درمورد نویسندگی نوشته ای برای شما گردآوری کرده ایم با عنوان “جان آپدایک به چه نحو نویسنده شد؟” که پیشتر بدان میپردازیم.

نویسنده: جان آپدایک

مترجم: فرشید عطایی

من نخستین جریان کوتاه ام را با عنوان «Ace within the Gap»، در انتهای سال ۱۹۵۳ که دانشجوی سال آخر دانشگاه هاروارد بودم، برای «آلبرت گرارد» که استاد دوره نویسندگی خلاق بود، فرستادم. گرارد از آن جریان خوشش آمد – گفت ایشان را به وحشت انداخت، که با این وجود منظورش نوعی تعریف و تمجید اگزیستانسیالسیتی بود – و توصیه کرد که آن را به مجله «نیویورکر» بفرستم؛ من هم فرستادم ولـی نـیویورکر آن را رد کـرد. با اینحال تابستان سال بـعدش که دانشگاه را تمام کرده بودم، وقتی نـیویـورکر داسـتان کـوتاه ام با عـنوان «Mates from Philadelphia» و چند تا از شعر های ام را پذیرفت، «Ace within the Gap» را یک باز هم فرستادم و این دفعه پذیرفته شد. در آوریل ۱۹۵۵ بود که چاپ شد، حدوداً در انتهای مجله.

  این جریان، در خاطره ای که من از آن روزهای پر شتاب و هیجان انگیز زندگی شکوفای ادبی دارم در هم تنیده شده است؛ روزهایی که مصادف بود با حضور پر هیبت و ناگهانی «جی. دی. سالینجر»؛ مردی بسیار خوش تیپ و بلند بالا که با این وجود هنوز در انزوای مشهور خود فرو نرفته بود؛ ایشان ابتدا با من دست داد و بعد رفتیم تا با سردبیران محترم مان، «ویلیام شاؤن» و «کاترین وایت» ناهار صرف کنیم. ایشان گفت، یا ممکن است کسی بعدها گفت که ایشان گفت از جریان «Ace within the Gap» خوشش آمده بوده. جریان های ایشان که من آنها را در یک کلاس نویسندگی خلاق دیگر دیده بودم، به من نمایش داده بودند که این قالب ادبی، که در سال های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ خشک و مختصر بود، به چه نحو می تواند حقیقت گسترده تری از زندگی آمریکایی ها در دوره بعد از جنگ را در خود جا دهد. با این وجود دِین اصلی من به همینگوی بود که با این وجود امکان دارد به چشم نیاید؛ همینگوی بود که به همه ما نشان داد دیالوگِ «آلیاژ نشده» (ناب و خالص) چه اندازه تنش و پیچیدگی را می تواند انتقال دهد و اینکه چه اندازه شعر در ساده ترین کلمات نهفته است. دیگر نویسندگانی که برای من مایه شگفتی و الگو بودند، اینها هستند: فرانتس کافکا و جان اُهارا، مری مککارتی و جان چیور، دونالد بارتلمی و ولادیمیر ناباکف، جیمز جویس و جیمز تربر و آنتون چخوف.

سال ۱۹۷۵ حسن ختام مناسبی برای «سری جریان های کوتاه ابتدایی» من بود؛ این سال تنها سالی بود که تمام و کمال در تـنهایی زندگی کردم. ۲۲ سال ازدواج من با یـک دختر سبزه «یکتا باور» (یونیتاری) فارغ التحصیل از دانشگاه «ردکلیف» رو به انتهای بود، با این وجود این ازدواج در تار و پود تمام جریان های ابتدایی من حضور دارد. ممکن است بدون ایمان و شکیبایی و حساسیت و شعور همسر اول ام می توانستم در کار ادبیات موفق باشم با این وجود نمی توانم تصور کنم به چه نحو. ما از سال ۱۹۵۷ به بعد در «ایپسویچ»، شهری بزرگ و ناهمگن و پرت در شمال بوستون، زندگی می کردیم، و منبع اصلی سود من برای تاْمین خانواده ام که تا سال ۱۹۶۰ شامل چهار بچه پایین شش سال می شد، فروش جریان کوتاه به «نیویورکر» بود.

John-Updike-and-family-001

آن سال ها خوشحال بودم دارم از منطقه ای با نامه گزارش می فرستم که بدون من منطقه ای ناشناخته باقی می ماند. آن شهر «پیوریتن» به لحاظ تاْمین شخصیت های داستانی و تاریخ شفاهی بطور کلیً غنی بود. با این وجود خلاقیت و وضع روحی من تا حدودی دچار سخت شده بود، با این وجود زندگی در آن شهر و زندگی با بچه هایی که در حال افزایش بودند و با چشمان براق خود هر چیز جدید ای را می قاپیدند و این به من انگیزه می داد، هرگز اجازه نداد که من با کمبود مسئله مواجه شوم. من که خودم پسری از یک شهر کوچک بودم به فضاهای داستانی در شهری کوچک خیلی علاقه داشتم. شهر نیویورک در ۲۰ ماهی که من در آن اقامت داشتم بسیاری از دیگر نویسندگان و بگو مگو های فرهنگی را به چشم دیده بود. آمریکای حقیقی برای من نیویورک بود، شهری بسیار همگن و یکدست که همان تنک نظری های ویژه شهرهای کوچک را که اکنون دارد به یک تهدید مبدل می شود و مردم برای فرار از آن به نیویورک می رفتند، در خود داشت. نیویورک جایی بود که من به آن تعلق داشتم، غرق در مسائل معمولی و پیش پا افتاده که با توصیف دقیق می شد آنها را مبدل به مسایل محشر و استثنایی کرد.

این مفاهیم دلیل بوجود آمدن اصلی ترین مسافرت زندگی ام شدند، مسافرت با هواپیما از «منهتن» – «شهر نقره ای» به قول یکی از قهرمان های جوان ام – که در بیشتر مواقع آرزو داشتم در ان زندگی کنم. جذابیت های سودمندی هم وجود داشتند: پارکینگ رایگان برای ماشین ام، تحصیلات عمومی برای بچه های ام، ساحلی برای برنزه کردن پوست بدن ام، کلیسایی که آدم وقتی به آن می رفت باورنکردنی به نظر نمی آمد.

  من در حالی به نیو انگلند رفتم که بزرگ شده پنسیلوانیا بودم و این موضوع روی نوشته های ام تاْثیر می گذاشت. بخش اول سری «جریان های کوتاه ابتدایی»، با عنوان «جریان های اولینگر» در سال ۱۹۶۴ به شکل جلد شمیز پخش شده بود. ماه ها نایاب بود. تمام جریان های این بخش از همان چاه اتوبیوگرافی بیرون کشیده شدند – تک فرزند، شهر کوچک، خانه پدربزرگ، انتقال در نوجوانی به یک روستا – با این وجود در این بخش تلاشی برای ایجاد انسجام و تماس منطقی بین جریان ها صورت نگرفته است.   با شرایطی که در مقدمه اصلی سری آورده ام: ”اجازه داده ام که عدم انسجام درونی در این بخش حفظ شود. همه را به همان ترتیب ابتدایی آورده ام. در جریان «Pigeon Feathers» پدر بزرگ می میرد و در «Flight» مادربزرگ می میرد. در حقیقت، پدر بزرگ و مادربزرگ مادری ام هر دو تا دوران بزرگسالی ام زنده بودند. در حقیقت، خانواده ام وقتی من ۱۳ ساله بودم ۱۱ مایل از شهر دور شده بودند؛ در «Mates from Philadelphia» این فاصله یک مایل است، و در جریان «The Happiest I’ve Been»  چهار مایل. این فاصله باورنکردنی، این جدایی من از محیط خودم، جدایی مهم زندگی ام است…

قهرمان جریان ام در بیشتر مواقع نتیجا از صدها مایل فاصله باز می گردد.“ و من که سرمست تفسیر کارهای خودم شده بودم، مقدمه ام را بازهم ادامه دادم: ”از این ترتیب چیدن جریان ها شگفت زده شده بودم، چون پی برده بودم پسری که با اچ. جی. ولز دست و پنجه نرم می کند و کبوتر شکار می کند جوان تر از پسری است که به «تلما لوتس» بیان میکند نباید پایین ابروان اش را بردارد. با این وجود بزرگ شدن ما تابع منطق و ترتیب ویژه ای نیست، بزرگ شدن ما روندی است که در جامعه کندتر از درون ذهن مان رخ می دهد.“   وقتی یک نویسنده-ویراستار جریان های خود را پایین ورو می کند همه جور گذار و انتقال دلچسب و معنا دار و جریان های زیرین را می بیند: هر بخشی از جریان ها انگار می تواند در حد یک جریان مستقل مطرح باشد، داستانی که  آن نیز بخشی از قصه ای بزرگ تر است، زندگی هایی که از تکه های جدا شده از تجربه حاصل می شوند و به دلیل قدرت تخیل به بر ساخته هایی غیر شخصی مبدل می شوند.

وقتی کارهای ابتدایی ام را در سال ۲۰۰۲ می خواندم از امید به ایجاد صلح و آرامش در عراق در جریان «His Most interesting Hour» مبهوت شدم، از هزینه کالاها در سال های ۱۹۵۰ و ۶۰ که به طرز مضحکی پایین بودند به حیرت افتادم، و از تکرار کلمه «کاکاسیا»، که اکنون کلمه ای مشکوک شمرده می شود، آزرده شدم. با این وجود آن را به «سیاه» تغییر ندادم؛ نویسنده جریان، مجاز است که از زبان زمانه خود بهره ببرد. بی طرفی لفظی در این زمینه آنچنان بی ثبات و متغیر است که کلمه «سیاه» که کلمه ای نامناسب است امکان دارد روزی مانند «کاکاسیاه» به کلمه ای مشکوک مبدل شود. «کاکاسیاه»، برعکس ترکیب «رنگین پوست»،  دست کم کلمه ای مردم شناختی است که مرا یاد کلمه «کاکا» در دوران کودکی ام می اندازد که بانوان میانسال تحت نام نهایت ادب در تبعیض لفظی از آن بهره می بردند.   تکنولوژی موجود در جریان های ابتدایی ام تا آن محدوده ای را در بر می گیرد که اتوموبیل دنده اتوماتیکی چیز نویی بود و مستراح بیرون از خانه هنوز جزو مشخصه زندگی روستایی به حساب می آمد؛ محدوده زمانی این جریان ها رایانه های شخصی و گوشی های همه جا حاضر را در بر نمی گیرد.

  نسل من که زمانی به آن نسل «ساکت» می گفتند، در قسمت عمده ای از اکثریت سفید پوست آن، نسل خوش اقبالی بود، با شرایطی که در یکی از جریان های ام آورده ام: ”این نسل برای جنگجو بودن فراوانی جوان بود و برای یاغی گری فراوانی پیر.“ ما در ابتدا دوره رکود اقتصادی و در دوره ای که میزان زاد و ولد ملی بالاخره نزول خود قرار داشت به دنیا آمده بودیم؛ به اشتراک عضو های نسل ما «تک فرزند» خیلی زیاد بود و پدر و مدر های مفلس و صرفه جوی مان ما را به کلاس پیانو می فرستادند و پشتیبانی و نگهداری آنها از ما با محدودیت هایی همراه بود.

من جریان های ام را با ماشین تحریر دستی می نوشتم و در ابتدا دهه ۱۹۶۰ که نقطه شروع کارم بود، در یک محیط اداری یک اتاقه که در ایپسویچ اجاره کرده بودم کارم را شروع کردم؛ این اتاق  در بالای یک رستوران دنج و بین اتاق یک وکیل و یک آرایشگر قرار داشت. حوالی ظهر بوی غذای رستوران در طبقات بالایی می پیچید، با این وجود من سعی می کردم یک ساعت دیگر گشنگی را تحمل کنم و کارم را انجام بدهم، تا اینکه نتیجا آشفته و شتابزده، برای خوردن یک ساندویچ از پله ها پایین می رفتم.

ما در آن زمانه عسرت، به کار کردن عادت کردیم و در دوره ای پا به بزرگسالی گذاشتیم که کار کردن عملی سود آور بود؛ در جوانی، انسجام وطن پرستانه ناشی از جنگ جهانی دوم را تجربه کردیم بدون اینکه آن جنگ را تجربه کرده باشیم.   نسل من آنقدر ساده دل و امیدوار بود که دست به فعالیت های آرمانگرایانه بزند و زود ازدواج کند، و آنقدر پرگماتیست (واقع بین و عملگرا) بود که ، با بی خیالی ویژه آمریکایی ها، با افول قطعیت های قدیمی کنار بیاید. با این همه، با این وجود از بسیاری از محرومیت های مادّی و وحشت های مذهبی که دست بر دار پدر ومادر های مان نبودند، جان سالم به در بردیم، و با این وجود از منابع مالی دنیا سهم نامتناسبی عایدمان می شد، ما بازهم اسیر آن چیزی بودیم که «فروید» آن را «ناخشنودی طبیعی انسان ها» می خواند.   با این وجود مگر تا اکنون «خوشنودی» مسئله ادبیات داستانی بوده؟ جستجوی خوشنودی تنها یک جستجو باقی می ماند و بس. مرگ و آجودان های اش به هر کاری مالیات می بندند. صاحب چیزی هستی با این وجود غبطه داشتن چیزی دیگر را می خوری و این ارزش چیزی را که داری زایل می کند.

نارضایتی، تعارض، اتلاف، تاْسف، ترس؛ اینها موضوعاتی ارزشمند و گریزناپذیر هستند. ولی باید گفت، تحت نام هنجاری نهفته، در درون خود خوشنودی را انتظار می کشیم. به قول «وردزورت»: ”نورِ فوّاره گونه تمامِ روز ما.“   به زمان بازخوانی این جریان ها، نبود شادی را در آنها حس نکردم، با این وجود حس شادی در لحظه ایجاد می شود نه در طول ماه، و نیز در وجود شخصیت هایی که دچار درد و مصیبت  ویژه انسان ها هستند نبود عاطفه و حسن نیت را حس نکردم. هنر امیدوار است که با ایجاد شاهکار در طرف دیگر فناپذیری جاخالی بدهد همزمان با اینکه خود گرفتار یک نوع فناپذیری کندتر می شود: کاغذ زرد می شود، زبان قدیمی می شود، و اخبار عبرت آموز، به خرد عمومی در سطح جامعه مبدل می شوند.   در زمان این بازنگری پرزحمت، نتوانستم به مجله نیویورکر و مسولان اش فکر نکنم، مجله بزرگی که مطالب من همراه با مطالب خیلی کسان دیگر چاپ می شد؛ آنها در خدمت خوانندگانی بودند که اکنون به تاریخ پیوسته اند؛ همه آن صندوق های پست که در پایین سایه درختان غان در شهر کانکتیکوت، هر هفته، شماره های نیویورکر را که نمایانگر تصور و نظر «ویلیام شاؤن» در باب سرگرمی و آموزش بود، دریافت می کردند. اگر ویلیام شاؤن از کارهای من خوشش نمی آمد چه اتفاقی برای ام می افتاد؟ با چک حق التحریر های ابتدایی توانستم نخستین اتوموبیل ام را بخرم؛ نیویورکر اگر نبود همه جا را باید پیاده می رفتم. بدون نیویورکر بی شک نویسندگی ام را به طریقی حفظ می کردم با این وجود مطمئناً این همه جریان از من باقی نمی ماند.

John-Updike-talking-to-Al-001

من جریان های ام را با ماشین تحریر دستی می نوشتم و در ابتدا دهه ۱۹۶۰ که نقطه شروع کارم بود، در یک محیط اداری یک اتاقه که در ایپسویچ اجاره کرده بودم کارم را شروع کردم؛ این اتاق  در بالای یک رستوران دنج و بین اتاق یک وکیل و یک آرایشگر قرار داشت. حوالی ظهر بوی غذای رستوران در طبقات بالایی می پیچید، با این وجود من سعی می کردم یک ساعت دیگر گشنگی را تحمل کنم و کارم را انجام بدهم، تا اینکه نتیجا آشفته و شتابزده، برای خوردن یک ساندویچ از پله ها پایین می رفتم. در این اتاق تنها وظیفه من توصیف حقیقت بود به همان شکلی که می دیدم، و اینکه چیزهای معمولی و پیش پا افتاده را به زیبایی ارج بگذارم.

امیدواریم نوشته “جان آپدایک به چه نحو نویسنده شد؟” مورد قبول علاقه مندان به نویسندگی قرار گرفته است.