جهانی در زمینه ادبیات به نگارش کارهای جهانی و ارزشمند بستگی دارد. این‌طور نیست؟

بله این درست است با اینحال در آمریکای لاتین کتاب‌ها به سادگی اروپا مراحل چاپ و تجدید چاپ و فروش و جهانی‌شدن را طی نمی‌کنند. سال‌ها زمان می برد که یک رمان‌نویس یا شاعر، به‌طور جهانی شناخته شود. برای نمونه در بولیوی یک رمان‌نویس می‌شناسم به اسم خسوس لارا که از لحاظ من بسیار توانمند است و بسیار دلچسب می‌نویسد، با اینحال کمتر کسی حتی در آمریکای لاتین ایشان را می‌شناسد. خسوس لارا رمانی دارد به اسم «Yanacuna» که هر زمان بخشی از آن را می‌خواندم با خودم می‌گفتم چرا کسی لارا را نمی‌شناسد؟ در حقیقت دلیل عدم شناخت درمقایسه با ایشان این بود که کتاب ایشان اولین‌بار در لاپاز (پایتخت بولیوی) چاپ شده بود! کتابی که چاپ نخستش در لاپاز باشد چندان موفقیتی در بُعد جهانی نخواهد یافت.

با اینحال شما به این شهرت جهانی دست یافتید!

بله، ما عده معدودی هستیم که این شانس را پیدا کردیم چرا که کتاب‌هایمان در همان مراحل ابتدایی در اروپا به چاپ رسید. من به کشورهای فراوانی مسافرت کرده‌ام و ممکن است همین سفرها نقش مثبتی در ایجاد شناخت درمقایسه با کتاب‌هایم داشتند. معتقدم که اگر کتابم را در پاریس چاپ نمی‌کردم کسی مرا نمی‌شناخت!

شما به هر جایی که مسافرت می‌کردید کتاب‌هایتان را همراه داشتید؟! چند نوشته به‌خاطر سپرده بودید تا هر مکان تکرار کنید و خوانندگان را به سوی خود جذب کنید؟ هدفم از برنامه این پرسش این است که می‌خواهم بگویم یک کتاب خوب به ‌هرحال پذیرش مثبتی پیدا خواهد نمود و به‌ هرحال با استقبال روبه‌رو خواهد شد. چندان نیازی نیست که تبلیغی روی آن انجام شود. مورد دیگری هم می باشد و آن هم این است که هر جایی که کتاب بیشتری چاپ شود، شناخت و استقبال هم بیشتر خواهد بود. با اینحال به‌طور کلی در آمریکای لاتین از لحاظ کمیت هم کتاب‌های کمتری در مقایسه با اروپا چاپ می‌شوند. موافق هستید؟

خیر. من بازهم با نظرتان مخالفم. کتاب‌های بسیاری در این قاره چاپ می‌شوند. ما اگر کشورهای پیشرفت‌یافته‌تری بودیم، می‌توانستیم کتاب‌های خیلی بیشتری به دنیا عرضه کنیم. رمان «دُن سگوندا سومبرا» نوشته ریکاردو گویرالدز نویسنده آرژانتینی، رمانی است که بسیار آن را قبول دارم و تحسینش می‌کنم. یکی از کتاب‌هایی است که در بیشتر مواقع می‌گویم کاش نویسنده‌اش من بودم. با اینحال ترجمه‌های فراوانی از آن انجام نشد. این کتاب به بسیاری از نکات در باب مردم قاره آمریکا اشاره می‌کند.

موافق هستید که آن گروه از کتاب‌ها که به مشکلات و مسائل زندگی روزمره مردم این قاره می‌پردازند، موفقیت نسبتا بیشتری کسب می‌کنند؟

بله بطور کلی همین‌طور است، در بیشتر مواقع اینگونه بوده. اگر نویسنده‌ای می‌خواهد از یک مسئله اجتماعی، سیاسی یا فرهنگی بنویسد، چه الهامی بهتر و والاتر از جامعه محل زندگی خودش؟! و اگر آن جامعه، آمریکای لاتین باشد کارش خصوصیت‌های شاخصی خواهد داشت که برخاسته از قبلی پرمخاطره، زندگی پر فرازونشیب و مدرنیته ممکن است تحمیلی به مردم این سرزمین است.

گفت‌وگو با رادیو ملی آرژانتین

به نظر خودتان دریافت جایزه نوبل به وسیله شما چه تاثیراتی در افزایش ادبیات آمریکای لاتین داشته و خواهد داشت؟

موفقیت بزرگی بود. ارزش این موفقیت از آن جهت برایم افزون بود که بعد از سال‌ها نویسنده‌ای از آمریکای لاتین موفق شد این جایزه را از آن خود کند. وقتی خبر این موفقیت را به من دادند در محل کار خود در سفارت گواتمالا در فرانسه بودم و به محض شنیدن خبر به طرز بطور کلی ناخودآگاه شروع کردم به سخنرانی برای کسانی که آنجا بودند و بدون اینکه کلمات را جست‌وجو کنم بی‌اختیار این جمله‌ها به زبانم آمد: «این جایزه در اختیار به من نیست، حتی برای تمامی آمریکای لاتین است؛ در اختیار است به تمام نویسندگانی که در قبلی کارهای ارزشمندی داشته‌اند، به نویسندگان حال حاضر و به همه نویسندگانی که در آتی خواهند آمد.» به باور من دریافت این جایزه آن‌ هم در عرصه رمان (و نه سری شعر، که قبلا جوایز به‌دست‌آمده به وسیله نویسندگان لاتینی منحصر به آن بود) به‌خودی خود نقطه‌ عطفی در ادبیات آمریکای لاتین بود، چراکه خبر خوب اینکه آکادمی نوبل این‌بار ارزش‌ها، ملاک‌ها و مبناهای مورد جست‌وجوی خود را توانسته بود در یک رمان آمریکای لاتینی نیز بیابد.

وقتی این تغییر نگرش پیرامون زبان و ادبیات اسپانیایی به‌وجود می‌آید، نشانگر آتی‌ای روشن برای این بخش از ادبیات است. با این وجود در قبلی نیز شاعران بزرگ قاره ما مثل گابریلا میسترال و خوان رامون خیمنز نیز موفق به دریافت نوبل و بسیاری جوایز ادبی دیگر شده‌اند با اینحال همان‌طور که عرض شد اینها همه در عرصه شعر بوده و اکنون نثر و رمان، آن‌ هم یک رمان با مسئله ظلم و جنگ، استقامت و مقاومت موفق شده است حائز چنین مقام‌ای شود. درحقیقت رمان «آقای مدیرعامل‌جمهور» قبل از اینکه یک جریان باشد، شناسنامه سرزمین مادری من است؛ سرزمینی که برای پابرجاماندن، برای جنگیدن با کژی‌های سیستم ناقص حکومتی تلاش کرد. باید عرض کنم که نادیده‌گرفتن حقیقت‌های جامعه و شانه‌خالی‌کردن از پایین بار مسئولیت‌های مرتبط به آگاهی‌بخشی به جوامع، آن‌قدری که در شعر راحت است در رمان راحت نیست. شاعر – بسته به قواعد بازی‌های سیاسی- اگر بخواهد می‌تواند از این مسئولیت طفره برود و از بیان‌کردن عده ای مسائل صرف‌نظر کند با اینحال یک رمان‌نویس وقتی قلم را برداشت و چند خطی نوشت، دیگر نه اجازه دارد و نه می‌تواند ملاحظه‌کاری پیشه کند. شعر نماد شخصیت شاعر است مضاف بر اینکه جامعه محل زندگی شاعر. با اینحال رمان تنها نمودی از جامعه محل زندگی نویسنده است. رمان‌نویس غرق در حقیقت‌هاست، با اینحال شاعر گاهی اوقات آگاهانه از ورود به حقیقت‌ها دوری می‌کند. لذا معتقدم که دریافت نوبل، تنها یک قرعه بود که به‌اسم من افتاد و دلیل آن‌ هم اوضاع سیاسی کشورم بود و چالشی که رمان «آقای مدیرعامل‌جمهور» از آن سخن رانده تا بازشناخت اخلاقی و ذهنی در تمام آمریکای لاتین حاصل شود.

خودم را موفق می‌دانم، نه به این دلیل که برنده نوبل شده‌ام، حتی به این دلیل که تمام تلاشم را کرده‌ام تا ادبیات آمریکای لاتین را به جهان بشناسانم. در بیشتر مواقع در کنفرانس‌هایم سعی کرده‌ام به نحوی از بزرگان ادبیات این قاره اسم ببرم؛ از نویسندگان مطرح و بنام آرژانتینی و مکزیکی که تاثیراتشان در ادبیات و علي الخصوص در رمان لاتین بسیار بارز و پررنگ بوده است. اگر شما نگران سکوت و بی‌توجهی جوامع اروپایی و شرقی درمقایسه با ادبیات ما هستید باید بگویم این کم‌علاقگی در آینده ای زود بطور کلی از میان خواهد رفت.

جایزه نوبل و دیگر جوایز ادبی، کتابخوان‌های تمام دنیا و علي الخصوص اروپایی‌ها را علاقه مند خواهد نمود که ما را بیشتر بشناسند و مردم بیشتری این کتاب‌ها را تهیه خواهند کرد. زمانی حداکثر تیراژ کتاب‌های ما سه‌هزار ورژن بود با اینحال اکنون صاحبنظران، علاقه‌مندان به ادبیات، ناشران، دانشجویان خارجی و مردم عادی پی به این نکته برده‌اند که ادبیات پربار دیگری هم در دنیا می باشد به‌اسم ادبیات آمریکای لاتین.

عده ای اعتقاد دارند که آمریکای لاتین از لحاظ فرهنگ، ادبیات کهن و تاریخ آن‌قدر غنی نیست که بتواند نویسندگانی از قبیل بزرگان ادبیات اروپا را تربیت کند. پاسخ شما به این منتقدین چیست؟

کسی که چنین بیان می کند باید نگاهی به تاریخ و ادبیات ما بیندازد. باید باهم به قبلی مسافرت کنیم. حتی قبل از استعمار اسپانیا هم ما نویسندگانی داشتیم که از فرضیات و حدسیات خود در تماس با آتی جامعه لاتین مطالبی نوشته‌اند؛ از رویاهایشان و روزمرگی‌های دلپذیرشان که مشابهت فراوانی به رمان‌های حال حاضر ما داشته‌اند. ما قبل از ورود استعمارگران اولین قدم‌ها را در ادبیات برداشته بودیم و این درست نیست که ما تصور کنیم هیچ اثری از فرهنگ و ادبیات در قبلی ما نیست. مدت‌ها بعد از ورود اسپانیایی‌ها هم این قدم‌های رو به جلو رنگ‌وروی جدی‌تر یا بهتر بگویم دارای اختلاف‌تری به خود گرفت.

چندین‌بار و در جاهای مختلف این پرسش مطرح شده که آیا یک نویسنده آمریکای لاتین بایستی به فرهنگ و ادبیات ویژه و ویژه خود پایبند بماند و به آن بها دهد یا اینکه باید هم‌سو و هم‌جهت با سبک رمان‌نویسی جهانی قدم بردارد؟ اگر برنامه ریزی شده است ادبیات لاتین یک ادبیات متمایز باشد، چه افرادی مسئولیت حفظ این تمایز را بر عهده دارند؟

پرسش بسیار با مزه ای است. من در اروپا زندگی کرده‌ام، در فرانسه درس خوانده‌ام و تلاش نموده‌ام. جوانی خود را در آنجا گذرانده‌ام. نتایج جنبش‌های دادائیسم و سوررئالیسم را به عینه دیده‌ام و کمابیش در این زمینه قلم زده‌ام. در اروپا در بیشتر مواقع کتاب‌های بسیار پرباری در زمینه سوررئالیسم و اگزیستانسیالیسم نوشته شده‌اند. یک‌مجموعه جنبش‌های ادبی ویژه وجود دارند که قاعدتا متعلق اروپا هستند، چراکه ما چه بپذیریم چه نه، آنها پیشرفت‌های قابل‌توجهی در فرهنگ و ادبیات داشته‌اند. حال اگر نویسنده‌ای در پی مقبولیت جهانی و فراگیرشدن آثارش باشد، مطمئنا نمی‌تواند از فرضیه‌ها و مکاتب اروپایی چشم‌پوشی کند. این یک حقیقت است که این میزان از افزایش ادبی در آمریکای لاتین وجود نداشته و آن‌ هم دلایل خود را دارد، با اینحال آنچه که ما را متمایز کرده اوضاع تاریخی، فرهنگی و سیاستی- حکومتی کشورهای قاره ماست. لذا اگر بگوییم ما ادبیات متمایزی داریم، سخن بی ثمر‌ای نگفته‌ایم. حال، در نتیجه هیچ نویسنده‌ای از جامعه خودش نیز غافل نخواهد بود و در پی ترسیم حقایقی خواهد بود که با آنها پرورش یافته است.

گفت‌وگو با تلویزیون ملی گواتمالا

به‌ نظرتان، برای ادامه کار نوشتن – خصوصا پیرامون زادگاهتان- نیاز است تا مجددا در گواتمالا زندگی کنید یا اینکه تجارب و خاطرات قبلی برای شما علاقه مندان کافی هستند؟

حتما روزی بازخواهم گشت. (بعد از این گفتگو ایشان هیچ‌گاه به گواتمالا بازنگشت!) همه‌چیز مطمئنا اکنون در کشور زادگاهم تغییر کرده است؛ از طبیعت و رنگ‌وروی شهرها گرفته تا مردمانش و حتی شکل صحبت‌کردن مردم با یکدیگر. یک رمان‌نویس به سادگی می‌تواند از زبان رایج میان مردم الهام بگیرد و به آن پرداخت کند. زبان یک قضیه بطور کلی زنده است. زبان «آقای مدیرعامل‌جمهور» با زبان «افسانه‌های گواتمالا» یکی نیست. ما نویسندگان باور داریم که در گذر لحظه نوشتنمان بهتر می‌شود، با این وجود درحقیقت این زبان است که زنده‌تر و تازه تر و رشدیافته‌تر می‌شود. این مسئله می‌تواند برای نویسنده یه یک مساله مبدل شود؛ چالشی که نویسندگان لاتین اکنون با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

چرا تنها نویسندگان لاتین؟

زبان‌هایی مانند ایتالیایی، فرانسه و حتی زبان اسپانیایی کشور اسپانیا، زبان‌های جاافتاده‌ای هستند و کمتر مشمول تغییر می‌شوند با اینحال زبان اسپانیایی کشورهای آمریکای لاتین (علی‌الخصوص آمریکای مرکزی) مکررا درحال تغییر است در جهت بهتر، زیباتر، قابل فهم‌تر و نوترشدن. در گواتمالا کمابیش تاثیر زبان‌های بومی قبلی را هنوز هم می‌توان حس کرد با اینحال در اسپانیا اینگونه نیست. پیرامون همین موضوع، رمان لاتینی هیچ سنخیتی با رمان اسپانیایی ندارد، چراکه در نگارش رمان باید به زبان و قانون های و قواعدش وفادار و پایبند بود. با این وجود این تنها نمود عدم تناسخ این دو رمان نیست و اختلاف‌های بیشتری وجود دارند.

اوضاع سیاسی و اجتماعی به چه نحو در شعر تاثیر می‌گذارند؟

در قبلی تاثیر بسیاری می‌گذاشتند، با اینحال اکنون چندان تاثیر یا ظهوری در شعر ندارند. شعر و علی‌الخصوص شعر حماسی، یک نوع فرار از حقیقت است. شاعر می‌تواند خودش را از حقایق جدا کند و کاری به سیاست نداشته باشد با اینحال رمان‌نویس الزاما باید درگیر حقیقت‌ها باشد و آنها را چه آشکارا و چه با اشارات غیرمستقیم بیان کند.

شعر در دیگر کشورهای لاتین، شاعران برتر؟

نظر شخصی‌ام این است که خورخه لوییس بورخس بی‌مانند ترین شاعر ما بوده است. به اشتراک شاعران معاصر آرژانتینی هم می‌توانم به خورخه کاستل پوگی اشاره کنم.

و به اشتراک رمان‌ها و رمان‌نویس‌ها؟

مایه غرور است که رمان لاتین خبر خوب اینکه اکنون به نقطه ای رسیده که تفسیری ناب از حقیقت‌های جوامع متنوع این قاره است. اسم‌هایی از قبیل دیوید وینیاس و برناندو وربینسکی (نویسندگان آرژانتینی) اکنون مدل برتر این حرکت رو به جلو در سطح قاره هستند.

گفت‌وگو با مجله اسپانیایی

گاهی اوقات کتاب‌ها تفسیر می‌شوند و مخاطبان کتاب‌ها – از عوام گرفته تا خواننده‌های ویژه – آنقدر در بررسی نوشته‌ها پیش می‌روند که به چیزهایی فراتر از آنچه که نویسنده مدنظر داشته می‌رسند. حقیقت کارهای شما در کدام بخش راحت‌تر قابل حصول است؟ در هنر شما در استفاده از کلمات و بازی با آنها، یا در مفهومی که خوانندگان سطوح مختلف اجتماعی برداشت می‌کنند؟

نویسنده یک باغبان است که در استخدام یک خانواده‌ است. ایشان گیاهی را برای جامعه می‌کارد و بعد می‌رود پی کار خودش. ایشان همه‌چیز را کنار هم می‌چیند و چرخه‌ای از شخصیت‌ها و خصوصیت و مفاهیم را ایجاد می‌کند که بر زندگی گروه خوانندگانش تاثیر خواهند گذاشت. اگر بنا باشد کسی بررسی کند، آن شخص مطمئنا رمان‌نویس نیست. رمان‌نویس فرضیه تولید میکند؛ فرضیه‌ای که در ماورای آن حرف‌های فراوانی وجود دارند که دیگران بنا است بررسی کنند.

ادبیات شما بیشتر بر مبنای زندگی و مشکلات مردم قاره‌تان استوار است و حول محور نوستالژی می‌چرخد. این ادبیات، چه راهی پیش پای جوامع آتی لاتینی خواهد گذاشت تا از مشکلات مورد اشاره رهایی یابند؟

نه‌تنها نوشته‌های من، حتی تمام ادبیات ما بر این اصل استوار است که یک دیدگاه مثبت جهانی و یک رغبت بین‌المللی برای انتهای‌دادن به موارد مختلف مشکلات قاره آمریکا به‌دست بیاورد. فلسفه آکادمی نوبل در اعطای جایزه به من این بود: به‌خاطر تلاش‌هایش در جهت نشان‌دادن حقیقت‌های جامعه آمریکای لاتین.

آیا بردن جوایزی از قبیل جایزه صلح لنین (۱۹۶۵) و جایزه نوبل ادبیات (۱۹۶۷) تعهدات جهانی و منطقه‌ای در عرصه سیاسی برای شما علاقه مندان ایجاد کرده؟

خیر، به هیچ وجه. هیچ‌گونه تعهدی نه از جنبه سیاسی و نه از هیچ لحاظ دیگری. من به ادبیات، نگارش صحیح و دلچسب، استفاده از شیوه‌های خودم و به‌طور کلی به سلایق مخاطبانم پایبند و متعهدم و نه چیز دیگر.

امیدواریم نوشته “ادبیات و سیاست در گفتگو با آستوریاس” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

برشی از زندگی روزمره احمد شاملو

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “برشی از زندگی روزمره احمد شاملو” که پیشتر بدان میپردازیم.

شاملو

نشر باران در سوئد کنابی پخش کرد به اسم «بامداد در آینه». این کتاب را نورالدین سالمی نوشته و «ده سال گفتگو با احمد شاملو» عنوان فرعی آن است.

سالمی که سالهای پایانی زندگی شاملو همسایه و پزشک سرخانه‌ی ایشان بوده مدعی است شنیده‌ها و دیده‌های خود را از دیدارهایی که اغلب به دلیل کسالت شاملو پیش می‌آمده یادداشت کرده است. ایشان آن طور که در کتاب نوشته، وقت و بی‌وقت، هر ساعت از شب و روز، به یک اشاره‌ی شاملو یا آیدا با سر«به خدمت استاد» می‌دویده. به نظر میرسدً همین حاضر به خدمتی و نیاز شاملو به مراقبتهای پزشکی وسیله‌ی نزدیکی و الفتی گشته که در آن حرفها بی‌پرده و عیان بیان می‌شده است. انتشار این کتاب با جنجال و مناقشه‌های بسیاری در داخل و خارج از کشور همراه بود.

 

آنچه در پی میآید گزارش نورالدین سالمی از یکی از روزهای احمد شاملو ست که در کتاب فوق الذکر پخش شده است.

 

۲۱/۳/۷۰

 

آیدا داشت «پابرهنه ها» را ادیت یا بهتر بگویم سانسور می‌کرد. گفتم:

 

ـ آقا فحش‌هاش رو هم سانسور می‌کنه؟

 

ـ نه، دیگه چی می‌مونه؟

 

ـ ایراد نمی‌گیرن؟

 

ـ فوقش می‌گن ناشر صلاحیت اخلاقی نداره.

 

و خندید. از آقا پرسیدم: در«بازی با مرگ» مترجم نوشته که بخش آخر پابرهنه ها رو ترجمه نکردین، چرا؟

 

ـ بخش آخر مرتبط به تاریخ رومانیه و ارتباطی با رمان نداره. تو همۀ ترجمه ها این قسمتو حذف کردن.

 

ـ کولی ها روهم ترجمه کرده.

 

ـ اِ؟ من دلم می‌خواس ترجمه ش کنم با این وجود خیلی کتاب گل و گشادیه. حوصله نکردم.

 

می‌خواستم اسم کتاب را «تخته قاپوی کولی‌ها» بذارم که کولی ها رو نمی‌شه تخته قاپو کرد. با این وجود ترجمۀ «بازی با مرگ» خیلی خوب نیس. منظورم متن فارسی شه.

 

ـ این اشکال غالب ترجمه هاس، فرنگی رو می‌دونن فارسی شون خوب نیس.

 

ـ آره، بعدشم رعایت شِگرد نویسنده اس. مثلاً قاضی با همون زبانی که تاریخ انقلاب کبیر فرانسه رو ترجمه می‌کنه با همون زبان شازده کوچولو رو بر می‌گردونه. این دو تا متن خیلی فرق دارن.

 

ـ گلشیری تویه نقدی نوشته که «همسایه ها»(۱) بر اثر «پابرهنه ها» و با الگوی اون نوشته شده. این درسته؟

 

ـ نقدهای گلشیری به درد عمه جانش می‌خوره. همه اش از حسودی و تنگ نظریه. خوب گیرم این طور باشه. چه اشکالی داره شما از یک چیز خوب کار یاد بگیرین؟ این ایراد نمی‌شه که! تو پرسشنامۀ سوئیس یا سوئد نوشته که من نهنگی هستم که در یک برکه به رفتار آمدم، برای این که دیگران متوجه عظمت من نشن آبو گل آلود می‌کنم. باس بهش گفت پدر جان، در برکه قورباغه به رفتار میاد، باور نداری؟ آئینه رو بردار جمال مبارکتو تماشا کن!

 

ـ خودشم چیزی ندارم، شازده احتجاب و…

 

آقا گفت: و«معصوم دوم»، والسلام «برّه گمشدۀ راعی» که بنده تنها یه صفحه شو تونستم بخونم.

 

ـ تو اون مقاله ای که راجع به شما بود مفید نوشته بود، راجع به«نبرد با خاموشی» تملّق هم گفته بود.

 

پوزخندی زد. صحبت از نقد شد. گفتم:

 

ـ نقد براهنی چه جوریه؟

 

ـ به نظر شما چه جوریه؟

 

ـ والله از غریبه ور می‌داره بدون ذکر مأخذ به خورد ما می‌ده!

 

ـ خوب گفتی دیگه! آره، شدیداً تحت تأثیر منتقدهای انگلیسی زبانه. و این قضیه هیچ ارتباطی با قصّه و شعر ما نداره.

 

آیدا گفت: بعدش هم کاراش معلوم نیس. امروز بَه بَه و چَه چَه فردا اَه آَه و اَه اَه. خوب بابا وردار بنویس این نوشته اینجاش درسته اینجاش غلط یا ناقصه. فحش چرا می‌دی؟

 

آقا گفت: ـ صد جور پیغوم و پسغوم فرستادم که آقا، شما رو نمی‌خوام ببینم. دو سه روز بعد باز اینجا بود با سیمین بهبهانی و دو سه نفر دیگر اومده بود. سال ۴۸ -۴۷ نوشت شاملو و اخوان و سپهری و که و که دیگر تمام شده‌اند. اکنون ببین واسه اخوان ورداشته چی نوشته. این همه سال قبلی. آخه پررویی هم حدّی داره، چیزهایی ازشون می‌دونم که به خدا گفتنش شرم آوره!

 

آیدا گفت: تو آمریکا ظلّ الله رو زده بود پایین بغلش این ورو اون ور می‌رفت. اون وقت شعر گفته. در وصف ماتحت ـ آخه خجالت داره. قلم رو نباید به این چیزها آلوده کرد علي الخصوصً شعررو.

 

شاملو گفت: اکنون گیرم بلایی سرت آوردن برات زجر آور بوده خوب یکبار اشاره بکن و بگذر.

 

دیگه داریه دمبک واسه چی بر می‌داری؟!

 

صحبت از رفتار با دختر خانمی‌از دوستان من شد. آیدا شدیداً براق شد. اکنون برگردم به پاشایی یا دولت آبادی بگم جلوتر برم و اونم بگه یا الله، یا همچین انتظاری داشته باشه؟ خیلی زشت و اهانت باره!

 

آقا گفت: این رفتار اخلاقی هنرمند و اثر اون و رابطۀ این دو، یه قضیه ایه که باس یه روز که نجسی نخوردم برات بگم. با اینحال هستن افرادی که از این وسیله برای کامجویی استفاده کنن. یه نمونۀ گندشو که من دیدم و تا اکنون نظیرشو ندیدم آدم پاورقی نویسی به اسم «فریدون کار» بود.

 

ـ همون که زندگی کلوپاترا را نوشته.

 

آیدا گفت: اونم برای همین منظور نوشته. اون کسمایی رو بگو با اون ریختش، دنبال من افتاد و موس موس می‌کرد.

 

پاورقی:

 

۱ همسایه ها ـ اثر احمد محمود

 

کتاب بامداد در آینه – نشر باران


مطالب ویژه نامه احمد شاملو در آوانگارد:

 

 

امیدواریم نوشته “برشی از زندگی روزمره احمد شاملو” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

لایه برداری از رمانهای آگاتا کریستی

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “لایه برداری از رمانهای آگاتا کریستی” که پیشتر بدان میپردازیم.

– مهدی یزدانی خرم: تاریخ ادبیات پلیسی جهان بی هیچ تردیدی بخش مهمی از ساختارهای خود را مدیون آگاتا کریستی است. این دین صرفا یک کلی گویی سبک شناسانه یا از برنامه تکلیف نیست حتی اشاره دارد به وجوه مهم و متفاوتی که این نویسنده برای تاریخ ادبیات بوجود آورد. کارهای ایشان متنوع، زیاد و گوناگون هستند. دو کارآگاه مهم آفریده و انبوهی شخصیت که هر یک تکه ای از روان متزلزل انسان اش را روایت می کنند.

این که کریستی به چه نحو موفق شد در ساختار آرام و محافظه کار ادبیات بریتانیا راوی این حجم از شر شود، آن هم در سال های بعد از جنگ اول جهانی و نیمه اول قرن بیستم از ارزش فوق العاه ای دارا است. برای کریستی معنای جنایت برعکس بسیاری از همتایان فرانسوی یا آمریکایی اش نشانه ای بود از سقوط.

سقوطی که معمولا یک فرد نماد آن بود با اینحال جمعی در شکل گیری یا تحریک اش نقشی بازی می کردند. برای همین است که در رمان های ایشان نقش افرادی که اوضاع و موقعیت را برای رقم خوردن جنایت ها مهیا می کنند به اندازه قاتل پررنگ است.

ممکن است کمتر نویسنده ای باشد که در آثارش این مقدار جنایت گروهی و جمعی انجام شده باشد. وانگهی بیشتر جنایت های رمان های ایشان در خانه ها رقم می خورند، خانه هایی اشرافی یا آبرومند که درشان بینندهِ حضور جمعی از میهمانان یا ساکنین هستیم و یافتن قاتل در این جمعت کار بسیار سختی می شود.

کریستی از اولین نویسندگانی بود که به وجوه مختلف جنایت در طبقات مرفه تر جامعه بریتانیا توجه کرد. قاتلان و جنایت کاران ایشان نه موجوداتی ولگرد و دژخیم و فرومایه اند، نه از آسمان یا سرزمینی وحشی آمده اند. جالب این که بین آن ها تعداد فراوانی زن می باشد که در سطح بالای همین جامعه زندگی می کنند. برای همین می توان نوشت که کریستی راوی جنایت در طبقه مرفه اجتماع است.  راوی جنایت های که عمدتا «عقلانی» و با برنامه ریزی انجام می شوند. شری هدفمند و تبیین شده که برای کارآگاه ها و قهرمان های اصلی اش از نمونه پوآروی بلژیکی تلخ است.

 کشتن یا نکشتن

چیزی که کریستی در این ذهنیت انجام می دهد مبدل جنازه های خوش پوش رهاشده است به موضوعی برای بازیابی یک تاریخ کوتاه مدت. خاندان های در حال ورشکستگی بعد از هجوم مدرنیته، ظهور فرزندان ناخلفی که در انقیادبودن پدران به ستوه آمده اند.

زنانی طماع که می خواهند حاک بر سرنوشت خود باشند یا اخلاقگرایانی که خود راسا می خواهند عدالت را پیرامون یک شخص فاسد اجرا کنند (کاری که پوآرو در تازه ترین رمان اش، پرده، نیز با اجرایی درخشان انجام اش می دهد). برای همین در نوشته های کریستی اغلب رد پای یک تاریخ جنون آمیز رمان اش، پرده، نیز با اجرایی درخشان انجام اش می دهد). برای همین در نوشته  های کریستی اغلب رد پای یک تاریخ جنون آمیز می باشد و آدم هایی خوش بو و معطر که لایه های مختلف شخصیتی دارند و در پوست خون پنهان شده اند.

آگاتا کریستی برای روایت این امر از معنی «خانه» به تناوب استفاده می کند. یا ممکن است درست تر بگویم مکان هایی مجلل که رابطه شان با جنایت بسیار دور  به نظر می رسد. پلاژهای ساحلی آن چنانی، قصرهای اربابی، هتل های پنج ستاره و… این اتفاقی تکرارشونده است در جهان آگاتا کریستی. مکانِ جنایت. امری که به نحوی روشن با شکل و نوع این رفتار گره خورده است. هر دو کارآگاه مشهور ایشان نیز با استناد به این داده ها و بدون توجه به نشانه های سنتِ کانن دویلی، سعی می کنند مظنون ها را تجریه بررسی کنند. شیوه استنتاجی ای که پایه اش بر یک رئالیسم تمام عیار بنا نهاده شده است.

برای همین است که هر دو کارآگاه مشهور ایشان بی نهایت متکی بر عقل حرکت می کنند. نه پوآرو و نه مارپل جذابیت های موسوم بسیاری از کارآگاهان را ندارند. یکی چاق است و وسواسی و طاس و وراج و دیگری پیرزنی نحیف و نه چندان دارا که عاشق گل و سبزیجات است. هیچ کدام بزن بهادر یا اسلحه کش نیستند و هیچ کدام قادر نیستند در نقش اغواگرانه ظاهر شوند. با وجود این پوآرو پلیسی بازنشسته است با اینحال چندان قبلی بارزی ندارد و خانم مارپل تنها هم یک زن سنتی قرن نوزدهمی است که سرش در کار خودش است.

در این حجم از عدم جذابیت، عقل استنتاجی ست که ایشان را قهرمان می کند. کاری که ژرژ سیمنون کبیر هم پیرامون شخصیت ژول مگره انجام داد. یا چسترتون با شخصیت پدر بروان. این عقل در وهله اول سعی می کند ریشه ها و روابط را متصور شود و پس از آن جاهای خالی را پر کند.

 کشتن یا نکشتن

برای همین است که در اکثر نوشته های این نویسنده صحنه ای پایانی می باشد که کارآگاه در اتاقی دربسته همه مردم مظنون یا مرتبط به جنایت را گرد می آورد و جریان اصی را بازسازی می کند. کریستی از این شگرد روایی در رمان های اش به کرات استفاده کرد و به یک استیل ویژه در افشایِ معما دست پیداکرد. با این موقعیت، یعنی حضور این حکم از انسانِ نزدیک به شر و در معرض آن کارآگاه را حاکم بر سرنوشت و جان ها می کند. ایشان بر شر فائق می شود و در عین حال سقوط را مشاهده می کند که در یک دایره بسته مهم در حال رقم خوردن است.

آگاتا کریستی شکل های گوناگونی از شر را برای مخاطب اش روایت کرد. با وجود این رمان های ایشان چندان خونین نیستند (خودش در یکی از رمان های اش به این نکته اشاره می کند و نوید می دهد آن رمان، «جسدی در کتابخانه» اگر اشتباه نکنم، رمانی پرخون خواهدبود!) و خیابان ها و غریبه ها در آن نقشی ندارند با اینحال تاریخ و تبار یک جنایت را با تمام نکات اش می سازند. جهان چنان ناامن که عملا برای ایشان و نسل ایشان خطرناک به نظر می رسد و هرکول پوآروی پیر در حال مرگ هم به این نکته در نامه خداحافظی اش به هستینگز به آن اشاره می کند.

دوره انتهای روابط و ارزش های مشهور آنلگوساکسونی در انگلستان و ظهور ذهن هایی که از کشتن ابایی ندارند. کریستی راوی یک جهان بطور کلی انگلیسی است با قواعد ویژه خودش که سعی می کند بهتری اخلاقی اش را به اروپای قاره ای و آمریکا اثبات کند و این جهان در حال عوض شدن است. تغییری آب خون و درد و رنج و کریستی بیننده و ناظر این پوست اندازی خونین و پر سَم است انگار، روان شناسی کشتن یا مُردن. مساله این است.


امیدواریم نوشته “لایه برداری از رمانهای آگاتا کریستی” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

تازه ترین رمان دکتروف پخش شد

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “تازه ترین رمان دکتروف پخش شد” که پیشتر بدان میپردازیم.

ایبنا: «مغز اندرو» تازه ترین رمان دکتروف با ترجمه سید سعید کلاتی به وسیله انتشارات هیرمند پخش شده است.

رمان «مغز اندرو» که ای ال دکتروف یک سال قبل از مرگ خود در سال ۲۰۱۴ آن را نوشت مدت زیادی نمیگذرد که با ترجمه‌ی سعید کلاتی از جانب نشر هیرمند روانه مارکت کتاب شد.

اندرو، قهرمان تازه ترین شاهکار دکتروف، کارشناس رشته‌­ی روانشناسی شناختی است که در طول جریان با روان‌پزشکی که دولت برایش استخدام کرده گفت‌و‌گو می‌کند و در این گفت‌وگوها از رازهای مگوی زندگی‌، عشق‌هایش و مصیبت‌هایی که ایشان را به این نقطه از لحظه و مکان رسانده‌اند، پرده برمی‌دارد.

اندرو به دفعات و به دفعات ناخواسته و سهواً مصائب و فجایع فراوانی را به بار آورده است. در کودکی و جوانی اتفاقات بسیار بدی را تجربه می‌کند؛ ازجمله از بین بردن عینک دوستش، شکستن فک یک استاد دانشگاه، کوبیدن ماشین یک غریبه به تیر چراغ‌برق و تماشای زنده‌زنده خورده شدن سگش به وسیله یک شاهین تیزچنگال؛ با اینحال ماجرای بدشانسی‌ها و مصیبت‌های ایشان به همین‌جا ختم نمی‌شود. زندگی حوادث به‌مراتب ناگوارتری را برایش رقم می‌زند که هم خود و هم دیگران تنها ایشان را مقصر و مسبب آن­ها می‌دانند.

ممکن است بتوان بهترین توصیف پیرامون شخصیت اندرو را از خود کتاب و از زبان دکتروف بیرون کشید: «مردی به‌اندازه بی‌رحم‌ترین قاتل‌های دنیا، خوش‌نیت، نجیب، مهربان و بی‌ارائه!»

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «‌مشکلم در تمام آن رابطه‌ها این بود که در بیشتر مواقع خودم بودم. با اینحال با بریونی همان آدمی می‌شدم که در بیشتر مواقع آرزو داشتم باشم. برای کسی مانند من که ذاتاً نمی‌موفق شد خوشحال باشد، جالب بود که با بریونی شاد بودم. خوشبختی، در حقیقت زندگی کردن در لحظه است و اینکه ندانی چقدر خوشحالی. سعادت حقیقی از بی‌اطلاعی از خوشبختی می‌آید، این یک حس آرامش جسمانی است، چیزی بین رضایت و خوشی، و ثبات ناشی از احساس تعلق به جهان هستی. با این وجود منظورم زندگی در جهان پیشرفته­ی غرب است. یک کار معمولی در زندگی روزمره، رضایت از سرنوشت، لذت از مقاربت، غذا و آب و هوای خوب. آن وقت که تنها به معشوقت عشق نمی ورزی، حتی عاشق دنیایی می‌شوی که ایشان به تو هدیه کرده است.»

«مغز اندرو» تازه ترین رمان دکتروف است که با شمارگان ۱۰۰۰ ورژن در ۱۵۹ صفحه از تیرماه ۱۳۹۶ به وسیله نشر هیرمند روانه کتاب‌فروشی‌ها شده است.

ادگار لارنس دکتروف (مشهور به ای. ال. دکتروف)، متولد ژانویه ۱۹۳۱ در شهر نیویورک، رمان‌نویس، ویراستار و استاد دانشگاه مشهور آمریکایی بود که در عرصه بین‌المللی به خاطر آثارش درزمینه جریان‌های تاریخی شهرت دارد. به باور بسیاری از منتقدین دکتروف یکی از بهترین و مشهورترین رمان‌نویس‌های آمریکایی در قرن بیستم بوده است.

سید سعید کلاتی (۱۳۶۱) مترجم، نویسنده و روزنامه‌­نگار متولد تهران است. کلاتی به‌طور رسمی و حرفه‌­ای از سال ۱۳۸۴ وارد عرصه ترجمه شد. کلاتی پیش‌ از این کتاب «زندگی بعد از زندگی» نوشته کیت اتکینسون و «کفش‌باز، خاطرات خالق نایکی» نوشته فیل نایت را با مشارکت نشر هیرمند به فارسی برگردانده است.

امیدواریم نوشته “تازه ترین رمان دکتروف پخش شد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

خولیو کورتاسار – داستایوفسکی امریکای لاتین

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “خولیو کورتاسار – داستایوفسکی امریکای لاتین” که پیشتر بدان میپردازیم.

روزنامه شرق – پیغام حیدرقزوینی: داستایفسکی در دومین رمانش، «همزاد»، روایتی از زندگی یک کارمند دون‌پایه عرضه می‌دهد که می‌خواهد از موقعیت حقیری که در آن قرار دارد فرار کند. ایشان در این رمان در پی صدابخشیدن به آدم‌های فقیر یا به تعبیری آدم‌های حاشیه‌ای است.

این مضمونی است که داستایفسکی اولین‌بار در رمان اولش، «مردم فقیر»، مطرح کرده بود و در «همزاد» به شکل واضح‌تری به آن پرداخته است. قهرمان «مردم فقیر»، کارمندی ورژن‌بردار و بی‌ارزش در اداره‌ای دولتی است که شغل اصلی خود را «قربانی‌شدن» می‌داند. شخصیت اصلی «همزاد» یک کارمند معمولی با اسم گالیادکین است که یک‌روز صبح از  خواب بیدار می‌شود و با کالسکه و فراکی ‌اجاره‌ای  می‌خواهد از حاشیه به متن، «بلوار نیوسکی»، برود؛ به مراسمی که در آن دعوت نشده است.

حضور گالیادکین با این شکل و شمایل در نیوسکی، چنان فشاری بر ایشان تحمیل می‌کند که تحملش برای ایشان ممکن نیست. با اینکه همه آدم‌های ثروتمند با کالسکه در این خیابان تردد می‌کنند با اینحال حضور یک کارمند میان‌مایه در حکم تخطی از قانون حاکم بر عرصه عمومی است. گالیادکین پیش از هرچیز از حضورش در خیابان لذت می‌برد با اینحال خیلی زود به بدترین شکلی می‌فهمد که ایشان فاقد اعتبار ضروری برای حضور و اشغال عرصه عمومی است. ایشان وقتی دو کارمند هم‌مقام‌اش را در خیابان می‌بیند به تاریک‌ترین گوشه کالسکه می‌خزد تا دیده نشود. بعد از این موضوع، مدیرعامل اداره سوار بر کالسکه‌اش از کنار کالسکه اجاره‌ای گالیادکین عبور می‌کند و دیگر هیچ فرصتی برای پنهان‌شدن نیست. در پی مواجهه کارمند و مدیرعامل، گالیادکین از اساس وجودش را انکار می‌کند و خودش را به هر دری می‌زند تا اثبات کند که این من نیستم.

ایشان درست در نقطه کانونی موضوع، میلش به برابری با مدیرعامل را انکار می‌کند و بعد از این تمام آرزوها و امیالش از ایشان جدا می‌شوند و در کسی دیگر،‌ همزاد ایشان، محقق می‌شوند. گالیادکین شخصیتی دوپاره دارد که در موقعیت بحرانی شعورش را به طرز کامل از دست می‌دهد. گالیادکین زاده پترزبورگ و نظام حاکم بر آن است. ایشان در پی منزلت انسانی و حضور در محیط عمومی شهر است با اینحال نظم چیره قوی‌تر از میل و اراده اوست. تخطی گالیادکین از نظم چیره چنان موقعیت ایشان را بحرانی می‌کند که ابتدا به شک و تردید و دست‌آخر به جنون کشیده می‌شود.

گالیادکین رمان «همزاد»، از اولین‌ چهره‌های دردکشیده و رنجور جهان تازه است که نمونه‌های فراوانی از آن را می‌توان در ادبیات مدرن دید. آدمی که به سخت‌ترین شکلی سرکوب می‌شود و بعد تمام آرزوهایش را به بیرون از خود پرتاب می‌کند و آدمی دیگر که همزاد خودش است می‌آفریند.

خولیو کرتاثار جریان کوتاهی دارد با اسم «گل زرد» که در اینجا هم با چهره دیگری از یک کارمند مواجه می‌شویم. با آدمی که مدت‌ها است لحظه‌به‌لحظه میان‌مایگی و روزمرگی زندگی‌اش را چشیده و از هم‌پاشیدن ازدواجش را و ویرانی عمر پنجاه‌ساله‌اش را دیده و با اطمینان از اینکه فنا خواهد شد به‌ دنبال فناناپذیری است.  شخصیت جریان کرتاثار، آدمی‌ واخورده و کارمندی بازنشسته است که زنش ترکش کرده و اکنون کاری جز این ندارد که در کافه‌ای به الکل پناه ببرد تا همه‌چیز را فراموش کند.

ایشان  بی‌توجه به اینکه حاضران در کافه دستش می‌اندازند و مسخره‌اش می‌کنند، چیزهایی تعریف می‌کند که معلوم نیست چقدر حقیقی است و چقدر زاده ذهنیت بحران‌زده‌اش. کرتاثار در گفتگو‌ای بیان می کند که دگرگون‌کردن حقیقت یک خواسته است، یک «امید». با اینحال تأکید می‌کند که جریان‌هایش را با «تظاهر به تغییردادن در حقیقت»  ننوشته است. کرتاثار پیرامون آثارش و امکان تغییر حقیقت توهمی ندارد و بیان می کند به‌خوبی می‌داند که «جرح و تعدیل حقیقت فرایندی بسیار کند و دشوار» است.

جریان‌های کرتاثار جایی به اشتراک فاصله خوش‌بینی و بدبینی قرار دارند. بدبینی به حقیقت موجود جهان و خوش‌بینی به اینکه ممکن است یک روز این حقیقت تغییر کند.

درک شکست و امید پیروزی

خود ایشان «لی‌لی‌بازی» را درک شکست و امید به پیروزی می‌داند. کرتاثار مواجهه ادبیات با حقیقت را «متواضعانه‌تر» از مواجهه فلسفه و جامعه‌شناسی و سیاست با حقیقت می‌داند. ایشان در جایی از یکی از گفتگو‌هایش پیرامون حقیقت جهان معاصر بیان می کند: «من سخت یقین دارم، هر روز بیشتر از روز قبل، که ما پا به راهی اشتباه قرار داده‌ایم.  منظورم این است که بشریت راهی عوضی را در پیش گرفته است.

قبل از هر چیز دارم از انسان غربی حرف می‌زنم، چون من از شرق چیز فراوانی نمی‌دانم. ما در طول تاریخ در جاده‌ای عوضی قدم برداشته‌ایم که دارد ما را صاف به طرف فاجعه‌ای قطعی، نابودی و ویرانی همه‌جانبه می‌برد؛ جنگ،‌ آلودگی هوا، پلیدی،‌ درماندگی، خودکشی جهانی و هر چیز دیگر که فکرش را بکنی. از همین‌رو در لی‌لی‌بازی پیش و بیش از هر چیز با این حس دایمی سروکار داریم که در دنیایی زندگی‌ می‌کنیم که آن چیزی که باید باشد نیست».

کرتاثار بیان می کند برخلاف منتقدانی که می‌گویند «لی‌لی‌بازی» نگاهی بدبینانه دارد، به این معنا که تنها برای وضع موجود عزا می‌گیرد و از آن گله و شکایت می‌کند، این جریان اتفاقا کتابی خوش‌بینانه است. چراکه الیویرای این رمان، به رغم تمام «عصبانیت‌هایش، میان‌مایگی ذهنی‌اش و عدم توانایی‌اش در فراتررفتن از عده ای از قیدوبندها»، آدمی است که تمام تلاشش را می‌کند تا از وضع موجود رها شود. «ایشان سرش را به این دیوارها می‌کوبد، به دیوار عشق، دیوار زندگی روزمره، سد نظام‌های فلسفی و سد سیاست.

ایشان سرش را به این دیوارها می‌کوبد، چون اساسا آدم خوش‌بینی است، چون باور دارد که یک‌ روز، اگر نه برای خودش برای دیگران، دیوار فرو خواهد ریخت و در آن سوی دیوار واحه عشق و تمنا را پیدا خواهد کرد و هزاره و انسان اصیل، بشریتی را که در بیشتر مواقع خوابش را دیده با اینحال تا آن لحظه جلوه حقیقت به خود نگرفته است». با توجه به همین نگاه، کرتاثار لنین و تروتسکی را هم آدم‌های خوش‌بینی می‌داند و بیان می کند لنین اگر به انسان باور نداشت این‌طور نمی‌جنگید. درست برخلاف استالین که بدبین است.

«گل زرد» کرتاثار مشابهت‌هایی با «همزاد» داستایفسکی دارد. شخصیت‌های اصلی این هر دو، کارمند‌هایی معمولی هستند که هر کدامشان به بهانه هایی مختلف در زندگی به بن‌بست رسیده‌اند و همزاد خود را در حقیقت می‌بینند تا ممکن است از این موقعیت خلاص شوند.

کارمند جریان «گل زرد»، در «اتوبوس خط ٩۵» بچه‌ای را می‌بیند که حدودا سیزده‌ساله است و یک‌دفعه جا می‌خورد که این پسربچه چقدر مشابه به خود اوست. خود ایشان در سیزده‌سالگی‌اش. ایشان داستانش را برای راوی جریان، تنها کسی که به اشتراک تمسخر دیگران حاضر است حرف‌های این آدم مفلوک را بشنود، تعریف می‌کند: «پیشتر حرفش کم‌کم اقرار کرد که پسرک سراپا مشابه خودش می‌زده، صورت، دست‌ها، دسته‌مویی که روی پیشانی ریخته بود، چشم‌هایی با فاصله‌ زیاد، خجالتش که دیگر بیشتر شبیهش بود، طرز پناه‌بردنش به مجله جریان کوتاه، حرکت سرش وقتی که مویش را عقب می‌راند و ناشیانه‌بودن حرکاتش.» مرد چنان مبهوت مشابهت پسربچه با خودش می‌شود که به همراه ایشان از اتوبوس پیاده می‌شود و به بهانه‌ای سر صحبت را با ایشان باز می‌کند و بعد با بهانه‌ای دیگر به خانه آنها راه می‌یابد و با خانواده‌اش آشنا می‌شود و از آن به بعد هر هفته به آنجا می‌رود.

درک شکست و امید پیروزی

مرد انگار که جادو شده باشد یا تحت تأثیر الهامی‌ باشد، باور می‌کند که این پسربچه، لوک، خود اوست: «نقصی جزئی در مکانیسم، یک مانع و دولاشدن لحظه، منظورم روی هم‌افتادن است، یک‌جور تجسد همزمان، نه پشت سر هم. لوک اصلا نباید به دنیا می‌آمد تا این‌که من می‌مردم و از طرف دیگر من هم… بی‌خیال تصادف باورنکردنی‌وغریب دیدنش در اتوبوس. فکر کنم این را قبلا بهت گفتم، یک‌جور اطمینان مطلق بود، ‌الزامی به حرف و شرح نداشت.»

با اینحال کارمند جریان که تحت تأثیر این موضوع یا الهام موقعیتی به‌شدت بحرانی دارد، بیان می کند که لوک تنها «منِ مجددا از راه رسیده نبود، مقرر شده بود مانند من بشود، مانند همین آشغال بدبختی که الان باهات حرف می‌زند.» ایشان لوک را نه آدمی دیگر حتی منی دیگر می‌داند، چیزی که لحظه بچگی‌اش بوده است. نه ورژن‌ای برابر اصل، حتی بیشتر مشابه یک تصویر یا شبحی مانند خود. و اکنون فکر می‌کند که لوک هم سرنوشت خود ایشان را خواهد داشت و همه‌چیز عینا تکرار خواهد شد.

ایشان در مقابل تلاش‌های خانواده لوک برای ساختن آتی این پسربچه بیان می کند که «هرکاری هم بکنند باز نتیجه یکی خواهد بود، خفت و خواری، روزمرگی کشنده، سال‌های یکنواخت و ملال‌آور، بدبختی و مصیبت‌هایی که مانند خوره به جان لباس تن آدم و روح ایشان می‌افتند و پناه‌بردن به انزوایی توام با آزردگی در کافه محل». با اینحال موضوع تنها خود لوک نیست. حتی این است که لوک نیز می‌میرد و یک نفر دیگر الگوی زندگی این مرد و این پسربچه را تکرار می‌کند تا اینکه ایشان هم می‌میرد و یک نفر دیگر وارد این چرخه می‌شود. اکنون نه تنها لوک، حتی با بی‌نهایت آدم مفلوکی مواجهیم که همگی بی‌آن‌که این الگوی تکرار را بشناسند آن را تکرار می‌کنند. آن هم همزمان با اینکه به آزادی اراده و انتخاب‌شان اطمینان دارند.

امیدواریم نوشته “خولیو کورتاسار – داستایوفسکی امریکای لاتین” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.