آرشیو ادبیات و هنر

بابام چگونه سیاسی شد؟/برگردان: احمد شاملو

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “بابام چگونه سیاسی شد؟/برگردان: احمد شاملو” که پیشتر بدان میپردازیم.

 

این جریان با عنوان به چه نحو بابام وارد مشاغل سیاسی شد؟ در کتاب « قصه‌های من و بابام » (نشر کتیبه) پخش شده است.

نویسنده: ارسکین کالدول

برگردان: احمد شاملو

وقتی “بن سیمونز”- کلانتر محل- از کوچه بالا آمد و وارد حیاط شد، جدید شام‌مان را خورده روی ایوان جلو خانه نشسته بودیم.

بابام آن شب همچه کیفور نبود و حدوداً در تمام مدت یک کلمه حرف نزده بود، جز این که گاهی پایین لب با خودش چیزی می‌گفت و غری می‌زد.

در حقیقت بابا جانم از صبح آن روز تو لب بود. علتش هم این بود که مامانم سخت سرکوفتش زده بود و به‌اش گفته بود آدم تنبل بی‌کاره‌ای است که هیچ‌وقت کار ثابتی نداشته و هیچ وقت هم خودش را برای پیدا کردن یک کار حسابی تو زحمت نینداخته.

مامان تمام روز تو حیاط راه رفته به بابا غر زده بود. آخر هیچ‌وقت باباجانم پولی دست و پا نمی‌کرد، بیچاره مامانم مجبور بود برای گذران خانواده، رخت چرک‌های مردم را بشوید و اطو بکشد.

با اینحال وقتی بابا جانم دمغ شد و مانند لاک‌پشت سرش را تو کشید، مامانم هم دیگر غرغر نکرد و ساکت ماند. تنها یکدفعه، باباجانم به مامانم گفت اکنون که اینطور شد تنها برای اینکه ثابت کند آن اندازه هم در پول پیدا کردن دست و پا چلفتی نیست، در جستجوی کاری خواهد رفت و فورا من و کاکا هن‌سم را فرستاد که برویم از مردم برای تهیه‌ی تمشک سفارش‌هایی بگیریم. و گفت هرچه امکان دارد بیش‌تر سفارش بگیریم و در بازگشت به ایشان بگوییم که چند “گالون” سفارش گرفته‌ایم.

من و کاکا تمام ساعات قبل از ظهر را در شهر از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر رفتیم و از مردم سؤال کردیم که تمشک جدید می‌خواهند یا نه.

تمشک خیلی خریدار داشت. اولاً برای آنکه تمشک واقعاً چیز خوبی است، ثانیاً برای آن که باباجانم پیش نهاد کرده بود علي الخصوصً به خانه‌دارها بگوییم “تمشک تمیز و مورچه نزده!”

بابام پیش خودش حساب کرده بود اگر بتواند بیست و پنج گالون تمشک از قرار گالونی بیست و پنج “سنت” بفروشد، درآمدش از شش دلار هم بالاتر می‌زند. و معتقد بود که این مبلغ برای یک روز کار، پول کلانی است. این را برای مامان شرح داد و مامان چنان غافل‌گیر شد که همه‌ی بدزبانی‌های صبحش را از یاد برد.

من و “هن‌سم” توانستیم بیست گالون سفارش بگیریم. مشروط به آن که تمشک‌ها را فردا شب در خانه‌ها تحویل بدهیم، با اینحال باباجانم وقتی این را شنید کمی وا رفت.

معنی بیست گالون سفارش این بود که کل درآمدمان به جای شش دلار و خرده‌یی پنج دلار بیش‌تر نمی‌شود و بابام ادعا کرد تنها شش دلار و فلان قدر بالا را گرفته است که برای یک روز کار پول کلانی است، نه پنج دلار را! – و به توجه به این به ما گوشزد کرد فردا صبح، کله‌ی سحر بیدار بشویم که برای تمشک چینی برویم به بیرون شهر.

موقعی که مامان این را شنید، آمد تو و به بابا جانم فهماند که ایشان هم حرفی دارد و باید بگوید: ایشان مطلقاً نخواهد گذاشت هن‌سم و پسرش برای چیدن تمشکی که آقا استروپ می‌خواهند بفروشند تو زحمت بیفتند! و اضافه کرد: یکی از اون: مگه چیدن بیست گالون تمشک شوخیه، مرد حسابی! خیلی خیلی فرز هم که بچینید جدید یک هفته‌ی تموم وقت ضروری داره!

بابا تو لب رفت و به مامان تهمت زد: علي الخصوصً اینو می‌گی که من عصبانی بشم!

و دیگر تمام مدتی که شام می‌خوردیم، لام تا کام، یک کلمه هم حرف نزد.

از موقعی که آمدیم روی ایوان نشستیم، بابام همین‌جور یک ریز با خودش غر زد و غر زد، تا وقتی که بن‌ سیمون وارد شد و سلام کرد.

بابام گفت: “سلام، بن! بیا بنشین.”

مامان هیچی نگفت. با سیاستچی‌هایی از قماش بن سیمون میانه‌ای نداشت و از آن‌ها یک قلم: متنفر بود.

بن همان‌طور که برای پیدا کردن صندلی کورمال کورمال می‌کرد، گفت:

“چه شب خنکیه، خانم استروپ!”

مامان گفت: “ممکن است… ”

سکوت سنگینی برقرار شد. بن چند بار سینه صاف کرد. انگار می‌خواست چیزی بگوید. با اینحال می‌ترسید دهن وا کند و از مادرم لیچاری بشنود.

بابام پرسید: “انگار این ایام خیلی گرفتاری، بن؟”

کلانتر مانند اینکه منتظر بود فرصتی برای حرف زدن بیابد با شوق و شتاب گفت: “خیلی، خیلی گرفتارم. آنقد گرفتارم که مهلت گیرم نمی‌آد یه دیقه یه جا بشینم و خستگی در کنم. هر دیقه‌ی خدا یه جام. همین جور کار، کار و بازم کار… از بوق سگ تا نصفه‌های شب… همین روز قبل بود که زنم بم می‌گفت اگه بخوای همین جوری ادامه بدی، مجبور می‌شی بیست سال زودتر یک تابوت برای خودت دست و پا کنی. مجبورم گشتی تو کوچه‌ها بزنم، تو زندون مجموعه بکشم، این و اون و توقیف کنم، مراقب تحت نظری‌ها باشم و دیگه خدا خودش می‌دونه چه کارهای دیگه‌ای… درست مانند یک پارچه‌ی شسته که رو طناب پهن کرده باشن بخشکه، مکررا تو جنبیدنم موریس.

بابام بی‌معطلی بیخ حرف را چسبید و گفت: “تو به یه کمک نیاز داری، بن. مثلاً به من. من این‌ور و اون‌ور کارامو که درز بگیرم، یه خورده وقت پیدا می‌کنم. با این وجود نه چندون زیاد، با اینحال بسیار عالی، یه چیزی می‌شه! آخه به کارای خودمم باس برسم. روهم رفته، اگه لازمت باشه می‌تونم کارامو جوری راس و ریس کنم که ساعتای بیکاریم سر هم بچسبه.

بن به جلو خم شد و گفت: “موریس! راستش برا همین که یه خورده آزاد بشم امشب پا شدم سراغ تو. نمی‌دونی چقدر خوشحالم که خودت اول اینو توصیه کردی.

مامان گفت: “بن سیمون! من نمی‌دونم باز چه کلکی می‌خوای سوار کنی. با اینحال هرچی هست ازت خواهش می‌کنم از تو لفاف درش بیاری، تا مانند اون دفه نشه که، حقه رو به موریس سوار کردی. من نمی‌خوام به حرفاتون گوش بدم و سر در بیارم که واسه‌ی تیغ زدن مردم چه حقه‌ی جدیدی سوار کنین. مانند موضوع‌ی اون “تابوت کش‌دار” که می‌شد همه‌ی خونواده رو توش گذاشت! معلومه بسیار عالی: هر کسی دوست داره تابوتی داشته باشه که کش بیاد، که وقتی یکی دسکه از عضو های خونواده هم می‌میره، بشه گذاشتش اون تو. همچی چیزی رو همه می‌خوان. پس واسه‌ی کلاه گذاشتن سر مردم وسیله‌ی میزونیه.”

“مادام استروپ! اون فکری که من دارم همچین چیزا نیست. من یرا موریس تو فکر یک کار همیشگی هستم.”

مامان که داشت روی صندلی گهواره‌ایش تاب می‌خورد، ناگهان از حرکت ایستاد، خودش را راست گرفت و با تشدد پرسید: “مثلاً چه کاری؟”

بن گفت: “اکنون عرض می‌کنم. انجمن شهر، تو نشست‌ی دیشب خودش تصمیم گرفت در باب این سگ‌هایی که تو کوچه‌ها ول می‌گردن بر اساس قانون رفتار کنه. آخه مثلاً الآنه من دو روزه دارم عقب یه سگی می‌گردم که هار شده و باید بگیرم بکشمش. انجمن شهر، به هزار و یک دلیل قبول کرده که وجود این همه سگ هرزه، مخل امنیت اجتماعیه و به من دستور داده قانون سگ‌های ولگرد و مطرح بکنم و هر سگی رو که دیدم تو کوچه‌ها بگیرم سر به نیست کنم. من به اونا گفتم که کارم چه قد کارم زیاده و اونا طفلکی‌ها راضی شدن که کس دیگه‌ای رو مأمور این کار بکنیم.

مامان یک هو مانند ترقه از روی صندلیش پرید و جیغ جیغ‌کنان گفت: “کس دیگه‌ای رو مأمور جمع کردن سگای ولگرد کنین؟ بن سیمون، می‌خوای تو روی من بگی که خیال داری شوهرمو برای دویدن دنبال سگا استخدام کنی؟ یال لا! همین الآن مث برق از این جا بزن به چاک، بی‌قباحت!

بن سیمون حالت دفاعی به خودش گرفت و با عجله گفت: “یه دیقه مجال بدین خانم استروپ! من کی همچین حرفی زدم؟ یکی از عضو های انجمن اسم موریسو برد که، مثلاً، این شغل خوب اونه و… اونا تصویب کردن که…

بابام حرف ایشان را برید و گفت: “به طرز قطع سگا خیلی دوست دارن دنبال من بیان. از قرار معلوم، انجمن شهرم اینو می‌دونه. من خودم دیده‌م که انگار سگا در بیشتر مواقع منتظر منن!

مامان با تشدد سخنرانی باباجانم را برید و فریاد کشید: “خفقون می‌گیری یا نه، موریس؟ اَه، آه، آه! هیچ کسو تو عمرم ندیدم این قد فطرتش پست باشه!”

–         با اینحال اشتباه نکنید خانم استروپ: عده‌ی فراوانی از سیاستمدارای مشهور و عضو های نشست و خیلی از کلانترها، زندگی سیاسی خودشونو از کار “جمع کردن سگای ولگرد” شروع کرده‌ن. خیلی کمن سیاستمدارایی که از راه‌های دیگه وارد این کار شده باشن.

مامان گفت: ” هیچ‌وقت همچی چیزی رو باور نمی‌کنم. من در بیشتر مواقع خیلی بیش‌تر از این‌ها برا یه سیاستمدار قرب و منزلت قائل بوده‌م.

–        سیاست، چیز خیلی عجیبیه! مثلاً همین که، یه سیاستمدار، می‌تونه کارشو خیلی زود، از همین راه جمع کردن سگای ولگرد شروع کنه و، شروع کنه به طی کردن مدارج ترقی و پله‌های بالاتر. اصلاً سیاست غیر از این، چیزدیگه‌ی نیست که!

مامان ساکت شد و من از نو صدای جنبیدن صندلی گهواره‌ایش را شنیدم. خیلی ساده می‌شد فهمید که دارد به حرف‌های کلانتر فکر می‌کند.

بابا جانم نطقش وا شد: “من راجع به این مسئله گمان می نمایم. فکرشو که، با این وجود خیلی پسندیده‌ام. راستش، از مدت‌ها پیش به خودم می‌گفتم که بالاخره من یه روز باید تو زندگی سیاسی رل بزرگی بازی کنم. این فس فس کردن یکنواخت هر روزی‌ یک کمی این‌جا و یک کمی اونجا، نه‌- خیر!… از اولش می‌دونستم که این‌جوری چیزی به دست نمی‌آد!

بن سیمون، دیگر مجالش نداد: “بسیار عالی، موریس! از قرار، تو دیگه این شغلو قبول کرده‌ی. برای تو این، کار بزرگیه. می‌دونی؟ باس بگم خیلی شانس آوردی! گرچه، یه خورده هم فعالیت‌های خود من عرصه رو تکمیل کرد.

بابام همان‌طور که نشسته بود بی‌حرکت ماند و کوشید در تاریکی صورت مامان را ببیند و مامان یکریز صندلی گهواره‌ایش را تکان می‌داد و صدای یکنواخت آن به صدای قطرات آبی مشابهت داشت که از شیری توی تشت بچکد.

بابا جانم که همان‌طور می‌کوشید در تاریکی قیافه‌ی مامانم را ببیند، گفت: “بسیار عالی، این یه شغلیه که باب منه و خیال می‌کنم باید قبولش کنم.”

یک لحظه صبر کرد ببیند مامان چه می‌خواهد بگوید. مامان وانمود کرد که تو نخ آن‌ها نیست و بابام به سرعت گفت: “پیشنهادتو قبول می‌کنم! و کار را تمام کرد. بن سیمون بلند شد و به طرف پلکان راه افتاد: “جداً موریس، خیلی خوبه. من چه قد از این کارت خوشحال شدم. بسیار عالی، امیدوارم فزدا صبح یعد از اون که صبحونت و خوردی تو شهر ببینمت.”

از پله‌ها شروع به پایین رفتن کرد. همین که به آخر رسید، بابا شتابان بلند شد و صدایش کرد. خیلی مضطرب بود. گفت:

–        بن! برا این کار چه‌ قد می‌سفلن؟

–         آه، منظورت حقوقه؟

–        بسیار عالی آره دیگه… برا این که آدم شاغل امور سگهای ولگرد بشه چه قد می‌سفلن؟

–        راستش این که، نمی‌شه راجع به حقوقش گپ زد…

بن، بفهمی نفهمی دست و پایش را گم کرده بود.

بابام گفت:

–        بسیار عالی، پس چی؟

–        همین قد، هدیه ای می‌دن.

–        هدیه؟

–        بسیار عالی بله دیگه. برا کارای که حقوق نمی‌دن.

–        پاداشش چه‌قدی می‌شه؟

–        برا هر سگی که به دام بندازی بیست و پنج سنت.

بابا ساکت ماند و مدتی مدید چشمش توی تاریکی راه کشید.

بن آرام آرام کوچه را گرفت و راه افتاد. بابا جانم گفت:

“راستشو بخوای یک کمی دل چرکین شدم. من انتظار داشتم دست کم آخر هر هفته یه حقوق ثابتی داشته باشم.

–        با اینحال موریس، بجای آن، فایده‌ی هدیه اینه که حقوقت محدود نیست. وقتی حقوقت محدود باشه، تو در بیشتر مواقع می‌دونی که از یک مبلغ معلومی تجاوز نمی‌کنه. در صورتی که این‌جوری، درآمدت حد و حصری نداره. هرچی بیش‌تر سگ بگیری، بیش‌تر پول به جیب می‌زنی.

بابا جانم ‌تردماغ شد و گفت: “بطور کلیً حق با توئه بن. هیچ فکرشو نکرده بودم که این‌جوری بهتره.”

بن دیگر نه ایستاد، و راهش را گرفت و رفت:

–        بسیار عالی، فردا می‌بینمت.

–        شب به خیر، بن! ازت ممنونم که فکر من بودی.

دوتایی‌مان به ایوان برگشتیم. مامان رفته بود بخوابد. بابام گفت: “بچه بریم بگیریم تخت بخوابیم. فردا روز بزرگیه، خیلی به استراحت احتیاج داریم.”

لباس‌مان را کندیم و روی جاهای‌مان دراز شدیم. من تا دیرگاه صدای بابام را می‌شنیدم اسم سگ‌هایی را که تو شهر می‌شناخت با خودش می‌گفت.

…و بالاخره خوابم برد.

فردا صبح، همین که صبحانه خوردیم، بابا کلاهش را برداشت:

باید به شهر، سراغ بن سیمون می‌رفت.

مدت فراوانی در راه نبودیم. بابام به من می‌گفت که وقتی کارمان را شروع کردیم، اسپارکی – توله سگ شکاری راکه در بیشتر مواقع در ایوان خانه ” فرانک پاین” می‌خوابید – یادش بیارم.

بن سیمون را پیدا کردیم. توی سلمانی بود و داشت ریشش را صفا می‌داد. صورتش پر از کف صابون بود و نمی‌موفق شد حرف بزند.

و به مجردی که موفق شد، با دستش اشاره‌ای به ما کرد و گفت: “حال و احوال، موریس؟ خودتو بر کار حاضر کردی؟”

–        دلم قیلی ویلی می‌ره که هرچه زودتر شروع کنم، بن!

–        من تا یه دیقه‌ی دیگه به اختیارتم.

پس از آن که بلند شد و کلاهش را سرش گذاشت، به بابام گفت برود تو شهر بگردد و هر جا سگی دید که ول می‌گردد و ببرد هر جا که خودش می‌داند، حبس کند.

–        تموم کار همینه؟

بن گفت: همین! می‌بینی چه‌قدر سهله؟ از آب خوردن سهل‌تر!

از آن طرف شهر شروع به کار کردیم. خیلی آهسته راه می‌رفتیم و مراقب سگ‌ها بودیم. در آن ساعت صبح، بیش‌تر مردم خواب بودند و دیارالبشری تو کوچه دیده نمی‌شد.

نیم ساعتی که راه رفتیم، بابا دست تو جیبش کرد و یک سکه‌ی ده سنتی درآورد:

–        بدو پیش قصاب، بچه! گنده‌ترین تیکه گوشتی رو که می‌شه با این پول خرید، بخر و بیا! ضروری نکرده خیلی جدید باشه؛ همین‌قد که خیلی گنده بود کافیه.

به تاخت رفتم و با یک تکه گوست خیلی بزرگ برگشتم.

بابا تو سایه‌ی یک درخت چتری نشسته پادشاه هفتم را خواب می‌دید. با اینحال همین که من برای نشان دادن گوشتی که خریده بودم تکانش دادم، از خواب پرید.

گوشت را بو کرد و گفت: بسیار عالی. اکنون دیگه می‌آن. بیا بریم بچه!

از یک کوچه‌ی دیگر راه افتادیم، بابا گوشت را تو دستش گرفته بود. طولی نکشید که پشت سرمان را نگاه کردیم و دیدیم یک سگ پر پشم و پیلی گل باقلایی، پوس پوس کنان دارد دنبال‌مان می‌آید.

–        غیر از این هیچ کار دیگه‌ای نمی‌تونستیم بکنیم بچه. تو یه همچی وضعی غیر از یک تیکه گوشت هیچی به داد آدم نمی‌رسه.

سوتی زد. سگ گوش‌ها را تیز کرد و سرعت بیش‌تری به حرکات خود داد.

اندکی بعد، سگ دیگری که باد بوی گوشت را به دماغش رسانده بود به اولی اضافه شد.

سر نخستین گذر که رسیدیم، تعداد سگ‌ها به هفت رسیده بود.

بابا جانم با دمش گردو می‌شکست. به من گفت که جلو جلو بدوم و در انبار را وا کنم. داخل انبار شد و همین که دسته‌ی سگ‌ها هم عقب سرش وارد شدند، خودش با تیکه‌ گوشت گریخت، و من در را بستم.

–        یه سگ دیگه که به تور بندازیم، دو دلار به جیب زدیم. پول واقعاً مفتیه! تنها مزد خیابون گز کردنه دیگه. جدید اکنون دارم می‌فهمم که چرا مردم اینقد عاشق کارای سیاسی هستن. اکنون دیگه من به هیچ هزینه ای حاضر نیستم جای خودمو با هیچ‌کدوم از ایجاد‌الله عوض کنم. برای این که زندگی آدم به خوشی بگذره، هیچی یهتر از کارهای سیاسی نیست.

یک کوچه‌ی دیگر را پیش گرفتیم. هنوز چند قدم بیش‌تر نرفته بودیم که یک سگ گنده، غرش‌کنان از پایین خانه‌ای سود و دنبالمان به راه افتاد.

دفعه‌ی دومی که به انبار رفتیم، حساب کردم دیدم پنج تا سگ عقب سرمان است.

به قصد “اسپارکی” مجموعه به حوالی خانه‌ی آقای “پاین” زدیم.

وقتی همه‌ی این سگ‌ها را قلع و قمع کردیم، بابا جانم نشست رو ماسه‌ها با چوب کبریت شروع کرد به حساب کردن دست‌مزدش:

“سه دلار و خورده‌ای شده، بچه!”

کبریت را انداخت دور و ادامه داد: “برا این چند ساعت کار مزد کلونیه. اگه فردا همین‌قد کار کنیم، شیش دلار گیرمون می‌آد. آخر هفته، هیجده، بیست دلار پول به مون می‌دن. این پولیه که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تو زندگی دستم بیاد. بیا! اکنون دیگه ظهره باس بریم ناهار بزنیم.”

سر میز، مامان جانم صم و بکم نشست و بابام جرأت نکرد لام تا کام جیک بزنه.

غذا که تمام شد، رفتیم پایین درخت توت چتری نشستیم.

هنوز یک ساعتی نگذشته بود، که دیدم بن سیمون دارد با عجله به طرف خانه‌ی ما می‌آید. بابا جانم همان‌طور خواب بود، با اینحال فوری بیدارش کردم. گفتم نکند بن کار واجبی دارد که حتماً باید به بابا جانم ابلاغ کند.

بن، رسیده نرسیده، نفس‌زنان گفت:

–        موریس! ممکنه به من بگی این همه سگی را که تو انبار چپوندی از کدوم جهنم دره آوردی؟

بابام همان‌طور که رو آرنجش بلند می‌شد، گفت: “سگ‌ها؟… هیچی… لابد از تو کوچه دیگه. مگه کار من همین نیست که حیوونای ولگرد تو کوچه رو شکار کنم؟ بسیار عالی اینایی هم که من تو دام انداخته‌م نه بزن نه گوساله، سگن دیگه!”

بن با عصبانیت گفت: ” آخه تو “فوت” سگ آقای شهردار و که جایزه برده، گرفته‌ی! از اون طرف، آقای “جری هندریکز”شکایت کرد که سگ ایتالیاییشو دزدیدن اونم تو انباره! سگ آقای “پاین” هم که بهترین سگ شکاری دنیاس اون توئه. خیلی از سگای مردمو- که دولت بابتشون سالی دو دلار مالیات می‌گیره- گرفته‌ای کرده‌ای اون تو. تو نباید سگایی که مردم بابتشون مالیات می‌دن بگیری!

بابا جانم گفت: “آخه اونا تو کوچه ول می‌گشتن. من دو دور تو شهر چرخیدم. این سگا هیچ معلوم نمی‌شه که ممکنه صاحابی هم داشته باشن. وظیفه و مسئولیت سیاسی من هم حکم می‌کرد دستگیرشون کنم بسیار عالی! منم به وظیفه‌ام رفتار کردم.”

–        بسیار عالی، اینارو چه جوری تونستی بکنی اون تو؟

–        یه جوری کردم دیگه! معمولاً سگا دوست دارن دنبال من بیان. دیشبم اینو به‌ات گفتم.

–        اونا رو با طعمه‌ای چیزی دنبال خودت نکشوندی؟

–        تموم و کمال نمی‌تونم سیاستمو برات بگم. با اینحال خوب دیگه! یک تکه گوشت کوچولو… اونم یه هو به فکرم رسید.

بن کلاهش را برداشت و همزمان با اینکه صورتش را با دستمال خشک می‌کرد گفت: ” منم همین فکرو کردم. شک داشتم که مسئله دیگه‌ای تو کار باشه”.

مدتی هر دوشان ساکت ماندند. بعد بن کلاهش را سرش گذاشت و به بابا جانم نگاه کرد: “موریس! خیال می‌کنم کار سگای ولگرد و دست خودم بگیرم بهتر باشه. از اون قبلی، جمع کردن سگای ولگرد، می‌ترسم وقت تو رو خیلی بگیره.”

–        سه دلاری که من تلاش نموده‌ام چی می‌شه؟ نمی‌دنش؟

–        چندون مطمئن نیستم. در هر حال فکر نمی‌کنم انجمن شهر بتونه به این سرعت به کسی پولی بده. شهردار یقیناً از خدمات من یه تشکر خشک و خالی می‌کنه و… بس! تحت این شرایط من چه طور می‌تونم صورت حساب جلوش بذارم؟ می‌دونی؟ یکی از نخستین چیزایی که آدم باید تو سیاست یاد بگیره اینه که واسه یه سیاستمدار، بدترین سیاستا اینه که بخواد رو پاهای یه سیاستمدار دیگه راه بره! موریس خان! کلاهتو قاضی کن: آخه من چگونه می‌تونم کار به این مهمی رو واس خاطر تو از دست بدم؟

بابا به علامت تصدیق مجموعه تکان داد و بعد، از نو چشم‌هایش را به زمین دوخت. سرش را به درخت توت چتری تکیه داده بود. گفت: “گمون کنم حق با توئه، بن! از همه‌چی قبلی، این کار تموم وقت منو می‌گیره. منم که این همه کار سرم ریخته، از بیخ با شغل‌هایی که تموم وقت منو بگیره مخالفم!”

حروف چین: مهسا نظام آبادی

از کتاب قصه‌های من و بابام – نشر کتیبه

امیدواریم نوشته “بابام چگونه سیاسی شد؟/برگردان: احمد شاملو” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

جریان رنج و گنج محمود دولت آبادی + فیلم

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جریان رنج و گنج محمود دولت آبادی + فیلم” که پیشتر بدان میپردازیم.

شب‌ها می‌نویسد. بیان می کند، شب‌ها انسان خودش هست و خدا. موهایش را خودش کوتاه می‌کند و از جوانی که در سلمانی کار می‌کرده ۵۰ سال است دیگر آرایشگاه نرفته. رانندگی هم می‌کند، با این وجود با یک ماشین قدیمی که بیشتر از آن‌که سوارش شود، در مکانیکی است. عشق است دیگر… . و ممکن است برای خیلی‌ها باورنکردنی باشد که همین را بهانه‌ای می‌داند برای معاشرت با مکانیک‌ها.

ممکن است کسی فکرش را نمی‌کرد کودکی که به خاطر فقر از مدرسه رفتن بازماند و به کار پرداخت؛ از کار روی زمین و چوپانی گرفته تا پادویی کفاشی، صاف کردن میخ‌های کج و بعد وردستی پدر و برادرها در کارگاه تخت گیوه‌کشی و …، روزی از مطرح‌ترین نویسنده‌های ایران شود و خالق بلندترین رمان فارسی.

محمود دولت‌آبادی بعد از گذر از فراز و نشیب‌های بسیار اکنون به تولد هفتادوهفت‌سالگی رسیده و به همین مناسبت با ایسنا گفت‌وگو کرده. در این گفت‌وگو سعی شد بیش‌تر از گوشه‌هایی از زندگی ایشان پرسیده شود که کمتر پیرامون آن‌ها سخن گفته و یقینا برای مخاطبان دلنشین‌تر است.

آقای نویسنده در این گفت‌وگو از عشقش به مادر و پدرش، زن پشت پنجره با موهای از وسط زلف‌شده و چارقد سفید، علاقه‌اش به نظامی‌گری، تاثیر مرگ برادر در نویسنده شدنش، تاثیر کار در زندگی‌اش، نوشتن در شب، بهره برداری از تکنولوژی‌های تازه، رانندگی کردن، علاقه‌اش به رنگ، شیفتگی‌اش درمقایسه با ون گوگ و آرزوهایش سخن بیان می کند.

گفت‌وگوی ایسنا با این نویسنده پیشکسوت پیشتر می‌آید.

محمود دولت‌آبادی، متولد ۱۳۱۹، فرزند فاطمه و عبدالرسول، اهل دولت‌آباد سبزوار از بلاد خراسان. این یک عرضه کوتاه و جالب است که در ابتدای «کلیدر» آمده؛ مشهور‌ترین اثر شما و بلندترین رمان فارسی. جالب از این لحاظ که می‌نویسید «پسر فاطمه و عبدالرسول». این میزان دلبستگی و قدرشناسی شما از مادر و پدر از کجا می‌آید، منظورم مکتوب شدن و تبلور پیدا کردنش است.

وقتی می‌خواستم خودم را عرضه کنم، زمانی بود که آقایی رفته بود به یک خانواده گفته بود من دولت‌آبادی هستم و با این‌ها سفری رفته بود. من این را در داروخانه‌ای در شرق تهران فهمیدم که رفته بودم برای برادرزاده‌هایم که یتیم بودند و پدرشان قبلا مرده بود، دارو بگیرم. وقتی ورژن رفت پهلوی آقایی، من را صدا زد گفت شما از خانواده دولت‌آبادی هستید؟ گفتم بله. گفت محمود دولت‌آبادی را می‌شناسی؟ گفتم بفهمی نفهمی. گفت خیلی آقاست. تا گفت خیلی آقاست، من فوراً متوجه شدم. گفتم چگونه؟ گفت با خانواده ما رفت و آمد دارد و خواهرهای من عاشقش هستند و ۱۵ روز هم با هم مسافرت بودیم و خیلی هم خوش گذشت. من حیفم آمد این هوشمندی آن جوان را فوراً افشا کنم و توی ذوقش بخورد. من زندان بودم وقتی ایشان تحت نام دولت‌آبادی می‌آید و این حرف‌ها را می‌زند. این جریان به انتهای ۵۵ و ابتدا ۵۶ مرتبط است که من از زندان آمده بودم بیرون. پس از آن اتفاقا یارتا یاران گفت که بیا عکسی از تو روی کتاب‌هایت بگذاریم. گفتم دوست ندارم و معمولا یک تصویر از من توی مطبوعات بود. آن هم عکسی بود که نقش یک افسر آلمانی را بازی می‌کردم در «حادثه در ویشی». یک روز صبح آمد من را برد یک عکاسی و آن تصویر را که روی نخستین دوره «کلیدر» هست از من گرفت و چاپ کردند.

عاشق رنج‌ها و عشق‌های پدر و مادرم بودم

برای شناخت‌نامه خودم به نظرم رسید که بهتر از آنی که فرزند که هستم، اهل کجا هستم، نیست. این هیچ نشان ویژه ای ندارد الا این‌که من عاشق رنج‌ها و عشق‌های پدر و مادرم بودم درمقایسه با فرزندان‌شان از نمونه درمقایسه با خودم. مادر من خیلی کم مهلت پیدا کرد که من با ایشان باشم، با ایشان زندگی کنم، با این وجود پدرم گاهی این مهلت را به من می‌داد. مادرم یکی از چیزهایی که می‌گفت، گفت شما سر خاک من نمی‌آیید، من می‌دانم، و پیشاپیش گله‌مند بود. با این وجود من جلد سیم «روزگار سپری‌شده مردم سالخورده» یعنی «انتهای جغد» را تمامش را سر خاک مادر و پدرم نوشتم. نه ‌که بروم آن‌جا، حتی در ذهنم فضایی که پدید آمد گورستان است و من یا سایه من که سامون است می‌رود و با آن‌ها گفت‌وگو می‌کند. خواستم به ایشان گفته باشم که من در بیشتر مواقع به خاطر شما هستم و به واقع تصویر آن‌ها یک لحظه از ذهنم دور نشده یعنی انگار که آن‌ها هستند و من بهشان گمان می نمایم بدلیل آنکه وقتی هم که بودند بیشتر در فکر من بودند، چون یا کار بودم یا شب دیر می‌رفتم خانه. شما فکر کن من در دوره‌ای که ریاضت دوساله را شروع کرده بودم در بیشتر مواقع چهار و نیم صبح هر سه ماه یکدفعه می‌رسیدم خانه. اگر پنج صبح یا چهار صبح می‌رسیدم، هر ساعتی می‌رسیدم خانه، زنی پشت شیشه پنجره رو به کوچه بود با موهای از وسط زلف‌شده و چارقد سفید. آن زن حتما مادر من بود که منتظر بود تا من بروم و بعد ایشان برود بخوابد. عشق به مادر و پدر یک حس دارای اختلاف است و این کمترین احساس دینی بود که من به آن‌ها ادا کردم. ضمن این‌که یک کتاب روی محور مرگ آن‌ها نوشتم به اسم «انتهای جغد» و آن دردناک‌ترین کتابی است که من نوشتم.

نظامی‌گری را خیلی دوست داشتم

شما در سیر کاری‌تان، هم حضور روی صحنه تئاتر را تجربه کرده‌اید و هم حضور در سینما را و بسیار عالی چیزی که ادامه دادید و به آن عنوان شناخته می‌شوید، نویسندگی است. تجربه شغل‌های متعددی را هم در جوانی دارید. کمی از این تجربه‌ها بگویید و تاثیرشان. و این‌که اگر نویسندگی را ادامه نمی‌دادید، چه کار می‌کردید؟

اولا که من رفتم گروهبان بشوم در مشهد، درس بخوانم افسر بشوم، باز درس بخوانم و برسم به مراحل بالای نظامی. من نظامی‌گری را خیلی دوست داشتم. بعد که آن‌جا قبول نشدم بسیار عالی رفتم دنبال کار قبلی‌ام که آرایشگری بود. در آرایشگری من شاگرد اول بودم و همه می‌خواستند که من بروم پهلوی آن‌ها کار کنم. با این وجود من اوستایی داشتم به اسم «آ تقی» که به من می‌گفت «داداش». من این عهد را نگه داشتم تا وقتی بیایم تهران، و پس از آن به فکر تئاتر افتادم. آمدم تئاتر و جست‌وجوی من یک سال طول کشید این‌ور و آن‌ور تا برسم به کلاس آموزش تئاتر آناهیتا که آن‌جا به زحمت من را قبول کردند. قبول نمی‌کردند برای این‌که آن‌ها می‌گفتند شما باید دیپلم داشته باشید. من‌ هم می‌گفتم آقا اکنون دیپلم چه اهمیتی دارد؟ من می‌خواهم بیایم سر کلاس یاد بگیرم. یک مهاجه یک‌ساعته با زنده‌یاد آقای اسکویی داشتم تا قبول کرد بروم سر کلاس. در آن‌جا هم در انتهای ترم در دو رشته شاگرد اول شدم؛ یکی نویسندگی، یکی بازیگری.

درد مرگ برادر و شروع نوشتن

پس از آن ضمن روندی که داشتم در زندگی، قضیه تفکر برایم پیش آمد. ذهن من ذهن فلسفی بود. خیلی به فلسفه و فکر علاقه داشتم. منتها برادر جوان من در ۲۲ سالگی افتاد روی دستم و ظرف کمتر از صد روز – همان‌طور که پزشکش بهم گفته بود – از بین رفت. این آسیب عاطفی دلیل شد که من بیشتر بروم به سوی ادبیات. خیلی آسیب شدیدی بود. برادر کوچکم بود؛ منتها چون اهل خانواده بود و مادرم بهش خیلی علاقه‌مند بود، تنها پسر و فرزندی که با مادرمان روابط انسانی عمیقی داشت، ایشان بود، با این وجود بر اساس خواست مادرم و روحیه ایشان برایش رفتم خواستگاری با این‌که از من چهار سال کوچک‌تر بود. برایش نامزد گرفتم. تا وقتی که دکتر بردمش، گفت صد روز بیشتر زنده نمی‌ماند. من به هر دری زدم و نشد… تا این‌که آن آسیب عاطفی اول این‌که باعث شد من «باباسبحان» را بنویسم و بعد افتادم در مسیر نوشتن، و مساله تفکر شد بعد از خلاقیت ادبی.

هنر را از کار کردن یاد گرفتم نه از تئوری‌ها

با این وجود نکته‌ای که ممکن است خوب باشد بگویم آن است که کار خیلی چیزها به من یاد داد. کار، هر نوع کاری که انجام دادم، همه کارهایی که انجام دادم به من هنر را یاد داد. من هنر را از کار کردن یاد گرفتم نه از تئوری‌های ادبی. حتی از نویسندگان بزرگ، اگر بخواهم مقایسه کنم بین آن‌ها و کار، کدام‌شان به من بیشتر چیز یاد دادند، کار بوده. حتی در ویراستاری، ویراستاری اثر، باز هم کار به من چیز یاد داده. فرض کن اگر روی زمین کار می‌کردم، اگر در آرایشگاه کار می‌کردم، اگر در صحرا کار می‌کردم، اگر در دکان کفاشی در شش‌سالگی کار می‌کردم و همه این‌ها، ساختن به من هنر را یاد داد.

چقدر خوشحال شدم از اخراج

این‌که بچه‌های ما می‌روند دنبال نظریات ادبی به گمانم راه را گم کرده‌اند. راه یادگیری کار است، هر کاری. در کارهای موفق یا ناموفق. من در کارهایی بسیار ناموفق بودم با این وجود به هر حال خودش یادگیری بوده است. می‌دانی چرا من را از روزنامه «کیهان» بیرون انداختند؟ من در قسمت تجاری کار می‌کردم. از بس خسته شده بودم به جای این‌که بنویسم «تجار»، نوشتم «تجارین». گفتند شما باید بروید بیرون. چقدر خوشحال بودم آن لحظه‌ای که آمدم بیرون. احساس کردم از گچ آمدم بیرون. از این جهت از آن‌جایی هم که ناموفق بودم یاد گرفتم. کار آموزنده‌ترین کتاب برای زندگی و هنر من بوده، برای روابط من، انسان‌شناسی، من آدم‌ها را در کار شناختم.

تهران، نوستالژی، «کلیدر»

و اگر نویسنده نمی‌شدید؟

بعد از این‌که نشد افسر بشوم، و بعد در تئاتر به نقطه‌ای رسیدم که حس کردم تئاتر ما این دفعه را ندارد که من باهاش کار کنم، افتادم توی ادبیات. ادبیات را داشتم، آن را تقویت کردم. باید متفکر می‌شدم. یادم هست یک وقت ذهنم شروع کرده بود به باریدن. خود انسان متوجه است. با این وجود ضربه‌ای که از جهت عاطفی به من خورد فکر کردم ادبیات و تنها ادبیات می‌تواند پاسخ بدهد. ممکن است به نظر برخی‌ها باورپذیر نباشد؛ احساس نوستالژی در ایجاد اثری مانند «کلیدر» نقش بسیار موثری داشت. من در تهران ناگهان احساس کردم من خانواده را آوردم تهران با این وجود تهران دارد همه را از من می‌گیرد و گرفت. و این حس نوستالژیک خیلی در من بود وقتی که رفتم به سوی کاری که حدود ۲۰ سالی بهش فکر کرده بودم، ممکن است هم کمتر یا بیشتر.

۵۰ سال است سلمانی نرفته‌ام

اکنون که پیرامون کارهای‌تان گفتید و به کار در سلمانی اشاره کردید، یک چیزی که امکان دارد برای خیلی‌ها جالب باشد، این است که شما موهای‌تان را خودتان کوتاه می‌کنید و آرایشگاه یا سلمانی نمی‌روید.

خیلی وقت است. وقتی در آرایشگاه کار می‌کردم یک لحظه فکر کردم ببینم می‌توانم سر خودم را اصلاح کنم. شروع کردم دیدم می‌توانم. در آرایشگاه آینه پشت سر هم می باشد با این وجود در خانه دیگر با دستم این کار را میکنم. دستم مانند چشم کار می‌کند. با دست لمس می‌کنم و قسمت‌های زائد را می‌فهمم. الان دیگر ۵۰ سالی می‌شود. با این وجود در کمال تاسف؛ چون سلمانی رفتن خیلی خوب است. محل معاشرت است. با این وجود این دلیل شده که من دیگر سلمانی نروم.

در شب، انسان خودش هست و خدا

شما انسان شب‌بیداری هستید. چه شد که شب را برای نوشتن و برای آن تفکرات انتخاب کردید و از کی؟

از ابتدا. برای این‌که من در بیشتر مواقع ایام کار می‌کردم و طبعا شب بایستی می‌نوشتم. دیگر این‌که فضیلت شب این است که انسان خودش هست و خدا. و هیچ‌کس دیگری جز شما نیست و صفحه سفید کاغذ و احساس آزادی تمام. به این خاطر برخی وقت‌ها در «کلیدر» وقتی سه – چهار صبح بخشی را به انتهای می‌رساندم، شروع می‌کردم به سماع، در خلوت خودم و با خودم. برای این‌که حس خوبی داشتم از این‌که خلاقیت به یک جایی رسیده و این تنهایی خیلی محشر بوده. شب خیلی خوب است. بعدا که با مولوی بیشتر آشنا شدم متوجه شدم که ایشان هم شب را خوب می‌شناخته.

«کلنل» در شب

تنها این‌که آن روزهای انقدر صدا در خیابان‌ها نبود و من غالبا در زیرزمین‌ها زندگی می‌کردم. خیلی هم دوست می‌داشتم. خانه‌هایی که پله می‌خورَد می‌آید پایین. آن‌جا سکوت بیشتر است. جالب است که بعد از نوشتن «کلنل» – کتابی که دو سال تمام می‌نوشتم – کتاب را دادم همسرم آذر خواند. گفت خیلی باورنکردنی است، این را کی نوشتی؟! گفتم شب، بعد از این‌که همه شما به خواب می‌رفتید. آن روزهای در خیابان وزرا در یک ساختمان کوچک طبقه سوم زندگی می‌کردیم. گفتم شب، وقتی همه خوابند.

چگونه امکان دارد به تکنولوژی‌های تازه بی‌اعتنا باشم؟

شما جزو نویسنده‌هایی هستید که حدودا زود تلفن همراه دست‌تان گرفتید و با ای‌میل کار می‌کنید. با این تکنولوژی‌های مدرن بیگانه نبوده‌اید. با این وجود وارد محیط مجازی نشدید، تا این انتهای که به مقاومت‌تان دست‌کم پیرامون تلگرام انتهای دادید و آن‌جا یک حضور شخصی دارید. چه چیزی دلیل می‌شود برخلاف خیلی از هم‌نسلان‌تان بسته رفتار نکنید و پذیرای این مسائل باشید؟

من در بیشتر مواقع نوابغ را ستایش کرده‌ام، چه در قبلی، چه در لحظه حال. نبوغ ستودنی است و این سیستم‌های تازه نشانه بلوغ و نبوغ مغز بشر است. چگونه امکان دارد من بی‌اعتنا بمانم و فکر کنم چون من نمی‌توانم بفهمم‌شان، پس حداقلش را هم استفاده نکنم؟ من پیرامون این چیزها تعصب ندارم. می‌گویم معجزه ذهن بشر. حیرت می‌کنم. هنوز وقتی سوار طیاره می‌شوم و بعد از چهار ساعت در یک منزل دیگر هستم، می‌گویم معجزه است. مگر نیست واقعا؟ ما برای این‌که از ده دولت‌آباد بیاییم سبزوار، شش هفت کیلومتر بود، از صبح راه می‌افتادیم، دو ساعت و نیم تو راه دنبال آن چهارپا می‌آمدیم و بعد مجددا دو ساعت و نیم برمی‌گشتیم. مثلا الان من می‌خواهم به قوم و خویشم در سبزوار – که با این وجود الان دیگر ندارم – بگویم حالم بد نیست، از روش این می‌گویم. مارکس یک حرف درخشان می‌زند؛ به‌رغم این‌که الان مهدورالدم مطرح شده. بیان می کند «تاریخ خارج از اراده من و شما حرکت می‌کند.» و این تکنولوژی یک بخش از تاریخ علم و تکنولوژی بشر است.  پس من که آن عبارت در ذهنم مانده، چگونه می‌توانم به آن‌چه خارج از اراده من و شما انجام می‌گیرد بگویم نه، چون من دوست ندارم. گاهی هم اشتباه می‌کنم، می‌خواهم بزنمش زمین با این وجود در لحظه می‌گویم تو درمقایسه با این مسئله نادانی، آن‌که اشکالی ندارد.

رانندگی را علاقه مندم با این ماشین

شما رانندگی هم می‌کنید و یک ماشین قدیمی هم دارید. نکته جالبش این است که بیشتر از آن‌که سوارش شوید، در مکانیکی است.

عشق است دیگر… در داستانی که دارم، «مسافرت»، علی عاشق دوچرخه‌اش هست. هر زمان این پرسش از من می‌شود یاد علی می‌افتم و دوچرخه‌اش. دیگر از آن، من رانندگی را علاقه مندم. برای این‌که ابتدا دوست داشتم اسب‌سواری کنم، بسیار عالی امکانش نبود. برخی‌ها گمان می نمایند با استناد به اسب‌هایی که در «کلیدر» می باشد، من یک اسب‌شناسم در حالی‌که این‌طور نیست. من یکدفعه سوار اسب شدم و چون جراحی پهلو کرده بودم، دایی من که جنگلبان بود گفت چیه؟ گفتم هیچی. گفت بیا پایین، پاسخ بابای کولی تو را نمی‌توانم بدهم. من را پیاده کرد. اسب‌سواری من همین بود که آن هم زیاد اسب نبود بیشتر قاطر بود. اکنون رانندگی را علاقه مندم، با این ماشین علاقه مندم، با بیوک. داماد ما می‌گفت یک ماشین تازه بخر، هی می‌روی مکانیکی. گفتم نمی‌دانی وقتی آدم می‌رود با مکانیک‌ها صحبت می‌کند چه حظی می‌برد. برای این‌که بالاخره دو تا فحش به هم می‌دهند، چهار تا متلک می‌گویند. تو گاراژ هست، محیط زندگی هست. با این وجود به واقع من سه برابر هزینه این ماشین خرجش کرده‌ام. با این وجود بسیار عالی چه کنم که مکانیک‌های ما هم بی‌معرفت شده‌اند. ماشین‌های تازه را هم معدودی را سوار شده‌ام با این وجود نتوانستم.

رنگ را خیلی علاقه مندم

یکی از چیزهایی هم که زمان زیادی ست همراه شماست، تسبیح است.

معمولا آبی هم هست. من رنگ را خیلی علاقه مندم. دو تا از رنگ‌هایی که خیلی علاقه مندم یکی آبی است، یکی نارنجی، متمایل به تیره یا روشن، فرقی نمی‌کند. به این مسئله فکر کردم. به این نتیجه رسیدم یکی رنگ زمین است، یکی رنگ آسمان. یعنی نخستین رنگ‌هایی که من چشم باز کردم و دیدم، کویر است و آسمان کویر. از این حیث این دوتا رنگ در بیشتر مواقع با من هست.

علاقه شدید آقای نویسنده به ون گوگ

ضمن این‌که آشنایی با آن نابغه‌ای که من خیلی دوستش می‌دارم، ون گوگ، در تشدید این امر خیلی موثر بوده. در بین نقاش‌ها گمان می نمایم بتوانم بگویم ون گوگ را از همه بیشتر علاقه مندم. و در تمام مدت عمرم در بیشتر مواقع تصویری از ون گوگ جلو من بوده. بیش از هنرمندان ادبیات که به هر حال شیفته هستم، مانند کافکا، داستایوفسکی و کامو، ون گوگ در بیشتر مواقع بوده. از وقتی با پدر و مادرم زندگی می‌کردم این بوده با من. یا دکتر گاشه بوده ازش، یا تصویر خودش بوده.

زندگی ون گوگ مهم است نه مرگش

شما پیرامون مرگ ون گوگ به چه نتیجه‌ای رسیدید؟

گمان می نمایم این آدم‌ها اگر بخواهیم جمع بندی کنیم عمر فراوانی ندارند. در جست‌وجوی مرگش نبودم هرگز. نامه‌هایش را خوانده‌ام، آثاری را که پیرامون‌اش نوشته شده خوانده‌ام، در هلند نمایشگاهش را دیده‌ام، به دفعات آلبومش را ورق زده‌ام. و در بیشتر مواقع به آن شکفتگی فکر کرده‌ام، به آن درخشندگی ناگهانی. خودش عین امپرسیونیزم است، خود زندگی ون گوگ یک درخشش ناگهانی است. و من دیگر کنجکاو نشدم که ببینم پایانش چگونه بوده. فرقی نمی‌کند. شاملو حرف با مزه ای می‌زند؛ ازش یادی بکنم برای این‌که مردادماه درگذشت. شاملو به من گفت «زندگی ما یک اتفاق است و مرگ ما یک قطعیت». آن‌چه در ون گوگ مهم است آن اتفاقی است که افتاده؛ آن قطعیت دیگر قطعیت است.

 

در هنر، فوران مهم است

در یک دوره خیلی کوتاه تعداد بسیار عجیبی کار ایجاد می‌کند.

این فوران است دیگر. همان‌چه که در هنر من در بیشتر مواقع مهم می‌دانم؛ فوران. مانند آتشفشان.

این فوران برای شما کی اتفاق افتاد؟

من به خودم اجازه نمی‌دهم همچین تعبیری پیرامون خودم به کار ببرم. برای این‌که من مانند دهقان تلاش نموده‌ام و دهقان زمین را نرم نرم بار می‌آورد. در یک جاهایی این کالا خیلی درخشان به نظر می‌آید که آن را هم تماشاگر می‌بیند و کسی که مصرف می کند. آن لحظاتی که سماع می‌کردم بعد از کار.

مثلا گفتید در دوره «کلیدر».

در باب «کلیدر». یا دچار مرگ می‌شدم در «روزگار سپری‌شده…» یا دچار فرسایش مرگبار می‌شدم در کارهای دیگر مانند «سلوک»، یا دچار خرسندی از پیروزی بر کار می‌شدم مانند «جای خالی سلوچ».
۷۷ خیلی زیباست

و اکنون سال ۱۳۹۶ و تولد ۷۷ سالگی. پیرامون این ۷۷ جایی چیزی نوشته‌اید. آرزوی‌تان برای تولد امسال چیست؛ یک آرزوی شخصی و یک آرزوی جمعی.

اولا از این دو تا هفت کنار هم خیلی خوشم می‌آید. به دو دلیل سال پیش نخواستم تولد برگزار شود؛ یکی مرگ کیارستمی بود، یکی هم این‌که ۷۶ چیز با مزه ای نیست. ۷۷ خیلی زیباست. آن‌که می‌گویی من یاد کردم قلاب دو هفت است. در یکی از آثارم هست. عبور کردن از آن قلاب دو هفت و رسیدن به آشتی بین دو هفت برای من حالت نمادین و با مزه ای دارد. خیلی خوشحالم که این دو تا هفت کنار هم قرار گرفته. زیباست.

با آرزوهای اجتماعی تلاش نموده‌ام

آرزوی من توامان است بین آرزوهای کلی و شخصی. ضروری نیست بگویم که من با آرزوهای اجتماعی تلاش نموده‌ام؛ در بیشتر مواقع. و هر زمان نتوانستم کار کنم بدانید که انگیزه اجتماعی در من کم شده. در باب این کتاب (بنی‌آدم) انگیزه اجتماعی من کم شد، یعنی عشق من درمقایسه با بسیاری چیزها و این کتابِ بسیار تیره سود. «روزگار سپری‌شده…» هم تیره است با این وجود در آن‌جا یک عشق قربانی‌شده می باشد، عشق‌های قربانی‌شده وجود دارند که برایم خیلی عزیزند.

آرزوهای محمود دولت‌آبادی

آرزوهای شخصی من در بیشتر مواقع توامان هستند با آرزوهای جمعی. صلح هست، قانون هست، حقوق انسان هست؛ حقوق فردی و اجتماعی انسان. و سرجمع همه این‌ها استقلال و تمامیت ارضی. اقلا هیچی که نداریم این را داشته باشیم برای این‌که این یکی اگر مخدوش بشود واقعا من سکته می‌کنم.

آدم کجا رفت؟

آرزوی شخصی من هم این است که مردم خودشان را به جا بیاورند. انقدر دوپولی نباید باشیم. آدم‌ها خیلی با نسبت حسابی که در بانک دارند سنجیده می‌شوند. این حال من را به هم می‌زند. پرسش اصلی من این است: آدم کجا رفت؟
دی شیخ گرد شهر همی گشت با چراغ /  کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتا که یافت می‌نشود گشته‌ایم ما / گفت آن‌که یافت می‌نشود آنم آرزوست

متشکرم.

سپاسگزارم. تولدتان مبارک. امیدوارم نشستن این دو هفت کنار هم سال بسیار خوب و خوش و پرخیر و برکتی را برای شما رقم بزند.

خرسندم از حضور شما و دوستان و این بعدازظهر.

گفت‌وگو: ساره دستاران

ویدئو: داریوش گرگوند

امیدواریم نوشته “جریان رنج و گنج محمود دولت آبادی + فیلم” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی کانون فراخوان داد

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی کانون فراخوان داد” که پیشتر بدان میپردازیم.

فراخوان بیستمین جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی کانون پرورش فکری در سه بخش قصه‌گویی، مقاله‌نویسی و جریان‌نویسی رضوی پخش شد.

به نوشته ایسنا با توجه به خبر رسیده، مربیان، قصه‌گویان آزاد، پژوهشگران و نویسندگان مهلت دارند با استناد به لحظه تعیین‌شده در هر بخش، درمقایسه با ارسال کارهای خود اقدام کنند.

با این شرایط، محورهای بخش قصه‌گویی، «قصه‌گویی آزاد» با درون‌مایه آموزشی، تربیتی (ویژه قصه‌گویان ایرانی و خارجی)، «رضوی» (ویژه قصه‌گویان ایرانی) و «ادبیات عامه و فولکلور – شاهنامه و…» (ویژه قصه‌گویان ایرانی) مطرح شده است.

مربیان فرهنگی، هنری و ادبی مراکز فرهنگی ثابت، سیار و پستی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، قصه‌گویان آزاد (روحانیون، معلمان، دانشجویان، اولیای تربیتی، کارکنان ستادی کانون، مادران و پدران و…)، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، نوجوانان (۱۴ تا ۱۷ سال) عادی و فراگیر و علاقه‌مندان به قصه‌گویی از دیگر کشورها قادر اند در این بخش از جشنواره کمپانی کنند.

انتخاب قصه خوب، پرداخت قصه، سود‌مندی از فنون قصه‌گویی، استفاده از لحن و کلام قصه‌گویی برندگان بعد از انتخاب در منطقه و استان به مسابقه‌ اصلی راه پیدا خواهند کرد و قادر اند در قسمت‌های ملی، بین‌المللی، رضوی، نوجوانان، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها و فراگیر به رقابت بپردازند.

فرصت ارسال لوح فشرده جشنواره قصه‌گویی به دبیرخانه‌های استانی مستقر در اداره‌های کل کانون استان‌های کشور بالاخره روز ۳۱ مرداد ۱۳۹۶ تعیین شده است.

دبیرخانه‌ بیستمین جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی در قسمت مقاله‌نویسی نیز از علاقه‌مندان دعوت کرده است تا به پژوهش در مسئله‌های «بهره برداری از زبان وجودی در قصه‌گویی»، «قصه‌گویی و افزایش مهارت‌های اجتماعی در کودکان و نوجوانان»، «قصه‌گویی و تربیت دینی در کودکان و نوجوانان»، «کارکردهای روانشناختی قصه‌گویی در جهان کودکان»، «قصه‌گویی دردنیای دیجیتال» و «چگونگی بازنویسی جریان‌های دینی برای قصه‌گویی» بپردازند.

تمامی علاقه‌مندان اعم از نویسندگان، پژوهشگران، مربیان، معلمان، استادان، دانشجویان، اولیای تربیتی و… قادر اند در این بخش کمپانی کنند.

هیات داوران این بخش تنها آثاری را بررسی می‌کنند که علمی پژوهشی، علمی ترویجی، تحقیقی پژوهشی واضح باشند.

با توجه به این فراخوان، علاقه‌مندان به کمپانی در قسمت جریان‌نویسی با گروه سنی ۸۱ سال به بالا (مربیان، نویسندگان، دانشجویان، اولیای تربیتی، والدین و فرهیختگان زمینه ادبیات کودک و نوجوان و…) نیز بایستی آثاری را با مسئله «فرهنگ رضوی، سیره امام رضا(ع)» ایجاد کنند. جوایز برگزیدگان در یک زمان با مراسم پایانی شانزدهمین جشنواره بینالمللی امام رضا علیه‌السلام در سال آتی اهدا خواهد شد.

در عین حال علاقه‌مندان قادر اند اوضاع کمپانی و گاه‌شمار هر بخش را به طرز مجزا با مراجعه به پایگاه خبری کانون به نشانی  www.kanoonnews.ir دریافت کنند یا با شماره ۸۸۹۷۱۳۵۳-۰۲۱ رابطه بگیرند.

علاقه‌مندان به علاوه از طرف دیگر قادر اند مقاله‌ها و جریان‌های خود را  به نشانی الکترونیکی ccf.kanoon@gmail.com  دبیرخانه جشنواره ارسال کنند.

امیدواریم نوشته “جشنواره بین‌المللی قصه‌گویی کانون فراخوان داد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

نگاهی به عارف قزوینی؛ از شعر تا موسیقی

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “نگاهی به عارف قزوینی؛ از شعر تا موسیقی” که پیشتر بدان میپردازیم.

نشست بررسی تاریخچه ادبیات آهنگین با تکیه بر کارهای و مکان عارف قزوینی برگزار شد.

به نوشته ایسنا با توجه به خبر رسیده از بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان، نشست بررسی تاریخچه ادبیات آهنگین در یکشنبه‌های شعر، عصرگاه ١۵ مرداد در تالار جلال آل‌احمد این بنیاد و با حضور و سخنرانی ابراهیم اسماعیلی‌اراضی، شاعر و دبیر این نشست که با عنوان فرعی «میراث» برپا بود، اسماعیل امینی، شاعر و مهران مهرنیا، نواساز و موسیقیدان برگزار شد.

اسماعیلی‌اراضی: عارف را در سخنانمان تکرار نکنیم

آغازگر این نشست، اسماعیلی‌اراضی بود. ایشان کلام خود را این‌گونه شروع کرد که عمده مباحث مرتبط به عارف قزوینی در محافل مختلف تکراری هستند. وی سپس در شرح مختصری از عارف قزوینی گفت: ابوالقاسم عارف قزوینی در سال ١٢۵٩ در قزوین متولد شد. وی فرزند ملاهادی وکیل بود و در سال ١٣١٢ در ۵٣ سالگی در همدان درگذشت. محل زندگی ایشان در دوره اوج فعالیتش در تهران بود با این وجود سال‌های آخر عمر خودش را در همدان گذراند.

شاعر سری «غزل‌مزل» ادامه داد: عارف صرف و نحو عربی را در قزوین آموخت و خط شکسته و نستعلیق را به خوبی می‌نوشت. موسیقی را نزد حاج صادق خرازی فراگرفت و مدتی را به اصرار پدر پای منبر میرزا حسن واعظ به روضه‌خوانی پرداخت تا اینکه بعد از مرگ پدر عمامه از سر باز و ترک روضه‌خوانی کرد.

ایشان به علاوه از طرف دیگر با بیان روند ادامه زندگی عارف قزوینی، تصنیف‌سرایی عارف را مرتبط با شکست ایشان در تجربه ازدواجش دانست و گفت: عارف بعد از بازگشت به تهران، بعد از تجربه تلخ شکست در ازدواج به دلیل داشتن صدایی خوش با شاهزادگان قاجار رابطه دوستی برقرار کرد. حتی مظفرالدین شاه از وی خواست تا در ردیف فراش خلوت‌ها قرار بگیرد که عارف آن را نپذیرفت و به قزوین بازگشت. عارف در ٢٣ سالگی که زمزمه‌های مشروطیت بلند شده بود، تصنیف‌های ملی و میهنی بیشتری سرود و نوشت.

این شاعر ادامه داد: عارف در سال‌های تازه ترین عمر خود و در مهاجرت به بروجرد و همدان، با مشکلات فراوانی مواجه و بالاخره در همین مهاجرت به بیماری سختی مبتلا شد و از دنیا رفت.

ایشان به علاوه از طرف دیگر با بیان اینکه عارف، هم چند جمله بسیار مشهور در خصوص اجتماعی که در آن زیست می‌کرد و هم پیرامون زندگی خودش دارد، گفت: از نمونه آنها می‌توان به این جمله اشاره نمود؛ «وقتی شروع به ساختن سرود و تصنیف‌های ملی کردم، مردم خیال می‌کردند تصنیف برای … درباری یا ببری خان، گربه شاه شهید است.» چون تا آن دوره چیزی که برای موسیقی در دربار مرسوم بوده، برای همین موضوعاتی بود که عارف به آنها اشاره کرده است. با اینحال عارف برای نخستین بار کنسرت‌های پرشوری را در تهران برگزار کرد که تأثیرات ادبی و هنری و فرهنگی و اجتماعی فراوانی در پی داشت.

این ترانه‌سرا در انتهای سخنان خود با اشاره به گفته دانش پژوهان خاطرنشان کرد: عارف ٢۵ ترانه و چند مارش تولید و غیر از تصنیف‌سرایی، در انواع سبک‌ها شعر سرود.

اسماعیل امینی: شعر عارف، پیوستگی با زندگی است

اسماعیل امینی، شاعر و طنزپرداز، یکی از دو سخنران اصلی این نشست بود که با اشاره بوجود معلومات بسیار پیرامون هنرمندان و شخصیت‌های شهیر کشورمان گفت: در قبال بزرگان خود دو جور نگاه می‌توانیم داشته باشیم؛ اول اینکه به حالت مرسوم حرف‌های فرضیه‌آلیستی بگوییم؛ حرف‌هایی که نه اعتبار تحلیلی دارند و نه راهی را به روی کسی باز می‌کنند. دیگر اینکه از منظر خودمان نگاه کنیم که این منظر برای اهل منظر راهگشاست. با توجه به این منظر، هنرمندان بزرگ به مجادلات نظری و به تناقض‌هایی که در مباحث نظری هنر مطرح می‌شود، با رفتارشان و با آثارشان جواب می‌دهند.

ایشان اضافه کرد: فرض کنید یکی از پرسش‌ها این باشد که یک اثر سفارشی، ارزش هنری دارد یا ندارد؟ آیا اثر هنری که تابع وقایع روز باشد و به موضوعات پرداخت کند، ماندگاری دارد یا ندارد؟ یا بحث‌هایی در جلسات ادبی مطرح می‌شود و عده ای با قاطعیت ساده‌لوحانه برنامه می‌کنند که زبان شعر باید زبان یکپارچه باشد. همزمان با اینکه همه کارهای ماندگار هنرمندان بزرگ ما از همه اجزای زبانی استفاده کرده‌اند، این مسئله در باره عارف هم صدق می‌کند.

این شاعر ادامه داد: هنرمند با توجه به تئوری‌ها و نظریه‌های ادبی به ایجاد اثر نمی‌پردازد و هیچگاه هنرِ مورد پسندِ منتقد نمی‌آفریند. ایشان اثر را برمبنای ذوق و استعداد و توانمندی خودش و در لحظه می‌آفریند و کاری ندارد به اینکه زبان اثرش پیوسته است یا ناپیوسته. آدم‌های متوسط و معمولی دربند این مسائل و نظرها هستند. از این منظر می‌توانیم پیرامون بزرگان خود سخن بگوییم؛ اینکه هر یک از آنها به کدام یک از پرسش‌های ممکن از نظریه‌های ادبی و هنری جواب دادند و کدام معضل و تضاد را باز کردند.

امینی به علاوه از طرف دیگر گفت: وقتی در مقام مطالعه کارهای بزرگان عرصه ادبیات و هنر قرار می‌گیریم، می‌بینیم که ایشان توانسته با اثرش پاسخ سئوال‌ها و اختلافات معلمان ادبی و بچه‌های محافل و نظریه‌پردازان را بدهد.

نویسنده کتاب «تبسم‌ دوست» پیشتر پیرامون وجه شاعر بودن و یا موسیقیدان بودن عارف گفت: تصوری در فرهنگ ما هست که شعر، برترین هنر است؛ با اینکه خود من شاعر هستم؛ با اینحال با این تصور مخالفم. شعر هم هنری است مانند دیگر هنرها. دیگر اینکه شعر گفتن در اساس رازآمیز است و در بیشتر مواقع این وهم بوده است که شعر از جای دیگری آمده است و حتی خود شاعران هم به آن دامن می‌زنند و شعر را پدیده‌ای آسمانی می‌دانند.

امینی اضافه کرد: اینکه شعر، الهام آسمانی است، گزاره‌ای علمی نیست که بتوان کمیت و یا کیفیت آن را سنجید؛ با اینحال شاعر با توجه به همین اوهام، شعرسرایی را برتر از تولید تصنیف می‌داند؛ چون شعر را آسمانی می‌خواند و تصنیف را اقدامی تحت کنترل آدمی.

وی ادامه داد: پیرامون عارف لازم است بگوییم که کار شعری ایشان از جایی شروع می‌شود که خیلی جای مهمی نیست. تکرار حرف‌های ذهنی گذشتگان پیرامون یک معشوقه موهوم (که در هزار سال شعر فارسی مشابه به یکدیگر هستند) بوده که در شعر آن روزگار هم باب بوده است.

این شاعر با تأکید بر اینکه در شروع، شعر همه بزرگان مانند هم هستند و در آنها سخنانی پیرامون معشوق تکرار می‌شود، گفت: عده ای در همان موقعیت می‌مانند و تا آخر شاعری در همان محدوده می‌روند. عده ای با اینحال به سوی دیگری می‌روند که حتماً هم دلیلی بر موفق بودن نیست؛ با اینحال شعر عارف با اینحال اگر در ترانه و تصنیفش قابل مشاهده است، در این جای دیگر رفتن، پیوستن با زندگی است. ممکن است زندگی سیاسی عارف پررنگ‌تر قابل مشاهده است؛ با اینحال در شعر عاشقانه‌اش به معشوقی می‌رسد که مصداق دارد. در بازگویی جریان‌های شاهنامه هم به مصادیقی از قبیل کلنل پسیان و حیدرخان عمواوغلی و … و حتی به کابینه سیدضیاء می‌رسد.

امینی با گفتن اینکه مسیر حرکت از جانب کلیات، جهان اساطیر و ذهنیات به سوی عینیات و مصادیق، مسیر کار همه هنرمندان و شاعران بزرگ است تا به نقطه ای برسند که زندگی را با عینیات ارتباط دهند، تأکید کرد: بدین جهت خیلی اختلاف بین شعرها و تصنیف‌ها و موسیقی عارف نیست.و همه آنها حاصل تجربه‌های ایشان در زندگی است.

مهرنیا: عارف موسیقی را هم سنتی می‌خواست و هم مدرن

مهران مهرنیا، آهنگساز و موسیقیدان هم در سخنرانی خود در این نشست گفت: نمی‌شود از عارف قزوینی سخن گفت، با این وجود به کنش‌های اجتماعی ایشان نپرداخت؛ بدلیل آنکه وجه مهمی از حضور هنری عارف، اجتماعی بود.

وی ادامه داد: از لحاظ وجه موسیقایی عارف باید بگویم که گاهی در حق هنرمندان متقدم جفا می‌کنیم؛ با فرمول‌هایی که ساخته می‌شود، اثر را به گونه‌ای که دوست داریم، بازنویسی و اجرا می‌کنیم و حتی در عده ای موارد نمی‌دانیم که چرا اینگونه می‌شود. در تصنیف‌های عارف این موقعیت مشاهده می‌شود و ما خود را بیشتر از عارف محق می‌دانیم تا کارهای ایشان را بدین شکل که دوست داریم بنویسیم و اجرا کنیم. غیر از اینکه کپی‌رایت را رعایت نکرده‌ایم، معلوم نیست با چه زیبایی‌شناسی این تفاوت را اعمال می‌کنیم.

این مدرس تار و سه‌تار و تاریخ موسیقی اضافه کرد: یک تقابل بین شعر و موسیقی می باشد؛ مبنی بر اینکه پیش از هرچیز کدام ایجاد می‌شوند که بالاخره یک تصنیف نوشته شود. یک نظریه هست که شعر باید اصل قرار بگیرد و درست اجرا شود و یک نظریه دیگر هم بیان می کند که ملودی اولویت دارد و در تصنیف، ملودی، اصل است.

ایشان در قسمت دیگری از سخنانش در بیان وجوه شخصیتی عارف در برهه‌های زمانی مختلف گفت: عارف در دوره‌ بسیار مهمی افزایش هنری خود را شروع کرد؛ در آستانه مشروطه و سال‌های بعد از مشروطیت. تغییرات تاریخی و اجتماعی در ایران در آن دوره با سرعت و ریتم بسیار بالایی رخ می‌داد و همزمان، سنت موسیقی ردیف ابزاری در مرکز ایران شدیدا ترویج‌ می‌شد و میرزاهای موسیقی (عبدالله، درویش قلی و …) فعالیت داشتند و عارف هم در آن سنت حضور داشت.

این آهنگساز به علاوه از طرف دیگر با اظهار اینکه در آن روزهای، جریان ادبی غالب از فرانسه وارد کشور شد و فعالان ادبی و هنری شروع به جریان‌گویی در شکل‌های مختلف کردند و به روایت موسیقایی قصه و جریان پرداختند، گفت: قبل از آن در موسیقی، تنها روایت تغزلی وجود داشت. عارف هم با این اوصاف قرار داشت. ایشان، هم می‌خواست سنت موسیقی حفظ شود و هم اینکه به مدرنیته ارزش می‌داد و در آثارش به این مسئله می‌پرداخت.

نشست بررسی تاریخچه ادبیات آهنگین با تکیه بر أثار عارف قزوینی، با پرسش و جواب میان اسماعیلی‌اراضی، اسماعیل امینی و مهران مهرنیا و کمپانی‌کنندگان در نشست انتهای یافت.

امیدواریم نوشته “نگاهی به عارف قزوینی؛ از شعر تا موسیقی” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

«نیل گیمن»؛ ترس‌، شهرت و روزهای خوب و بد

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “«نیل گیمن»؛ ترس‌، شهرت و روزهای خوب و بد” که پیشتر بدان میپردازیم.

اسم «نیل گیمن» برای افراد زیادی از علاقه‌مندان کارهای فانتزی آشناست. ایشان در یادداشت جدیدش حرف‌هایی را بازگو کرده که کمتر از یک نویسنده مشهور شنیده می‌شود.

به نوشته ایسنا، «نیل گیمن» که اکنون ۵۶ سال دارد، یادداشتی را پیرامون از دست دادن حافظه، آن‌چه دلیل فروتنی نویسندگان می‌شود و مشهور شدن نوشته است. پیشتر، این یادداشت را که در «گاردین» پخش شده می‌خوانید:

* از سال ۱۹۹۲ تا ۲۰۰۸ آن‌قدر مشهور نبودم که یک صندلی آن‌چنانی در رستوران به من اختصاص بدهند، با اینحال اگر لازم شد با کسی حرف بزنم، برایم رابطه می‌دریافت کردند. اکنون آدمی هستم که در خیابان من را می‌شناسند، حس نمی‌کنم آدم مهربان نامرئی هستم که در حال مشاهده زندگی است. بخشی از زندگی بودن، همان است که تحت نام یک نویسنده می‌پسندم.

* هیچ چیز بیشتر از مطالعه فهرست پرفروش‌ترین‌های سال‌های قبلی، به یک نویسنده فروتنی یاد نمی‌دهد. به طرز معمول خبر فیلم شدن برخی از آن‌ها به گوشت می‌خورد. اکثر اوقات متوجه می‌شوی که کتاب‌های پرفروشِ امروز، فراموش‌شده‌های فردا هستند.

* برای تولدم یک لباس کابویی هدیه گرفتم، با اینحال هرگز آن را نپوشیدم. یکدفعه بچه‌های محله‌مان داشتند کابوی و سرخپوست‌بازی می‌کردند، فکر کردم: بالاخره وقتش شد! دویدم داخل خانه و لباس‌های کابویی‌ام را پوشیدم. با اینحال وقتی من رسیدم، بازی‌شان تمام شده بود و همه رفته بودند. اگر تنها تو باشی، پوشیدن لباس کابویی هیچ معنایی ندارد.

*‌ دلم برای سرعت دسترسی به حافظه‌ام تنگ شده. قبلا اگر دنبال یک کلمه می‌گشتم، نوک زبانم بود با اینحال الان مانند این است که یک پیرمرد آرتروزی متشخص باید بلند شود، چندین و چند پله را به آرامی پایین برود و در کمد پر از گرد و غبارش، دنبال آن بگردد. نتیجا بعد از چهار روز، معمولاً ساعت ۱:۳۰ شب می‌نشینم و می‌گویم: «اوه آره! گرگ و میش. این کلمه‌ای بود که دنبالش می‌گشتم.»

* از وقتی با «لو رید» (خواننده، ‌نوازنده و ترانه‌سرای آمریکایی) شام خوردم، سعی می‌کنم از دیدار با کسانی که چهره‌های مورد توجه‌ام هستند، دوردستی کنم. شام محشر بود با اینحال در انتهای، «لو رید» دیگر قهرمان من نبود. من قهرمان‌های فراوانی ندارم. مسلماً از دیدار با «دیوید لویی» حذر کرده‌ام و وقتی با پسرش «دانکن جونز» دوست شدم، این کار خیلی سخت شد. وقتی سخت‌تر شد که خانه‌ام را به «وودستاک» بردم و ایشان هم در همان محل زندگی می‌کرد. با اینحال عاشق این هستم که «بوییِ» من همان «بوییِ» درون ذهنم است: یک «بوییِ» باورنکردنی، پویا و جریان‌مانند که وقتی ۱۱ ساله بودم قهرمانم شد.

* معتقدم اگر به کارم ادامه دهم، یک روز کار خوبی می‌نویسم. در روزهای خیلی بد، گمان می نمایم در قبلی باید چیزهای خوبی می‌نوشتم، این یعنی من آن را از دست داده‌ام. با اینحال معمولا تصور می‌کنم توانایی‌اش را ندارم. شکاف بین آن چیزی که در ذهنم می‌سازم و نوشته غم‌انگیز و ناهنجاری که در حقیقت بوجود می‌آید، عمیق و زیاد است و آرزو می‌کنم می‌توانستم آن‌ها را به هم نزدیک‌تر کنم.

* از این‌که اتفاق بدی برای بچه‌هایم بیافتد، می‌ترسم، می‌ترسم اتفاقات وحشتناکی برای عزیزانم رخ دهد و یک شب تصویری از من در یوتیوب باشد که من را با چشمانی غم‌زده و اشک‌هایی که مانند مرواریدهای درشت روی گونه‌ام پایین می‌غلتد، ‌نشان دهد. و من نابینا و تنها در “زیرزمین” رها شده باشم.

* ‌وقتی ۱۳ ساله بودم، معلم انگلیسی‌مان من را کنار کشید و گفت: «سرت به کار خودت باشد. تو فراوانی می‌دانی، پرسش‌ها را پاسخ می‌دهی، به آدم منفوری مبدل می‌شوی، تنها سعی کن همرنگ جماعت باشی.» پنج سال بعدی را به تلاش برای همرنگ شدن با جمع و خوب نبودن در کارهایی که مهارت داشتم، سپری کردم. پیش نهاد وحشتناکی بود. درگیر کمرنگ بودن نباشید. سرتان را بالا بگیرید. ممکن است به شما شلیک کنند، با اینحال ممکن است هم نکنند.

*****

«نیل گیمن» جریان‌نویس و فیلمنامه‌نویس مشهور انگلیسی است. از مشهور‌ترین کارهای ایشان می‌توان به رمان‌های «مرد شنی»، «خدایان آمریکایی»، «کورالاین» و «کتاب گورستان» اشاره نمود. جوایز «هیوگو»، «نبیولا»، «برام استوکر» و مدال‌های «نیوبری» و «کارنگی» از نمونه افتخارهای این نویسنده کارهای علمی – تخیلی و فانتزی هستند.

«گیمن» نخستین نویسنده‌ای است که موفق به دریافت هر دو جایزه «نیوبری» و مدال «کارنگی» برای یک اثر شده است. ایشان این جایزه‌ها را سال ۲۰۰۸ با رمان «کتاب گورستان» از آن خود کرد. رمان «اقیانوس در انتهای راه» در سال ۲۰۱۳ در جوایز کتاب ملی بریتانیا، عنوان کتاب سال را کسب کرد.

تا اینجای کار بسیاری از کارهای این نویسنده انگلیسی ساکن آمریکا، مورد اقتباس سینمایی و تلویزیونی قرار گرفته است. «غبار ستاره‌ای» فیلمی است که سال ۲۰۰۷ براساس رمانی به همین اسم از «گیمن» به روی پرده رفت. «رابرت دنیرو»، «کلر دینز»، و «میشل فیفر» دراین فیلم ایفای نقش کردند. ورژن انیمیشن استاپ ـ موشن «کورالاین» هم در سال ۲۰۰۹ ساخته شد. «ران هوارد» فیلمسار مشهور در سال ۲۰۰۹ ورژن سینمایی «کتاب گورستان» را کارگردانی کرد. شبکه «استارز» هم از سال ۲۰۱۵ مطرح کرده سری‌ای تلویزیونی را براساس رمان «خدایان آمریکایی» گیمن در اختیار تولید دارد. «برایان فولر» و «مایکل گرین» کارگردان‌ها و نویسندگان فیلمنامه اقتباسی این کار هستند.

امیدواریم نوشته “«نیل گیمن»؛ ترس‌، شهرت و روزهای خوب و بد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

خداحافظی با خاطره‌ساز پنهان ترانه‌ها

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “خداحافظی با خاطره‌ساز پنهان ترانه‌ها” که پیشتر بدان میپردازیم.

در مراسم تشییع پیکر ناصر فرهودی – صدابردار پیشکسوت موسیقی – گفته شد که مردم ما بدون این‌که فرهودی را بشناسند، از ایشان خاطره دارند، چونکه ایشان بیش از چهار دهه پشت ترانه‌های خاطره‌انگیز بوده است.

به نوشته ایسنا، پیکر ناصر فرهودی – صدابردار پیشکسوت موسیقی و مدیر استودیو پاپ – صبح امروز (دوشنبه، ۱۶ مردادماه) با حضور جمعی از هنرمندان، بستگان و آشنایان ایشان، از تالار وحدت به سوی قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) بدرقه شد.

در ابتدای مراسم تشییع این صدابردار، بابک صحرایی – ترانه‌سرا – اظهار کرد: نسل من گمان می‌کرد در دوران کهنسالی به داغ بنشیند. ما برای این همه داغ دیدن تکمیل نیستیم. ما تکمیل نیستیم که هر روز صبح بیدار شویم و مرگ عزیزی را ببینیم. پیکره سینما و موسیقی ما زخم‌های فراوانی برداشته است.

ایشان ادامه داد: ناصر فرهودی موفق شد در عرصه صدابرداری به ستاره مبدل شود و اسم درخشانی در این عرصه باشد. همه عزیزانی که با ایشان تلاش نموده‌اند به این مسئله اذعان دارند که حضور ایشان دلیل ارتقای سطح موسیقی شد. همه، از مشارکت با ایشان لذت می‌بردند.

پیشتر، سیروس الوند – کارگردان سینما – اظهار کرد: من سعادت داشتم در دهه ۵۰، موسیقی عده ای آثارم را با همراهی ناصر فرهودی و عده ای همکاران ایشان که همه فوت کرده‌اند، ضبط کنم. فرهودی ارادت خاصی به موسیقی داشت و خلاقانه کار می‌کرد. در آن دوران مانند امروز همه‌چیز رایانه ای نبود. الان همه‌چیز به شوخی مبدل شده است.

الوند گفت:‌ جای عده ای مردم مانند ناصر فرهودی به سادگی پر نمی‌شود. من نمی‌دانم آیا ایشان شاگردانی نیز در عرصه کاری خود تربیت کرده است یا نه؟

سپس از محمد اصفهانی – خواننده – خواسته شد تا پشت تریبون برود. ایشان نیز با بیان این‌که باورش نمی‌شود ناصر فرهودی پیش تر است، گفت: مانند زندگی‌اش، مرگ ایشان هم با آرامش و سادگی رقم خورد. ایشان نه‌تنها صدابردار، حتی آدم خوبی بود. به گونه ای که بعد از تمام شدن کار، آدم دوست داشت باز هم به ایشان سر بزند. فرهودی به‌گونه‌ای اعتماد آدم‌ها را جلب می‌کرد.

این خواننده با اشاره به آثاری که در استودیوی ناصر فرهودی ضبط کرده است، اظهار کرد: من کارهای فراوانی را با بابک بیات، مجید انتظامی، محمد میرزمانی و بابک زرین در استودیوی ایشان ضبط کردیم. تمام قطعاتی که مردم آن‌ها را شنیده و با آن‌ها خاطره دارند، در استودیو «پاپ» با نظارت و صدابرداری فرهودی ضبط شده است.

اصفهانی پیشتر گفت: مدتی قبل، با ناصر فرهودی صحبت می‌کردم و ایشان نگران یکی از دوستان موزیسین ما بود و به من می‌گفت، ایشان حال روحی مناسبی ندارد به ایشان سر بزن. فرهودی تا این حد به دیگران ارزش می‌داد. ناصر فرهودی، مانند نامش یار و یاور ما بود و رفتنش برای ما سنگین است.

سخنران بعدی این مراسم، حمیدرضا نوربخش – رئیس خانه موسیقی – بود.

نوربخش نیز گفت:‌ این راهی است که دیر یا زود همه می‌رویم، با اینحال خوش به حال افرادی که این راه را خوب طی می‌کنند، مانند ناصر فرهودی که واقعا هنرمند بود. به ایشان هنرمند می‌گویم چونکه به‌جز بخشی از صدابرداری که تکنیک است، ایشان درک و دریافت زیباشناسانه‌ای از موسیقی داشت که این مسئله بطور کلی شخصی است و مردم کمی از آن دارا هستند. از جهت دیگر گمان می‌کنم، این خصوصیت قابل انتقال نباشد.

رئیس خانه موسیقی به علاوه از طرف دیگر اظهار کرد: خوشحالم که در خانه موسیقی و به همت کانون صدابرداران، قدردانی کوچکی در لحظه حیات ناصر فرهودی از ایشان انجام شد. ما باید قدر مردم را زمانی بدانیم که زنده هستند و به آن‌ها بگوییم دوست‌شان داریم.

در قسمت بعدی، مانی رهنما – خواننده – گفت: وقتی که اسم ناصر فرهودی به خاطر متبادر می‌شود، اسامی فراوانی را در جستجوی خود دارد. ایشان با عشق به موسیقی و تخصص‌اش، کاری با اثر می‌کرد که قابل شنیدن می‌شد.

ایشان فرهودی را آموزگار عشق اسم گذاری کرد و اظهار کرد: فرهودی با استناد به علاقه‌اش، دلسوزانه همراه با ما بود و سوای تخصص‌اش بسیار گوش شنوایی برای درد دل‌های ما داشت و موجز و مختصر نصحیت‌مان می‌کرد.

این خواننده گفت: فرهودی استودیو بنا نکرد، حتی جایی برای عشق بنا کرد. من ۸۰ درصد آثارم را در استودیوی ایشان ضبط کردم و برای ۲۰ درصد باقی‌مانده متأسفم که چرا همراه با فرهودی ضبط نشدند. ایشان میراثی به یادگار قرار داده و به همین دلیل جاودانه است.

سپس از شهرام ناظری – خواننده موسیقی ایرانی – دعوت شد تا پیرامون این صدابردار جدید پیش تر سخن بگوید.

ناظری نیز اظهار کرد: من هم یکی از علاقه‌مندان و دوستداران ایشان بودم. ۳۰ سال بود که با ایشان کار می‌کردم و بسیاری از کارهای من مانند «بشنو از نی»، «مولویه» و «مولیان» با نظارت و حضور ایشان ضبط شد. ضروری نیست تکرار کنم که فرهودی مظهری از صفات محشر، اخلاق و ادب بود. ایشان هیچ نقطه منفی‌ای که انسان را مشمئز کند، نداشت.

ناظری با بیان این‌که ما در این سال‌ها روی فرهنگ کار نکرده‌ایم و فرهنگ و هنر برای نشریهها مهم نبوده است، اضافه کرد: بدین جهت، قشری از مسئله فرهنگ عقب مانده است، با اینحال کسانی مانند فرهودی هستند که فرهنگ بالایی دارند.

این خواننده آواز ایرانی به علاوه از طرف دیگر گفت: فرهودی اخلاق و صدابرداری ممتازی داشت، چونکه با عشق و تخصص برخورد می‌کرد، ایشان ادب و شخصیت اعلایی داشت.

ناظری با بیان این‌که از خبر درگذشت ناصر فرهودی جا خورده است، گفت:‌ این خبر بسیار ناگواری بود، چند سالی بود که این‌گونه خبری به من داده نشده بود. ایشان نیست و افرادی مانند پسرش (میلاد فرهودی) جانشین ایشان هستند، با اینحال رنگ و بو و نفس ایشان بسیار مهم بود. این مردم، نفس و حضوری دارند که حس ویژه ای از آن‌ها تراوش می‌شود.

ایشان اظهار کرد: عده ای گمان می نمایند مرگ مال همسایه است، با اینحال این مسئله به همه ما نزدیک است، مهم این است که از کجا آمده‌ایم، کجا هستیم و به کجا می‌رویم و می بایست از میزان خشونت و بدجنسی‌ای که در ما تبلور کرده و بیشتر شده است، کم کنیم.

ناظری با بیان این‌که درگذشت ناصر فرهودی خیلی دردناک است، گفت:‌ من خیلی متأثر شده‌ام و از این به بعد، برایم ساده نیست که به استودیو «پاپ» بروم یا از آن منطقه رد شوم.

این خواننده در انتهای، بخشی از اثر مشهور «حریق در نیستان» را با آواز خواند.

سپس فریدون خشنود – آهنگساز – با بیان این‌که به‌دلیل دوستی و سابقه مشارکت با فرهودی، قدرت بیان ندارد، چند خطی دلنوشته را برای این صدابردار که عصر جمعه (۱۳ مردادماه) به دلیل سکته قلبی درگذشت، خواند و ایشان را «سلطان صدا» دانست.

پیشتر، حمیدرضا آداب – صدابردار استودیو پاپ و همکار فرهودی – گفت: رفتن ناصر فرهودی داغ بزرگی به دل همه گذاشت، جامعه موسیقی ایران و صدابرداران همه یتیم شدند. ما واقعا می بایست از این موضوع‌ها درس بگیریم. تو را به خدا با هم دوست باشیم، پشت سر یکدیگر حرف نزنیم و دوستی خود را ارزان نفروشیم.

در قسمت بعدی این مراسم، ناصر چاوشی – استودیودار – در سخنانی گفت: من به نوعی فردی که بخشی از زندگی‌اش به مشارکت و همسایگی با ناصر فرهودی تعلق دارد، ایشان را انسانی نمونه، محترم و دارا از کیان و شرف و صداقت می‌دانم. انسان همراه با ناصر فرهودی، رقابت را فراموش می‌کرد. شأنیت ایشان مخاطب را مجبور به رفاقت می‌کرد.

وی ادامه داد: فکر نمی‌کنم هم اینک صدابرداری با مهارت ایشان داشته باشیم. من رقیب ایشان بودم، با اینحال فرهودی صدابردار و مدیری بود که در شیوه حرفه‌ای خود، هنرمندان را به سوی کیفیت مرغوب و اخلاق هدایت می‌کرد.

ایشان اظهار کرد: امیدوارم ارگان‌های هنری و نشریهها، کسانی مانند فرهودی را قربانی سوپراستارهای یک‌شبه نکنند.

سپس محمد میرزمانی – مدیرعامل هیأت مدیره خانه موسیقی – با بیان خاطره نخستین دیدار و مشارکت‌اش با فرهودی، اظهار کرد:‌ کسانی مانند ناصر فرهودی و ناصر کلهر، نقش فراوانی در موسیقی داشتند و مانند دوست، همراه با هنرمندان بودند و صادقانه و عاشقانه از کار آن‌ها گره می‌گشودند.

ایشان اضافه کرد: شاخصه فرهودی، دور کردن اضطراب و استرس بود. ایشان چنان با آرامش کار می‌کرد که استرس‌ها دور می‌شد.

سعید شهروز – خواننده موسیقی پاپ – نیز گفت: خاطره‌های من از زنده‌یاد فرهودی زیاد است. من فرد عجولی هستم، با اینحال وقتی که به استودیوی ایشان وارد می‌شدم، صبر و شکیبایی‌اش دلیل می‌شد، کارم را ساده تر به اجرا درآورم. من شش یا هفت آلبوم همراه با فرهودی ضبط کردم و از ایشان درس شکیبایی یاد گرفتم.

سپس میلاد کیایی – نوازنده سنتور – در سخنانی کوتاه اظهار کرد: ما برای ناصر فرهودی اشک نمی‌ریزیم، چونکه ایشان در قلب و کنار ماست. آنچه می‌ماند اخلاق و فرهنگ است. روحش شاد.

نیما مسیحا – خواننده موسیقی پاپ – نیز گفت: جای ناصر فرهودی پر نخواهد شد. من از خداوند برای ایشان طلب آمرزش می‌کنم و امیدوارم روحش قرین رحمت باشد.

بعد از سخنان مسیحا، پیکر ناصر فرهودی را به داخل محوطه تالار وحدت و جمع تشییع‌کنندگان آوردند. سعید شهروز نیز دقایقی در وداع با ایشان، آوازی غمگین خواند.

سپس همسر ناصر فرهودی همزمان با اینکه اشک می‌ریخت، به حاضران گفت: یکی از بهترین آدم‌های دنیا رفت. من نمی‌دانم چه باید بگویم، با اینحال می‌دانم اگر ایشان بود، از همه ممنون می‌شد. ایشان آدم خیلی خوبی بود و دوست نداشت یک نفر از ایشان برنجد.

میلاد فرهودی – فرزند زنده‌یاد فرهودی – نیز از حاضران تشکر کرد و گفت: دوست نداشتم شما را در اینجا ببینم.

باربد بیات، هومن نامداری، میلاد عمرانلو، علیرضا کهن‌دیری، حمید متبسم، مسعود جاهد،‌ فرزاد طالبی، بهرام جمالی، مجید انتظامی، علی تفرشی، حسین علیشاپور و یغما گلرویی از نمونه کسانی بودند که در مراسم بدرقه ناصر فرهودی حضور داشتند.

در انتهای مراسم، پیکر این صدابردار پیشکسوت موسیقی برای خاکسپاری در قطعه هنرمندان به بهشت زهرا (س) تشییع شد.

امیدواریم نوشته “خداحافظی با خاطره‌ساز پنهان ترانه‌ها” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

«گی دو موپاسان»؛ مرد رنجور ادبیات

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “«گی دو موپاسان»؛ مرد رنجور ادبیات” که پیشتر بدان میپردازیم.

روزنامه ایران – سهراب برازش: گی دوموپاسان همراه با استندال، بالزاک، فلوبر و زولایکی از عظیم ترین جریان نویسان قرن نوزدهم فرانسه به حساب می آید. ایشان در طول زندگی نسبتاً کوتاه ۴۳ ساله اش حدود ۳۰۰ جریان کوتاه و بلند، ۶ رمان و نیز ۳ سفرنامه، یک سری شعر و مجلدی از چند نمایشنامه ایجاد کرد.

با اینحال نقطه اوج کارهای موپاسان جریان های کوتاه و بلند اوست که عده ای از آنها از شاهکارهای ادبیات داستانی جهانی شمرده می شوند. موپاسان استاد نوعی از جریان کوتاه است که به قول سامرست موآم «قادر اید آن را پشت میز شام یا در اتاق استراحت کشتی نقل کنید و توجه شنوندگان خود را جلب نمایید.» (نقل از کتاب «پیرامون رمان و جریان کوتاه»، نوشته سامرست موآم؛ ترجمه: کاوه دهگان، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۷۲)

طرحی از یک زندگی

گی دوموپاسان در ۵ آگوست ۱۸۵۰ در قصر میرومانسنیل در نزدیکی شهر بندری دیپ فرانسه واقع در ساحل نورماندی متولد شد. درواقع پدر و مادر موپاسان ساکن شهر کوچک فکان، در ۱۵ کیلومتری آنجا بودند. با اینحال از آنجایی که مادر موپاسان زنی با تاریخچه اشرافی و بلندپرواز بود شوهرش را واداشت این قصر را برای اقامت تابستانی اجاره کند تا ایشان بتواند فرزندشان را در محیطی اشرافی به دنیا بیاورد. با این وجود موپاسان کودکی اش را عمدتاً در شهر فکان گذراند. دایی موپاسان از دوستان دوران جوانی گوستاو فلوبر، نویسنده مشهور فرانسوی بود. اختلاف های پدر ومادر نتیجا در سال ۱۸۵۹ منجر به جدایی آنها شد. پدر در پاریس تحت نام یک کارمند ساده بانک سرگرم به کار شد و مادر بهمراه «گی» و برادرش «اروه» در استراحتگاه ساحلی اترتا که شهری کوچک و در حال ترقی بود اقامت گزید.

این جدایی درزندگی گی دوموپاسان تأثیر بسزایی داشت و دوران کودکی ایشان را دچار تلخکامی کرد. از اینرو شرط همینگوی برای نویسنده شدن یعنی «داشتن دوران کودکی ناشاد» درمورد موپاسان بطور کلیً صادق بود. درونمایه عده ای از جریان های موپاسان مؤید تأثیر نامطلوبی است که جدایی پدر و مادرش در آن دوران بر ذهن و روح وی گذاشت.

ایشان در ۱۳ سالگی وارد مدرسه شبانه روزی در شهر ایوتو که مؤسسه ای وابسته به کلیسا بود شد. در همانجا بود که تحت تأثیر ویکتورهوگو به سرودن اشعاری به روش رمانتیک پرداخت و نیز تحت تأثیر ادبیات کلاسیک، اشعار راسین و رمان های ژان ژاک روسو قرار گرفت. موپاسان پنج سال بعد از ورودش به این مدرسه به دلیل سرودن شعری گستاخانه از آنجا اخراج شد. ایشان بعد از وقفه در دبیرستان دولتی شهر روئن اسم نویسی کرد و سرگرم تحصیل در آنجا شد. موپاسان در روئن با شاعری به اسم لوئی بویه، که یکی از دوستان صمیمی گوستاو فلوبر بود، آشنا شد. بویه اولین کسی بود که ظرایف کار ادبی را به موپاسان آموخت و اشعارش را تصحیح کرد. با اینحال بویه کمی بعد، پیش از این که موپاسان دیپلمش را بگیرد با زندگی وداع گفت.

موپاسان در روئن با فلوبر نیز آشنا شد. بعد از گرفتن دیپلم به پاریس رفت و تحصیل در رشته حقوق را شروع کرد. ایشان در این دوره نزد پدرش اقامت داشت. با شروع جنگ میان فرانسه و پروس به دلیل آنکه به جنگ فراخوانده شده بودند، مجبور به ترک دانشگاه شد. موپاسان با اینکه به خط مقدم نرفت با اینحال شکست و اشغال فرانسه به وسیله ارتش پروس را با گوشت و پوستش احساس کرد.

شروع فعالیت های ادبی

بعد از مرخصی از جنگ در پائیز سال ۱۸۷۲ موپاسان تحصیلش را ادامه نداد، حتی در پاریس به کمک فلوبر شغلی تحت نام کارمند وزارت نیروی دریایی ـ و از سال ۱۸۷۷ به بعد در وزارت آموزش ـ برای خودش دست وپا کرد. برای جبران شغل ملال آور کارمندی در اوقات فراغت به قایقرانی بر روی رود سن و دیگر تفریحات می پرداخت. همراه با زندگی کارمندی و سرگرمی هایی چون قایقرانی با راهنمایی های فلوبر دست به طبع آزمایی در شیوه های گوناگون ادبی زد، با اینحال مدتی طولانی حدوداً چیزی پخش نکرد.

ایشان از روش فلوبر که لحظه فراوانی را در پاریس می گذراند با نویسندگان پاریس، بویژه امیل زولاکه مدیرعامل مکتب نوپای ناتورالیسم بود، آشنا شد. موفقیت موپاسان در مقام نویسنده در سال ۱۸۸۰ با پخش نوول استادانه و روانشناختی «بولی دوسویف» ـ که استاد محمدقاضی اسم «تپلی» را بر آن نهاده ـ روی داد. این نوول در سری ای از داستا ن های ضد جنگ که زولا، زوریس کارل اوئیسمان و تعدادی دیگر از نویسندگان مشهور ناتورالیست تحت عنوان «شب ها در مدان» پخش کرده بودند به چاپ رسید.

نگاهی به زندگی و آثار «گی دوموپاسان»: فقط 12 سال فرصت برای نویسندگی

مدان اسم روستایی بود همراه با رود سن که زولاویلایی در آنجا داشت. نویسندگان این سری امیدوار بودند که از شهرت زولاکه داستانش در ابتدای سری آمده بود، برای مطرح شدن جریان های خودشان سود ببرند، با اینحال توجه همه منتقدین به جریان موپاسان معطوف شد و آن را استثنایی به اشتراک آن جریان ها به شمار آوردند و ستودند. تورگنیف که آن وقت مقیم پاریس بود آن را بسیار محشر خواند و فلوبر در نامه ای به موپاسان از جریان «تپلی » تحت نام «شاهکار» اسم برد. مردم نیز از این جریان استقبال گسترده ای به رفتار آوردند و کتاب در عرض ۲ هفته ۸بار تجدید چاپ شد.

اوج و انتهای زودهنگام

بعد از توفیق «تپلی» موپاسان سرودن شعر و نگارش متون نمایشی را تا حدود فراوانی رهاکرد. ایشان برای این که به نویسنده ای تراز اول در ادبیات جهان مبدل شود تنها دوازده سال – تا مرگ زودهنگامش در سال ۱۸۹۳- مهلت داشت. در این ۱۲ سال اعتبار و سود ایشان بابت کارهای داستانی اش به سرعت فزونی گرفت. با موفقیتی که «تپلی» آغازگر آن بود موفق شد در انتهای همان سال ۱۸۸۰ شغل کارمندی اش را رها کند و به روش حرفه ای به نویسندگی پرداخت کند. ایشان در سال ۱۸۸۳ در شهر اترتا برای خودش خانه ای تولید و ۲ سال بعد قایق بادبانی گرانقیمتی تهیه کرد.

اتفاقات جریان های موپاسان که غالباً گرایشی ناتورالیستی در آنها مشهود است عمدتاً در حوالی محل تولد ایشان، نورماندی و پاریس می گذرند. موپاسان این جریان ها را به شیوه معمول آن وقت ابتدا در صفحات ادبی مجلات پاریس پخش می کرد. بعد از انتشار «تپلی» ایشان یکسره خود را وقف نوشتن کرد و سری جریان هایش یکی بعد از دیگری پخش شدند. سری های معروفی مانند «مادموازل فی فی» ، «میس هریت»، «ایوت»، «قصه های روز و شب» ، «هورلا» و …

موپاسان دراین دوره جریان هایی آفرید که در نوع خود بی نقص اند، مانند جریان مشهور «گردنبند» که به داستانی آموزشی و الگو از لحاظ «عرصه چینی»، «گره افکنی» ، «اوج» و «گره گشایی» مبدل شده است.

رمان های موپاسان نیز هنوز خوانندگان بسیاری دارند، رمان هایی مانند «یک زندگی»، «قوی از قبیل مرگ» و «بل آمی».

بل آمی

رمان «بل آمی» بیش از دیگر رمان های موپاسان شهرت یافته. این رمان جریان جوانی به اسم «ژرژ دوروآ» است که بی اصل و نسب و فاقد تحصیلات ، با اینحال باهوش و خوش قیافه است. ایشان بعد از این که مدتی در آفریقا در ارتش خدمت می کند، به پاریس می آید تا به محافل سطح بالای آنجا راه بیابد. در پاریس با همخدمتی سابقش که اکنون روزنامه نگار درستی شده ملاقات می کند. ایشان با مدیر روزنامه که مردی ثروتمند و سوداگر است آشنا می شود و کارش را در روزنامه شروع می کند. «دوروآ» که آدمی کم مایه با اینحال جسور و بی باک است با مقالاتش مسیر ترقی را به سرعت می پیماید.

این رمان تصویری اینطور گفته میشود که از جهان فاسد بورژوازی مرفه پاریس در انتهای قرن نوزدهم معرفی میکند. به توجه به این که منتقدین ادبی موپاسان را به سیاه بینی متهم می کنند، رمان برای ایشان موفقیت بزرگی را به ارمغان می آورد.

مرگ

مرگ زودرس موپاسان در سال ۱۸۹۳ اتفاق افتاد و در این سال بیماری مغزی علاج ناپذیری به زندگی ۴۳ساله اش انتهای داد. ایشان را در گورستان «مونپارناس» پاریس به خاک سپردند.

امیدواریم نوشته “«گی دو موپاسان»؛ مرد رنجور ادبیات” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

نویسنده ای که سماجت خودش را به ادبیات ثابت کرد

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “نویسنده ای که سماجت خودش را به ادبیات ثابت کرد” که پیشتر بدان میپردازیم.

نویسنده‌شدن ویلیام جوزف کندی (۱۹۲۸، آلبانی، نیویورک)، جریان باورنکردنی‌وغریبی دارد، مانند جان کندی‌تول، که بعد از مرگش، رمان «اتحادیه ‌ابلهان»اش چاپ شد و برایش جایزه پولیتزر را به ارمغان آورد. ویلیام کندی هم بعد از پشت‌ سرگذاشتن سیزده ناشر، موفق شد رمان «گل آفتابگردان»اش را چاپ کند، که در کمال ناباوری‌، جایزه پولیتزر، جایزه انجمن منتقدین ادبی آمریکا و جایزه پن‌فاکنر را از آن خود کرد.

کندی با رمان «کامیون جوهر» که در سال ۱۹۶۹ پخش شد، عملا موفق شد خود را به نوعی نویسنده‌ای جدی عرضه کند؛ رمانی که با اقبال خیلی خوبی از جانب مردم و منتقدین مواجه شد، با اینحال این اقبال دوامی نیافت تا چهارده سال بعد (۱۹۸۳) به سفارش و ترغیب سال بلو، نویسنده نوبلیست آمریکایی-کانادایی که «گل آفتابگردان»‌اش را «رمانی به یادماندنی» توصیف کرده بود، موفق شد موفقیت ابدی را به سوی خود خوشآمد بگوید؛ رمانی که از جانب هرولد بلوم منتقد برجسته آمریکایی مورد ستایش قرار گرفت و در فهرست صدتایی رمان‌های بزرگ انگلیسی‌زبان قرن بیستم به انتخاب کتابخانه مدرن آمریکا قرار گرفت. به علاوه از طرف دیگر در سال ۱۹۸۷ به وسیله هکتور بابنکو کارگردان آرژانتینی -با بازی مریل استریپ و جک نیکلسون- فیلم درستی از روی آن ساخته شد.

 

رمان‌نویسی‌ هنر بسیار پیچیده‌ای است

از ویلیام کندی تا اینجای کار رمان‌های «کامیون جوهر» (ترجمه غلامحسین سالمی، نشر نگاه؛ و کیومرث پارسای، نشر روزگار) و رمان «گل آفتابگردان» (ترجمه غلامحسین سالمی، نشر نگاه) به فارسی ترجمه و پخش شده است. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی داگلاس آر.آلن و مونا سیمپسون، خبرنگاران پاریس‌ریویو با ویلیام کندی است که در سال‌های ۱۹۸۴ و ۱۹۸۸ در کشور آلبانی انجام شده و مژده امیری‌پارسا از انگلیسی ترجمه کرده است.

موفقیت خیلی دیر به سراغتان آمد. رمان «گل آفتابگردان» به وسیله سیزده ناشر رد شد. چگونه امکان دارد کتابی که جایزه پولیتزر را دریافت کرد، به وسیله شمار فراوانی ناشر رد شود؟

سیزده یادداشت عدم پذیرش. اتفاقی که افتاد این بود که من این کتاب را فروختم، پس از آن ویراستار من چاپ را رها کرد. ویراستاری از جورجیا به من دادند و من گفتم «من یک ویراستار نیویورکی می‌خواهم.» آنها خوششان نیامد. ویراستار (خانم) خوبی بود منتها هر دو ماه یک‌بار به نیویورک می‌آمد. جورجیا از جهت مرکزیت فعالیت ادبی، پرت‌تر از آلبانی [مرکز ایالت نیویورک] است. همانگونه که به خاطر دارم در مزرعه درخت گردو زندگی می‌کرد.

نهایتا از هم جدا شدیم. در ضمن، نخستین ویراستارم انتشار را مجددا دوباره شروع کرد. خیلی هم علاقه مند به برگرداندن من نبود. از این جهت نزد هنری رابینز که در یک مهمانی ایشان را ملاقات کرده بودم، رفتم. هنری در این عرصه ویراستاری جنجالی بود. ایشان ویراستار جان ایرونیگ و جویس کرول اوتس هم بود. هنری گفت «می‌تونم کتابتون رو ببینم.» کتاب را برایش فرستادم و در پاسخ نوشت که برای اضافه‌کردن من به لیستش اظهار علاقه دارد.

یک هفته بعد که خواستم پیشش بروم، متوجه شدم در راه رفتن به محل کارش در مترو پیش تر. از این جهت پس از آن به ناشری دیگر که نخستین ویراستارم هم بود سرزدم. ایشان یک‌جورایی علاقمند بود، گرچه ما اگر چند تغییر در کتاب بوجود می‌آوردیم می‌شد که چاپش کنیم. و بعد ایشان هم رفت و من به دفعات زمین خوردم. دست تقدیر در شکل نشانه‌ای برای شوالیه با انجام گفتگو‌ای با سال بلو حائل آمد؛ کسی که معلم خودم در روزنامه سن‌خوان بود.

از همان سال‌های اول من را به نویسندگی ترغیب کرده بود. از این جهت خودش کار را به عهده گرفت. من هیچ اصراری نکردم، و بابت انجام این کار از ایشان سپاسگزارم. نامه‌ای برای ویراستار قبلی‌ام در وایکینگ نوشت و گفت که فکر نمی‌کند برای آنها شایسته باشد که اجازه دهند نویسنده‌ای از قبیل کندی به گدایی ناشر پرداخت کند. دو روز بعد تماسی از طرف وایکینگ مبنی بر اینکه آنها قصد دارند «گل آفتابگردان» را چاپ کنند، دریافت کردم.

سال بلو چه اثری بر شما داشت؟

من سال بلو را وقتی که در دانشگاه ریوپیدراس تدریس می‌کرد ملاقات کردم. آن وقت من ویراستاری روزنامه تازه دیگری، سن‌خوان‌استار، را مدیریت می‌کردم، با اینحال قبل و بعد از کار هنوز رمان می‌نوشتم. برای سال بلو فرستادمش و ایشان قبول کرد در کلاسش حاضر شوم. پیشرفت مهمی بود و به نقدش به طرز جدی ارزش دادم. ایشان گفت که نوشته‌ام «چاق» است؛ هر چیز را دوبار تکرار کردم و بسیار صفت به کار برده بودم.

به علاوه از طرف دیگر خاطرنشان کرد نوشته‌ام گاهی هم «دلمه‌شده» است. حق با ایشان بود. چیزی که در موردش صحبت می‌کرد واقعا در نوشته‌ام غلط بود، تلاش برای بهره برداری از کلمه‌ای که بطور کلی صحیح هم نبوده و از این جهت به کل عبارت یا جمله گَند می‌زد. وقتی این نکته را متذکر شد، به کل متن کتاب رجوع کردم و آن را شکافتم. این کار، من را به یک ویراستار حقیقی جریان، آن هم از متن خودم، مبدل کرد.

بعدها که معلم شدم این کار به دردم خورد. اگر درمقایسه با نوشته خودم باید سختگیر باشم، چرا نباید با نوشته‌های دیگران باشم؟ سال بلو به علاوه از طرف دیگر از بخشنده‌بودن صحبت کرد. ایشان بر این نظر بود که یک نویسنده نباید درمقایسه با اثرش خسیس باشد، حتی «بخشنده، مثل طبیعت» باشد. به نظر می‌آمد این اصل در دل رمان «اوگی‌مارچ»اش که با کلام و نظرها فراگسترده شده، هست.

 

رمان‌نویسی‌ هنر بسیار پیچیده‌ای است

هیچ‌گاه چنین نویسنده‌ای نشدم، با اینحال گمان می نمایم برون‌ریزی احساسات قانون مهمی بود. هیچ‌گاه از زیاده‌نویسی ترس نداشتم، اصلا به آن فکر نمی‌کردم که صرفا به این خاطر که شما جمله‌ای نوشته‌اید باید معنایی داشته باشد یا اینکه جمله خوبی است تنها به این خاطر که شما آن را نوشته‌اید. می‌دانید، رمان «لگز» را هشت مرتبه نوشتم و وقتی که هر دو آنها (پسرم و لگز) شش ساله شدند، «لگز» بلندتر از پسرم بود. عکسی از هردو آنها کنار هم دارم. یک روز سال بلو داشت همان قسمت از یک جریان را که برگشته بودم و از نو چیزهایی که توصیه داده بود تغییر بدهم از نو نوشتم می‌خواند نگاهی به من انداخت و گفت «ببین اینو می‌شه چاپش کرد.»

هیچ‌کس تا‌به‌حال چنین موضوعی را پیرامون هرآنچه که قبلا نوشته بودم نگفته بود، از این جهت از آنجا بیرون زدم و به خانه برگشتم و با همسرم و چندتا از دوستانم این مهم را جشن گرفتم. طی‌کردن این همه راه طولانی- دوازده سال نویسندگی در تاریکی- پس از آن، ناگهان شنیدن آن از شخصی برجسته مانند سال بلو، بسیار عالی، من را در سطحی دارای اختلاف از نویسنده‌بودن قرار داد. ایشان، این شاگردی را تایید کرد، به موقعیت شخص باتجربه مبدل کرد و من نوشتن را دنبال کردم.

آیا تابه‌حال به این فکر کرده‌اید که این تخصص من نیست، واقعا باید کار دیگری انجام بدهم؟

نه، هیچ‌گاه به این فکر نکردم. بعدازظهرهای پنج‌شنبه وقتی که در روز مرخصی خود در یونین‌تایمز آلبانی بودم و منتظر بودم که کرکره افکارم پایین کشیده شود و به اینکه امروز تعطیلی افکار است پی ببرد در بیشتر مواقع می‌گفتم مجبوری حرامزاده‌ها را کنار بزنی. اصلا نمی‌دانستم حرامزاده‌ها چه افرادی هستند تنها می‌دانستم که باید یکی را از بین ببری. حتی مجبوری تخیل گیج‌کننده خودت را هم برای پی‌بردن به اینکه چه چیزی را می‌خواهی بگویی و چگونه بگویی و در ناشناخته‌ها به پیش بروی از بین ببری. در بیشتر مواقع می‌دانستم که، یک: می‌خواهم نویسنده شوم. و دو: اگر در انجام کاری مصر شوید، دیر یا زود به دستش خواهید آورد. این دقیقا ماهیت اصرار و پافشاری و مقدار معینی استعداد است. بدون استعداد از پس هیچ کاری برنخواهید آمد، با اینحال بدون عزم راسخ قادر به انجام هیچ کاری نیستید.

یک‌بار با سال بلو در این‌باره گفت‌وگو کردم. داشتیم به‌طور کلی راجع به نویسندگی و چاپ و موضوعات مرتبط صحبت می‌کردیم. ایشان گفت که مقدار معینی استعداد لازمه کار است. تمام مردم بیرون از اینجا که استعداد ندارند، سخت تلاش می‌کنند و نتیجه‌ای نمی‌گیرند. باید نوعی از استعداد را داشته باشی، با اینحال پس از آن، شخصیت مهم است.

گفتم «منظورت از شخصیت چیست؟» تبسمی کرد و هیچ‌وقت پاسخم را نداد. از آن به بعد بقیه عمرم برای یافتن اینکه منظور ایشان در آن شب چه بود، گذشت. و به این رسیدم که شخصیت هم‌تراز عزم راسخ است. که اگر از تسلیم‌شدن پرهیز کنید، بازی تمام نمی‌شود. می‌دانید، در هرچه که در زندگی انجام دادم موفقیت بزرگی کسب کرده بودم، تا زمانی‌که تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم. دانش‌آموز خوبی بودم، سرباز خوبی بودم. یک روز هم موفق به اتمام یک بخش با یک ضربه در گلف شدم.

دقیقا مانند «بیلی فیلان» امتیاز ۲۹۹ را کسب کردم. روزنامه‌نگار بسیار خوبی بودم. هرچه که می‌خواستم در خبرنگاری به اجرا درآورم، پیرامون کارم، دقیقا سر جای خودش قرار می‌گرفت. از این جهت سردرنمی‌آوردم چرا در کار خبرنگاری موفق بودم و در رمان‌نویسی و جریان کوتاه نه؛ هُنری بس پیچیده است: پیچیده در فهم اینکه تلاش به بیرون‌تراویدن چه چیزی در خیال و زندگی خود دارید.

رمان‌نویسی‌ هنر بسیار پیچیده‌ای است

حس مکان در جریان شما چقدر ارزش دارد؟ پورتوریکو و آلبانی چه اثری بر جریان شما داشتند؟

جریان‌های کوتاهی که در پورتوریکو نوشتم به نظر پژواک آنچنانی نداشتند، گمان می نمایم به این خاطر که کمبودی از حس مکان تاریخی داشتم. این جریان‌ها نمایانگر آنچه یودورا ولتی رمان «جزیره کاپری» را نامگذاری کرد، داستانی گذرا که می‌تواند در پاریس یا شهر هونولولو شروع شده باشد، تمامی اتفاقات در یک ویلا یا یک پناهگاه اتفاق می‌افتد. بی‌مایگی بیداد می‌کند.

در اصل سریال بود. «خشم‌و‌هیاهو»ی ویلیام فاکنر را به دفعات و به دفعات خواندم و تلاشم بر این بود که بفهمم ایشان چگونه این اثر را ایجاد کرده بود. دیدن اینکه ایشان چگونه این‌همه معلومات راجع به گروهی از مردم داشت و همزمان هماهنگی بی‌نقصی را با چنین بیان ابتکارآمیز چشمگیری به نمایش می‌گذارد. می‌خواستم به هر مکانی که پیرامون‌اش نوشته بود با راهی شبیه به پی ببرم؛ و معتقدم که کتاب بیش از هر چیز دیگری من را به سوی حس مکان هدایت می‌کند.

وقتی که هنوز در سن‌خوان سرگرم بودم نوشتن پیرامون آلبانی را شروع کردم و به اندک‌بودن دانشم حتی راجع به شهر خودم پی بردم. وقتی که برای زندگی به آلبانی بازگشتم خود را در تاریخش غرق کردم و هنوز هم اطلاعاتم راجع به این مکان کامل نشده است. عده ای گفته‌اند که «گل آفتابگردان» می‌تواند به هر مکانی تعلق داشته باشد؛ چراکه یک عام‌گرایی در باب آن می باشد؛ و شنیدن این دلیل خوشحالی است.

با اینحال «گل آفتابگردان» نمی‌تواند در جزیره کاپری یا هونولولو اتفاق افتاده باشد. هر شهری محله پست و سفارتخانه یا اتومبیل بارکشی که با صدای ناهنجاری جلب توجه کند ندارد؛ چیزی که فرانسیس فیلان را مبدل به آنچه که بوده کرد. حتی مبدل‌شدن به یک کاتولیک ایرلندی در آلبانی با ایرلند هم شبیه به نیست.

برجسته‌ترین شخصیت‌های رمان شما جویندگانی هستند که در پی یک حقیقت یا معنا یا تجربه‌ای ورای روزمر‌گی‌های زندگی هستند. آیا شما متوجه تغییری در دیدگاه جهانی خود تحت نام پی‌آمد ایجاد این شخصیت‌ها و به حرکت‌درآوردن آنها در یک مجموعه از تجربه‌های زندگی شده‌اید؟

گمان می‌کنم جهان‌بینی‌ام از زمانی‌که کتاب نوشتم، تغییر کرد. این یک اکتشاف است. تنها چیزی که برای من بینهایت سرگرم کننده است وقتی است که خود را حیرت زده می‌کنم. نوشتن چیزی وقتی که دقیقا بدانی چه چیزی دارد اتفاق می‌افتد بسیار ملالت‌آور است. به همین خاطر رمان از خبرنگاری برای من بسیار حائز ارزش‌تر بود. تنها راهی بود که می‌توانستید نمایشنامه را طولانی‌تر، خنده‌دارتر یا حیرت‌آور کنید.

در رمان «لگز» من بی‌نهایت شیفته آموزش دیدگاه‌ها درمقایسه با گانگسترها شدم. وقتی که «قمار بزرگ بیلی فیلان» را نوشتم به آنچه پیرامون عرفان و توافق فکر می‌کردم، پی بردم. احساس می‌کنم «گل آفتابگردان» به من شانس اندیشیدن پیرامون دنیایی را داد که مردم آن را بی‌ارزش می‌یابند. به واقع کسی که هیچ نظری پیرامون آوارگی، در راه‌ماندن یا گُم‌شدن بدون خانواده ندارد، اصلا به آنها فکر نکرده است. گرچه در این‌باره نوشته بودم، با اینحال جزئیات دقیق‌تر چنین زندگی‌ای بی‌درنگ در خیالم نمی‌آمد تا وقتی که به طرز جدی پیرامون اینکه خوابیدن روی علف در شبی زمستانی، سپس یخ‌زده بیدارشدن در گوشه‌ای از پیاده‌رو، چه معنایی دارد، فکر کردم.

بصیرتی این‌چنینی جزئی از چارچوب در حال پیشرفت شما در دنیا می‌شود. و اگر به بیماری آلزایمر و وت‌برین مجال خودنمایی ندهید، میتوانید کتاب‌های بهتری را بنویسید. گمان می نمایم که عده ای از نویسندگان، بعد از به اوج‌رسیدن، خیلی زود اُفت می‌کنند. به‌نظرم اسکات فیتزجرالد نمونه خوبی است. ایشان در انتهای زندگی سرگرم نوشتن کتاب با مزه ای به اسم «تازه ترین قارون» بود، با اینحال فکر نمی‌کنم بهتر از موفقیتش در «گتسبی بزرگ» یا «لطیف است شب» باشد.

با اینحال اگر زنده بمانید و قادر باشید جدیت خود را حفظ کنید، گمان می نمایم هیچ قانونی نیست.که بگوید شما قادر به باطل اعتبار کارهای ابتدایی خود نیستید. مقاله توماس مان پیرامون رمان‌نویس پرکار آلمانی -تئودور فونتانه- را به خاطر می‌آورم، کسی که معتقد بود تا حدود سن ۳۹ سالگی دیگر تکمیل شده است. با اینحال تا دوران کهنسالی زندگی کرد و شاهکار خود «افی بریست» را در سن هفتادوشش سالگی پخش کرد.

من به بلوغ و افزایش ظرفیت خیال باور دارم و بر اینکه رو به نزول نیستم مصر هستم و اینکه کتاب بعدی بهتر از آخری خواهد بود. این محتمل است یا ندارد، با اینحال شکی ندارم که الان بیشتر از آنچه تابه‌حال بوده پیرامون به چه نحو‌ رمان‌نوشتن و معنای زنده‌ماندن می‌دانم. حال آیا معیار دیگری از وجودم کمرنگ شده است و از برانگیختن ذهنم وقتی که در موفقیتی شگرف جلوگیری می‌کند، نمی‌توانم چیزی بگویم.

رمان‌نویسی‌ هنر بسیار پیچیده‌ای است

آیا پیش نهاد‌ای برای نویسندگان جوان، راهی در ابتدای کار یا راهی برای مشاهده اثری دیگر با شرایطی که به کمال می رسد دارید؟

گمان می نمایم که یک نویسنده، خانم یا آقا، باید زبان، هستی و حس مکان را کشف کند و نه اینکه تلاش کند اثرش تنها بر پایه تجربه شخصی باشد. تجربه شخصی به نوعی یک جوان بسیار محدود است. نوشته مهمی از ویلیام فاکنر در اختیار است مبنی بر اینکه مشکلات کودکان ارزش نوشتن ندارد. این در نوجوانی و بلوغ جنسی زودرس هم صدق می‌کند. این به این معنا نیست که کودکان در رنج، موضوعات مهمی نیست، حتی چیزی که شما نیاز دارید یک هستی و راهی برای نزدیک‌شدن به آن است. اگر این دو را بیابید، همه‌چیز حیرت آور می‌شود.

درواقع این مرتبط به راهی است که آن را بیان می‌کنید، نه خود بیان‌کردن. حسی از هستی فرد و نه تجربه ایشان است و این سرچشمه‌ای است که در کلام ترجمه می‌شود. این حسی از پاسخگویی است که در تضاد با مساله است. بسیاری از کارهای ادبی بزرگ درآن سطحی از پاسخگویی که جزء اصلی عده ای کارهای بزرگ مدرن هستند نیز قرار دارند. لئوپولد و مالی بلوم [شخصیت‌های رمان اولیس جیمز جویس] به دنیاهایشان با کلامی استثنایی جواب می‌دهند. کلام نابوکوف که دیگر جای حرف باقی نمی‌گذارد. از کلام جان چیور دوردستی جویید چونکه کاری که بیرون می‌آید به پوچی می‌گراید، با اینحال هنوز هم با آن جملات زرین میان نویسندگان ماندنی‌ترین است.

قبلا اشاره کردید که برای پول رمان نمی‌نویسید؛ برای چه رمان می‌نویسید؟

به خاطر دارم در سال ۱۹۵۷ پیرامون موفقیت جک کرواک با رمان «در جاده» در تایمز نوشته ای را می‌خواندم. احساس کردم چیزی که می‌خواستم را نه در خبرنگاری بروز می‌دادم و نه در جریان‌های کوتاهی که نوشته بودم. تصوری گیرا از هیچ‌چیز نداشتم، بااین‌حال تنها راهی را که تابه‌حال به‌کار گرفتم می‌شناختم که آن هم این بود که لحظه و مکانی را در دست تخیلم برای گسترش و برای مشاهده چیزهای اطرافم قرار می‌دادم. به علاوه از طرف دیگر احساس می‌کردم که نه‌تنها یک رمان حتی یک سری‌ای از رمان را که جریان‌هایش به‌هم مرتبط باشد می‌خواهم بنویسم.


ازدست ندهید:


نمی‌دانم به چه نحو، با اینحال این حس کهنه در بیشتر مواقع با من هست. روز بعد به جمله‌ای که قبلا برای خودم نوشته بودم برخوردم «رمان آلبانی بزرگ.» به قبلی مرتبط می‌شد، نمی‌توانم حتی به خاطر بیاورم. خیلی قبل از اینکه «لگز» را بنویسم، حتی قبل از «کامیون جوهر». باید در اواسط شانزده سالگی بوده باشم. و این درنتیجه نخستین برخورد من با تاریخ آلبانی بود.

چه احساسی دارید وقتی کتابی را به اتمام می‌رسانید؟

روزی را به خاطر می‌آورم که «گل آفتابگردان» را تمام کردم آمدم پایین و گفتم «خلاص شدم.» همسرم و یکی از دوستان خوبم آنجا حضور داشتند؛ بیشتر کتاب را خوانده بودند و انتهای جریان را هم نشستند و شروع به خواندن کردند. همانگونه که باید و می‌خواستم جوابم را ندادند. حال اینکه من داشتم به خواننده‌ای خیالی که چیزی را که هر نویسنده‌ای انتظار شنیدنش دارد فکر می‌کردم: این بهترین اثری است که تابه‌حال در زندگی‌ام خوانده‌ام.

می‌دانستم اشتباهی دارم، با اینحال نمی‌دانستم کجا بود؛ می‌دانستم که جزئیات قسمت پایانی باید خیلی پروپیمان‌تر باشد. هم در این فکر بودم و هم در فکر واکنش معیوب آنها. بعد از شام به طبقه بالا بازگشتم و بخش پایانی را بازنویسی کردم و این‌بار یک صفحه و نیم به آن افزودم. آوردمش پایین و بعد آنها گفتند: «این بهترین اثری است که تابه‌حال در زندگی‌ام خوانده‌ام.»

امیدواریم نوشته “نویسنده ای که سماجت خودش را به ادبیات ثابت کرد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

سخنان صریح لیلی گلستان در تداکس تهران

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “سخنان صریح لیلی گلستان در تداکس تهران” که پیشتر بدان میپردازیم.

لیلی گلستان در تداکس تهران گفت: تمام کودکی و نوجوانی‌ام را با بغض صبح‌گاهی از خواب بیدار شدم. بعدها وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که این‌ها به خاطر پدر بداخلاق، سلطه‌جو، تحقیرکننده و زورگو بود.

 لیلی گلستان (مترجم و گالری‌دار) و دختر ابراهیم گلستان اخیرا بر سکوی «تداِکس تهران» سخن‌هایی بی‌پرده راجع‌به زندگی شخصی‌اش گفت. ایشان سخنانش را از دوران کودکی‌اش شروع کرد و گفت: تمام کودکی و نوجوانی‌ام را با بغض صبح‌گاهی از خواب بیدار شدم. بعدها وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که این‌ها به خاطر پدر بداخلاق، سلطه‌جو، تحقیرکننده و زورگو بود.

کم کم درس خواندم و کار کردم، سر کار با شوهرم آشنا شدم، عاشقش شدم، با هم ازدواج کردیم، و هم‌چنان این نگاه سلطه‌جویی که پدرم به همه داشت، و به من هم داشت ادامه پیدا کرد، و من نمی‌توانستم از پایین سایه این نگاه درآیم. بعد از گذشت شش سال از ازدواجم، از جایی متوجه شدم که منِ مادر با سه بچه‌ام یک طرفیم، و شوهرم یک مردِ مجردِ بدون هیچ تعهد و مسئولیتی، در طرف دیگر. پس تصمیم گرفتم که این رابطه را با تمام عشقی که به ایشان داشتم انتهای دهم.

گلستان ادامه داد: وقتی از شوهرم جدا شدم، یک زن تنها بودم که پولی برای گذران زندگی نداشتم. پس تصمیم گرفتم گاراژ خانه‌مان را کتابفروشی کنم. از سال ۶۰ تا ۶۶ تنها کتابفروش منطقه دروس بودم. با مشکلاتی که در مارکت کتاب بوجود آمد، تصمیم گرفتم کارم را تغییر دهم. فکر کردم که من هنر خوانده‌ام، پدرم هم سری‌دار است و با تمام نقاشان معاصر آشناست، پس گالری گلستان را تأسیس کردم. گالری‌ام را با نقاشی‌های سهراب سپهریِ خانواده خودمان شروع کردم، و اکنون با تمام سختی‌هایی که در این راه کشیده‌ام، ۲۸ سال است که گالری‌دارم.

من با مشکلات عدیده‌ای در زندگی مواجه بوده‌ام، با این وجود اکنون جوان‌ها را می‌بینم که با کوچکترین مشکلات غُر می‌زنند. غیر از مرگ و مرض، همه چیزِ زندگی قابل حل است. من برادر نازنینم را در جنگ مزخرفِ عراق و آمریکا از دست دادم، مادرم که بعد از مرگِ برادرم خم به ابرو نیاورد و در بیشتر مواقع دلداری‌ام می‌داد تا ذره ذره آب شد و ایشان هم رفت. شوهرم را از دست دادم که هیچ‌وقت قدرِ خود را ندانست. رنج با ما عجین شده است، با این وجود ما باید صبوری کنیم. ما نباید از زندگی طلبکار باشیم، ما به زندگی بدهکاریم و می بایست از آن نگه‌داری کنیم، وبه آن بیفزاییم.


دانلود

کانال ویدئویی آوانگارد در سایت آپارات


تکمیلی:

لیلی گلستان دختر ابراهیم و فخری گلستان هر دو از ادیبان و هنرمندان و روشنفکران توده ای سال های قبل از کودتای ۲۸ مرداد، خود از مترجمان و مولفان مشهور ایرانی است که در سال ۹۳ موفق به کسب جایزۀ شوالیه ادب و هنر فرانسه مشهور به جایزه نخل آکادمیک شد. برادرش کاوه گلستان عکاس و مستند ساز در سال ۸۲ در اثر انفجار مین، زمان تصویربرداری و عکاسی در اطراف شهر کرکوک عراق کشته شد و مادرش فخری گلستان نیز در اثر کهولت سن و تحمل داغ پسرش کاوه در سال ۹۱ درگذشت. لیلی بنیادی را با اسم و یاد برادرش تاسیس کرد که هر سال مراسم سالانۀ جایزه عکاسی کاوه گلستان را برگزار  می کند و خودش هم  در هیئت داوران آن اکتیو است. لیلی اخیرا به مناسبت سالگرد درگذشت مادرش گفتگو ای با خبرنگار ایسنا داشته که حاوی نکات جدید ای در باب مادر اوست. مادرش  فخری گلستان مترجم بود و اکتیو حقوق کودک. با جسارتی بی مانند در سن ۵۰ سالگی پا به عرصۀ تازه ای گذاشت و آن فراگیری هنر سفالگری بود. ایشان در این عرصه نیز موفق شد و آثارش در سفالگری مورد استقبال فراوان هنردوستان قرار گرفت. فخری گلستان با صدای هیاهوی پرندگان آرام می شد. صدایی که آوای پرندگان گورستان افجه، مکانی که کاوه را در آنجا به خاک سپرده اند به خاطر می آورد. ایشان زنی بود اکتیو و جدی و به گفته دخترش تا حد اغراق با گذشت و تا حد اغراق فداکار.

 

لیلی گلستان در گفتگو با ایسنا

مادرم زن فعالی بود و در بیشتر مواقع سرگرم. من وقتی پاریس درس می‌خواندم، چهار ساعت در هفته به کلاس سفالگری می‌رفتم و چند تا از کارهایم را به وسیله مسافری برای مادرم فرستادم. خود مادرم بعدها برایم گفت که از همان‌وقت به سفالگری علاقه‌مند شده، با اینحال وقت خالی برای پرداختن به آن را نداشته است. بعد از انقلاب به ناچار از پرورشگاهی که اداره می‌کرد، بیرون آمد و خانه‌نشین شد و رفت سراغ یادگیری سفالگری. تنها یکی – دو ماه بیشتر کلاس نرفت و بعد، یکی از اتاق‌های خانه را کارگاه کرد و ته حیاط هم یک کوره سنتی تولید و خودش سرگرم تجربه کردن شد.

 

قبل از هر چیز، سن مادرم برای بازدیدکننده‌ها جالب بود؛ این‌که زنی در دهه‌ی پنجم زندگی‌اش جدید شروع به یادگیری هنر مورد توجه‌اش کند، برای مردم جالب و دلنشین بود. بعد فرم کارهای که بسیار مدرن بودند و رنگ آن‌ها که زنده و خوش‌رنگ بود. کارها در عین مدرن بودن حال و هوای ایرانی هم داشتند. از مهرهای قلمکار اصفهان استفاده می‌کرد و روی ظروف مدرن، مهرها را روی گِل فشار می‌داد و نقش‌ها روی آن می‌افتادند. این تلفیق سنت و مدرنیته، اثر را بسیار دلنشین می‌کرد.اصولا در خانواده‌ی ما، هنر مکان والایی داشت؛ پدر و مادرم سری‌دار بودند و نقاشی‌های بسیار ارزشمندی گردآوری کرده بودند. اهل کتاب و فیلم و تئاتر بودند و در حقیقت، هنر و فرهنگ ما را احاطه کرده بود.

 

مادرم وقتی به اصرار من حاضر شد نمایشگاهی از کارهایش برگزار کند، فکر نمی‌کرد که چنین استقبالی در کنفرانس اول از کارهای ایشان شود. بعد وقتی تعاریف و نظرهای مخاطبان را شنید، خیلی ترغیب شد و با جدیت و وسواس بیشتری کار را ادامه داد. سفارش قبول نمی‌کرد و هر کاری را که خودش دوست داشت، انجام می‌داد. به پیشنهادهای من هم اصلا گوش نمی‌کرد!

 

تأثیر این هنر روی آرام شدن ایشان، وقتی بروز کرد که آن اتفاق برای برادرم افتاد. هر روز می‌رفت توی کارگاه. موسیقی را به صدای بلند می‌گذاشت و گل‌ها را با حرارت زیاد ورز می‌داد و تمام خشمش را با ورز دادن گل‌ها بیرون می‌ریخت. این کار خیلی به ایشان کمک کرد که بتواند این غم را بیشتر تاب بیاورد.

 

تازه ترین و تصویر از ایشان، لحظه‌ی مرگش بود. من، دخترم صنم و مهرک – پسر کاوه – بر بالینش بودیم. دست‌هایش را گرفته بودیم و خیره به روش آرام و پر صلح و صفا و پریده‌رنگش نگاه می‌کردیم تا دست‌هایش سرد شدند و یخ کردند و تمام شد.

 


امیدواریم نوشته “سخنان صریح لیلی گلستان در تداکس تهران” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.

پیرامون کورتاسار به منزله چپ غیرمتعهد

درمورد ادبیات و هنر نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “پیرامون کورتاسار به منزله چپ غیرمتعهد” که پیشتر بدان میپردازیم.

 

نوشتن پیشامدی را نوید می‌دهد

شرق- نادر شهریوری (صدقی):

اگر این فرضیه بورخسی درست باشد که انتساب یک متن به نویسنده خطاست بدلیل آنکه نوشتن بی‌دخالت دیگران ناممکن است، ‌تحت این شرایط بورخس خود نمونه‌ای بارز از نویسنده‌ای مداخله‌گر است که در کار نویسندگان بعد از خود دخالت می‌کند. بسیاری از نویسندگان تحت‌تأثیر فرضیه‌های بورخس و به علاوه از طرف دیگر نویسندگان لاتینی از قبیل کورتاسار، مارکز، فوئنتس، یوسا و … سخت متأثر از دخالت‌های بورخسی‌اند. خولیو کورتاسار (١٩٨۴-١٩١۴) نویسنده آرژانتینی که از قبیل هم‌میهنش بورخس، فریفته هر چیز خیالی، ناشناخته و اسطوره‌ای است بسیاری از نوشته‌های خود را تحت‌تأثیر بورخس و فرضیه‌آلیسم فلسفی وی نوشته است. نمونه‌ای از تأثیرات و دخالت‌های بورخسی را می‌توان در شرح‌حال اسطوره‌ای یافت که کورتاسار پیرامون خود نوشته است:

«…در اوت ١٩١۴ در بروکسل به دنیا آمدم. برج تولد من مریخ است* و رنگ مؤثر زندگی من خاکستری است، با اینکه خودم سبز را بیشتر علاقه مندم…»١

وقتی کورتاسار به رنگ مؤثر خاکستری در زندگی‌اش اشاره می‌کند، می‌توان رنگ خاکستری را سایه‌روشن‌هایی در نظر گرفت که اساسی ترین خصوصیت‌شان آن است که چندان نمی‌توانند تصویری روشن و یا حتی تیره از زندگی عرضه دهند. با توجه به باوری اسطوره‌ای خاکستری رنگی است که زندگی را در فضای مبهم فرو می‌برد که در آن امکان وقوع اتفاقات غیرقابل‌پیش‌بینی می باشد و یا چنان‌که کورتاسار بیان می کند امکان وقوع هر احتمال انتزاعی در آن شدید است. کورتاسار به‌واسطه خاکستری‌بودن سرنوشتش پیوسته در مرزهای لغزان و غیرقابل‌دیده رئالیسم و وهم، انتزاعیات و حقیقت واضح، فیزیک و متافیزیک (مافوق‌طبیعی) در نوسان است. ایشان میان این دو با این وجود مرزی قائل نمی‌شود و آنها را از هم تفکیک نمی‌کند.

آنچه ایشان مافوق طبیعی (متافیزیک) می‌نامد بخش جدایی‌ناپذیر از زندگی طبیعی است. «معنای مافوق طبیعی (متافیزیک) از لحاظ من بیش از قبل به چیزهایی چون بازی با یک طفل و یا مبارزه به خاطر یک آرمان است.»٢ کورتاسار در بسیاری از جریان‌هایش ازجمله جریان‌های کوتاه «کرونوپیوها و فاماها» با درهم‌ریختن فاصله حقیقت و خیال – مرزی که از نظرش نیست- به تجسمات انتزاعی خود امکان مانور می‌دهد تا خواننده را با حواس پنج‌گانه خود به درک حسی با اینحال ملموس و مشعشع حقیقت ترغیب کند. ایشان در شیطنت‌بارترین کتاب خود با نگاهی عمیقا داستانی تصویری بطور کلی سورئالیستی از جزئیات اطراف خود عرضه می‌دهد. «آن روز چهارشنبه خاکستر بود، روزی که در آن به نظرم روند گوارش و هضم غذا می‌موفق شد تصویر مناسبی از موقعیت عرضه دهد، از این روی رأس ساعت نه‌ونیم صبح با بی‌میلی بیننده ورود صدها دل و روده مملو از فرنی خاکستری‌رنگ ماحصل امزجاج کورن‌فلکس، قهوه‌ای رقیق و شیرینی کروسان بودم. در کافه‌تریا دیدم به چه نحو پرتقالی که به قطعات منظمی قاچ می‌شد، در لحظه‌ای معین تغییر شکل می‌داد و قطعات یکی پشت دیگری فرو می‌افتادند… پرتقال راهرو را تا انتها طی کرده، چهار طبقه پایین رفت و بعد از این که وارد دفتری شد، در نقطه‌ای میان دو دسته صندلی از حرکت باز ایستاد»,٣
کورتاسار در شروع جریان کوتاه «دیوارنگاره»‌ بیان می کند: «خیلی چیزهاست که به روش بازی شروع می‌شود و ممکن است مانند بازی هم به انتهای می‌رسد.»۴ پیش از هرچیز بازی می‌تواند ناشی از ملال، پرسشگری، هوس و یا اصلا جالب‌بودن خود مسئله باشد. اینها هیچ‌یک از ارزش بازی کم نمی‌کند، با اینکه چیزی هم به آن اضافه نمی‌کند. با اینحال به ذهن خطور میکند «بازی» در تلقی کورتاسار نقشی دیگر ایفا می‌کند. یوسا در توصیف بازی آن را شکلی از ساخته‌های ذهنی و یا نظمی تصنعی می‌داند که بر جهان تحمیل می‌شود. «‌نماینده‌ای توهمی که جای زندگی را می‌گیرد به انسان اجازه می‌دهد که بیاساید، زندگی حقیقی و خود را فراموش کند»,۵ در شرایطی که بازی از لحاظ کورتاسار به مثابه باوری اسطوره‌ای نه یک توهم و یا نوعی فراموشی و… که بخشی وجودی و جدایی‌ناپذیر خود زندگی است. «زندگی به مثابه بازی» فرضیه اصلی کورتاسار است، با اینکه منشأ این فرضیه به یونان باستان و به هراکلیتوس بازمی‌گردد.
کورتاسار این تلقی از بازی را به نوشتن ارتباط می‌دهد: «نویسنده حقیقی کسی است که وقتی می‌نویسد کمان را تا ته می‌کشد و سپس آن را به میخ آویزان می‌کند تا برود با دوستانش چیزی بنوشد، ‌تیر درست به سوی هوا است، به هدف اصابت خواهد نمود یا نه؟ موضوع دیگری است تنها احمق‌ها قادر اند ادعای تصحیح مسیر تیر را بکنند یا همزمان با اینکه از زاویه جاودانگی آن را می‌پایند، پشت‌سرش بدوند تا چند هُل کوچولوی تکمیلی به آن بدهند»,۶
بازی‌کردن اگر حقیقتا بازی‌کردن باشد توجهی به پیامد و تبعات بازی ندارد. بازیگر در بازی متوقف می‌شود بدلیل آنکه وجود را براساس غریزه بازی می‌فهمد از اینرو آن را به پدیده‌ای زیبایی‌شناختی بدل می‌کند و نه پدیده‌ای اخلاقی که احیانا به تأثیرات اخلاقی بازی بر رفتار تماشاگران توجه کند. این تلقی از نگاه به هستی و این تلقی از نوشتن با این وجود «تعهد» به معنی کلاسیک و سارتری را برنمی‌تابد.

بااین‌حال با کورتاسار با اینکه به نوعی نویسنده‌ای چپ با اینحال چپ غیرمتعهد مواجه می‌شویم. برای روشن‌ترشدن قضیه چپ غیرمتعهد می‌توانیم مثالی از انقلاب کوبا بیاوریم. آنچه در انقلاب کوبا به‌ویژه در وهله در ابتدا برای کورتاسار جذابیت خاصی داشت انقلاب و جنبش همگانی به مثابه رخدادی غیرتئوریک بود. انقلاب کوبا کورتاسار را وامی‌دارد تا به سیاست به نوعی قضیه‌ای غیرتئوریک توجه کند. از قبیل رخدادی سیاسی که متکی به چارچوب و حد و فاصله نیست، که می‌توان آن را به مثابه جشن و شکوهی جمعی تصور کرد. از لحاظ کورتاسار در کوبا به‌ویژه در ایام و ماه‌های آغازین انقلاب با جشنی غیرتئوریک مواجه هستیم. جشنی که از قبیل تمامی جشن‌ها و بازی‌ها می‌تواند به تعبیر نیچه توان ازدست‌رفته هستی را بازگرداند و آن را جبران کند.

با اینحال به‌تدریج گسست کورتاسار شروع می‌شود. این گسست آنگاه صورت می‌پذیرد که جشن انقلاب به آیین بدل می‌شود و یا به تعبیری که خود بیان می کند انقلاب غیرتئوریک به پیشرو تئوریک با حد و مرزی معین بدل می‌شود و در آن صورت است که آزادی وجودی انسانی و توان بازیگری‌اش محدود می‌شود. شاید دوست داشته باشید بدانید که همین فرضیه کورتاسار را به وقایع مه ۶٨ در پاریس ارتباط می‌دهد: «در آن روزهای پرآشوب به اشتراک سنگرهای خیابانی پاریس قابل مشاهده است که اوراقی را که خود نوشته پخش می‌کند و با دانشجویانی که می‌خواستند تخیل را بر مسند قدرت بنشانند دمخور است»,٧
به بورخس بازگردیم. به باورهای اسطوره‌ای وی که سخت کورتاسار را تحت‌تأثیر قرار داده است، بسیاری به کورتاسار عنوان «بورخس اجتماعی» می‌دهند، این عنوان خوبی است، با اینکه اجتماعی‌بودن کورتاسار هیچ مانع از آن نمی‌شود که وی باورهای اسطوره‌ای فردی خود را کنار بگذارد. کورتاسار گفته بود که نوشتن از قبیل بازکردن کتاب فال شعری است که پیشامدی را نوید می‌دهد. از قضا رنگ موثر خاکستری زندگی‌اش نیز موید همین باور است. ایشان نوشتن، عشق‌ورزیدن، سیاست و اساسا زندگی را از قبیل بازیگری می‌بیند که هستی را براساس غریزه بازی دریافته است. با اینحال ارزش کورتاسار در آن است که خود را به انتظار پیشامد از قبیل پرتاب تاسی ارتباط می‌زند.


پی‌نوشت‌ها:

Cronopios و famas با استناد به ریشه‌های لغت می‌توان به مهلت‌طلبان: افرادی که لحظه را خوب درمی‌یابند و شهرت‌طلبان ترجمه کرد و یا به «رندان و اسم‌جویان (هفت صدا، ریتا گیبرت، نازی عظیما)». با اینحال به باور درست مترجمان این ترجمه تحت‌اللفظی خوب است که انجام نگیرد. «بدلیل آنکه کرونوپیوها، فاما و اسپرانزا اسم‌هایی‌اند که کورتاسار برای شخصیت‌های خود انتخاب‌ است و بی‌شک در تمام دنیا این شخصیت‌ها با همین اسامی شناخته می‌شوند.» (جریان‌های کرونوپیوها و فاماها، خولیو کورتاسار، طلوع ریاضی و شهروز عمیدی)
* جالب آن‌که نویسنده بزرگ لاتینی دیگر کارلوس فوئنتس در شرح‌حال خود می‌نویسد: «من در یازدهم نوامبر ١٩٢٨ در برج عقرب، برجی که اگر به اختیار خودم بود همان را برمی‌گزیدم زاده شدم.»
١، ٢) هفت صدا، ریتا گیبرت، نازی عظیما
٣) جریان‌های کرونوپیوها و فاماها، خولیو کورتاسار، طلوع ریاضی و شهروز عمیدی
۴) دروازه‌های بهشت، خولیو کورتاسار، بهمن شاکری
۵، ٧) موج‌آفرینی، یوسا، مهدی غبرائی
۶) خولیو کورتاسار، انوشیروان گنجی‌پور

امیدواریم نوشته “پیرامون کورتاسار به منزله چپ غیرمتعهد” مورد قبول علاقه مندان به ادبیات وهنر قرار گرفته است.