درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “هملت هندی – مجله ادبی آوانگارد” که پیشتر بدان میپردازیم.

نویسنده: بیل برون

مترجم: فرشید عطایی

 

شخصیت پردازی غنی، جزئیات نافذ و سکوت های تابان فسفری که در سری ی نفس گیر ‹مترجم درد ها› (۱۹۹۹) به طرز بارز و چشمگیری وجود داشت در نخستین رمان جومپا لاهیری با عنوان ‹همنام› نیز می باشد. لاهیری در این رمان با ایجاد قهرمانی که به نظر میرسدً خواسته ای ندارد (یا دست کم خواسته ی بخصوصی ندارد) یک قانون ویژه خود در داستانگویی را شکسته است.

 

رمان همنام که حدوداً سه دهه را (از سال ۱۹۶۸) و ۸۰۰۰ مایل (از کلکته تا شهر نیوانگلند) را در بر می گیرد گاهشمار زندگی مرد جوانی است که در شهر بوستون و از پدر مادر مهاجر بنگالی به دنیا آمده و در بیشتر مواقع ناراحت و رنجیده خاطر است. گوگول گانگولی از بدو تولد فرضیه ی ‹طرد گرایی› را به طرز تمام و کمال در فکر خود دارد. حتی در شش ماهگی وقتی که دارند مراسم سنتی ‹آناپراسان› (برنج خوران) را برایش برگزار می کنند ایشان عبوس و غمگین است. نوعی انفعال توأم با بهت و حیرت مشخصه ی بارز ایشان است.

 

زاویه ی دید روایت در رمان همنام که یک سوم شخص یخ زده ی نیمه-دانای کل است برای نشان دادن مشکلات بسیار خوب است؛ مشکلات مزبور در فصول اول رمان آشکار می شوند یعنی وقتی که آشیک و آشیما پدر و مادر جوان گوگول زندگی نسبتاً امن و راحت خود در هندوستان را رها می کنند و به یک ساختمان پر از سوسک در کیمبریج می روند. و ما به آرامی در بین زندگی این دو غوطه می خوریم: آشوکِ مضطرب و نگران که بورس تحصیل درجه ی دکترا در دانشگاه ‹ام. آی. تی› را در اختیار دارد و همسرش آشیما که در خلوت خود از زندگی در غربت رنج می برد و در باب اینکه وطن تازه خود را طرد کند یا بپذیرد دچار تناقض شده است. یکی از شاهکار های لاهیری نمایش هنرمندانه ی کمدی پیچیده ی ‹غربت› است؛ آشیما با بدبینی غربت را به “حاملگی مادام العمر، انتظاری بی انتهای و باری ابدی” تشبیه می کند.

 

والدین گوگول به دلیل عاطفه ی عمیق شان از گوگول دوست داشتنی ترند با وجود این جذابیت شان کمتر است. انگیزه ی آشوک برای ترک کردن شبه قاره به نحو دردناکی در شکل خاطره ای که از یک فرار موفقیت آمیز دارد نمادین شده است؛ این خاطره در بیست و دو سالگی اش در طول یک تصادف قطار در ‹گاتشیلا› رخ داده. ایشان به خاطر می آورد که ساعت ها به اشتراک تلی از آهن پاره های کوپه ها منتظر است و دور تا دورش همه خون و صفحه ای از جریان ‹پالتو› [شنل] نیکولای گوگول. وقتی ایشان یک زندگی مقدر در کلکته را پس می زند در می یابیم که دارد به وحشت سرکوب شده ی ناشی از این خاطره ی تعیین کننده و ترس از محبوس شدن در هندوستان واکنش نشان می دهد. آرزو های آشیما نیز به همین اندازه پرشور و هیجان است با این وجود ایشان آرزو های خود را مخفی می کند. ایشان قبل از اینکه گوگول به دنیا بیاید در آمریکا با حس حماسی سرگردانی در کشوری نفرت انگیز و یخ که در آن “درختان بی برگ اند و شاخه ها یخ بسته” مواجه می شود.

 

آمریکایی ها از دید آشیما (و پیشتر رمان از دید پسرش) اغلب مردمانی شلخته و لاقید و بی شعور نشان داه می شوند. اینکه رمان در سال مهم و شلوغ ۱۹۶۸ شروع می شود نکته ی معناداری است؛ این حقیقت که وقتی مارتین لوتر کینگ ترور شد ترانه ی پاپ ‹چیویی چیویی› بسیار پرطرفدار بود نمایانگر نظم و ترتیب آمریکایی ها نیست.

 

وقتی گوگول به مرور زمان بزرگ می شود و از بچه ای خجالتی به یک مهندس معمار جوان با اطمینان خاطر تر با این وجود آزاد و فارغ مبدل می شود و از والدین خود کم کم دور می شود لاهیری ظرایف تاریخی و فرهنگی و خانوادگی بسیاری را به شکل بافه ای پیچ در پیچ وارد رمان می کند. وقتی گوگول وارد دانشگاه می شود و با شک و تردید نخستین رابطه های جنسی خود را برقرار می کند پیرنگ رمان دچار سکته می شود. روابط جنسی اش با چندین زن جوان (یک دانشجوی دانشگاه «ییل» به اسم «روت» یک زن اهل نیویورک به اسم «ماکسین رتلیف» و یک بنگالی به اسم «موشومی مازومدار») پیچیده و جالب و در عین حال معنادار هستند. اقرار گوگول در انتهای رمان مبنی بر اینکه زندگی خانواده اش “مانند رشته ای از حوادث است، حوادثی غیر قابل پیش بینی، ناخواسته که یک حادثه حادثه ای دیگر را رقم می زند” بیشتر یک جور تلاش زورکی برای ایجاد ارتباط و وصل به نظر می رسد تا نوعی دریافت و ادراک ناگهانی.

توانایی لاهیری در ایجاد رئالیسمی محشر در زندگی گوگول و خانواده اش واقعاً ستایش بر انگیز است. اگر با جلو رفتن جریان گوشه گیری و درونگرایی گوگول برای ایشان مبدل به یک مساله می شود با این وجود این مساله ارزشش را دارد. گوگول خیلی سرد و راحت از زندگی دیگران بیرون می رود و همین ‹سردی و راحتی› مضمون رمان مبنی بر رابطه ی بین آشفتگی فرهنگی و شخصی را ارایه می دهد.

فراست و ظرافتی که لاهیری در مشاهده ی جهان دارد بسیار لذتبخش است. وقتی که آشوک در هندوستان بر روی تخت دراز کشیده و زخم های بدنش در حال افزایش است و پنکه سقفی دارد کار می کند لاهیری با جزیی نگری فشرده و پیچیده ی یک شعر تنهایی ایشان را توصیف می کند: “می موفق شد صدای خش خش تقویم بر روی دیوار پشت سرش را بشنود.” در اینجا آدم به خاطر تأملات ‹هارولد بلوم› در باب اختلافات پویا بین هملت و شکسپییر می افتد؛ با این وجود هملت هرگز با خوشگذران های منهتنی سر و کار نداشت، و هرگز مادری نداشت که بخواهد با تولیدات آمریکایی تنقللات هندی درست کند. با خود می گویم که ممکن است ضد قهرمان لاهیری دلش می خواهد محدودیتی در انتخاب نداشته باشد.

امیدواریم نوشته “هملت هندی – مجله ادبی آوانگارد” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.